یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت آیات شصتونه تا هفتادوشش
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. ربّ هب لنا. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
موضوع درس، ادامهٔ ورود برادران بر یوسف است؛ از آیهٔ شصتونه تا هفتادوشش. مصحف را بر صفحهٔ دویستوچهلوسه میگشاییم و آیات را یکبار میخوانیم.
«وَلَمَّا دَخَلُوا۟ عَلَىٰ يُوسُفَ ءَاوَىٰٓ إِلَيْهِ أَخَاهُ قَالَ إِنِّىٓ أَنَا۠ أَخُوكَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (یوسف/۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون بر یوسف وارد شدند برادرش را نزد خود جای داد؛ گفت: من همان برادر توام؛ پس به آنچه میکردند اندوهگین مشو.
«فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ ٱلسِّقَايَةَ فِى رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا ٱلْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَٰرِقُونَ» (یوسف/۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون آنان را به سازوبرگشان مجهز کرد پیمانه را در بارِ برادرش نهاد؛ سپس نداکنندهای ندا داد: ای کاروان، شما دزدید.
«قَالُوا۟ وَأَقْبَلُوا۟ عَلَيْهِم مَّاذَا تَفْقِدُونَ» (یوسف/۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند و به آنان روی آوردند: چه گم کردهاید؟
«قَالُوا۟ نَفْقِدُ صُوَاعَ ٱلْمَلِكِ وَلِمَن جَآءَ بِهِۦ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا۠ بِهِۦ زَعِيمٌ» (یوسف/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: پیمانهٔ پادشاه را گم کردهایم؛ و هر که آن را بیاورد یک بار شتر [پاداش] دارد و من ضامنِ آنم.
«قَالُوا۟ تَٱللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُم مَّا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِى ٱلْأَرْضِ وَمَا كُنَّا سَٰرِقِينَ» (یوسف/۷۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: به خدا سوگند شما خود دانستهاید که ما نیامدهایم تا در زمین فساد کنیم و دزد نبودهایم.
«قَالُوا۟ فَمَا جَزَٰٓؤُهُۥٓ إِن كُنتُمْ كَٰذِبِينَ» (یوسف/۷۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: پس کیفرش چیست اگر دروغگو باشید؟
«قَالُوا۟ جَزَٰٓؤُهُۥ مَن وُجِدَ فِى رَحْلِهِۦ فَهُوَ جَزَٰٓؤُهُۥ كَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (یوسف/۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: کیفرش این است که هر که در بارش یافت شود خود او کیفرش باشد؛ ستمگران را اینگونه کیفر میدهیم.
«فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَآءِ أَخِيهِ ثُمَّ ٱسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَآءِ أَخِيهِ كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِى دِينِ ٱلْمَلِكِ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجَٰتٍ مَّن نَّشَآءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ» (یوسف/۷۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پیش از ظرفِ برادرش از ظرفهای آنان آغاز کرد؛ سپس آن را از ظرف برادرش بیرون آورد. اینگونه برای یوسف چارهاندیشی کردیم. او نمیتوانست برادرش را در آیین پادشاه بگیرد مگر آنکه خدا بخواهد. درجات هر که را بخواهیم بالا میبریم؛ و فوق هر صاحب علمی، علیمی است.
یک صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
گزارش وحیانی، نه واقعنگاری
داستان را نباید به طرز واقعنگاری خواند. واقعنگاری اهمیت چندانی ندارد. آنچه این گزارش را گزارش وحیانی میکند، دقتِ واقعنگارانهٔ آن نیست؛ چون واقعنگاری چیز مهمی نیست.
در روایات آغاز کافی، بخش فضل علم، روایت معروفی هست. پیش پیامبر صلیاللهعلیهوآله میگویند فلانی علامه است. میفرماید چه میداند که علامه است؟ میگویند عالمی شعر میداند و عالمی تاریخ؛ همهٔ این وقایع را مو به مو میگوید چیست. میفرماید این به چه درد میخورد؟ حالا بلد نباشد، بسیار؛ این را علم نمیگویند. سپس میفرماید علم سه چیز است: آیهٔ محکمه، فریضهٔ عادله، سنت قائمه؛ و آنچه جز اینهاست فضل است. واقعنگاری به درد نمیخورد. دانستنِ حوادث به چه درد میخورد؟
آری؛ اگر کسی تحلیل خوبی از آن وقایع داشته باشد، این آشنایی به سنن الهی است. تازه تحلیلی که برخاسته از متن وحی باشد؛ یعنی بتواند پاراگرافبندیهای تاریخی را همانطور که وحی پاراگرافبندی میکند پاراگرافبندی کند، تا هر پاراگراف به «والعاقبة للمتقین» ختم شود. این بازشناسی جریان حق و جریان باطل است: حق چگونه است، باطل چگونه است، رابطهٔ حق و باطل چگونه است. اگر چنین تحلیلی از وقایع تاریخی کرد، دیگر واقعنگاری تاریخی نیست؛ آشنایی به سنن الهیه است. این خیلی خوب است.
«قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ ٱسْتَعِينُوا۟ بِٱللَّهِ وَٱصْبِرُوٓا۟ إِنَّ ٱلْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِۦ وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (اعراف/۱۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): موسی به قوم خود گفت: از خدا یاری بجویید و صبر کنید؛ زمین از آنِ خداست، به هر کس از بندگانش بخواهد به ارث میدهد؛ و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.
وگرنه قرآن را نگاه کنید. به سبک داستانگوییاش دقت کنید؛ به نوعی که گزارش میکند. داستانها را واقعنگاری نمیکند. اصلاً برخی داستان به آن معنای ترتیبِ وقایع نیست. داستان حضرت موسی علیهالسلام را در حدود پنجاهوچهار سوره میبینید، ولی آخرش ترتیبش معلوم نیست چیست. به خاطر اینکه قرآن وقتی قصه میگوید برای این نیست که آدم وسطهایش سرگرم شود: خسته شدیم، حالا کمی داستان بگویم. اینگونه نیست.
پس باید دقتهای خاص قرآنی به گزارشهای تاریخی قرآن کرد. این را بارها گفتهام و باز هم لازم باشد میگویم. به نوع گزارش کردنش دقت کنید چه میکند. در این آیات یک ترتیب داریم. اینجا راحت از کنار آیات نگذرید.
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ ٱلْقَصَصِ بِمَآ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِۦ لَمِنَ ٱلْغَٰفِلِينَ» (یوسف/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما نیکوترین داستان را با آنچه این قرآن را به تو وحی کردیم بر تو حکایت میکنیم؛ و تو پیش از آن از غافلان بودی.
«لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَرَىٰ وَلَٰكِن تَصْدِيقَ ٱلَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلِّ شَىْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» (یوسف/۱۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در داستانهایشان برای خردمندان عبرتی است. سخنی نبود که بافته شود؛ بلکه تصدیق آنچه پیش روی اوست و تفصیل هر چیز و هدایت و رحمت برای گروهی است که ایمان میآورند.
نگاه قرآن به تاریخ نگاه «چه کسی، کجا، چه ساعتی» نیست. نگاه «این حادثه ذیل کدام سنت رفت» است. اگر سنت را دیدی، حادثه برایت آیه میشود. اگر سنت را ندیدی، حادثه برایت قصه میشود؛ نهایتاً سرگرم میشوی و میروی. سرگرمی که علم نیست.
لذا قرآن موسی علیهالسلام را پنجاهوچهار جا میآورد و ترتیب وقایع را به تو نمیدهد؛ چون ترتیب وقایع را اگر بدهد، تو میروی سراغ چینشِ زمانی و از چینشِ سنتی غافل میشوی. هر تکه را سر جای سنت خودش گذاشته: یک جا نجات از آب است، یک جا برخورد با فرعون است، یک جا شبان مدین است، یک جا طور است. هر کدام یک پاراگراف وحیانی است که باید به عاقبت متقین ختم شود، نه به چینشِ تقویمیِ تاریخ.
این را در یوسف هم باید دید. این آیات را اگر «دزد گذاشتند تو بار» بخوانی، قصهٔ حسینکرد شبستری است. اگر «خدا چگونه کید کرد تا نبی دروغ نگوید و تهمت نزند و دست برادر قطع نشود و قول پدر نشکند و نصاب صبر یعقوب پر شود» بخوانی، گزارش وحیانی است.
هدف وسیله را توجیه نمیکند؛ شأن نبی
بعضی خیلی راحت میگویند: چون داستان است. داستان همین تکهای که خواندیم این است که با بنیامین که رفتند، حضرت یوسف میخواهد بنیامین را نگه دارد. چگونه نگه دارد؟ با یک کید نگه میدارد. وقتی بارها را میبندند، پیمانهٔ ملک را — که در روایات آمده پیمانهٔ طلاکاریشدهای بوده؛ به نام صواع الملک — در بار بنیامین میگذارند. بعد جار میزنند که این بار را دزدیده؛ ایشان دزدیده. دزد را چه کنیم؟ میگیریم. اینگونه بنیامین را نگه میدارد.
خیلی راحت، بدون اینکه شأن نبی را حفظ کنیم، میگوییم بله دیگر؛ عجب باحال است؛ همه را گذاشته سرکار. آزادی که ما با نبی طرفیم، با یک آدم عادی طرف نیستیم. آنوقت قرآن است؛ اگر با این زاویهٔ دید در عبارات دقت کنیم، چقدر فوقالعاده کنار هم گذاشته.
بعد میگویند بله، هدف وسیله را توجیه میکند. چرا؟ چون حضرت یوسف همین کار را کرده: میخواسته نگه دارد، متهم به سرقت کرده که دزد است، بعد نگه داشته. این نمیشود قرآن. این میشود قصهٔ حسینکرد شبستری.
وقتی داستان انبیا را آدم میخواند باید فکر کند خدایی که دارد این تکه را گزارش میکند با حساسیت گزارش میکند. از این چیزها خیلی به انبیا میبندند. الان هم مد است؛ هر کس توهینی به نبی بکند خوب است. توهین به انبیا مد است؛ کلاس دارد.
کسی که داریم راجع به او صحبت میکنیم، کسی است که خدا رابطهاش را با خودش وقتی تصویر میکرده گفته «إنه من عبادنا المخلصین». رابطهاش را با زندانیان که تصویر میکرده، زندانیان به او گفتهاند «یوسف أیها الصدیق»: ای یوسفی که در صدق مبالغه کردهای. خودش هم وقتی رابطهاش را با مردم تصویر میکند میگوید من بهترین میزبان و بهترین مهماندارم.
«وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِۦ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَآ أَن رَّءَا بُرْهَٰنَ رَبِّهِۦ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ ٱلسُّوٓءَ وَٱلْفَحْشَآءَ إِنَّهُۥ مِنْ عِبَادِنَا ٱلْمُخْلَصِينَ» (یوسف/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن زن آهنگ او کرد و او آهنگ آن زن میکرد اگر برهان پروردگارش را نمیدید. چنین کردیم تا بدی و فحشا را از او بگردانیم؛ او از بندگان مخلص ماست.
«يُوسُفُ أَيُّهَا ٱلصِّدِّيقُ أَفْتِنَا فِى سَبْعِ بَقَرَٰتٍ سِمَانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجَافٌ وَسَبْعِ سُنۢبُلَٰتٍ خُضْرٍ وَأُخَرَ يَابِسَٰتٍ لَّعَلِّىٓ أَرْجِعُ إِلَى ٱلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ» (یوسف/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یوسف، ای بسیار راستگو، ما را در [تعبیر] هفت گاو فربه که هفت گاو لاغر آنها را میخورند و هفت خوشهٔ سبز و [هفت خوشهٔ] دیگر خشک فتوا ده؛ باشد که به سوی مردم بازگردم، باشد که بدانند.
«وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ قَالَ ٱئْتُونِى بِأَخٍ لَّكُم مِّنْ أَبِيكُمْ أَلَا تَرَوْنَ أَنِّىٓ أُوفِى ٱلْكَيْلَ وَأَنَا۠ خَيْرُ ٱلْمُنزِلِينَ» (یوسف/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون آنان را به سازوبرگشان مجهز کرد گفت: برادری از پدرتان را نزد من آورید. آیا نمیبینید که پیمانه را تمام میدهم و من بهترین میزبانانم؟
آنوقت راجع به چنین کسی بگوییم که هدف وسیله را توجیه میکند و میخواسته نگه دارد و متهم به سرقت کرده برادرش را. قرآن اینگونه گزارش نمیکند داستان را. لازم نیست از اینور و آنور چیزی بیاوریم؛ خود قرآن. قدم به قدم بیاید نگاه کنید چه میکند.
اگر گفتی یوسف دروغ گفته، یک تکه از دامن نبی را دادهای. اگر گفتی تهمت زده، یک تکهٔ دیگر. اگر گفتی هدف وسیله را توجیه میکند، کل نبوت را دادهای. قرآن هیچکدام را به تو نمیدهد.
آوى إلیه أخاه؛ هماهنگی با بنیامین
میگوید وقتی بر یوسف وارد شدند برادرش را «آوى إلیه»: پیش خودش جا داد؛ آوردش کنار؛ با او هماهنگ کرد. با او هماهنگ است.
«وَلَمَّا دَخَلُوا۟ عَلَىٰ يُوسُفَ ءَاوَىٰٓ إِلَيْهِ أَخَاهُ قَالَ إِنِّىٓ أَنَا۠ أَخُوكَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (یوسف/۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون بر یوسف وارد شدند برادرش را نزد خود جای داد؛ گفت: من همان برادر توام؛ پس به آنچه میکردند اندوهگین مشو.
ما یک حقالله داریم و یک حقالناس. سرِ حقالله نمیشود توافق کرد. ولی سرِ حقالناس میشود با یک نفر توافق کرد. این خودکار را مثلاً میتوان با دیگری توافق کرد؛ گفت من این خودکار را برمیدارم استفاده میکنم. یعنی یک حقالناس که با همدیگر توافق کردهایم.
چیزی که از سنخ حقالله است سرش توافق نمیشود کرد. دو نامحرم نمیتوانند توافق کنند که تو مرا ببینی من هم تو را ببینم. این اصلاً حقالناس نیست که کسی بگوید با هم توافق دارند. این جزو حقوق الله است. اختلاف در مبانی است.
از این جهت است که اول برادر را میآورد کنار خودش سر این حق. در همین حد: میخواهم تو را متهم به سرقت کنم. یک جوری میآید هماهنگ میکند. «قال إنی أنا أخوک»: من برادر توام؛ من همان یوسفم. «فلا تبتئس بما کانوا یعملون»: از این کارهایی که میخواهند انجام بدهند ناراحت نشو.
دقیقاً مشخص است که او را کنار میکشد و نقشه را میگوید. شاهد این است که توافقها انجام میشود. بنیامین هیچ اعتراضی از او در قرآن گزارش نمیشود. تهمت سرقت زده میشود به او؛ بعد هم خیلی کمرنگ میشود این تهمت؛ در حد حداقل میآید پایین. باید آیه را دید قرآن چه کرده.
با او هماهنگ میکند. بعد که میگویند «إنکم لسارقون» صدای او درنمیآید. با هم هماهنگ کردهاند. معلوم است نقشه را با او در میان میگذارد.
بعد خدا با یک دفاع جانانه میگوید این کید ما بود برای یوسف. ما کید کردیم برای یوسف. این کید، کید ما بود. کید چقدر هنرمندانه است برای اینکه او را اینجا نگه دارند.
قرار است داستان اینگونه بشود. وگرنه همان سؤال پیش میآید که وقتی یوسف از زندان آزاد شد و عزیز مصر شد چرا پدرش را در جریان نگذاشت؟ قرار نبود اینها در جریان قرار بگیرند. قرار است نصاب صبر یعقوب به حد خودش برسد. هم داستان یعقوب میداند هم یوسف میداند.
البته حاجتی در نفس یعقوب هست که قرآن میگوید. یک حاجتی در نفس دارد؛ میخواهد یوسفش را ببیند؛ اشکال ندارد. در حد یک حاجت. ادب اقتضا میکند گاهی همین در نفس باقی بماند؛ خیلی چیز نشود.
«وَلَمَّا دَخَلُوا۟ مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغْنِى عَنْهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ إِلَّا حَاجَةً فِى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَىٰهَا وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَٰهُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون از همانجا که پدرشان فرمان داده بود وارد شدند، چیزی از [قضاى] خدا را از آنان دفع نمیکرد؛ جز حاجتی در جان یعقوب که آن را برآورد. او به آنچه به او آموخته بودیم دانا بود؛ ولی بیشتر مردم نمیدانند.
اینجا باید دو حق را از هم جدا کرد وگرنه کل داستان خراب میشود. حقالله را نمیشود با تبانی دو نفر جابهجا کرد. حقالناس را میشود. اگر این تفکیک را نکنی، یا میگویی یوسف آبروی برادر را برده — که شأن نبی نیست — یا میگویی بنیامین را بیخبر گذاشته سرکار — که باز شأن نبی نیست. قرآن هیچکدام را نمیگوید. میگوید آوى إلیه؛ گفت من برادر توام؛ از آنچه میکنند اندوهگین مشو. یعنی طرح را گفت. بنیامین داخل طرح است. اعتراضش در قرآن نیست چون اعتراضی نبوده.
آبرو در مراتبی حقالله است. مؤمن نمیتواند بگوید آبرویم را بردار. حد مختصر را قرآن خودش پایین میآورد: از «سارقون» میآید به «نفقد»؛ از تهمت میآید به گمشدن. حداقل ممکن. این ادب وحی است در گزارش کار نبی.
و آن سؤال که چرا یوسف بعد از عزیز شدن نامه ننوشت برای یعقوب، جوابش در همین طرح است. قرار نبود زود تمام شود. صبر یعقوب باید به نصاب برسد. حاجت در نفس یعقوب را خدا قضا کرد؛ ولی ادب یعقوب این بود که حاجت را فریاد نکند.
ادب درخواست؛ تقلب وجهک و فقیر موسی
در آیات تغییر قبله چقدر لطیف پیامبر و قرآن گزارش میدهد. یهودیان پیوسته مسلمانان و پیامبر را اذیت میکردند: شما یک دینید؛ چرا قبلهتان قبلهٔ ماست؟ پیامبر پیوسته به آسمان نگاه میکرد؛ انگار منتظر وحیی بود که بیاید این قبله را عوض کند. هیچی نمیگوید. ادب اقتضا میکند که خیلی چیزی نگوید.
«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِى ٱلسَّمَآءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَىٰهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ وَحَيْثُ مَا كُنتُمْ فَوَلُّوا۟ وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُۥ وَإِنَّ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ وَمَا ٱللَّهُ بِغَٰفِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ» (بقره/۱۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما گرداندن رویت در آسمان را میبینیم؛ پس تو را به قبلهای که از آن خشنود شوی میگردانیم. پس رویت را به سوی مسجدالحرام کن؛ و هر جا بودید رویهایتان را به سوی آن بگردانید. و کسانی که کتاب داده شدهاند میدانند که آن حق از پروردگارشان است؛ و خدا از آنچه میکنند غافل نیست.
«قد نری تقلب وجهک فی السماء»: ما داریم میبینیم که چهرهات را به سمت آسمان میآوری؛ پیوسته دنبال وحی میگردی. خدا خودش دیده و خودش جواب داده؛ پیامبر درخواست صریح نکرده.
وقتی حضرت موسی فرار کرده رفته طرف مدین، گرسنه شده. قرار نبود صریح بگوید گرسنهام؛ بخور بده. میگوید پروردگارا، به آنچه از خیر به سویم فرو فرستی فقیرم. انگار فقط حالتی را گزارش میکند. ادب اینجاست. خیلی مؤدب.
«فَسَقَىٰ لَهُمَا ثُمَّ تَوَلَّىٰٓ إِلَى ٱلظِّلِّ فَقَالَ رَبِّ إِنِّى لِمَآ أَنزَلْتَ إِلَىَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ» (قصص/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس برای آن دو [دختر] آب داد؛ سپس به سایه برگشت و گفت: پروردگارا، من به آنچه از خیر به سویم فرو فرستی نیازمندم.
این سؤالی که پیش میآید و اینکه حقالله شاید آبروی مؤمن هم در مراتبی حقالله باشد: کسی آبروی خودش را نمیتواند ببرد و سرش نمیتواند توافق کند. بگوید تو اجازه میدهم هرچه فحش به من بدهی. اینگونه نیست.
این یوسف است و این بنیامین. بنیامین میداند برادرش یوسف است و پیامبر خدا چه میکند. در یک حد خیلی مختصر میماند. آخرش نمیگویند شما دزدید به آن معنای سنگین؛ تا همین حدود باقی میماند. بنیامین میداند برادرش یوسف است.
این کار بر علوم باطنی هم انجام میشود. اینها هم روی علوم باطنی است.
پرسشی پیش میآید که چرا «کانوا» آمده و کنارش «یعملون». ماضی کنار مضارع نشسته. معنایش این است: به این کارهایی که اینها میخواهند انجام بدهند. شأن داستان اینگونه میشود که کارهایی انجام میدهند. این کار را خود حضرت یوسف نمیخواهد به عنوان دروغ و تهمت انجام دهد. قشنگی داستان این است که به قدری هنرمندانه چیده شده که میخواهند او را نگه دارند؛ نه حضرت یوسف دروغ میگوید نه تهمت میزند.
طرح جامع؛ قانون مصر و قانون فلسطین
طرح داستان را بگویم چه مدلی پیش میرود. میخواهند بنیامین را نگه دارند. حضرت یوسف مال فلسطین است؛ بنیامین و اینها هم مال فلسطیناند؛ حضرت یوسف در مصر است.
در قانون یک کشور — قانون مصر — یک نفر متهم به سرقت را با قانون مصر باید مجازات کرد یا با قانون فلسطین؟ با قانون مصر. قانون مصر میگوید دست دزد زده میشود یا بازداشت میشود؛ باید برود زندان. این قانون مصر است.
یک قانون دیگر هم مصر دارد: میشود از خود آن طرف خواست: میخواهی با قانون مصر مجازات شوی یا با قانون مملکت خودت؟ قانون مملکت خودشان — مملکت فلسطین — این است که اگر کسی دزدی کند دزد را نگه میدارند تا کار کند، به اندازهٔ آنچه دزدی کرده پس بدهد.
در این وسط نه دروغ میگوید نه تهمت میزند. وقتی متهم به سرقت میشود، برمیگردند به برادران میگویند شما با دزد چه میکنید؟ میگویند ما این کار را میکنیم. پس اگر در هر کدام پیدا شد، با قانون خودتان عمل میکنیم.
نمیتواند با قانون مصر این کار را بکند؛ چون با قانون مصر باید دست دزد قطع شود؛ یعنی باید دست بنیامین را بزنند. نمیشود که اینگونه. لذا یک طرح جامع برای اینکه او را نگه دارند.
یک: خودش هیچی نمیگوید. سر و صدا درنمیآورد که دزدی شده، تهمت بزند. نه خودش این کار را میکند. با یک قانونی او را نگه میدارد که نه دستش زده میشود و هم کار هم که میخواهد میکند: باید بماند تا آن جریان اینگونه پیش برود.
طرحی که همهٔ اضلاعش درست است. هیچ گیری نمیتوانی به این سامانه بدهی؛ الا اینکه مأموریت حضرت یوسف این است که او را نگه دارد. با خودش هم هماهنگ کرده. مشکل کیست دیگر؟ مأموریتش این است که نگه دارد؛ با خودش هم هماهنگ کرده؛ با این طرح به این زیبایی که در آیات میبینید.
جعل السقایة؛ أذّن مؤذّن
وقتی اینها تجهیز میکنند بارهاشان را، آماده کردند:
«فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ ٱلسِّقَايَةَ فِى رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا ٱلْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَٰرِقُونَ» (یوسف/۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون آنان را به سازوبرگشان مجهز کرد پیمانه را در بارِ برادرش نهاد؛ سپس نداکنندهای ندا داد: ای کاروان، شما دزدید.
پیمانه را گذاشتند در بار و بنهٔ بنیامین. اصلاً به آن کسی که مسئول بار آماده کردن بوده نه. لحظهٔ آخر گذاشته در ظرف این. بعد یکهو ملتفت شده: تا حالا داشتم پیمانهها را پر میکردم؛ این پیمانه کو؟ تا قبل از اینکه اینها باشند پیمانه بود؛ اینها رفتند نیست. همین پشت سرشان میگوید: ای کاروان، شما دزدید.
پس اول کی این را میگوید؟ «أذّن مؤذّن». اصلاً حضرت نمیگوید. آن مؤذن هم دارد کارش را درست انجام میدهد. پیمانه را گم کرده؛ باید داد و بیدادی بکند. «ثم أذّن مؤذّن»: مؤذن اعلام میکند که «إنکم لسارقون أیتها العیر».
تازه این را میشود جملهٔ خبری خواند و میشود انشایی: شما دزدید؟ به همین راحتی. بعد هم میگویند نه ما ندزدیدیم.
اول دارند میگویند «إنکم لسارقون». تهمت دزدی را کی میزند؟ به لحاظ طبیعی دارد میگوید تا حالا شما بودید، این بود؛ حالا شما رفتید این نیست. داد میزند؛ بعد میپرسد.
کی این کار را میکند؟ مؤذن. مؤذن خبر نداشته. یک جریان پیش آمده. جریان را یوسف با بنیامین هماهنگ کرده. در آن جریان، اینکه این تهمت را کی زده مهم است.
آن را که بگذاری به حساب باطن، مثل خرس میزند آدم را میکشد؛ آن که چیزی نیست. میخواهم بگویم ضمن اینکه بر اساس باطن باید این را نگه میداشته و با خودشان هم هماهنگ کرده بوده، کاری کرده که آن طرف فکر کند سرقت شده.
این «إنکم لسارقون» یا اخباری گفته یا انشایی: شما دزدید؟ خیلی طبیعی است. شما بودید؛ بعد نیست. کسانی که خودشان میگویند وقتی ما آمدیم میدیدید شما سارق نیستید.
با آن مؤذنی که اینها را میشناسد اینگونه نمیگوید. دعوا سر این است که این انشایی است یا اخباری. انشایی است.
دعوا سر این است که تا میتوانید دامن نبی را از عیب بزدایید. اولاً مؤذن گفته نه حضرت یوسف. بعد هم اگر مؤذن گفته باشد «إنکم لسارقون» چه عیبی دارد؟ تازه آن مؤذن هم حالی میخواهیم به او بدهیم. گفته شما این مال را برداشتید. شاید مثال تمام شده.
بعضی روایات آمده چون فکر کردهاند این را یوسف گفته، برای اینکه درستش کنند گفتهاند یوسف اینگونه گفته: «إنکم لسارقون» و نظرش این بوده که شما بیستوپنج سال پیش مرا دزدیدید. این دیگر نمیخورد. چون اینها میگویند شما چه گم کردهاید؟ میگویند ما صواع الملک گم کردهایم. متن خودش روایت را رد میکند.
این را اصلاً یوسف نگفته، یک. خیلی واضح است متن. یا ما حق بزرگی به گردن انبیا پیدا میکنیم که با دفاع جانانه بگوییم اینها نبی خدایند.
این را خوب گوش کنید چون از همینجا به انبیا توهین مد میشود. مؤذن گفته است. یوسف نگفته است. ضمیر «أنا به زعیم» به نزدیکترین مرجع برمیگردد که مؤذن است. جعاله سر مال گمشده است نه سر مال دزدی. «نفقد» گفتهاند نه «سرقتم». ظاهر آیه را برای روایت ول نکن.
ظاهر آیه را ول نکن برای روایت. روایت اگر آمد باید در پرتو محکم بنشیند. اگر ننشست، تاریخ حدیث را نگاه کن: چه دستهایی در حدیث رفته. شیعه و سنی فرقی ندارد در این جهت که متن آلوده پیدا میشود. قرآن کلّه کلام واحد است؛ یک تکه را نمیشود از بقیه جدا کرد و هر جوری معنی کرد.
از سرقت تا مال گمشده؛ جعاله
اول پس با سرقت شروع شد.
«قَالُوا۟ وَأَقْبَلُوا۟ عَلَيْهِم مَّاذَا تَفْقِدُونَ» (یوسف/۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند و به آنان روی آوردند: چه گم کردهاید؟
آنها برگشتند گفتند چه گم کردهاید شما؟ «ماذا تفقدون». بحث از سرقت تبدیل شد به اینکه ما یک چیزی گم کردهایم. بعد دقت کنید بعدش چه میشود.
«قَالُوا۟ نَفْقِدُ صُوَاعَ ٱلْمَلِكِ وَلِمَن جَآءَ بِهِۦ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا۠ بِهِۦ زَعِيمٌ» (یوسف/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: پیمانهٔ پادشاه را گم کردهایم؛ و هر که آن را بیاورد یک بار شتر [پاداش] دارد و من ضامنِ آنم.
«نفقد صواع الملک». صواع از صاع میآید. صاع این پیمانههای پیمانهای را میگویند. اصلاً میگویند یک صاع. در روایت داریم:
«ٱلْغُسْلُ بِصَاعٍ وَٱلْوُضُوءُ بِمُدٍّ» (روایت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): غسل با یک صاع است و وضو با یک مُد.
یعنی غسل با حدود سه لیتر آب باید بکنید؛ وضو هم با حدود هفتصد و پنجاه میلیلیتر. دیگر بعد میرود غسل میکند یک خمره آب میریزد روی خودش؛ آخرش هم میگوید نچسبید به دلم. میخواهد به دلش بچسبد. خدا گفته سر و طرف چپ. دیگر تمام شد. کمترینش هم میشود. غسل کردن میریزند روی خودشان؛ آب را که نمیخورند. فکر میکنند آب زیاد چیز میکند.
شاهد این است که بیان اینها خیلی لطیف میشود. یک جعاله با اینها میبندند. قرارداد جعاله یعنی مثل اینکه من چیزی گم کردهام؛ میگویند مژدگانی: هر که این را پیدا کند اینقدر به او میدهم. در فقه به این میگویند قرارداد جعاله.
اصلاً با اینها قرارداد سر مال دزدی جعاله نمیبندند. جعاله سر مال گمشده میبندند نه سر مال دزدی. یعنی بیان نرم میشود: از سرقت میآید تو بحث مال گمشده. میرسد به مال گمشده. آن وقت جا ندارد بگویند «إنکم لسارقون» شما دزدیدید به آن معنای سنگین. حالا جا دارد بگویند شما برداشتید، شما نبردید.
بعد میگویند ما نبردیم. بعد اینها میگویند اگر کسی پیدا کند مژدگانی دارد. مژدگانی یعنی جزای منفی؟ نه. «ولمن جاء به»: هر کسی این را بردارد برای من بیاورد این صواع الملک را.
«حمل بعیر و أنا به زعیم»: هر کسی این را بردارد پیدا کند بیاورد، ما یک جعاله میبندیم. اولاً حمل بعیر هم به او پاداش میدهیم: به اندازهٔ یک بار شتر گندم، پاداش پیدا کردن صواع الملک است. «و أنا به زعیم».
این را کی میگوید؟ مؤذن. مؤذن میگوید من خودم ضامنم. خودش قرارداد جعاله را همانجا میبندد. چرا؟ چون هر جا ضمیر بتواند برگردد به اولین نقطهای که بتواند برگردد باید برگردد. اینجا به مؤذن اولین جایی است که میتواند برگردد. از مؤذن به بعد اصلاً هیچ چیزی از یوسف ندارید. «و أنا به زعیم» خود مؤذن است.
یعنی خود مؤذن در فضایی میرود که دارد قرارداد جعاله میبندد. سر مال دزدی که جعاله نمیبندد. خودش هم میگوید «نفقد»: ما گم کردیم. اینجا اگر «إنکم لسارقون» وسط این چیزی خوانده شود عیبی ندارد. بر این تعیین میکند که شما چطور میتوانی بخوانی؛ چه وجوه و احتمالاتی وجود دارد.
«و أنا به زعیم»: خودم ضامنم که این قرارداد جعاله را میبندد با اینها؛ قرارداد میبندد که کسی این را بیاورد ما چیز میدهیم.
محکمات و متشابهات؛ دفاع جانانه از انبیا
اگر پشت این قضیه یوسف نبود این حرفها را نمیزدید. اگر پسرخالهٔ من بود که این را نمیگفتم راجع به او. میگفتم آقا یک چیزی گفته؛ حالا یک کاری کرده.
یک سری محکمات دارید. روی محکمات خودتان چرا داستان خضر را آنگونه تفسیر میکنید؟ داستان خضر زده آدم کشته. بعدش هم میگوید چون ترسیدیم که اینها را به طغیان و کفر بکشاند، این پدر و مادر مؤمنشان را بعداً منحرف کند، من این کار را کردم.
«وَأَمَّا ٱلْغُلَٰمُ فَكَانَ أَبَوَاهُ مُؤْمِنَيْنِ فَخَشِينَآ أَن يُرْهِقَهُمَا طُغْيَٰنًا وَكُفْرًا» (کهف/۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما آن پسر، پدر و مادرش مؤمن بودند؛ پس ترسیدیم که آن دو را به طغیان و کفر بکشاند.
با نبی خدا طرفی؛ اینجا با پشتیبانی خدا طرفید. راجع به کسی داری سؤال میکنی که خود به صراحت آیات گفته از بندگان مخلص ماست. از آنور شیطان گفته من همه را فریب میدهم الا عبادک منهم المخلصین. یعنی این آدم، آدمی نیست که فریب بخورد؛ در معرض فریب نیست اصلاً.
«إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ ٱلْمُخْلَصِينَ» (حجر/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر بندگانت از آنان که خالصشدگاناند.
آدمی که در معرض فریب نیست به محکمات قرآنی. حالا یک جا هم آمد که شیطان به پیامبر مسلط شد؛ در قرآن «ألقی الشیطان فی أمنیته». آن را باید حلش کنیم. اینها میشود متشابهات قرآن.
«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِىٍّ إِلَّآ إِذَا تَمَنَّىٰٓ أَلْقَى ٱلشَّيْطَٰنُ فِىٓ أُمْنِيَّتِهِۦ فَيَنسَخُ ٱللَّهُ مَا يُلْقِى ٱلشَّيْطَٰنُ ثُمَّ يُحْكِمُ ٱللَّهُ ءَايَٰتِهِۦ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (حج/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو هیچ رسول و پیامبری نفرستادیم مگر آنکه چون آرزو میکرد شیطان در آرزویش القا میکرد؛ پس خدا آنچه را شیطان القا میکند نسخ میکند، سپس آیات خود را استوار میگرداند؛ و خدا دانای حکیم است.
چرا گذاشتهاند؟ اولاً باید بروی پیش معلم. معلم کیست؟ ائمه. باید پیش معلم درس بخوانی. قرآن خودخوان نیست. قرآن را باید با ثقل اصغر بخوانی؛ با همدیگر بخوانی؛ وگرنه تمام زیر و بمش گیر میافتی.
بعد هم جاهایی گذاشته برای اینکه آدمها تمیز داده شوند. نه اینکه خدا نمیداند. اصلاً خدا قرآن را وقتی آورده اسمش را فرقان گذاشته.
«وَنُنَزِّلُ مِنَ ٱلْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَآءٌ وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ وَلَا يَزِيدُ ٱلظَّٰلِمِينَ إِلَّا خَسَارًا» (اسراء/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از قرآن آنچه را که برای مؤمنان شفا و رحمت است فرو میفرستیم؛ و ستمگران را جز زیان نمیافزاید.
لذا محکمات قرآنی را حواستان باشد. در همهٔ برخوردها با قرآن یک سری محکمات داریم که باید بگردیم، زحمت بکشیم، از زحمتکشیدهها بپرسیم. ببینیم با این محکمات چطور میشود درآورد در قرآن.
حالا یک روایت هم آمد گفتند نماز پیامبر: نماز چهاررکعتی را دو رکعتی سلام داد. گفتند نماز تغییر کرده؟ گفتند نه. گفت دو رکعتی خواندم. گفتند اِ؟ گفت بله؛ من اشتباه کردم پس. یک روایت پیدا شد که یکی راویاش ابوهریره بود، یکی هم یک زویلدانی معلوم نیست کیست. ابوهریره حالش در حدیث معروف است. ما دیگر نمیگوییم روایت داریم که باید به قرآن. در قرآن هم نمیگوییم آیه داریم که همه را جدا جدا. قرآن کلّه کلام واحد است؛ باید همه را با هم دید.
در جلسات پنجشنبه چند مورد آوردیم نشان دادیم چطور ممکن است فرمایشی به پیامبر نسبت داده شده باشد. اگر آشنایی با زبان قرآن داشته باشید میبینید چطور میشود.
زبان قرآن اینمدلی است که پیامبر مورد خطاب قرار میگیرد. طرز تفکری که آدم بخواهد هر جوری به نفع خودش تفسیر کند آیه را، همین کاری است که بعضی میکنند. باید مراجعه کنید به ظاهر آیات. اگر چیزی در ظاهر آیات گیر نیامد، باید بگویی آن در ظاهر آیه نیست.
اگر چیزی بود که ظاهر آیه کاملاً مسدد به آن است — تا حالا پیوسته گفته یوسف، یوسف، یوسف؛ حالا میگوید أذّن مؤذّن — پس معلوم است یوسف نگفته. مگر دلمان بخواهد چیزی بگوییم. ظاهر این نیست.
خدا وقتی گفته این از عبادنا المخلصین است، اصلاً در معرض شیطان نیست، این کاره نمیکند. وقتی چنین چیزی گفته، ما ول کنیم بگوییم استناد به روایتی میکنیم؟ چه سنی گفته و چه شیعه. اصلاً بحث فقط تفاسیر سنی نیست. تفاسیر شیعه مملو از همین مزخرفات است در روایات ما. مملو از این حرفها: که نه، حضرت یوسف آن کار را کرده و میخواسته با زلیخا آن کار را خودش بکند. گذار قرآن یادتان بیاید چطور آیات خودش داشت خودش را میداد. ما چیزی نمیگفتیم. منتها اینها روزنامه که نیست؛ قرآن است. حساب، حساب کلمهبهکلمهاش درست است.
تحدّی جن و انس؛ قرآن کلمهبهکلمه
برای همین جن و انس را دعوت به تحدی کرده. کجا میبینید جن و انس را دعوت به تحدی کند؟
«قُل لَّئِنِ ٱجْتَمَعَتِ ٱلْإِنسُ وَٱلْجِنُّ عَلَىٰٓ أَن يَأْتُوا۟ بِمِثْلِ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِۦ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا» (اسراء/۸۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو اگر انس و جن گرد آیند بر اینکه مانند این قرآن را بیاورند مانندش را نمیآورند، هر چند برخیشان پشتیبان برخی دیگر باشند.
جن و انس، همهتان دست به دست هم بدهید یک سوره بیاورید؛ یک سوره. هزار و چهارصد سال کسی نتوانسته. هزار و چهارصد سال گذشته کسی جواب این حرف را نداده.
هزار نقد به بازار کائنات آرند / یکی به سکهٔ صاحبعیار ما نرسد. هزار تا نقد آوردهاند ولی یکی به سکهٔ صاحبعیار ما نرسیده. نشده؛ نیاوردهاند؛ نتوانستهاند. چرا؟ چون قرآن کلمهبهکلمهاش را حساب کرده وقتی گذاشته؛ معارف، معارفی شده. شما یک معرفت را نمیبینی در قرآن با یک معرفت دیگر یک جای قرآن متناقض بیفتد.
حالا اگر دیدی متناقضنما شد، چه باید بکنی؟ باید شروع کنی آن متشابه را در پرتو محکم حل کنی. این کار را باید بکند آدم. وظیفهٔ هر مفسر قرآنی است که این کار را بکند. لذا باید جانانه از مقام انبیا دفاع کرد. جانانه.
بعد میآیی تاریخ حدیث میخوانی میبینی چه مسائلی در تاریخ حدیث گذشته؛ چه دستگاه آلودهای در بحث حدیث بوده و چه کارها کردهاند که چهار تا از همین حدیثها را بگذارند. آن موقع میفهمی. تاریخ حدیث شیعه و سنی را که دیدی، این همه دستاندازی را میبینی. باید بکنی. ولی نگاه کن قرینه باید داشته باشی.
اگر یکهو با ظهورات قرآن — قرآن یک ظهوری دارد واضح، معلوم — نمیتوانی بگویی کرم با کرم هم ریشهاند؛ کرم هم که زمین را سوراخ میکند؛ پس احتمالاً منظور جنگهای چریکی است که کسانی زمینها را سوراخ میکنند. آقا به خاطر ظهور قرآن؛ ظهورهایی دارد باید در ظهورات چک شود؛ باید بخورد. این مثلاً جنگهای چریکی منظور نیست. اینها نزد قرآن نمیخورد به ظهورات.
ما همین ظهور را باید نگه داریم. اگر من از ظهور فاصله گرفتم شما جلوی مرا نمیتوانید بگیرید. سر مرجع ضمیر این زمین: من گفتم مؤذن است. شما میگویی یوسف. من میگویم مؤذن. چرا؟ نزدیکترین مرجع ضمیری که میتواند بخورد، میخورد به او. دلیلی ندارد ببریاش به یوسفی که دو خط قبل است. همینجا میماند.
خلاصه خود شما که میدانید، همهتان میدانید. دارد خطاب به همان کسانی میگوید که به آنها گفتهاند. آنقدر واضح است که آن بحث مال آن نیست. اصلاً به تاریخش نمیخورد.
قرآن را اگر کلمهبهکلمه حساب نکنی، میشود روزنامه. روزنامه را میشود پس و پیش کرد. قرآن را نمیشود. جن و انس هزار و چهارصد سال است نتوانستهاند مثلش را بیاورند. نه چون عربی سخت است؛ چون معارفش با هم نمیخوانَد اگر یک کلمه را جابهجا کنی. یک معرفت را از یک جای قرآن بردار، جای دیگر متناقضنما میشود. آن متناقضنما را باید در پرتو محکم حل کرد نه با روایتِ تنها و نه با ذوق بیمهار.
لذا مرجع ضمیر را نزدیکترین جا میگذاری. ظهور را نگه میداری. اگر از ظهور فاصله گرفتی، جلوی تو را باید گرفت. من میگویم مؤذن؛ تو میگویی یوسف. دلیل ندارد دو خط قبل ببری. همینجا میماند.
جنّیان و غدیر؛ حق فیالواقع
بنده خودم از آقای حسنزاده شنیدم؛ سمعتُ به أذنَی. آقای حسنزاده از علامه طباطبایی شنید سمعتُ به أذنَی. ایشان از آقای قاضی، جمالالسالکین، شنید.
علامه قاضی، استاد علامه طباطبایی، از کسانی است که معروف است جمالالسالکین؛ با جنیان مرتبط بود. از یکی از همین جنیان یک موقع میپرسد شما نصارا و یهود و اینها دارید بینتان؟ میگویند ما هم همین چیزهایی که شما دارید داریم: مسیحی داریم، یهودی داریم، لامذهب داریم، بودایی داریم؛ همینی که شما دارید ما هم داریم؛ چون آنها هم مکلفاند. قرآنشان همین قرآن است. برای همین تحدی با کل قرآن است.
میگوید ولی بگذار یک چیزی بگویم: ما بینمان مسلمانانمان شیعهٔ اثنیعشریاند فقط. فقط هم شیعهٔ اثنیعشریه. چون میدانید عمری هزار و خردهای سال دارند جنیان. میگویند هنوز هستند کسانی که شاهد واقعهٔ غدیر بودند؛ مرتب دارند شهادت میدهند. میگوید ما بودیم. ما خودمان بودیم که دستهای علی را بلند کردند.
بحث شهادت آدمهایی که آنجا بودند به تنهایی نیست. بحث حق فیالواقع است. پیامبر که را معرفی کرده. جنگ شیعه و سنی نمیخواهیم راه بیندازیم؛ برادرانمان؛ حالا یک دیوار حائل بکشیم بین فلانی. نه بابا. بحث اینها نیست. بحث حق فیالواقع. حق فیالواقع کیست؟ علی و اولاد علی. صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
حق این است دیگر. سر حق که نمیشود توافق کرد. بگویند حالا حق هم شما هم ما؛ این اعتقاد هم آن اعتقاد. حق فیالواقع شیعهٔ اثنیعشریه است. حالا اینکه روی چه جریانات سیاسی اتفاق افتاده، آن اتفاق افتاده.
«وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ ٱلَّتِى فَعَلْتَ وَأَنتَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (شعراء/۱۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن کارت را که کردی کردی، و تو از ناسپاسانی.
«فعلتَ فعلتَک التی فعلتَ»: آن کار را که میخواستی انجام دادی، انجام دادند؛ بعد هم آن اتفاق افتاد. ولی مسئلهٔ فیالواقع آنقدر مفتضح است که خودشان هم گاهی نمیدانند چه کار کنند با بعضی آیات قرآن. تفاسیر اهل تسنن را نگاه کنید — قاطعشان را نگاه میکنم — بعضی جاها واقعاً به زحمت میافتند میخواهند یک آیه را توضیح دهند. نمیدانند چه کار کنند با «إنما یرید الله».
«وَقَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ ٱلْجَٰهِلِيَّةِ ٱلْأُولَىٰ وَأَقِمْنَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتِينَ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِعْنَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» (احزاب/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در خانههایتان قرار گیرید و چون تبرج جاهلیت نخستین خودنمایی نکنید و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و خدا و پیامبرش را اطاعت کنید. خدا فقط میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت ببرد و شما را پاک کند، پاککردنی.
نمیدانند چه کار کنند با «إنما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت». خودشان روایت دارند؛ روایت خمسهٔ آل عبا اینگونهاند. ماندهاند این روایت و این آیه را چه جوری توضیح دهند که به ظاهر قرآن بخورد.
باید قرائن بخواند، شواهد بخواند؛ این همه آدم را نگه داشته.
«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ٱلَّذِى جَعَلَنَا مِنَ ٱلْمُتَمَسِّكِينَ بِوَلَايَةِ عَلِىِّ بْنِ أَبِى طَالِبٍ» (دعا)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپاس خدایی را که ما را از چنگزنندگان به ولایت علی بن ابیطالب قرار داد.
الحمد لله. خدا دست ما را از اینها کوتاه نکرده. اینها معارف است. خطبهٔ اول نهجالبلاغه و خطبهٔ صد و نود و دو را نگاه کنید. کی میداند این نگارهای مکتبنرفته، هزار و چهارصد سال پیش حرفهایی میزنند که نه به فلسفهٔ یونان میخورد نه به فلسفهٔ هند. در آن بیابان برهوت بدوی شروع میکنند حرفهایی که الان فلاسفهٔ ما به زحمت میفهمند. تازه آنهایی که میفهمند این حرفها را به واسطهٔ همین وجود اهل بیت است که میفهمند.
حالا نمیشود گفت آنها هم میگویند «من کنت مولاه فعلی مولاه». بیخود میگویند یعنی اینکه دوست؛ این همه آدم را نگه داشته حضرت؛ هر که مرا رفیق این هم رفیق. مثلاً یکی از رفقا را میخواست معرفی کند در آن گرما. نه؛ ببخشید. برویم جلو.
قالوا تالله لقد علمتم؛ آبروی ورود به مصر
«قالوا تالله لقد علمتم»: شما خودتان میدانید، همهتان میدانید که ما نیامدهایم تا فساد کنیم در زمین. معلوم بوده اینها را یک بازرسی کردهاند. یعنی معلوم است اینها را با یک حسابی فرستادهاند. به دلیل همین آیه. شما که این را میدانید. «و ما کنا سارقین»: ما سارق نبودیم.
معلوم است یک جور واکنشی اینها از خودشان نشان دادهاند در مصر که قابل اعتراض نبوده. گفتهاند شما که خودتان میدانید ما این کاره نیستیم. در روایات آمده دهانبند زده بودند به شترهاشان که به مال مردم — سال قحطی است — دهن نزنند. معلوم است با این آبرو آمده بودند.
«قَالُوا۟ تَٱللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُم مَّا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِى ٱلْأَرْضِ وَمَا كُنَّا سَٰرِقِينَ» (یوسف/۷۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: به خدا سوگند شما خود دانستهاید که ما نیامدهایم تا در زمین فساد کنیم و دزد نبودهایم.
این طبیعی نیست؟ من الان از کنار شما بلند شوم، شما ببینی ساعتت نیست، به من میگویی دزد؟ یا میگویی برنداشتی؟ تو جیبت نمانده؟ شما به کسی که به او اعتماد دارید نمیگویید تو دزدی، تو دزدیدی.
با این همه آبرو آمده بودند تو مصر. همه هم میدانستند. خودشان میگویند شما خودتان میدانستید که ما این کاره نیستیم.
فما جزاؤه؛ قانون خودشان
بعد گفتند:
«قَالُوا۟ فَمَا جَزَٰٓؤُهُۥٓ إِن كُنتُمْ كَٰذِبِينَ» (یوسف/۷۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: پس کیفرش چیست اگر دروغگو باشید؟
اگر دروغ گفته باشید جزایش چیست؟ دارند چه میکنند. طرح را نگاه کنید. دارند از کی میپرسند؟ از خودشان که جزایش چیست. با اینکه میتوانند با قانون کشور خودشان کار کنند. نقشه دارد اینگونه پیش میرود.
اگر دزدی کرده باشد که نمیتواند بگوید حالا تو آمریکایی؛ یک جوری دزد را محاکمه میکنند. در ایران دزدی کرد دست میزنند. «إن کنتم کاذبین». اینها اینگونه میگویند که قانون فلسطین خودشان است.
«قَالُوا۟ جَزَٰٓؤُهُۥ مَن وُجِدَ فِى رَحْلِهِۦ فَهُوَ جَزَٰٓؤُهُۥ كَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (یوسف/۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: کیفرش این است که هر که در بارش یافت شود خود او کیفرش باشد؛ ستمگران را اینگونه کیفر میدهیم.
جزایش «من وجد فی رحله فهو جزاؤه»: هر که یافته شد این کالا را دارد، خود او جزایش است. «کذلک نجزی الظالمین»: ما ظالمین خودمان را اینگونه با آنها معامله میکنیم.
حِمل و حَمل؛ بارِ روباز و بارِ پنهان
یک چیزی فقط بگویم؛ فرق بین حِمل و حَمل. این دو تا صفحه را بیاورید: یکی صفحهٔ صد و هفتاد و پنج، یکی صفحهٔ سیصد و نوزده.
در عربی فرق حِمل با حَمل این است که حِمل در حقیقت بار معلومِ روباز است؛ یعنی روی پشت مثلاً شتر که روباز و معلوم است. به چیزی که داخل است و مستور است میگویند حَمل. این را اگر دقت کنید لطایفی در قرآن دیده میشود.
در صفحهٔ سیصد و نوزده، بالای صفحه، از آیهٔ نود و نه:
«كَذَٰلِكَ نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنۢبَآءِ مَا قَدْ سَبَقَ وَقَدْ ءَاتَيْنَٰكَ مِن لَّدُنَّا ذِكْرًا» (طه/۹۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اینگونه از خبرهای آنچه پیشتر بوده بر تو حکایت میکنیم؛ و از نزد خود به تو ذکری دادهایم.
«مَّنْ أَعْرَضَ عَنْهُ فَإِنَّهُۥ يَحْمِلُ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ وِزْرًا» (طه/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که از آن روی بگرداند روز قیامت باری را برمیدارد.
«خَٰلِدِينَ فِيهِ وَسَآءَ لَهُمْ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ حِمْلًا» (طه/۱۰۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در آن جاودانهاند؛ و روز قیامت بد باری برایشان است.
«کذلک نقصّ علیک من أنباء ما قد سبق»: این خلاصهٔ خبرهای گذشته را برایتان نقل کردیم. «و قد آتیناک من لدنا ذکرا»: به تو از جانب خودمان ذکر دادیم؛ قرآن دادیم. «من أعرض عنه فإنّه یحمل یوم القیامة وزرا»: کسی که از این قرآن اعراض کند روز قیامت وزر و وبال حمل میکند. «خالدین فیه»: خالد در آن جهنم و در آن وزر. «و ساء لهم یوم القیامة حملا».
چون بارش روباز است. گناه الان حَمل است؛ آنجا حِمل میشود. اینجا الان کسی نمیفهمد کی گناه کرده، کی گناه نکرده، کی چطور است. ولی آنجا اینگونه نیست. آنجا میشود «و ساء لهم»: برایشان خیلی بد است روز قیامت آن حِملی که دارند میبرند، نه حَملی که میبرند. آیات را باید با این دقت خواند. حِمل یعنی آن بار روباز. آنجا دیگر همه میفهمند کی چه کاره است. جای یوم الحق دیگر. آنجا معلوم است کی چه کاره است؛ بارها روباز است.
نفس واحدة و زوجها؛ لیسکن إلیها
از آنور صفحهٔ صد و هفتاد و پنج. آیهٔ صد و هشتاد و نه:
«هُوَ ٱلَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَٰحِدَةٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْكُنَ إِلَيْهَا فَلَمَّا تَغَشَّىٰهَا حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفًا فَمَرَّتْ بِهِۦ فَلَمَّآ أَثْقَلَت دَّعَوَا ٱللَّهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ ءَاتَيْتَنَا صَٰلِحًا لَّنَكُونَنَّ مِنَ ٱلشَّٰكِرِينَ» (اعراف/۱۸۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که شما را از یک نفس آفرید و از آن همسرش را قرار داد تا به او آرام گیرد. پس چون با او درآمیخت بار سبکی برداشت و با آن راه رفت. پس چون سنگین شد، هر دو خدا پروردگارشان را خواندند که اگر صالحی به ما بدهی قطعاً از سپاسگزاران خواهیم بود.
«هو الذی خلقکم من نفس واحدة و جعل منها زوجها». اینها حالا وقت دقت مفصّلش نیست. سر جایش دو سه تا شهادت خوشی داریم. شوخی هم نیست. زوج — زن — از مرد خلق شده. هم اینجا داریم هم اول سورهٔ نساء. اینها مال این عالم نیست؛ مال عوالم دیگری است. در آنجا هم این حرفها درست است سر جای خودش. اینکه زن از مرد خلق شده درست است؛ منتها مال اینجا نیست.
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ ٱتَّقُوا۟ رَبَّكُمُ ٱلَّذِى خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَٰحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَنِسَآءً وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ ٱلَّذِى تَسَآءَلُونَ بِهِۦ وَٱلْأَرْحَامَ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا» (نساء/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، از پروردگارتان پروا کنید که شما را از یک نفس آفرید و از آن همسرش را آفرید و از آن دو مردان و زنان بسیاری پراکند. و از خدایی که به او از یکدیگر درخواست میکنید و از خویشاوندان پروا کنید؛ خدا بر شما نگهبان بود.
«یا أیها الناس إنا خلقناکم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بثّ منهما رجالاً کثیراً و نساء». از آن دو تا، آن موقع «رجالاً کثیراً و نساء» همان است که با هم درآمدند. وگرنه آن که از — پنجشنبهٔ هفتهٔ پیش اگر یادتان باشد گریز زدم به اینکه از دندهٔ چپ خلق کردهاند. این را هرچه میشنوید بگویید نه؟ بگویید اینها اصلاً گاهی در فضای دیگری حتی کردهاند.
اصلاً روایت را شما ندیدهاید. میگویند زن از دندهٔ چپ خلق — بیخود کردند که گفتند؟ کی میگوید بیخود کردند؟ خیلی هم روایتش درست است. خود روایت را نگاه کنی بحث شمارهٔ دندهها نیست. اینها را میگویم به خاطر اینکه همینجوری نمیشود رفت به جنگ روایتها. آن روایت را اصلاً در عالم دیگری طرح کردهاند.
اصلاً اعتراض یهود است. یهود میآیند پیش پیامبر اعتراض کنند. علمایشان میآیند چک کنند این پیامبر است یا نه. میگویند «من ذلّ أهل العسر خُلق»؛ میگویند «قد صدقت» پس تو راست میگویی؛ پیامبری. اینگونه نیست که هرچه روایت ببینی زن از دندهٔ چپ خلق شده یعنی تخفیف و تضعیف زن. اصلاً هیچی نیست. یک معنای دیگر برای خودش دارد. معنایش بسیار جالب است. آن معنایی که برای خودش دارد جایش اینجا نیست گفتنش.
از همان «نفس واحدة بثّ منهما رجالاً کثیراً و نساء»: حالا که شدند دو تا از آنها. سر جای خودش.
«لیسکن إلیها»: برای اینکه خلاصه زن مایهٔ سکونت و آرامش بشود؛ وگرنه بخواهد خانه به جنگ و دعوا تبدیل شود به چه درد بخورد؟ یکی از کارکردهای بزرگ خانمها همین است. نقش و وظیفهشان رزق و عهده و پول درآوردن نیست. نقش اساسیشان «لیسکن إلیها» است.
ادب قرآن: قرآن مؤدب میخواهد بگوید نکاح میکنند با همدیگر؛ میگوید «فلما تغشّاها»: مرد زن را پوشاند. چقدر مؤدب. وقتی مرد زن را پوشاند «حملت حملاً خفیفاً»: یک حَمل خفیفی پیدا میکند. اینجایش در بطن حَمل است نه حِمل. به بچه میگویند حَمل نمیگویند حِمل. برای همین.
فلما آتاهما صالحاً جعلا له شرکاء
با همین حَمل میرود. «فلما أثقلت» وقتی سنگین میشود «دعوا الله» هر دو دعا میکنند: پروردگارا فرزند صالحی بده تا از شاکرین باشیم. ولی وقتی صالح به آنان داد، برای او در آنچه به آنان داده بود شریک قرار دادند.
«فَلَمَّآ ءَاتَىٰهُمَا صَٰلِحًا جَعَلَا لَهُۥ شُرَكَآءَ فِيمَآ ءَاتَىٰهُمَا فَتَعَٰلَى ٱللَّهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ» (اعراف/۱۹۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون صالحی به آن دو داد، در آنچه به آنان داده بود برای او شریکانی قرار دادند؛ پس خدا برتر است از آنچه شریک میگیرند.
پدر و مادرشان خوب بود. آزمایش ژنتیکشان خوب بود. مدرسهاش خوب بود. روانشناسها کمک کردند به چه؟ میبینید یک عالمه شریک پیدا میکند خدا. وقتی میشود همه اینها هست؛ زحمات همهٔ معلمان سر جایش محفوظ است. ولی خدا فیاض علیالاطلاق است. فیض دست خداست. دست کس دیگری نیست. همه مجریاند.
میبینید خدا شریک پیدا میکند. یا خودمان میگوییم زحمتهایی که کشیدیم ثمر داد. این زحمت را کی گفته اینجوری بکشی؟ کی اصلاً تو کلهات گذاشت اینجوری زحمت بکشی؟ کی این استادها را اینجوری لایق کرد؟ کی قدرت یادگیری به تو داد؟ کی؟ کی؟ کی؟ و هزاران سؤال دیگر که چه شد که تو چیز شدی؟ بعد میبینی از دست خدا نمیگیرد آخرش. یک عالمه خدا شریک پیدا میکند.
«فتعالی الله عما یشرکون»: خدا خیلی بزرگتر از این است که تو بخواهی شریک قرار بدهی. خودت را ارزان نفروش؛ به هیچکس نفروش. این آقایی که خدا به انسان داده به واسطهٔ «و لقد کرّمنا بنی آدم» را ارزان کسی نمیفروشد و نباید بدهد. کسی که از دست خدا میگیرد و «فتعالی الله عما یشرکون» در او نهادینه است، او دیگر گردن کج نمیکند. همه مجریان خدایند؛ تشکر میکنند از آستین خدا.
البته خیلی در زبان ممکن است شورش هم درنیاید. ما یک موقعی اوایل دانشجویی شورش را درمیآوردیم. پانزده شانزده سال پیش. یک تئاتری برگزار شده بود؛ من هم مجری بودم رفته بودم تشکر کنم از این گروه تئاتر. میخواستم توحیدی هم تشکر کنم که مثلاً چیز نشود. گفتم من از این آستین خدا، از دست خدا که از آستین این بندگان خدا به در آمده است، من از آن دست خدا تشکر میکنم. بعد همه اینجوری: حاجی آقا چه مجریای است این. بعداً که از آن بچگی یک خرده درآمدیم میدانیم انقدر هم شورش درنیاورد.
کرامت بنیآدم؛ نیمشاهی و چانهنزنی
خیلی وقتها این را که میگوییم انقدر تخفیف نگیرید؛ انقدر چانه نزنید.
«وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِىٓ ءَادَمَ وَحَمَلْنَٰهُمْ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ وَرَزَقْنَٰهُم مِّنَ ٱلطَّيِّبَٰتِ وَفَضَّلْنَٰهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا» (اسراء/۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به راستی فرزندان آدم را کرامت دادیم و در خشکی و دریا حملشان کردیم و از پاکیزهها روزیشان دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریدهایم برتری دادیم، برتریدادنی.
از آقای حسنزاده شنیدم و خودم شنیدم از آقای حسنزاده. میگفت من بچه بودم تو آمل. یک آقای فصیح نامی داشتیم؛ خیلی بزرگوار بود. من هم با هم بچگی داشتیم بازی میکردیم. آقای فصیح آمد در یک مغازه؛ دبهاش را آورده بود. گفت یک من نفت چقدر؟ گفت هفتاد و نیم. هفتاد و نیم گذاشت روی پیشخوان مغازه؛ رفت دبه را پر کرد و آمد. همان نیمشاهیاش را اینجوری داد طرف این آقای فصیح که مثلاً تخفیف. آقای فصیح همینجوری که دبه را برمیداشت این نیمشاهی را برداشت داد. گفت ما آقایی خودمان را با نیمشاهی عوض نمیکنیم. بعد با این دبه برداشت رفت. او هنوز تو ذهن من است.
میبینی اینقدر چانه میزنی. بعد میگویند روایت داریم امیرالمؤمنین انقدر چانه میزده که عرق تمام بدنش را گرفته. استغفرالله دارد این چیزها. انقدر بیکلاس مثلاً امیرالمؤمنین. آخه شما در ماه کلاً چقدر تخفیف میتوانی بگیری در اجناست؟ برآورد کن ببین بیش از سه چهار هزار تومان تخفیف میگیری؟ ارزاقی که میخرید عمدتاً قیمت مقطوع است. سه چهار هزار تومان، ده هزار تومان هم تخفیف گرفتی؛ آقاییات را ده هزار تومان. حالا نهایتاً بگو حاجی جا تخفیف دارد.
این آقایی؛ آدم التماس نمیکند به یک نفری. خجالت میکشم بعد بیایند اینجوری التماس کنند سه چهار هزار تومان ارزانتر بخرند.
راجع به خدا کریمانه فکر کنید؛ خدا هم کریمانه بهتان رزق میدهد. اسراف نکنید البته. میخواهید بروید یک کیفی بخرید، یک کیف غیر اسراف بخرید. دیگر انقدر به پر و پا نپیچید. خدا دوست دارد ما آقا باشیم. «لقد کرّمنا». به نظر میآید خدا و ملائکهٔ خدا ناراحت میشوند یک خرده.
عیال الله؛ انفاق و اسراف
حتی در روایات داریم که آقا مرد میروی برای خانه چیز میخری؛ اگر بروی سراغ آن لکها، میوهٔ لک بخری برای منزل، ملائکه متعجب میشوند. مگر اینها خلقاند؟ اینها عیال اللهاند. الخلائق عیال الله. اگر هر وقت دست میزنی به آن میوه — نه میوه را کم کنی مهمان؛ یک میوهٔ سالم بخری — برای این عیال خدا این میوهٔ سالم را بخری ملائکه میگویند آفرین. بزرگ باش؛ بزرگوار باش. این میوهٔ سالم را بخر برای خانه.
آن موقع تو خوب راجع به خدا فکر بکن؛ خدا میگوید آنش با من؛ من میدهم. پیوسته میرود لک میخرد؛ قراضهاش را گیر میآورد میخرد. چه؟ دست بزن آن میوهٔ سالمش را بگو خدایا به این پشتوانهها دارم برای عیال الله میخرم. نه اسراف. اسراف نکن. ولی یک دانه حالا پرتقال میخواهی بخری، پرتقال خوب سالم بخر. انقدر احساس بدی نداشته باش که دست میزنی.
همان کسی که پول تو جیبش هم نیست اگر با همین بگوید خدایا برای عیال الله میخواهم بخرم، خدا به او میدهد. خدا به او میدهد. ولی اگر پیوسته خشمش را با این دربیاورد، این را قلم بگیرم آن را قلم بگیرم، این کار را بکند خدا هم به او نمیدهد. آن کار را بکند خدا به او میدهد.
اینها امتحانکردنی است آقا. امتحان کنید تا معلوم شود میشود یا نمیشود. ما با این معارف سر و کار داریم.
اگر تو انفاق کنی خدا جایش را میگذارد. خدا جایش را میگذارد. این وعده است. از این انفاقها یکیاش همین واجبالنفقهٔ خودت است. زن و بچهات. بزرگترین انفاق است. اسراف نه؛ ولی این هم نه که کرامت را ول کنی. کرامت را نگه دار.
خدایی که تو دست شما چیزهایی گذاشته، امانتهایی گذاشته. امانت زن و بچه را گذاشته دستتان. فکر نمیکنی اصلاً خدا دارد ناراحت میشود تو اینجوری داری برخورد میکنی؟ خدا دارد متعجب میشود؛ ملائکه متعجب میشوند. اینجوری داری با عیال الله برخورد میکنی.
اینها اصلاً اختلاف در مبانی است. مبانی فرق دارد. خدا جایش را میگذارد. تو انفاق کن خدا جایش را میگذارد. اسراف هم نکن. میگویی چطور میشود؟ اینها صراط مستقیم است دیگر. صراط مستقیم همینجاهایش سخت است. همیشه باید انفاق بکنی، اسراف هم نکنی. میوهٔ خوب بخر؛ اسراف نکن.
بعضی کارهای عجیب اول انقلاب مستند به هیچی نبود. مستند نه به روایت بود نه به چیزی. فکر میکردند ما باید فلان جور باشیم. یک کارهای عجیب غریب میکردند در این ناحیه. بعدش هم ضربهاش را خوردند. خیلی از آن خانوادههایی که این کار را میکردند ضربهاش را که خوردند میگذارند زیر سر خدا. کدام خدا؟
خدا بزرگ است؛ بزرگوار باش. بزرگ باش خدا میدهد. بزرگوار باش خدا میدهد. بعداً آمدند گفتند آقا ما کردیم خدا نگذاشت سر جایش. گفتند به خاطر اینکه تو شرطش را رعایت نکردی. اسبت حلال نبوده؛ نشده. از اسب حلال خدا میگذارد سر جایش. نگران نباشید اصلاً. انفاق کنید. انفاق کنید خدا میگذارد سر جایش. امتحان کن. با خدا را امتحان کنید. خدا را امتحان کنید.
اگر یک میلیاردر به شما بگوید قبول میکنی یا قبول نمیکنی؟ میکنی. پس چرا اگر خدا بگوید قبول نمیکنی؟ خدا حالا پول ندارد دیگر؟
اگر قرار باشد دو دوتا چهارتا باشد که وحی لازم ندارد این چیزها. دو دوتا چهارتا که وحی نمیخواهد. دو دوتا در منطق وحی بستگی دارد به نیتت، به اعتقاداتت.
خدا میگوید من کنار گمان بندهٔ مؤمن خودم نشستهام ببینم راجع به من چطور فکر میکند. اگر کریمانه فکر بکند، من خدا حیا میکنم که روزی او را تنگ نکنم. اگر یک خدای بخیل، سختگیر، پر و پای آدم بخواهد بپیچد، اینجوری تصور کنی باید همینجوری تا بکند. اگر آن یک خدای کریم: بهبه؛ آفرین به این خدا. بهبه این خدا که چه جوری رزق میدهد، چه جوری علم میدهد. چقدر بیشائبه است کار جهان که همه چیز را برداشته. همینجوری برای خودت بکنی خدا هم میگوید باشه منم همان بهبهٔ خدای تو.
اینها وحی میخواهد. وگرنه این حرفهای معمولی چهارعمل اصلی که وحی نمیخواهد. حتی خیلی از نکات اخلاقی که فرمودهاند جزء اوجهای وحی نیست. هرچه برای خودت میپسندی برای دیگران بپسند؛ هرچه برای خودت نمیپسندی برای دیگران نپسند. خیلی خوب است؛ ولی این اوج کار وحی نیست. اوج کار همین بخشهای توحیدی کار است. آدمها بنشینند خودشان فکر کنند، خودشان را قاضی کنند میفهمند که هرچه برای خودت نمیپسندی برای دیگران نپسند.
عظمت کار انبیا و اولیا و وحی و قرآن در این چیز است که اصلاً تصویرت و منطقت را به هم میریزد. سامانهٔ عاملت را عوض میکند. سامانهٔ عاملت را که عوض کرد، میبینی برنامهها بالا میآید. سامانهٔ عاملت کهنه است برنامههای نو را ریختی روش عمل نمیکند. وقتی سامانهٔ عاملت نو میشود برنامهها هم برای همان سامانه نوشته شده میآید روش؛ میبینی یکییکی برنامهها بالا میآید: نماز بالا میآید، روزه بالا میآید. تا حالا میدیدی هرچه میزنی صفحهٔ اولش میآید؛ هرچه میزنی میرود تو از همه خطا میدهد؛ نمیرود تو. بعد میبینی سامانهٔ عامل عوض میشود؛ میبینی پیوسته برنامهها بالا میآید: انفاق بالا میآید، توحید، ارتباطت با خلق، ارتباطت با عیال خودت، ارتباطت با خدا، ارتباط با همه یکباره جای خودش را پیدا میکند.
قرآن سامانهٔ عامل آدم است. وحی سامانهٔ عامل را عوض میکند. برای این نگویید قرآن خواندم نشد؛ قرآن خواندم چیزی نبود. یعنی چه قرآن خواندم چیزی نبود؟ این همه چیز. چه میخواهید دیگر؟ کدام کتاب این همه چیز داشته باشد توش؟
برداشت ذوقی: جزاء من وجد فی رحله
برگردیم سورهٔ یوسف. یک نکته:
«قَالُوا۟ جَزَٰٓؤُهُۥ مَن وُجِدَ فِى رَحْلِهِۦ فَهُوَ جَزَٰٓؤُهُۥ كَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلظَّٰلِمِينَ» (یوسف/۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: کیفرش این است که هر که در بارش یافت شود خود او کیفرش باشد؛ ستمگران را اینگونه کیفر میدهیم.
«جزاؤه من وجد فی رحله فهو جزاؤه»: جزایش این است؛ کسی که در رحلش هست دیگر آن خودش جزایش است.
بعضی یک تعبیر جالبی از آن درآوردهاند؛ تعبیر عرفانی. قشنگ است؛ خوب است. میگویند به هر جهت تو دلت چیست؟ تو دلت هرچه هست جزاش همان است؛ جزاش همانی است که داری. تو دل هر کسی هرچه هست. تو دل یک نفر خدا هست و قرآن هست. تو یک نفر هم میبینی ماشین هست و خانه هست و ویلا هست؛ دلش این است. این چیزی که تو دلش همهاش نمرهٔ دانشگاه هست و ویلا هست و خانه هست، این دلدار نیست؛ این دهدار است.
به قول صنایع قدما شعری بود: ده بود نه دل هر آنکه در وی گاو و خر باشد و ضیاع. گفت این که دل نیست؛ این ده که توش گاو و خر نگه داشتهای. تو دهداری داری میکنی؛ صاحب دل نیستی. هرچه بگردی، هرچه این شکافهای قلبی را بشکافی میبینی همهاش این است که کدام واحد را پاس کنم و کجا چه کار کنم؛ خانهام چقدر بشود، دیوار چقدر. آقا این دارد دهداری میکند به جای دلداری. ده بود نه دل.
این هم قشنگ است. دنبال یک چیز بیرون از همین دل نگردید چون بیرون از این دل مال شما نیست اصلاً. جزای معلم قرآن چیست؟ همین که معلم قرآن است. چه پاداشی بهتر از این؟ پاداش دعا کردن چیست؟ همین که دعا میکنید. پاداش ارتباط با خدا چیست؟ همین که ارتباط با خدا دارید. همین پاداش است دیگر. چه میخواهید؟
نمیخواهم بگویم این تفسیر است. این تفسیر نیست. تفسیر باید مستند به ظهورات باشد؛ ظهورات این را نمیخواند. ولی برداشت دقیقاً ذوقی است از چیزی که ملاک دارد؛ ملاک دارد در کل فرایند دینی. این برداشت ذوقی را کردهاند خوب هم هست. یعنی ذوق خوبی است. دنبال چیز دیگری نگردید.
پاداشها، اصلاً ثواب که میگویند ثواب چیزی بیرون از شما نیست. ثواب یک چیزی است داخل شما. یعنی همین چیزی که بهتان میدهند ثواب همان چیز است. دنبال چیز نگردید. حالا بهتان پول دادند دادند؛ ندادند ندادند. اصلاً چیز نکنید. همان پاداشش همان است.
«کذلک»: میگویند ما ظالمین را اینگونه کیفر میکنیم.
فبدأ بأوعیتهم قبل وعاء أخیه
پس:
«فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَآءِ أَخِيهِ ثُمَّ ٱسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَآءِ أَخِيهِ كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِى دِينِ ٱلْمَلِكِ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجَٰتٍ مَّن نَّشَآءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ» (یوسف/۷۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پیش از ظرفِ برادرش از ظرفهای آنان آغاز کرد؛ سپس آن را از ظرف برادرش بیرون آورد. اینگونه برای یوسف چارهاندیشی کردیم. او نمیتوانست برادرش را در آیین پادشاه بگیرد مگر آنکه خدا بخواهد. درجات هر که را بخواهیم بالا میبریم؛ و فوق هر صاحب علمی، علیمی است.
«فبدأ بأوعیتهم قبل وعاء أخیه ثم استخرجها من وعاء أخیه». قبل از اینکه وعاء برادر — بنیامین — را نگاه کنند، از وعاء و آن کیسهٔ بقیه شروع کردند که مثلاً حالا ندانند چه جور است. این هم دروغ نیست. این که دروغ نیست که. این را گذاشتند آخر که مطلب یک خرده طبیعیتر جلوه کند. همان اولش صاف بروند سر اصل مطلب نمیشود که. «ثم استخرجها من وعاء أخیه». یکهو میبینند تو این وعاء بنیامین پیدا شد. در این زمینه یک روایت پنجشنبه برایتان میخوانم.
کذلک کدنا لیوسف؛ کید توحیدی
بعد خدا میگوید «کذلک کدنا لیوسف»: ما اینگونه کید کردیم برای یوسف.
کید خدا هم در مقابل کید بقیه نیست. یک موقع هست میگوید بقیه کید میکنند من هم کید میکنم. «إنهم یکیدون کیداً و أکید کیداً». آنها کید میکنند من هم کید میکنم. یک موقع حرف این است که آنها کید میکنند من هم کید میکنم منتها کید من حسابی است. خیلی وقتها مقابل همدیگر گذاشته میشود.
«إِنَّهُمْ يَكِيدُونَ كَيْدًا» (طارق/۱۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان کیدی میکنند.
«وَأَكِيدُ كَيْدًا» (طارق/۱۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و من نیز کیدی میکنم.
ولی در پرتو محکمات توحیدی بحث این است که اصلاً کید خدا و مکر خدا و مکر بقیه، اصلاً عندالله دارد مکر انجام میشود. خدا که سپاهیانش این مدلی نیستند که شما از اینور لشکرکشی کنی خدا از آنور لشکرکشی کند. نه اینگونه نیست.
به قول آن روایت نهجالبلاغه میگوید «أعضاؤکم جنوده»: اعضا و جوارح شما جنود خداست. شما اگر خدا بخواهد آبروی شما را ببرد که کاری ندارد. یک کاری میکند با دست خودت یک امضایی میکنی آبروت برود. لازم نیست لشکرکشی کند. یعنی اعضای شما جنود اوست. یک کاری میکند آبروت برود. با دست خودت پای برگهای امضا میکنی آبروت میرود. چرا؟ چون جنود الله است.
«هُوَ ٱلَّذِىٓ أَنزَلَ ٱلسَّكِينَةَ فِى قُلُوبِ ٱلْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوٓا۟ إِيمَٰنًا مَّعَ إِيمَٰنِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَكَانَ ٱللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا» (فتح/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که آرامش را در دلهای مؤمنان فرو فرستاد تا ایمانی بر ایمانشان بیفزایند؛ و سپاهیان آسمانها و زمین از آنِ خداست؛ و خدا دانای حکیم بود.
«ولله جنود السماوات والأرض»: عالم سپاه و ستاد خداست. خدا بیرون ندارد که کسی بخواهد در مقابل خدا لشکرکشی کند. کسی در مقابل خدا لشکرکشی نمیکند.
«کدنا»ی توحیدی یعنی هر کس دیگر هم کید بکند، عندالله دارد کید میکند. اصلاً به قوت الله دارد کید میکند.
سورهٔ ابراهیم را بیاورید. سورهٔ ابراهیم چون اواخر سوره است. صفحهٔ دویست و شصت و یک. آیهٔ چهل و شش:
«وَقَدْ مَكَرُوا۟ مَكْرَهُمْ وَعِندَ ٱللَّهِ مَكْرُهُمْ وَإِن كَانَ مَكْرُهُمْ لِتَزُولَ مِنْهُ ٱلْجِبَالُ» (ابراهیم/۴۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مکرشان را کردند و مکرشان نزد خدا بود؛ هر چند مکرشان چنان بود که کوهها از آن زوال یابد.
«و قد مکروا مکرهم»: اینها مکرشان را کردند. «و عند الله مکرهم»: اصلاً مکرشان — یادتان بیاید آن بحثِ عند — اصلاً مکرشان در نزد خدا بود. یعنی تو دید خدا دارند مکر میکنند. اصلاً خدا پشت درهای بسته ندارد که حالا یک سری بنشینند پشت درهای بسته. خدا که در بسته ندارد. «عند الله مکرهم. و إن کان مکرهم لتزول منه الجبال»: برای اینکه مکرشان کوهها را جابهجا کند. «عند الله مکرهم»: این یعنی مکر توحیدی.
وقتی من مکر کنم، من چه بدهم؟ حیله بدهم. البته در مقام میگویند مؤدب باشید نسبت به خدا. خدا یک چیزی به خودش گفت شما به او نگویید.
«وَمَكَرُوا۟ وَمَكَرَ ٱللَّهُ وَٱللَّهُ خَيْرُ ٱلْمَٰكِرِينَ» (آلعمران/۵۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مکر کردند و خدا مکر کرد؛ و خدا بهترین مکرکنندگان است.
«وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ ٱللَّهُ وَٱللَّهُ خَيْرُ ٱلْمَٰكِرِينَ» (انفال/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هنگامی که کسانی که کفر ورزیدند به تو مکر میکردند تا تو را ثابت کنند یا بکشند یا بیرون کنند؛ و مکر میکنند و خدا مکر میکند؛ و خدا بهترین مکرکنندگان است.
خدا گفت «والله خیر الماکرین»؛ شما نگویید یا خیر الماکرین. یا مثلاً ای خالق پشه، ای خالق مگس. خودش میگوید:
«إِنَّ ٱللَّهَ لَا يَسْتَحْىِۦٓ أَن يَضْرِبَ مَثَلًا مَّا بَعُوضَةً فَمَا فَوْقَهَا فَأَمَّا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ ٱلْحَقُّ مِن رَّبِّهِمْ وَأَمَّا ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ فَيَقُولُونَ مَاذَآ أَرَادَ ٱللَّهُ بِهَٰذَا مَثَلًا يُضِلُّ بِهِۦ كَثِيرًا وَيَهْدِى بِهِۦ كَثِيرًا وَمَا يُضِلُّ بِهِۦٓ إِلَّا ٱلْفَٰسِقِينَ» (بقره/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا شرم نمیکند که مَثَلی بزند، پشهای یا فروتر از آن. پس کسانی که ایمان آوردهاند میدانند که آن حق از پروردگارشان است؛ و کسانی که کفر ورزیدهاند میگویند خدا از این مثل چه خواسته است. بسیاری را با آن گمراه میکند و بسیاری را هدایت میکند؛ و جز فاسقان را با آن گمراه نمیکند.
«إن الله لا یستحیی» که مثل پشه بزند. ولی خودش میگوید. خالق پیامبر. نگوید ای خالق سوسک. درسته اینها مثل چه؟ یک بار گفته بودند تو خانه خانمش لحن کرده: ای خدا بیپدر و مادر. درسته خدا بیپدر و مادر است؛ ولی اینها را نمیگویند. خانمش اذیت شده بود. هر چیزی که هست این را نمیگویند. در خطاب، به اجتهاد ادبی و به رعایت. خدا مکر را به خودش نسبت میدهد و اینها.
ما کان لیأخذ أخاه فی دین الملک
ساعت نزدیک نیمهپنج است. این را فقط بخوانم که این بخش سورهٔ یوسف تمام شود؛ چون اینجا یک دستانداز هم رد کنیم.
چرا اینگونه با این زمین نگهش داشت؟
«ما کان لیأخذ أخاه فی دین الملک إلا أن یشاء الله». اصلاً نمیشد تو دین ملک، تو قوانین مصر، این را نگه داشت. به هیچ طریق دیگر نمیشد این را نگه داشت.
یعنی اگر میخواستند بگویند آقا همینجوری بازداشتش میکنیم، برای چه؟ بگویند آقا این برادر را بده دستم همینجوری پیش ما باشد. میگویند ما قول دادیم. بگویند این را خلاصه با چه طرحی باید نگه داشت؟ بگویند برادر را بده. میگویند ما قول دادیم باید ببریمش. بگویند این دزد است. میگویند به چه شاهدی؟ چه میآیی میگویی این دزد است؟ بگویند دزدیده باید با قوانین مصر محاکمه شود. دستش را میگذارند؛ نمیشود.
یک قانون دارد که میتوانند با قوانین خودشان محاکمهاش کنند. از این طرح استفاده میکند. دیگر هیچ جور دیگر نمیشد این را نگه داشت. «ما کان لیأخذ أخاه»: این نمیتوانست برادرش را نگه دارد «فی دین الملک».
چون ملک کی بود؟ یوسف نبود. یوسف عزیز بود؛ عزیز مصر بود. دقیقاً مثل رئیسجمهور بود یوسف. ملک کسی دیگر بود. این را تو آیات نشان دادیم. هر موقع از یوسف یاد میکند، از عزیز یاد میکند، از ملک یک چیز دیگر.
این هم که گم شده صواع الملک بوده. صواع آن بوده. لذا این نیست که از حق خود بگذرد حالا مثلاً. این صواع الملک بوده؛ بعد از این گم شده اینگونه کرده. «فی دین الملک»: تو دین ملک اینگونه بوده که نمیشد این را نگه داشت.
إلا أن یشاء الله؛ فلا تنسی
«إلا أن یشاء الله»: این «إلا أن یشاء الله» کلاً چیزهایی است که میخورد ته آیات؛ توحید قضیه را نشان میدهد. مگر خدا بخواهد. این مگر خدا بخواهد نه اینکه یک جور دیگر هم میشده؛ این مگر خدا بخواهد کلاً هست.
این را هرجا دیدی عجله نکن بگویی پس یک احتمالی ماند. احتمال نیست. توحید است. کار را به اسباب نسبت میدهی تا اسباب سر جایشان باشند؛ بعد ته آیه برمیگرداند به مشیت تا اسباب خدا نشوند. یوسف با قانون فلسطین توانست برادر را نگه دارد؛ این سبب است. «إلا أن یشاء الله» میگوید همین سبب هم مشیت است. اگر مشیت نبود، قانون فلسطین هم کار نمیکرد.
میگویند ما میخوانیم و تو یادت نمیرود پیامبر، إلا ما شاء الله. إلا ما شاء الله نه اینکه به جهت ما یادت برود. نه؛ یعنی اینکه اینی هم که یادت نمیرود به خاطر ماست یادت نمیرود.
«سَنُقْرِئُكَ فَلَا تَنسَىٰٓ» (اعلی/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به زودی تو را میخوانانیم پس فراموش نکنی.
«إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُ إِنَّهُۥ يَعْلَمُ ٱلْجَهْرَ وَمَا يَخْفَىٰ» (اعلی/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر آنچه خدا بخواهد. او آشکار و آنچه را پنهان است میداند.
«سنقرئک فلا تنسی إلا ما شاء الله»: ما برایت میخوانیم تو یادت نمیرود إلا ما شاء الله. چرا؟ به خاطر اینکه این را تفکیک میکند با «و ما کان ربک نسیا». آیهٔ سورهٔ مریم. این دو تا هم تفکیک بشود. خدا یادش نمیرود؛ فقط به پیامبر یادش نمیرود. خدا به ذاتش یادش نمیرود. پیامبر به واسطهٔ خدا یادش نمیرود.
«وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُۥ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَيْنَ ذَٰلِكَ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا» (مریم/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرود نمیآییم مگر به فرمان پروردگارت. از آنِ اوست آنچه پیش روی ماست و آنچه پشت سر ماست و آنچه میان این است؛ و پروردگار تو فراموشکار نبود.
این ما شاء الله و إن شاء الله و إلا أن یشاء الله اینها نه اینکه حالا یک احتمالی را باقی میگذارد. نه؛ به خاطر اینکه آن عمق قضیهٔ توحیدی را نشان میدهد. همین است.
پیامبر قرآن را فراموش نمیکند. «فلا تنسی». بعد «إلا ما شاء الله». نه یعنی ممکن است یادش برود. یعنی همین که یادش نمیرود به مشیت است. خدا «و ما کان ربک نسیا» است به ذات. پیامبر به واسطه. این تفکیک توحیدی است. ماشاءالله و انشاءالله و إلا أن یشاء الله همه از همین خانوادهاند.
نرفع درجات من نشاء؛ فوق کل ذی علم علیم
«نرفع درجات من نشاء و فوق کل ذی علم علیم» که این خودش یک بحثی دارد. «نرفع درجات من نشاء» نه «نرفع درجة من نشاء». درجات؛ جمع. و فوق هر صاحب علمی، علیمی است.
و «نرفع درجات» جمع است نه مفرد. یک درجه نیست. درجات. علم روی علم، درجه روی درجه. و بالای هر صاحب علمی، علیمی است. هیچ عالمی سقف نیست. یوسف هم که در این کید اینقدر ظریف عمل کرد، بالای سرش علیم است. قرآن آدم را همینجا نگه میدارد که نبی را بپرستد. نبی را بزرگ میدارد و سقف را برای خدا میگذارد.
چقدر قرآن قشنگ است. ای خدا اگر آدم جدی در برزخ و قیامت قرآن نباشد آدم چه کار میکند؟ چه بخواند؟ یعنی آدم حظ میبرد. الان بنشینم اینجا دو ساعت دیگر هم مینشینم. اینقدر حظ دارد قرآن. حظ میبرد.
دعای پایان جلسه
خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان علیهالسلام را از ما راضی و خشنود بدار. در امر فرجش تعجیل بفرما. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. شهد شیرین قرآن و معارف قرآن و اهل بیت علیهمالسلام را بر ذائقهٔ تشنهٔ ما بنشان. دست ما را در دنیا و برزخ و قیامت از دامان قرآن و اهل بیت علیهمالسلام کوتاه مفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت علیهمالسلام قرار بده. هر حظ و بهرهای از هر جای این عالم به روح حضرت امام واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و حمایت و تأیید بفرما. همهٔ مریضان اسلام، مریضان شیعه، اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. مقام شهدا عالی است؛ عالیتر بگردان. ما را هم به ایشان ملحق بفرما.
به نیت همه فاتحهای با صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.
سلام علیکم.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.