ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 027

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و تلاوت آیات هفتادوشش تا هشتادودو

سلام علیکم و رحمة الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمان‌مان، فاتحه‌ای با صلوات.

سورهٔ مبارکهٔ یوسف، صفحهٔ دویست و چهل و چهار. آیات را یک‌بار از رو می‌خوانیم. آیهٔ هفتادوشش را دنبال می‌کردیم و بخش پایانی‌اش مانده است. از «فبدأ بأوعیتهم» تا «وإنا لصادقون» را می‌خوانیم.

«فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَآءِ أَخِيهِ ثُمَّ ٱسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَآءِ أَخِيهِ كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِى دِينِ ٱلْمَلِكِ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ نَرْفَعُ دَرَجَٰتٍ مَّن نَّشَآءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ» (یوسف/۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به ظرف‌هایشان پیش از ظرف برادرش آغاز کرد؛ سپس آن را از ظرف برادرش بیرون آورد. این‌گونه برای یوسف چاره‌اندیشی کردیم. او نمی‌توانست برادرش را در آیین پادشاه بگیرد، مگر آنکه خدا بخواهد. درجات هر که را بخواهیم بالا می‌بریم؛ و فوق هر صاحب علمی، علیمی است.

«قَالُوٓا۟ إِن يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُۥ مِن قَبْلُ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِى نَفْسِهِۦ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّكَانًا وَٱللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَصِفُونَ» (یوسف/۷۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: اگر می‌دزدد، پیش از این هم برادری داشته که دزدیده است. پس یوسف آن را در دل خود پنهان کرد و برایشان آشکار نساخت. گفت: شما از حیث جایگاه بدترید؛ و خدا به آنچه وصف می‌کنید داناتر است.

«قَالُوا۟ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْعَزِيزُ إِنَّ لَهُۥٓ أَبًا شَيْخًا كَبِيرًا فَخُذْ أَحَدَنَا مَكَانَهُۥٓ إِنَّا نَرَىٰكَ مِنَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای عزیز، او پدری پیر و بزرگ دارد؛ پس یکی از ما را به جای او بگیر. ما تو را از نیکوکاران می‌بینیم.

«قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ أَن نَّأْخُذَ إِلَّا مَن وَجَدْنَا مَتَٰعَنَا عِندَهُۥٓ إِنَّآ إِذًا لَّظَٰلِمُونَ» (یوسف/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پناه بر خدا که جز کسی را بگیریم که کالای خود را نزد او یافته‌ایم؛ در آن صورت ما ستمکاریم.

«فَلَمَّا ٱسْتَيْـَٔسُوا۟ مِنْهُ خَلَصُوا۟ نَجِيًّا قَالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوٓا۟ أَنَّ أَبَاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُم مَّوْثِقًا مِّنَ ٱللَّهِ وَمِن قَبْلُ مَا فَرَّطتُمْ فِى يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ ٱلْأَرْضَ حَتَّىٰ يَأْذَنَ لِىٓ أَبِىٓ أَوْ يَحْكُمَ ٱللَّهُ لِى وَهُوَ خَيْرُ ٱلْحَٰكِمِينَ» (یوسف/۸۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون از او نومید شدند، خلوت کردند و راز گفتند. بزرگشان گفت: آیا ندانستید که پدرتان از شما پیمانی استوار از خدا گرفته است، و پیش از این در کار یوسف کوتاهی کردید؟ پس من از این سرزمین بیرون نمی‌روم تا پدرم به من اذن دهد یا خدا برایم حکم کند، و او بهترین داوران است.

«ٱرْجِعُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَبِيكُمْ فَقُولُوا۟ يَٰٓأَبَانَآ إِنَّ ٱبْنَكَ سَرَقَ وَمَا شَهِدْنَآ إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَٰفِظِينَ» (یوسف/۸۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سوی پدرتان بازگردید و بگویید: ای پدر ما، پسرت دزدید؛ و ما جز به آنچه دانستیم گواهی ندادیم، و نگهبان غیب نبودیم.

«وَسْـَٔلِ ٱلْقَرْيَةَ ٱلَّتِى كُنَّا فِيهَا وَٱلْعِيرَ ٱلَّتِىٓ أَقْبَلْنَا فِيهَا وَإِنَّا لَصَٰدِقُونَ» (یوسف/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آن شهری که در آن بودیم بپرس، و از کاروانی که در آن آمدیم؛ و ما راستگوییم.

یک صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

ادامهٔ آیهٔ هفتادوشش؛ إلا أن یشاء الله بیان توحیدی است نه استثناء واقعی

تا اینجا آمدیم که این دفاع جانانهٔ خدا از طرح یوسف است؛ مصحّح طرح است، یا دست‌کم در وجوهی قابل توجیه. در بعضی از وجوه هنوز گرهی می‌ماند؛ بخش پایانی آیه همان گره را با زبان توحید باز می‌کند، نه با مادهٔ قانونی تازه. نکتهٔ پایانی آیه این است:

«مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِى دِينِ ٱلْمَلِكِ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ» (یوسف/۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او را نرسد که برادرش را در دین پادشاه بگیرد، مگر آنکه خدا بخواهد.

اصلاً نمی‌شد در دین ملک برادر را این‌گونه نگه دارد. قانون مصر اجازه نمی‌داد که برادر را به جرم پیداشدن پیمانه پیش خود نگاه دارد؛ مگر آنکه خدا بخواهد. این «إلا أن یشاء الله» گزاره و عبارت قرآنی است که فقط بیان توحیدی دارد. معنایش آن نیست که چیزی را استثناء کند. درست است که «إلا» آمده، اما قرار نیست چیزی استثناء شود. فقط برای آنکه زمینه‌های توحیدی باز بماند.

این را باید به عنوان زبان قرآن شناخت. هر جا «إلا ما شاء الله» یا «إلا أن یشاء الله» دیدید، فوراً نروید سراغ اینکه پس جایی هست که خدا نخواسته، یا پیامبر یادش رفته، یا قانون ملک استثنائی عملی داشته. این «إلا»ها را همیشه به عنوان اینکه چیزی استثناء می‌شود نگاه نکنید. خلاصهٔ زبان قرآن همین است.

در دین ملک، گرفتن برادر ممکن نبود. قانون پادشاه راهی برای نگاه‌داشتن برادر باز نمی‌گذاشت؛ کید الهی این گره را باز کرد. آن «إلا أن یشاء الله» نمی‌گوید ماده‌ای قانونی در آیین فرعون هست که اگر خدا بخواهد اجرا شود. می‌گوید زمام کار دست خداست. حتی وقتی می‌گوییم ممکن نبود، باز توحید را رها نکن. ممکن نبودن در ظرف اسباب است؛ مشیت خدا فوق اسباب است. این جمله برای جداکردن بحث توحیدی از بحث‌های دیگر آمده، نه برای بازکردن رخنه‌ای در عصمت طرح یا در قانون.

اگر این را نفهمید، از همین «إلا»ها الهیاتی سست درمی‌آورید: خدا گاهی یادش می‌رود، پیامبر گاهی وحی را گم می‌کند، شیطان گاهی در دهان نبی حرف می‌گذارد. آن‌گاه تمام محکمات توحید را به یک متشابه می‌فروشید. زبان قرآن را که بشناسید، این متشابهات را به محکمات برمی‌گردانید و خلط پیش نمی‌آید.


سنقرئك فلا تنسى؛ استثناء توحیدی، نه فراموشی پیامبر

در انتهای جلسه‌ای، در سورهٔ اعلی آمده است:

«سَنُقْرِئُكَ فَلَا تَنسَىٰٓ» (اعلی/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما تو را خواهیم خواند، پس فراموش نمی‌کنی.

«إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُ إِنَّهُۥ يَعْلَمُ ٱلْجَهْرَ وَمَا يَخْفَىٰ» (اعلی/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر آنچه خدا بخواهد؛ او آشکار و آنچه را پنهان است می‌داند.

ما برایت وحی و قرائت می‌کنیم، تو یادت نمی‌رود؛ مگر آن چیزی که خدا بخواهد. از این درنمی‌آید که پیامبر گاهی وحی را فراموش می‌کند. این اشکال را کرده‌اند: استثناء آمده، پس گاهی یادش می‌رفته. معنا این نیست.

در روایت‌های قرآنی داستانی هست بر این مبنا که پیامبر گاهی در وحی چیزی یادش می‌رفته، و حتی شیطان القائاتی به پیامبر داشته. ماجرای سورهٔ نجم است و داستان «غرانیق» که اینجا نمی‌خواهیم داستان را باز کنیم. در منابع اهل تسنن هست؛ در منابع شیعه هم ردّ و بحثش آمده. در منابع اهل تسنن که بسیار است. اینجا نمی‌خواهیم آن داستان را باز کنیم؛ فقط نشان می‌دهیم اگر زبان قرآن را نشناسید، متشابه را به جای محکم می‌نشانید.

بحث این است که وسط سورهٔ نجم پیامبر اکرم از بت‌های لات و عزّی تعریف کرده باشد، بعد تعجب مسلمانان را برانگیزد و از آن‌سو شوق مشرکان را که «پیامبر کنار آمد». بعد می‌گویند تو همان را گفتی. می‌گوید من این را گفتم؟ این القاء شیطان بود؛ یادم رفت. این چیزها را در داستان پیامبر اکرم می‌بینید. پیامبر متهم ردیف اول پیامبران در قرآن است؛ اتهام در این فضا زیاد است. منتها اگر کسی با مبانی آشنا باشد، محکمات را تشخیص بدهد، متشابهات را ارجاع بدهد، زبان قرآن را درست بشناسد، دچار خلط و اشتباه نمی‌شود.

ولی اگر همین‌طور سورهٔ حج را باز کنید:

«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِىٍّ إِلَّآ إِذَا تَمَنَّىٰٓ أَلْقَى ٱلشَّيْطَٰنُ فِىٓ أُمْنِيَّتِهِۦ فَيَنسَخُ ٱللَّهُ مَا يُلْقِى ٱلشَّيْطَٰنُ ثُمَّ يُحْكِمُ ٱللَّهُ ءَايَٰتِهِۦ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (حج/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو هیچ رسول و پیامبری نفرستادیم مگر آنکه چون آرزو می‌کرد، شیطان در آرزویش القا می‌کرد؛ پس خدا آنچه را شیطان القا می‌کند نسخ می‌کند، سپس آیات خود را استوار می‌سازد؛ و خدا دانای حکیم است.

هیچ نبی‌ای نبود مگر اینکه شیطان در او نفوذ می‌کرد — اگر قاعده را گم کنید، داستان را گم می‌کنید. بعد یک روایت غرانیق هم می‌بینید و می‌گویید پس درست است، احتمالاً می‌تواند درست باشد. این استثناءها درست‌اند، ولی هیچ استثنائی جز برای جداکردن بحث توحیدی از بحث‌های دیگر نیستند.

لات و عزّی و منات همان‌هایی‌اند که سورهٔ نجم نام می‌برد؛ تعریف از بت در دهان پیامبر نمی‌رود. اگر کسی محکم «و ما ینطق عن الهوی» و «ما کان ربک نسیا» را داشته باشد، این متشابه را به محکم برمی‌گرداند.

«أَفَرَءَيْتُمُ ٱللَّٰتَ وَٱلْعُزَّىٰ» (نجم/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا لات و عزّی را دیده‌اید؟

«وَمَنَوٰةَ ٱلثَّالِثَةَ ٱلْأُخْرَىٰٓ» (نجم/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و منات، آن سومین دیگر را؟

در سورهٔ مبارکهٔ مریم دیدید:

«وَمَا نَتَنَزَّلُ إِلَّا بِأَمْرِ رَبِّكَ لَهُۥ مَا بَيْنَ أَيْدِينَا وَمَا خَلْفَنَا وَمَا بَيْنَ ذَٰلِكَ وَمَا كَانَ رَبُّكَ نَسِيًّا» (مریم/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و فرود نمی‌آییم مگر به فرمان پروردگارت. آنچه پیش روی ما و آنچه پشت سر ما و آنچه میان اینهاست از اوست؛ و پروردگار تو فراموشکار نبوده است.

پروردگار تو چیزی یادش نمی‌رود. برای اینکه جدا شود از اینکه اگر پروردگار چیزی یادش نمی‌رود، غیر از این است که یک بشر چیزی یادش نمی‌رود. این دو با هم فرق دارد. لذا می‌گوید «سنقرئك فلا تنسى إلا ما شاء الله»: زمام کار دست خداست. تو یادت نمی‌رود، ولی به این دلیل که خدا می‌خواهد یادت نمی‌رود. وگرنه این «إلا»ها را همیشه به عنوان اینکه چیزی دارد استثناء می‌شود نگاه نکنید.

اگر خدا بخواهد پیامبر فراموش کند، آن مشیت است نه رخنه در عصمت. اما از آیه درنمی‌آید که در واقع فراموش کرده. همان‌طور که از «إلا أن یشاء الله» در دین ملک درنمی‌آید که یک بار بدون کید الهی هم می‌شد برادر را گرفت. توحید را باز نگه می‌دارد: فاعل حقیقی اوست. در اعلی هم می‌گوید او جهر را می‌داند و آنچه را پنهان است؛ علمش محیط است، نسیان در او راه ندارد.

همین را در طه هم می‌بینید وقتی موسی از سرنوشت نسل‌های پیشین می‌پرسد:

«قَالَ عِلْمُهَا عِندَ رَبِّى فِى كِتَٰبٍ لَّا يَضِلُّ رَبِّى وَلَا يَنسَى» (طه/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: علم آن نزد پروردگار من در کتابی است؛ پروردگار من نه گمراه می‌شود و نه فراموش می‌کند.

ربّ نه گمراه می‌شود نه فراموش می‌کند. این محکم است. متشابه «إلا ما شاء الله» را به این برگردانید. داستان غرانیق اگر با این محکم درگیر شود، کنار می‌رود. اگر کسی مبانی را گم کند، سورهٔ حج را با روایت غرانیق قاطی می‌کند و پیامبر را متهم می‌کند که بت ستوده. زبان قرآن این اجازه را نمی‌دهد.


نرفع درجات من نشاء؛ هر جا علم است سخن از درجات است

برگردیم به ذیل آیهٔ هفتادوشش:

«نَرْفَعُ دَرَجَٰتٍ مَّن نَّشَآءُ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌ» (یوسف/۷۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): درجات هر که را بخواهیم بالا می‌بریم؛ و فوق هر صاحب علمی، علیمی است.

ما درجات کسانی را که بخواهیم بالا می‌بریم؛ و فوق هر ذی‌علمی علیم است. یک نکته سر همین بحث درجات. سورهٔ مبارکهٔ مجادله را بیاورید: آیهٔ یازده، صفحهٔ پانصد و چهل و سه.

وقتی سخن از علم می‌شود، خدا سخن از درجات می‌کند. هر جا صحبت از ایمان محض است بدون عالم‌بودن آن شخص، صحبت از «درجه» می‌شود — مفرد. هر جا علم می‌آید، «درجات» می‌آید — جمع. این را بعداً هم در قرآن به عنوان رمز می‌توان نگاه کرد.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا۟ فِى ٱلْمَجَٰلِسِ فَٱفْسَحُوا۟ يَفْسَحِ ٱللَّهُ لَكُمْ وَإِذَا قِيلَ ٱنشُزُوا۟ فَٱنشُزُوا۟ يَرْفَعِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنكُمْ وَٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ دَرَجَٰتٍ وَٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ» (مجادله/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، چون به شما گفته شود در مجالس جا باز کنید، جا باز کنید تا خدا برای شما گشایش دهد؛ و چون گفته شود برخیزید، برخیزید. خدا کسانی از شما را که ایمان آورده‌اند و کسانی را که دانش داده شده‌اند درجات بالا می‌برد؛ و خدا به آنچه می‌کنید آگاه است.

ای مؤمنین، اگر گفته شد در مجالس جا باز کنید، جا باز کنید. در مجلسی که تنگ است و جمعیت زیاد، اگر واقعاً دستور بیاید که جا باز کنید — می‌آمدند در محضر پیامبر و گشادگشاد، چهارزانو، می‌نشستند — خدا جا را برایتان باز می‌کند.

این را به عنوان امتحان هم می‌توان آزمود. اگر به کسی در مجلس شلوغ جا بدهید، خدا جایتان را باز می‌کند. یک‌دفعه می‌بینید کنار تو آن نفر خودش را جمع می‌کند، یا بی‌جهت بلند می‌شود از مجلس می‌رود. بالاخره اتفاقی می‌افتد. اگر جا بدهید خدا جا باز می‌کند. آیه را می‌توان در مجلس شلوغ آزمود؛ وعدهٔ تعارفی نیست.

اگر می‌آمدند محضر پیامبر و همین‌طور گشاد می‌نشستند — ما هم بعضی‌ها خودخواهیم. آن‌وقت‌ها اتوبوس سوار می‌شدیم. حالا دیگر خیلی قسمت نمی‌شود اتوبوس آن‌چنان شلوغ سوار شویم. باید می‌دویدیم؛ اتوبوس‌های دوطبقه، همان دوطبقه‌های سنگین آن سال‌ها، یک چیز اساسی بود. یک طرف می‌گفت آقا برو بالا، برو بالا، برو بالا. همه را می‌کرد برو. تا پایش می‌رسید روی رکاب می‌گفت آقا در بزن، آقا در بزن. این کلاً اخلاق است: تا خودمان به چیزی نرسیم «برو بالا که من جا بشوم»؛ تا رسیدیم «آقا در را بزن». اینها هم یکی از همین‌ها بودند. خدا می‌گوید جا باز کنید تا خدا جا باز کند.

بعدش این هم یک برداشت باطنی است، درست هم هست؛ از ظاهر خارج نمی‌شود. آقای امجد از این آیه می‌کرد که بسیار لذت بردم. می‌گفت برای آدم‌ها جا باز کنید. کلاً. برایشان جا باز کنید خدا جا باز می‌کند برایتان. یعنی راه بدهید به آدم‌ها که بخواهند وارد کاری شوند. این‌قدر نبندید برای خودتان. خدا بزرگیتان می‌کند. خدا جایتان را باز نگه می‌دارد، باز می‌کند. اینکه پیوسته ببندیم که «این الان موقعیت من است، این بیاید دچار خطری می‌شوم» — جا بدهید، جا باز کنید برای بقیه. انحصارطلبی در اینکه این موقعیت مال من است، کسی طرف این موقعیت نیاید. خودمان می‌فهمیم جا نمی‌دهیم، زیرآب می‌زنیم. پیوسته می‌کنیم الان این یک جور مزاحم است. حالا رزق است، مزاحم است، چیست؟ مزاحم است. اصلاً رزق دست خداست.

تویی که الان در بازار یک چیزی هستی، جا بده، بگذار بقیه هم کار کنند. چه اعتقاداتی داشتند این قدیمی‌ها. از پای منبر این اعتقادات درآمده بود. آن‌قدر منبر دیده بودند، قوی بودند.


رزق دست خداست؛ جا باز کنید تا خدا جا باز کند

از پدرخانم ما تعریف می‌کنند. خیلی جالب است. پدرخانم ما ساعت چهار مغازه را می‌بست. همیشه می‌بست؛ با اینکه خیلی از فروش مال دقیقاً بعد از چهار بود، کسانی که تازه آزاد می‌شدند می‌خواستند بیایند بخرند. همان وقتی که وقت فروش بود می‌بست. گفت بقیه هم کار کنند. خدا این‌جوری نیست که اگر جا باز کنی رزقت را بزند. رزق دست خداست.

بعضی‌ها می‌آیند در مغازه‌ها شغلی شبیه همین شغل راه بیندازند. می‌آیند احتراماً اجازه می‌گیرند که ما هم بیاییم این کار را. اجازه چیست؟ کمک می‌کنیم. تو بیا، بیا بزن؛ ما هم داریم می‌فروشیم، تو هم بیا مغازه، تو هم بفروش. این نگاه خیلی نگاه غیرتوحیدی است که اگر این بیاید همان کالای من را بفروشد، من دیگر چیزی گیرم نیاید. اینکه رزق مال این نیست، مال آن نیست. واقعاً دیده‌ایم که خدا رزق آدم را کم نمی‌کند. هیچ.

اینکه بگویی آقا اگر چکت پشت باجه‌مان بیاید کمکت هم می‌کنیم که کار کنی — این قدیمی‌ها کولاک بودند بعضی‌هایشان. آدم اوصافشان را که می‌شنود کیف می‌کند. از پدرخانم خودم می‌گویم به این دلیل که دقیقاً مأنوس بودیم. این صداقت‌ها، آن کارهایی که قدیمی‌ها می‌کردند، این بوده. بازاری‌های جدید اصلاً حالیشان نیست از دین و مرام.

یک بار — آن موقع بچهٔ مغازه بودم — حاج‌آقا یک لاستیک خریده بود. لاستیک را گران خریده بود. بعد لاستیک آمده بود پایین. هرکه می‌آمد این لاستیک را از حاج‌آقا بخرد، می‌گفت من گران خریدم؛ برای اینکه گران خریدم گران می‌فروشم. او که ارزان خریده ارزان‌تر از من می‌فروشد. به طرف می‌گفت. صداقت را کیف می‌کنی. جدی، فطرت این صداقت را می‌پسندد یا نه؟ اصلاً خارج از همهٔ بحث‌های اقتصادی. واقعاً فطرت می‌پسندد. طرف هم می‌گفت حاجی حالا که این را گفتی از خودت می‌خرم. حالا که این‌جوری داری رو می‌کنی. صداقت خودش مشتری آورد؛ استدلال اقتصادی نیاورد. رزق دست خداست. اینکه حالا کنار من اگر بیاید این مزاحم من است، آن فلان. جا بدهید خدا جا می‌دهد. کار بدهید خدا کار می‌دهد. رزق بدهید، بقیه را بخورانید، خدا می‌خوراند.

اتفاقاً روایات فراوان این است که شما بدهید. مثل آب رودخانه است که برود می‌آید، تازه‌اش می‌آید. اگر شروع کنی راکدش کنی و ببندی، اتفاقاً می‌گندد و دیگر هم نمی‌آید؛ یا بیاید گندیده می‌آید؛ یا گند می‌زند به آنجایی که آب ایستاده. این محاصره‌ها چیست؟ کاری ندارم بگویید ما در رشتهٔ اقتصاد خوانده‌ایم که باید رقبا را حذف کنیم. این را کاری ندارم. آن رشتهٔ اقتصاد برای خودش زرت‌و‌فرتی می‌کند که شما هرچه می‌توانی باید رقبات را حذف کنی. آخر این مگر رقیب رزق من است؟ این رفیق راه ماست. تو هم بفروش ما هم می‌فروشیم، او هم بفروشد همه بفروشیم. صداقت خودت را بگذار در فروش خودت، رزق خودت می‌آید.

تجربه هم الحمدلله در این سه چهار سالی که با بازار سروکار داشته‌ام برایم مسلم شده. جز مسلّمات. که رزق آدم بسته که نمی‌شود هیچ؛ خراب که نمی‌شود هیچ؛ بیشتر می‌شود. بیشتر می‌شود. این را در مغازه دیده‌ام، نه در کتاب اقتصاد. اینها را باور کنید. جا بدهید خدا جا بدهد.

بازاریان روزگار ما می‌گویند این خارج از حکمت است. او دارد خارج از حکمت شاید بررسی می‌کند. مبانی را نمی‌فهمد. برای همین می‌گویم قرآن مبانی را به هم می‌زند. اینکه رزقت دست این آدم نیست اصلاً. خدا خیر الرازقین است. مادامی که فکر کنی رزقت دست این آدم است، باید خیلی دل‌آزار شوی.

ظهور می‌کند در نوع برخورد. وقتی می‌آیی در مغازه می‌خواهی چیزی بخری، یک موقع تو را به عنوان رسول‌الله دارم نگاه می‌کنم؛ فرستادهٔ خدا، خلیفهٔ خدا که آمده، و من به عنوان اینکه مجرای خدا این رزق را به دست ما گذاشته این‌جوری برخورد می‌کنم. یک بار فکر می‌کنم نه، اصلاً این جیب بادکرده‌ات برای من چیست. می‌بینی آن‌قدر تعظیم می‌کنم، آن‌قدر تکریم می‌کنم، آن‌قدر خودم را لوس می‌کنم. این نگاه خود آدم می‌فهمد غیرتوحیدی است. من باید احترام بگذارم چون تو انسانی آمده‌ای در مغازه. خواسته‌ای داری، تقاضایی داری. من این تقاضا را می‌توانم برایت برآورده کنم به عنوان اینکه تو انسانی. خلاف حکمت موجود این نگاه جیب‌محور است.

از آن‌ور برو اعتقادات این بازاری‌های قدیمی را نگاه کن. برایشان جزو مسلّمات است. اصلاً هیچ شکی هم نمی‌کنند. حالا می‌گویند خلاف حکمت است؛ یک وهمی هست، یک چیزی هم هست. اینها در قبال همدیگر قرار می‌گیرند.

نمونهٔ زشت‌ترش را در بازار تلفن همراه می‌بینید. بعضی‌ها جایی ندارند، با تلفن همراه کار می‌کنند. طرف تلفن این را می‌گیرد، تماس‌ها را روی تلفن خودش می‌گرداند. بدبخت، بی‌چاره، نفهم. دو روز، سه روز تلفنش زنگ نمی‌زند. نمی‌فهمد که این رفته دستشویی از این دستگاه تماس را روی دستگاه خودش گردانده. فکر می‌کند رزق این مال اوست. نگاه غیرتوحیدی یعنی همین.

همین را در درخواست پذیرش بعضی از بچه‌های شریف هم می‌بینید؛ کارشان به همان پایانهٔ پذیرش کشیده. یکی از کارهایی که می‌کنند این است که با چند دانشگاه درخواست می‌کنند، از چند تا پذیرش می‌گیرند، پذیرش را رد نمی‌کنند، همه‌اش را نگه می‌دارند. آن دانشگاه نسبت به ظرفیتی که مثلاً از خاورمیانه داشته ظرفیتی داشته؛ نمی‌داند این آمده یا نه. این کار را می‌کند که چه؟ که کسانی دیگری که درخواست کرده‌اند به آنها نرسد. حماقت را نگاه. انسانیت را بگذار کنار که نیست؛ این خلاف کار انسانی است. حماقت را نگاه که فکر می‌کند آن آبرو و شأن را دانشگاه به این می‌دهد. اگر خدا کسی را بخواهد بالا ببرد بالا می‌برد؛ عهدی جلودار نیست. کسی را بخواهد بزند، جلودار نیست. اینها خلاف همان نگاه توحیدی است. وقتی رزق دست خدا نیست دست توست، اولاً من باید خیلی دلت را بسوزانم.


إذا قیل انشزوا فانشزوا؛ مؤمن را درجه می‌برد، عالم را درجات

ادامهٔ آیهٔ مجادله را دقت کنید. چون گفته شد برخیزید، برخیزید. این‌قدر گیر ندهید به پیامبر. خسته می‌شود پیامبر؛ رویش هم نمی‌شود بگوید آقا بلند شوید بروید.

بعد می‌رسد به جملهٔ کلیدی:

«يَرْفَعِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنكُمْ وَٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ دَرَجَٰتٍ» (مجادله/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا کسانی از شما را که ایمان آورده‌اند و کسانی را که دانش داده شده‌اند درجات بالا می‌برد.

اینجا اندکی ظرافت ادبیات عرب دارد. چون با «والذین» جدا شده، یک تمییز باید بیاید. اینجا یک تمییز حذف شده. می‌گوید خدا رفع می‌دهد مؤمنین از شما را. «أوتوا العلم درجات». این یک دانه تمییز لازم دارد به لحاظ عربی. این‌جوری نیست که فکر کنی آن «درجات» عطف به مؤمن هم هست. در حقیقت آیه این‌گونه است — در تفاسیر هم می‌بینید:

«يَرْفَعِ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مِنكُمْ دَرَجَةً وَٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْعِلْمَ دَرَجَٰتٍ» (مجادله/۱۱، تمییز مقدّر)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا کسانی از شما را که ایمان آورده‌اند یک درجه بالا می‌برد، و کسانی را که دانش داده شده‌اند درجات.

آن تمییزی که باید می‌آمد و حذف شده این است. یعنی خدا مؤمن را درجه می‌برد بالا — مفرد. مؤمنِ عالم را درجات می‌برد بالا. نقش علم، عالم بودن. عالم بودن هم به این نیست که یک روایت بگوید فلانی علامه است، بگویند چه بلده؟ بگویند تاریخ و اشعار عرب بلده. اینها علم نیست.

اگر کسی تحلیل تاریخ بلده با نگاه وحیانی — یعنی فکر کنید یک نفر داستان سورهٔ یوسف را بلده. داستان سورهٔ یوسف بلده، این اصلاً چیز مهمی است به نظر شما؟ به نظر بنده هیچ چیز مهمی نیست. اصلاً داستان سورهٔ یوسف هیچ چیز مهمی نیست. دقیقاً مثل یک فیلم در گونهٔ تراژدی، آن هم از سبک هندی: مثل فیلم هندی که دو نفر پیوسته گم می‌کنند همدیگر را، بعد بعد از مدتی همدیگر را پیدا می‌کنند. که؟ دقیقاً کاملاً در سبک فیلم‌های هندی. این هم همین‌جوری گم می‌کنند و بعد همدیگر را پیدا می‌کنند، بغل می‌کنند. این می‌شود یک فیلم هندی. سورهٔ یوسف اگر فقط خود داستان باشد که چه اتفاقی افتاد، برای همین این‌قدر کارها بی‌محتوا می‌شود؛ یک فیلم می‌شود.

این فیلم «مصائب مسیح» بی‌محتواترین فیلمی است که به عمرم دیده‌ام. یعنی این فیلم هیچ محتوایی ندارد جز اینکه یک نفر را دارند پیوسته می‌زنند. یک نفر را انداخته‌اند از این طرف بزن، بزن، بزن. آن شده یکی از فیلم‌های چندچند. فرق نمی‌کند اگر عاشورای ما را هم تصویر کنند همین‌جوری تصویر کنند، آن هم به درد نمی‌خورد. یک نفر را پیوسته بگیرند بزنند و یک سری عواطف را تحت شعاع قرار بدهند. در سینما که پخش می‌شد، مسیحی‌ها متأثر زار زار گریه می‌کردند؛ مثل مجلس روضه. عاشورای ما اگر همین‌قدر بی‌محتوا تصویر شود یکی از بی‌محتواترین فیلم‌هاست. یکی این، یکی «اخراجی‌ها». دو تا از بی‌محتواترین فیلم‌هایی که دیده‌ام. جوک‌هایی که در جبهه بوده سر هم کرده با یک سبک لوس قدیمی، چسبانده شده و شده مثلاً فیلم راجع به جبهه. محتوا ندارد.

آنجا می‌گویند علامه است. می‌گویند چه بلده؟ شعر بلده، داستان بلده. اگر کسی داستان بلده با تحلیل وحیانی — حالا چه داستان انبیا باشد، چه داستان انقلاب مشروطه باشد، فرق ندارد — با تحلیل مدل وحیانی بلده، او سنن الهی را بلده، این علم است. این چیزها علم نیست. کسی فقط داستان بلده، این کار را بلده. لذا علمی نیست.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَٰكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَىٰ وَجَعَلْنَٰكُمْ شُعُوبًا وَقَبَآئِلَ لِتَعَارَفُوٓا۟ إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ ٱللَّهِ أَتْقَىٰكُمْ إِنَّ ٱللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ» (حجرات/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، ما شما را از نر و ماده‌ای آفریدیم و شما را ملت‌ها و قبیله‌ها کردیم تا یکدیگر را بشناسید. گرامی‌ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. خدا دانای آگاه است.

علم و تقوا چیست؟ آن علم یعنی عالم، و همین عالم با تقواست در حقیقت. اینجا آن عالمی است که دقیقاً علمش دارد آیات الهی را نشان می‌دهد برایش. علم، علمی است که آیه‌نماست. آنجا هم تقوا به عنوان آن آیه جلو محکمات است. این علم آیه‌نماست.

«وَمِنَ ٱلنَّاسِ وَٱلدَّوَآبِّ وَٱلْأَنْعَٰمِ مُخْتَلِفٌ أَلْوَٰنُهُۥ كَذَٰلِكَ إِنَّمَا يَخْشَى ٱللَّهَ مِنْ عِبَادِهِ ٱلْعُلَمَٰٓؤُا۟ إِنَّ ٱللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ» (فاطر/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از مردم و جنبندگان و چهارپایان رنگ‌هایشان این‌گونه مختلف است. از بندگان خدا تنها دانایان از او می‌هراسند. خدا عزیز آمرزنده است.

فقط علما از خدا می‌ترسند. یعنی این ویژگی خشیت الهی در او ظهور کند؛ این می‌شود عالم. و این را آن موقع خدا هرچه صحبت علم باشد درجات می‌برد بالا. لذا اینجا هم می‌گوید خدا مؤمنین از شما را و کسانی را که دانش داده شده‌اند درجات بالا می‌برد. والله با این نمی‌گوید أوتوا العلم درجة. تمییز می‌خواهد؛ چون با یک «والذین» جدا شده، دقیقاً آن «درجة» محذوف در مؤمن است.

فکر نکنید أوتوا العلم درجات یعنی فوق‌لیسانس، لیسانس، این چیزها منظور نیست. علم به همان معنایی است که خشیت الهی از آن درمی‌آید.

مثل شما الان نگاه کنید. شمایی که آن‌بعد قیافه‌تان همین‌جوری است، این جزو آیات خداست. چون اقتضای کلاً عالم ماده — اگر بحث علمی و فلسفی شود — اقتضای عالم ماده پاشیدگی است. اصلاً شما نباید به لحاظ طبیعی، به لحاظ فلسفی، آن‌بعد قیافه‌تان این‌جوری باشد. و حال آنکه پنج سال، ده سال بعد یک نفر شما را ببیند می‌گوید قیافه را حفظ کرده. این ظهور اسم حفیظ است. این نگه داشتن این قیافه همین‌جوری. یعنی یک دستِ قدرقدرتی. عالم ماده اقتضایش این است که هیچی سر جای خودش نمی‌ماند. چه‌گونه می‌شود شما این همه سلول در بدن دارید کار می‌کند و تحت اسم حفیظ مانده، همه‌اش این‌جوری قیافه‌تان ساعت بعد هم همین‌جوری است، آن‌بعد هم همین‌جوری است. حال آنکه آن‌بعد هم نباید قیافه‌تان این‌جوری باشد. این دست قدرتنمای الهی است. کسی این را ببیند، این بحث را کار کند، این حرف را بفهمد، یک یاالله از توش دربیاید، یک سجدهٔ شکر، یک الحمدلله، این علم است.

داستان‌های انقلاب مشروطه و انقلاب ایران، جنگ لبنان و حزب‌الله را بردارد کار کند از توش آیات الهی استخراج کند، این می‌شود علم. حال این آدم در مقابل یک مؤمنی است که همین‌جوری عالم مؤمنی است، اعتقاداتی دارد برای خودش، اعتقاداتش هم مثلاً درست است، ولی با این دیدگاه وارد مباحث علمی نمی‌شود. مؤمن را خدا درجه می‌برد؛ مؤمنِ عالم را درجات.

لذا در یوسف وقتی بحث علم پیش می‌آید می‌گوید «نرفع درجات من نشاء». چرا؟ چونکه بحث علمی است. «و فوق کل ذی علم علیم». می‌بینید که بحث علم و آگاهی که می‌کند «نرفع درجات من نشاء» می‌شود، و «فوق کل ذی علم علیم».


فوق کل ذی علم علیم؛ دست بالای دست بسیار است نیست

بعضی‌ها می‌گویند ترجمهٔ همین ضرب‌المثل است که دست بالای دست بسیار است. «و فوق کل ذی علم علیم»؛ یعنی بالای هر ذی‌علمی، ذی‌علم دیگری هست، یک نفر بالاتر از او هست. در صورتی که این معنایش دقیقاً این نیست. یک دقت عقلی لازم دارد. حالا ممکن است تا بیخ‌وبنش هم نتوانیم بگوییم چون سواد من نمی‌رسد یا سواد شما نمی‌رسد، یا اطلاعات کافی نباشد برای یک چنین مباحثه‌ای. ولی می‌خواهم بگویم معنایش این نیست.

یعنی اینکه فوق همهٔ این کسانی که علم دارند همان خدای علیم است. نه کلاً دست بالای دست بسیار است، همین‌جوری بکش برو بالا. نه.

فقط یک رمز این‌جوری بدهم. تا جایی که بتوانم توضیح می‌دهم. به آن معنایی که به خدا بگویید علیم، به احدی نمی‌شود گفت علیم. چون یک تصور اشتباه ما این است. علم خدا را این‌جوری تصور می‌کنیم که من چقدر می‌دانم؟ شما چقدر می‌دانی؟ این‌قدر. ایشان بیشتر می‌داند، ایشان بیشتر می‌داند، خدا خیلی بیشتر از همه می‌داند. تهش را می‌داند، همه‌اش را می‌داند. درست تصور عمومی هست یا نه؟ خدا بیشتر می‌داند یعنی دیگر تهش را می‌داند.

در صورتی که این حرف برای پیامبر است. این حرف برای پیامبر است که من این‌قدر می‌دانم، شما چهل درصد می‌دانی، پیامبر صد درصد می‌داند. می‌داند صددرصد. این تعریفی که راجع به پیامبر می‌شود داد قرآن می‌گوید:

«وَقُلِ ٱعْمَلُوا۟ فَسَيَرَى ٱللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُۥ وَٱلْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (توبه/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو عمل کنید، پس به زودی خدا عمل شما را می‌بیند و رسول او و مؤمنان؛ و به سوی دانای نهان و آشکار بازگردانده می‌شوید، پس به آنچه می‌کردید خبرتان می‌دهد.

شما عمل بکنید، هرچه عمل بکنید همان لحظه خدا می‌داند، رسول‌الله هم می‌داند. تا اینها با همدیگر فرق دارند مدل دانستنشان. رسول‌الله هم می‌داند و بقیهٔ مؤمنین هم. همه‌چی را. از آنجاست که نهج‌البلاغه می‌گوید اگر بخواهم هر چیزی که می‌گذرد بگویم:

«وَٱللَّهِ لَوْ شِئْتُ أَنْ أُخْبِرَ كُلَّ رَجُلٍ مِنْكُمْ بِمَخْرَجِهِ وَمَوْلِجِهِ وَبِجَمِيعِ شَأْنِهِ لَفَعَلْتُ» (نهج‌البلاغه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند اگر بخواهم هر مردی از شما را به محل خروج و ورودش و به همهٔ شئونش خبر دهم، می‌کنم.

اگر بخواهم تمام شئوناتتان را بگویم از کجا آمده‌ای کجا می‌روی، همه را می‌گویم، همه را می‌دانم. برای همین می‌گوید:

«لَوْ كُشِفَ ٱلْغِطَاءُ مَا ٱزْدَدْتُ يَقِينًا» (نهج‌البلاغه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر پرده برداشته شود، بر یقین من چیزی افزوده نمی‌شود.

اگر تمام پرده‌ها برود کنار، من هیچی به یقینم اضافه نمی‌شود. هیچی اضافه نمی‌شود. این به این معناست که هیچ پرده‌ای نیست که بخواهد برود کنار. من این‌جوری‌ام؛ همه‌چی برایم این‌جوری است. این به این معناست که کسی ده درصد، بیست درصد، صد درصد — این مال پیامبر است، نه مال خدا. خدا علیم به این معنا نیست.

خدا خودش علم است، نه علیم. چون علیم یعنی یک ذاتی است، یک شخصی است که علم نداشته علم پیدا می‌کند. علیم به این معنایی که ما می‌فهمیم. در اصول بعدها این حرف‌ها را زدند. نگارهای مکتب‌نرفتهٔ ما این حرف‌ها را زدند؛ بعدها در اصول گفتند مشتق، ذات با مبدأ، ذات در آن تأثیر دارد یا نه. نافه‌ای که از دست نصیر و سهر افتاد، افتاد دست اصولیین این حرف‌ها را زدند. این جمله را گفتم که طلبه‌ها هم بفهمند.

ما چه‌جوری‌ایم؟ یک ذاتیم برای خودمان، یک چیزی هستیم، یک آدمیم که موقعی از شکم مامانمان درآمدیم خدا گفت:

«وَٱللَّهُ أَخْرَجَكُم مِّنۢ بُطُونِ أُمَّهَٰتِكُمْ لَا تَعْلَمُونَ شَيْـًٔا وَجَعَلَ لَكُمُ ٱلسَّمْعَ وَٱلْأَبْصَٰرَ وَٱلْأَفْـِٔدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ» (نحل/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا شما را از شکم مادرانتان بیرون آورد در حالی که چیزی نمی‌دانستید، و برایتان شنوایی و دیده‌ها و دل‌ها قرار داد، باشد که شکر کنید.

در ابتدا هیچی نمی‌دانستید. بعداً آرام‌آرام دو سه هزار کلمه اصطلاح به ما یاد دادند. ما دو کلمه ازش یاد گرفتیم. شدیم یک عالم دوکلمه‌ای؛ شدیم علیم دو کلمه. یعنی ذات مع علمی. ذات همراه با علم. به این معنا خدا علیم نیست.

برای همین این نگار مکتب‌نرفتهٔ ما — عزیز عالم، امیرالمؤمنین — در خطبهٔ یک نهج‌البلاغه نگاه کنید. در خطبهٔ یک می‌گوید:

«كَمَالُ ٱلْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ ٱلصِّفَاتِ عَنْهُ لِشَهَادَةِ كُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَيْرُ ٱلْمَوْصُوفِ وَشَهَادَةِ كُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَيْرُ ٱلصِّفَةِ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کمال اخلاص برای او نفی صفات از اوست؛ زیرا هر صفتی گواهی می‌دهد که غیر موصوف است و هر موصوفی گواهی می‌دهد که غیر صفت است.

یعنی شما هرچه صفت هست کمال اخلاص این است که از خدا نفی کنید. یعنی بگویید خدا حی نیست، قدیر نیست، علیم نیست، هرچه صفت هست بگویید نیست، رحیم نیست، هیچی نیست. این یعنی چه؟ به خاطر اینکه درست بعدش می‌گوید: به شهادت هر موصوفی که او غیر صفت است و به شهادت هر صفتی که او غیر موصوف است. به خاطر اینکه صفت با موصوف فرق دارد. در ماها. ولی در مورد خدا صفتش با موصوفش فرق ندارد. خدا علم است.

لذا هشام — هشام بن حکم، از اصحاب عقلی امام صادق — می‌رود پیش امام صادق. پنجشنبه گریزی به این روایت زدیم. تا می‌رسد می‌گویند خدا را نعت کن ببینم. می‌گوید قال هو السمیع البصیر. می‌گویند هذا صفة یشترک فیها المخلوقون. این صفت با مخلوقین مشترک است. می‌گوید شما نعت کن ببینم. شما وصف کن خدا را ببینم. می‌گوید نگو علیم، بگو هو علم، هو نور، هو حیاة. نه حی. هشام می‌گوید برگشتم از پیش امام، أعلم الناس به توحید شدم. أعلم الناس به توحید. امام به که بگوید دیگر. رمز می‌دادند. به همدیگر رمز می‌دادند، می‌فهمیدند خودشان. یک جمله جا عوض می‌کند: نگو علیم، بگو هو علم.

«هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْبَصِيرُ» (نعت مخلوق‌گونه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او شنوا و بیناست.

«هُوَ عِلْمٌ، هُوَ نُورٌ، هُوَ حَيَاةٌ» (آموزهٔ امام صادق به هشام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): او خودِ علم است، خودِ نور است، خودِ حیات است.

ذو علم برای یعقوب و یوسف؛ علیم برای خدا

و فوق کل ذی علم علیم به این معنا نیست که دست بالای دست بسیار است که من چهل درصد بلدم، شما هشتاد درصد بلدی، یک نفر هم هست صد درصد بلده. نه. به آن معناست که اینجا تفکیک می‌کند. هر موقع راجع به یعقوب و یوسف صحبت می‌کند علیم نمی‌گوید. می‌گوید ذو علم. قرآن چه کرده. یعنی به قدری دقت می‌کند قرآن در انتخاب واژگان. به اینها می‌گوید ذو علم. بالا هم بهشان گفته ذو علم. اینجا هم می‌گوید و فوق کل ذی علم.

«وَلَمَّا دَخَلُوا۟ مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغْنِى عَنْهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ إِلَّا حَاجَةً فِى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَىٰهَا وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَٰهُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۶۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون از همان‌جا که پدرشان فرمان داده بود درآمدند، آن در برابر خدا چیزی از آنان دفع نمی‌کرد جز حاجتی در جان یعقوب که آن را برآورد؛ و او به آنچه به او آموخته بودیم صاحب دانش بود، ولی بیشتر مردم نمی‌دانند.

یعقوب ذو علم است؛ علمی که به او آموخته‌ایم. صاحب علم است، نه خودِ علم. بعد در همین سیاق می‌گوید علیم. این علیم یعنی خدا. این علیم یعنی می‌خواهد به ما بگوید که این حرف توحیدی را دارد خدا می‌گوید و خدا به گوش منِ نفهم می‌خواند که همه ذو علم‌اند، خدا علیم است، خدا علم است یعنی. بقیه به واسطهٔ او دارند و او در همان موطنی که تو داری، او هست.

یعنی چه؟ یعنی اینکه شما وقتی یک چیزی می‌دانی، خدا آنجا حاضر است که شما می‌دانی. تمام شد و رفت. علم مال تو نیست، سرمایهٔ تو نیست اصلاً، کار تو نیست. لذو علم یعنی اینکه خدایی آنجا حاضر است. به فضل الله می‌دانی. این علیم در این سیاق یعنی خدا، نه یک نفری که می‌داند. خیلی از مفسرین این معانی را دقت نکرده‌اند، نمی‌فهمند، می‌گویند این همان عبارت دست بالای دست بسیار است؛ در حالی که اصلاً این نیست. عبارتش اصلاً به معنای دست بالای دست بسیار است نیست. به معنای اینکه فوق توِ ذوعلم، یک خدایی نشسته که آن خدا علیم است، آن خدا علم است به یک تعبیری اصلاً. هو علم، هو حیاة، هو سمع، هو بصر، هو همه‌چی.

او این است که بقیه به واسطهٔ او دارند؛ و او در همان موطنی که تو آن علم را داری، او هست که تو داری. به واسطهٔ حضور اوست که تو این علم را داری. لذا همه ذو علم‌اند، او علیم است. اگر همه علیم باشند، او علم است. اگر به بقیه بگویید علیم باید به او بگویید علم. به بقیه بگویید ذو علم، به او می‌شود گفت علیم. اگر هم تعبیر علیم را در مورد خدا می‌بینید و در مورد بقیه هم می‌بینید، اینها را به یک معنا نفهمید. به دو معناست. علیم در مورد خدا با علیم در مورد غیر، دو مفاد دارد.

این حرف توحیدی را که اینجا احساس کردم می‌خواهد خدا بگوید، به هر جهت، چون تعبیر ذو علم به کار می‌برد، یک جا تعبیر علیم یک‌دفعه این‌جوری به کار می‌برد. «نرفع درجات من نشاء و فوق کل ذی علم علیم». ان‌شاءالله این انقلاب یک کمی برایتان جا بیفتد. همین دقت‌هایی که در قرآن بشود آرام‌آرام خیلی معانی توحیدی روشن می‌شود.

چون خودِ علم را به کار می‌برد، بحث علم را به کار می‌برد، به خاطر اینکه ممکن بود به زحمت بیندازد خیلی‌ها را. ممکن است بگویند و فوق کل ذی علم، علم. ممکن است به درک نرسند. ولی بطون قرآنی که گذاشته‌اند یعنی به این سبعین بطنی که گذاشته‌اند مال دقت است. این نیست که حالا کسی این حرف را نفهمد می‌رود جهنم. نه. خیلی‌ها تصورشان راجع به خدا مثل رفیقشان می‌ماند. منتها قرآن دارد همهٔ تیپ‌ها را پوشش می‌دهد. «و فوق کل ذی علم علیم» جملهٔ واضحی است؛ کسی نمی‌تواند بگوید من این را نمی‌فهمم. همه می‌فهمند. منتها دست یک کسی مثل علامه که می‌افتد این جور آیات، می‌بینید مثل ماشین سنگین خاک‌برداری راه می‌افتد در آیات. آن علامه است. یک نفر مثل علامه راه می‌افتد در تفسیر، یک نفر مثل بقیه راه می‌افتد. به هر حال همهٔ تیپ‌ها را باید پوشش بدهد. نمی‌شود وجوه مختلف معنا نباشد.

دقیقاً از همین جاها نقب می‌زنند. یعنی رمزها را پیدا می‌کنند. پیدا کردن رمز مهم است. نمی‌گوید نورانی است، می‌گوید نور است او. بقیه نورانی می‌شوند. بقیه «یمتشون علی نوره» می‌روند. ولی او خودش نور است. الله نور. نه اینکه الله نورانی. نه.

«ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِۦ كَمِشْكَوٰةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ ٱلْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَةٍ ٱلزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَٰرَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِىٓءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍ يَهْدِى ٱللَّهُ لِنُورِهِۦ مَن يَشَآءُ وَيَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَٰلَ لِلنَّاسِ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (نور/۳۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمان‌ها و زمین است. مثل نور او چون طاقچه‌ای است که در آن چراغی باشد؛ چراغ در شیشه‌ای، شیشه گویی ستاره‌ای درخشان است. از درخت مبارک زیتون افروخته می‌شود که نه شرقی است نه غربی. نزدیک است روغنش روشنی دهد گرچه آتشی به آن نرسیده باشد. نوری روی نور. خدا هر که را بخواهد به نور خود هدایت می‌کند و خدا برای مردم مثل‌ها می‌زند و خدا به هر چیزی داناست.

الله نور است، نه نورانی. این رمزها را باید علما پیدا کنند، کار کنند، زحمت بکشند، توفیق پیدا کنند. رمز را دربیاورند؛ بر مبنای رمزهایی که پیدا می‌کنند شروع کنند. بعد روایات را ببینند به عنوان مفسر. مفسرینی که وقتی در عالم تفسیر وارد می‌شوند حرف آخر می‌زنند. روایات را ببینند، کار کنند، زحمت بکشند، به هر حال این نکات را بفهمند.


تمثیل موج و دریا؛ خدا در متن علم تو حاضر است

همین امواجی را که می‌بینید — چه از این امواج خرد تا آن امواجی که از وسط دریای اقیانوس‌ها بلند می‌شود، گاهی از جعبهٔ تصویر می‌گویند به ارتفاع مثلاً ده متر موج می‌رسد؛ عجیب است، اصلاً قابل تصور است ارتفاع ده متر موج — چه این امواجی که کف می‌شود می‌رود کنار دریا، چه آن امواجی که از وسط اقیانوس مثل پیامبر اکرم بلند می‌شود، چه ماهایی که مثل کفِ آخرش این‌جوری می‌شویم، هیچی هم نبودیم، می‌خوریم به ساحل، فقط سر و صدا زیاد است. هر دو تای اینها، متن دریا پر کرده این موج را. این موج نمی‌تواند بگوید من خودم راه افتادم آمدم. متن دریا، دقیقاً متن دریا در همان موطن موج حاضر است. موج نمی‌تواند خود را جدا از دریا بداند و بگوید من آمدم. این می‌شود توحید عمیق قرآنی. در همان متن موج حاضر است که دارد راه می‌افتد. در همان متن علم تو خدا حاضر است. و اصلاً به واسطهٔ حضور اوست که تو این علم هستی. لذا همه ذو علم‌اند، او علیم است.

یکی پرسید که پس علم مخلوق از ابتدا با علم خلیفه یکی نیست؛ مخلوق علم را بعد از تولد می‌گیرد. این را به عنوان دلیل نگفتم. پیامبر همین الانش، حضرت مهدی همین الانش، پیامبر همان موقعش، او در حقیقت با خدا علمش فرق دارد. او — علم پیامبر — علیم است به همان معنا. پیامبری که همان موقع هم که همه‌چی را بداند علیم است؛ او علم نیست. یعنی وحدت ذات و صفت ندارد.

یکی دیگر گفت پس اگر مظهر اسماء شدند مظهر الله می‌شوند و فاصله فقط مخلوق بودن است. یک مرتبه‌ای هست در همین مراتب صعودی. یک مرتبه‌ای هست که امام به آن می‌گوید منطقهٔ عمی. منطقهٔ کور. در آن منطقه کور است. اصلاً به آن «عنقا» می‌گویند. عنقا شکار کس نشود دام بازگیر. آن دیگر اصلاً شکار کسی نیست. اگر کسی به آن مرتبه برسد یعنی خدا شده عملاً؛ یعنی خود ذات الهی شده. منطقهٔ ممنوعه است. یک منطقهٔ ممنوعه‌ای وجود دارد که اختلاف ائمه و خدا به همان منطقهٔ ممنوعه است که ما در زیارت رجبیه می‌گوییم:

«لَا فَرْقَ بَيْنَكَ وَبَيْنَهَا إِلَّا أَنَّهُمْ عِبَادُكَ وَخَلْقُكَ» (زیارت رجبیه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میان تو و آنان فرقی نیست جز آنکه آنان بندگان تو و آفریدگان تو هستند.

به خدا می‌گوییم. می‌گوییم بین تو و آنها هیچ فرقی نیست؛ إلا أنهم عبادک و خلقک. یعنی یک فرق خیلی گنده. یک فرق خیلی بزرگ. و آن اینکه او به ذات همهٔ این چیزها را دارد؛ همهٔ چیزی که دارد به ذات دارد. اینها به واسطهٔ او دارند. هرچه دارند به واسطه.

برای همین آقای امجد این را خیلی زیاد می‌زند. آقای امجد خیلی حرف‌های توحیدی زیاد می‌زند. این هم زیاد می‌آید می‌گوید که علی چیزی از خدا کم ندارد ولی بندهٔ خداست. همین‌جوری. علی چیزی از خدا کم ندارد ولی بندهٔ خداست. دقیقاً همان حرف توحیدی درستی که هست. گاهی می‌گوید علی خداست ولی واجبِ ممکن است. واجب ممکن نمی‌شود، ممکن واجب نمی‌شود این‌جوری. حالا اینها بماند برای مسائل تخصصی.

این معنا باید بچسب‌تر به متن باشد تا اینکه بگوییم یعنی دست بالای دست بسیار است. چون ما اشباع معانی توحیدی داریم در این آیات اگر دیده باشید. بگذریم.

این را هم بگویم که جملات «الله می‌شوند» را می‌ترسم یک‌دفعه به کفر بکشاند. مظهر اسماء می‌شوند، مظهر الله می‌شوند؛ بالاتر از الله چیزی وجود ندارد. فاصله خیلی زیاد است. ولی بگوییم الله می‌شوند؟ خوب است؟ این جملات خطرناک است. تفاوت امام و خدا همان منطقهٔ ممنوعه است: عبادک و خلقک. مخلوق‌اند. هرچه دارند به واسطه است. ذات و صفت در آنها یکی نیست.


إن یسرق فقد سرق أخ له؛ تهمت سرقت از کودکی

برگردیم به متن سوره. بعد از آن جملهٔ توحیدی «نرفع درجات من نشاء وفوق کل ذی علم علیم»، قرآن فوراً صحنه را به زبان برادران می‌برد:

«قَالُوٓا۟ إِن يَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَّهُۥ مِن قَبْلُ فَأَسَرَّهَا يُوسُفُ فِى نَفْسِهِۦ وَلَمْ يُبْدِهَا لَهُمْ قَالَ أَنتُمْ شَرٌّ مَّكَانًا وَٱللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَصِفُونَ» (یوسف/۷۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: اگر می‌دزدد، پیش از این هم برادری داشته که دزدیده است. پس یوسف آن را در دل خود پنهان کرد و برایشان آشکار نساخت. گفت: شما از حیث جایگاه بدترید؛ و خدا به آنچه وصف می‌کنید داناتر است.

گفتند اگر این سرقت کرده، این داداشش هم قبل سرقت کرده. یعنی داداشش هم سارق بوده اتفاقاً. به که می‌گویند؟ به حضرت یوسف می‌گویند که این داداشش — یعنی خود یوسف — اتفاقاً سرقت کرده. برادری داشته از پیش که دزدیده.

حالا این چیزی که می‌گویند سرقت کرده، این جریان چه بوده؟ ما نمی‌دانیم جریان دقیقاً چه بوده. روایت یک چیزی می‌گوید. می‌گویند کمربندی بوده، شالی بوده که دست عمهٔ حضرت یوسف بوده؛ مال انبیای گذشته. شالی که به کمر می‌بسته‌اند. حضرت یعقوب به یوسف می‌گوید برو از عمه‌ات این را بیاور. عمه برای اینکه این بچه پیشش بماند، آن شال را به کمر او می‌بندد. بعد برادرها فکر می‌کنند این از خانهٔ عمه سرقت کرده.

این داستان خیلی مهم نیست؛ اهمیت فقهی و تاریخی‌اش آن‌قدر نیست که روی آن بایستیم. ولی از روایت برمی‌آید که یک تهمت سرقت از بچگی به این یوسف زده بودند. این داداش هم از بچگی «چیز» بوده. تهمت که به جان کسی نشست، سال‌ها بعد سر سفرهٔ قحطی زنده می‌شود. همین‌جا زنده شد.

یوسف عزیز مصر است. پیمانه از بار بنیامین درآمده. برادرها به جای اینکه بایستند روی خود حادثه، فوراً پروندهٔ کهنه را باز می‌کنند. می‌گویند دزدی در این نسل هست؛ برادرش هم دزد بود. یعنی دو تهمت را به هم گره می‌زنند: تهمت امروز بنیامین، و تهمت دیروز یوسف. قرآن این را نقل می‌کند تا ببینی این خانواده‌ها چطور با زبان، گذشته را به حال می‌دوزند.

و این در حالی است که خودشان سال‌ها پیش یوسف را در چاه انداخته بودند. کسی که برادر را به چاه می‌سپارد، بعد سر سفرهٔ عزیز می‌نشیند و می‌گوید برادرت دزد بوده. این همان «أنتم شر مکانا» است که یوسف در دل می‌گوید. ولی هنوز به زبان نمی‌آورد.


فأسرها یوسف فی نفسه؛ روح معنا و گفتن در دل

یک چیزی اینجاست که مهم است. باید آن جلسهٔ پنجشنبه بازش کنم سر آیهٔ بعد؛ آنجا دارد «تحیتهم فیها سلام». بحث سلام که سلام یعنی چه؟ در قرآن سلام که به کار می‌رود معنایش چیست؟ ولی رمز را همین‌جا می‌گذارم.

«دَعْوَىٰهُمْ فِيهَا سُبْحَٰنَكَ ٱللَّهُمَّ وَتَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَٰمٌ وَءَاخِرُ دَعْوَىٰهُمْ أَنِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (یونس/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دعایشان در آنجا «منزهی تو بارخدایا» است و درودشان در آنجا سلام است؛ و فرجام دعایشان اینکه ستایش خدای را، پروردگار جهانیان.

می‌گوید «فأسرها یوسف فی نفسه»؛ یعنی توی دلش قایم کرد، فی نفسه، توی دلش پنهان کرد. این حالت منفی‌اش را می‌گوید. حالت مثبتش را هم می‌گوید. «ولم یبدها لهم»؛ برایشان آشکار نکرد. بعد می‌گوید «قال أنتم شر مکانا». گفت. این چه گفتنی است؟ یعنی توی دلش گفت، توی خودش گفت. این یک بحث دارد. روشن‌فکرها به آن می‌گویند بحث روح معنا. ما آخوندها می‌گوییم وضع لفظ برای معانی عام. دو تامان یک حرف می‌زنیم البته.

بحث روح معنا این است که لفظ را برای یک معنای گسترده وضع کرده‌اند، بعد قیود مادی دورش را گرفته. اگر قیود را بتراشی، معنا پالایش می‌شود و می‌ماند آن روح.

مثلاً دیدن. دیدن را به چه می‌گویید دیدن؟ به این که نوری بیاید، وارد قرنیه شود، بخورد به شبکیه، فلان. اگر از شما آزمون بگیرند همین را می‌گویید دیدن. درست است؟ ولی دیدن واقعاً معنایش فقط این نیست. اینها قیوداتی است که دور معنا خورده. لفظ را پالایش کنید، معنا را پالایش کنید، می‌رسید به معانی دیگر.

شما خیلی راحت می‌گویید «من خواب دیدم». نمی‌گویید خواب را دیدم به آن معنای فیزیکی. می‌گویی توی خواب دیدم که. در صورتی که توی خواب هیچ نوری به چشم شما نمی‌خورد. پس همین که وارد می‌شوید می‌بینید می‌شود این معنا را پالایش کرد. یک معنای دیگر هست.

یک موقع حتی در رأی و نظرتان می‌گویید «من این‌جوری می‌بینم مسئله را». من این‌جوری می‌بینم. اصلاً هم احساس نمی‌کنید دارید مجاز می‌گویید. یعنی حرف مجازی که احتیاج به قرینه داشته باشد، از آن مایه که بگویی «شیری در صحنهٔ نبرد دیدم» و بعد قرینه بیاورند که شیر آن حیوانی است که انگلیسی‌ها به آن نام می‌گذارند یا شیر باغ‌وحش، و اینجا در معنای رجل شجاع به کار رفته. آنجا مجاز است و قرینه می‌خواهد. اینجا نه. قشنگ می‌فهمید دارید معنا را به صورت حقیقی استفاده می‌کنید. «می‌بینم» یعنی حقیقتاً می‌بینم؛ منتها دیدن اعم است از دیدن چشم.

این را مفصلش را پنجشنبه می‌گویم تا معنای سلام و صلوات دربیاید. یک معنای فوق‌العاده زیبایی دارد معنای سلام و صلوات. آن موقع این رمز می‌شود برای آنجا؛ اصلش را آنجا می‌گویم. ولی همین‌جا شاهد زنده دارید.

شما خیلی وقت‌ها گفتن هم همین است. گفتن. مثلاً می‌گویید «تو دلم گفتم». حال آنکه گفتن یعنی آدم صوتی راه بیندازد، هوایی به حرکت درآید، چیزی به گوش کسی برسد. ولی پالایش که می‌کنید می‌بینید دارد جدا می‌شود. می‌گویی تو دلم گفتم. هیچ هم احساس نمی‌کنید دارید حرف مجازی می‌زنید. معلوم است گفتن یک چیز دیگر است.

ما بعد پالایش بکنیم، پالایش بکنیم، پالایش بکنیم، از همین گفتن معانی درمی‌آید. موقعی که خدا می‌گوید:

«إِنَّمَآ أَمْرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيْـًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (یس/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فرمان او فقط این است که چون چیزی را اراده کند، به آن بگوید باش، پس می‌شود.

خدا می‌گوید به چه؟ خدا مگر زبان دارد حرف بزند؟ خدا مگر اصوات را حرکت می‌دهد؟ خدا چه می‌گوید؟ بعد می‌بینید آیات مثل بمب منفجر می‌شود. همین‌جوری یک‌دفعه درمی‌آید. اینی که می‌گویم دقت کنید.

همین‌جا یکی از شواهد بحث روح معنا مال همین جاست اتفاقاً. کسانی که بحث روح معنا می‌کنند یکی از جاهایی که شاهد می‌آورند از همین‌جاست. می‌گویند نگاه کنید دقیقاً دارد می‌گوید سری کرد، تأکید هم می‌کند که «ولم یبدها لهم»، گفت. گفت باز هم. گفت یعنی کجا گفت این را؟ معلوم است که توی خودش گفت دیگر. یعنی این را توی خودش زمزمه کرد، توی خودش گفت؛ نه اینکه به آنها گفت.

واضح هم هست چرا باید این‌جوری باشد. چون اگر برگردد این را به آنها همین‌جوری مستقیم بگوید، طرح خراب می‌شود. اگر بگوید «أنتم شر مکانا»، شما خیلی خودتان بدترید، می‌گویند تو اصلاً کی هستی که راجع به ما نظر می‌دهی ما بدتریم؟ با کدام سابقه پیش تو بوده‌ایم که بدترین ما باشید؟ طرح ماسمالی می‌شود؛ کید الهی لو می‌رود. لذا این یعنی توی خودش گفت: «قال أنتم شر مکانا»؛ شما مکانتان بدتر است.

پس «قال» اینجا حقیقی است، نه مجازیِ نیازمند قرینه. روح گفتن، ابراز معنا در ظرف نفس است. گاهی آن ابراز به صوت می‌رسد، گاهی در نفس می‌ماند. قرآن هر دو را «قال» می‌گوید. این رمز را نگه دارید برای سلام. سلام هم اگر فقط به معنای لفظ «السلام علیکم» باشد، خیلی از آیات تنگ می‌شود. روح سلام را که دربیاورید، صلوات هم باز می‌شود. پنجشنبه ان‌شاءالله.


أنتم شر مکانا؛ منزلت، نه مکان جغرافیایی

«مکان» بعضی وقت‌ها در قرآن به معنی مکان جغرافیایی است؛ کما اینکه به معنی جایگاه و منزلت هم هست. در آیهٔ بعد خود برادرها می‌گویند:

«قَالُوا۟ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْعَزِيزُ إِنَّ لَهُۥٓ أَبًا شَيْخًا كَبِيرًا فَخُذْ أَحَدَنَا مَكَانَهُۥٓ إِنَّا نَرَىٰكَ مِنَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای عزیز، او پدری پیر و بزرگ دارد؛ پس یکی از ما را به جای او بگیر. ما تو را از نیکوکاران می‌بینیم.

مکان در بعضی تعابیر به معنی مکانت است؛ یعنی منزلت. یعنی تو منزلتت این‌جوری است. «أنتم شر مکانا» یعنی جایگاهتان بدتر است، منزلتتان بدتر است. یک‌دفعه تصور نشود مکان یعنی جا روی نقشه. خلط ممکن است. منزلت تو بدتر است باید معنی شود؛ معنایی که تیز باشد، معلوم باشد معنی چیست.

شاهد خواستید، صفحهٔ صد و هجده. جایگاه هم نگاه کنید مثلاً قرآن آقای بهرام‌پور جایگاه معنی کرده. از همان صفحهٔ صد و هفده نگاه کنید؛ از آیهٔ پنجاه‌وهفت مائده.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَا تَتَّخِذُوا۟ ٱلَّذِينَ ٱتَّخَذُوا۟ دِينَكُمْ هُزُوًا وَلَعِبًا مِّنَ ٱلَّذِينَ أُوتُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ مِن قَبْلِكُمْ وَٱلْكُفَّارَ أَوْلِيَآءَ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ» (مائده/۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، کسانی را که دین شما را به تمسخر و بازی گرفته‌اند — از کسانی که پیش از شما کتاب داده شده‌اند و از کافران — دوستان نگیرید؛ و از خدا پروا کنید اگر مؤمنید.

ای مؤمنین، کسانی را که دین شما را مسخره‌بازی درآورده‌اند اولیاء نگیرید. از این أوتوا الکتاب قبلی؛ از این مسیحی و یهودی‌هایی که در مدینه بودند مسخره‌بازی می‌کنند، و این کفاری که مسخره می‌کنند.

بحث مسخره و هتاکی با بحث علمی خیلی فرق دارد. در فتح مکه پیامبر همه را بخشید. ولی سه نفر بودند اینها جوک می‌گفتند راجع به دین، راجع به پیامبر، راجع به قرآن. گفت گردن اینها را بزنید. گاهی اوقات هتاکی اصلاً جواب ندارد. خراب می‌کند خیلی‌ها را، ولی جواب هم ندارد. مسخره‌بازی راه انداختن جواب ندارد. فحش دادن جواب ندارد.

اینها با هم فرق دارد. یک نفر بحث علمی می‌کند می‌گوید من هیچی تو را قبول ندارم، بنشینیم بحث کنیم. سلم ندارم، قبول ندارم. ولی یک نفر جوک درست می‌کند از اعتقادات آدم. مسخره‌بازی درمی‌آورد. با اینها رفاقت اصلاً نباید کرد. این هم جواب دندان‌شکن می‌خواهد؛ چون اینها جواب ندارد که.

یکی می‌گفت این پایگاه‌های خلاف را چرا در مقابلش پایگاه نمی‌گذارید؟ پایگاه‌های خراب مگر جواب دارد؟ مگر این حرفی دارد می‌زند الان؟ یک سری صحنهٔ داغون گذاشته. مگر باید حرفی زد در مقابل اینها؟ مثلاً ما بیاییم یک سری عکس با ریش، در حالت تفکر، در مقابل آنها بگذاریم؟ حرفی در کار نیست. بازی است. حالا یک عالم بازی‌کننده هم پیدا کن. از این عکس‌های روشن‌فکری عالمانه الان می‌گویند آخوندها هم می‌گیرند این‌جوری، در حالت تفکر. الان دیگر آخوندها هم از این عکس‌ها می‌گیرند.

اینها را أولیاء نگی؛ دوستان خودتان نگی. اگر مؤمنی از خدا بترسید.

«وَإِذَا نَادَيْتُمْ إِلَى ٱلصَّلَوٰةِ ٱتَّخَذُوهَا هُزُوًا وَلَعِبًا ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَعْقِلُونَ» (مائده/۵۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به نماز ندا دهید، آن را به تمسخر و بازی می‌گیرند؛ این از آن روست که آنان قومی‌اند که نمی‌اندیشند.

اینها کسانی‌اند که نماز را — وقتی ندا می‌دهید برای نماز — مسخره‌بازی می‌کنند. قرآن صاف تأکید می‌کند روی نماز به عنوان محور اصلی دین در احکام. پیوسته مسخره‌بازی که تو چرا این‌جوری می‌کنی، چرا خودت را جمع کردی، مهر را لگد می‌زنند. یک مسخره‌بازی دارند در نماز. عقل ندارند، نمی‌فهمند.

«قُلْ يَٰٓأَهْلَ ٱلْكِتَٰبِ هَلْ تَنقِمُونَ مِنَّآ إِلَّآ أَنْ ءَامَنَّا بِٱللَّهِ وَمَآ أُنزِلَ إِلَيْنَا وَمَآ أُنزِلَ مِن قَبْلُ وَأَنَّ أَكْثَرَكُمْ فَٰسِقُونَ» (مائده/۵۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو ای اهل کتاب، آیا از ما خرده می‌گیرید جز اینکه به خدا ایمان آوردیم و به آنچه به سوی ما نازل شده و به آنچه از پیش نازل شده، و اینکه بیشتر شما فاسقید؟

خدا هم یک تیکه بهشان می‌اندازد. می‌گوید اهل کتاب، شما این خرده را به ما می‌گیرید به خاطر اینکه ما ایمان آوردیم به خدا و ایمان آوردیم به کتب قبلی، کتب شما، و اینکه شما هیچی نمی‌فهمید؟ به خاطر این؟ شما اکثریت‌تان حالیتان نیست. اکثریت‌تان فاسقید. به خاطر این خرده می‌گیرید به ما؟

«قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُم بِشَرٍّ مِّن ذَٰلِكَ مَثُوبَةً عِندَ ٱللَّهِ مَن لَّعَنَهُ ٱللَّهُ وَغَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ ٱلْقِرَدَةَ وَٱلْخَنَازِيرَ وَعَبَدَ ٱلطَّٰغُوتَ أُو۟لَٰٓئِكَ شَرٌّ مَّكَانًا وَأَضَلُّ عَن سَوَآءِ ٱلسَّبِيلِ» (مائده/۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو آیا شما را خبر دهم از کسی که از حیث پاداش نزد خدا بدتر از این است؟ کسی که خدا لعنتش کرده و بر او خشم گرفته و از آنان بوزینگان و خوکان ساخته و طاغوت را پرستیده است؛ آنان از حیث جایگاه بدترند و از راه راست گم‌گشته‌تر.

می‌گوید حالا بگویم از اینهایی که شما دارید مسخره می‌کنید، مثوبة عند الله کی از اینها بدتر است؟ اشاره می‌کند به همان داستان یهودیان. کسی که خدا لعنتش کرده، بوزینه‌اش کرده، خوکش کرده. همان داستان‌های قبلی یهود. آنها مکانت‌شان شرتر است.

مکانت از همان بحث مثوبه مشخص است؛ نیاز نیست جدا بحث کنند. حالا این همین‌جوری هم واضح بود، ولی فقط می‌خواستیم واضح‌تر شود. در یوسف هم می‌گوید «والله أعلم بما تصفون»؛ خدا أعلم است به آن چیزی که وصف می‌کنید. خدا به هر حال بهتر می‌داند.

و این «أنتم شر مکانا» را یوسف به همان برادرهای خودش می‌گوید. در دل. نه به اهل مصر، نه به عزیز. به کسانی که پروندهٔ چاه را در جیب دارند و امروز تهمت دزدی می‌زنند.


افعل تفضیل و افعل تعیین

این «شر مکانا» صرف تفضیلیِ «شرّ» است؟ راجع به افعل گفته‌ام. کلاً این چیزهای تفضیلی: ما یک افعل تفضیل داریم، یک افعل تعیین. افعل اگر همین‌جوری نگاهش کنی به معنای تفضیل است. ولی گاهی اوقات از روی قرائن تشخیص داده می‌شود که به معنای افعل تعیین است نه تفضیل.

یعنی می‌خواهد مثلاً در آن آیه نشان بدهد:

«أَذَٰلِكَ خَيْرٌ نُّزُلًا أَمْ شَجَرَةُ ٱلزَّقُّومِ» (صافات/۶۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آن از حیث پذیرایی بهتر است یا درخت زقوم؟

بهشت بهتر است یا این درخت زقوم؟ نمی‌خواهد بگوید این درخت زقوم خوب است، آن هم خوب است اما این بهتر از آن است. نه. آنجا می‌خواهد بگوید آن قوم بد است. به آن می‌گویند افعل تعیین. «أنتم شر مکانا» یعنی شما بدید؛ نه اینکه شما بدترید و یک خوب هم در کار است. تعیین است. جایگاه شما شر است. تمام.

اگر تفضیل معمولی باشد باید یک طرف خوب باشد و این بدتر. اینجا طرف خوب در کار نیست. برادرها تهمت می‌زنند؛ یوسف در دل می‌گوید شما خودتان شرید. تعیین است. مثل همان زقوم که قرآن نمی‌گوید زقوم هم یک جور نُزُل است منتها بهشت بهتر است. می‌گوید ببین کدام نُزُل است اصلاً.


یا أیها العزیز؛ عاطفه، شیخ کبیر، و ملک نبودن یوسف

اینها برمی‌گردند می‌گویند عزیز. نگاه کنید مدام عزیز می‌گویند، ملک می‌کنند. این را هم دقت کنید: حضرت یوسف عزیز بوده، ملک نبوده. مثل رئیس‌جمهور بوده این‌جوری. ملک رأس است؛ عزیز مسئول اجرا و خزان و ارزاق. تا آخر سوره هم به او می‌گویند یا أیها العزیز؛ نمی‌گویند یا أیها الملک.

«إن له أبا شیخا کبیرا». دارند روی عاطفهٔ حضرت یوسف کار می‌کنند. این یک بابا دارد. باباش هم پیر است اتفاقاً. بعدش کبیر هم هست. یعنی یک آدم سرشناس در منطقهٔ خودشان، یک آدم حسابی. یک بابایی دارد، پیر است، بعد یک آدم حسابی است برای خودش، کبیر است. «فخذ أحدنا مکانه». ما را، یکی از ماها را جای او بگیر. «إنا نراک من المحسنین». ما تو را از محسنین می‌بینیم.

می‌بینیم. می‌بینیم. همان بحث روح معنایی که گفتم. ما تو را از محسنین می‌بینیم. با اینکه احسان یعنی اینکه دیدنی نیست که. احسان صفت باطنی است؛ چشم سر آن را نمی‌بیند. این هم وصف مؤمنانه است. مؤمن این‌جوری است که توی همه‌جا می‌بینید: توی زندان بوده به او گفتند تو از محسنینی؛ توی اینجا که می‌آید به او می‌گویند تو از محسنینی.

«وَدَخَلَ مَعَهُ ٱلسِّجْنَ فَتَيَانِ قَالَ أَحَدُهُمَآ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَعْصِرُ خَمْرًا وَقَالَ ٱلْـَٔاخَرُ إِنِّىٓ أَرَىٰنِىٓ أَحْمِلُ فَوْقَ رَأْسِى خُبْزًا تَأْكُلُ ٱلطَّيْرُ مِنْهُ نَبِّئْنَا بِتَأْوِيلِهِۦٓ إِنَّا نَرَىٰكَ مِنَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و دو جوان با او به زندان درآمدند. یکی‌شان گفت من می‌بینم که شراب می‌فشارم و دیگری گفت من می‌بینم که بالای سرم نان می‌برم و پرندگان از آن می‌خورند؛ ما را از تعبیرش خبر ده، ما تو را از نیکوکاران می‌بینیم.

مؤمن این‌جوری است که هرجا برود، هرجا برود، هر کاری دست به کاری که می‌زند که لایقش هست البته. لایقش هست. چون امیرالمؤمنین به ابوذر گفت تو رئیس یک نفر نباش کلاً در عمرت. چون این کاره نبود. آدم خوبی بود، ولی رئیس نبود. این‌جوری نیست که هرکی آدم خوب باشد رئیس هم بشود. ولی آنجایی که لایق به حالش هست برود، آنجا همه‌جا آدم با برکتی است. سر دانشگاه‌تان آدم با برکتی، سر خانواده‌تان آدم با برکتی هستید.


جعلنی مبارکا أین ما کنت؛ دعای عیسی

برای همین آن دعای حضرت عیسی هست. خیلی دعای قشنگی است. خیلی. حضرت عیسی خیلی پیامبر باحالی است. خوشم می‌آید از حضرت عیسی. صفحهٔ سیصد و هفت را نگاه کنید. در همان جایی که هستید بنگرید این چه کرد. بنگرید موجود با برکتی هستید یا موجود بی‌برکتی هستید. توی هر جا که هستید. این به دین خیلی نزدیک است اگر همین‌جوری با برکتید؛ هرجا هستید با برکتید.

از آیهٔ سی سورهٔ مریم، وقتی:

«فَأَشَارَتْ إِلَيْهِ قَالُوا۟ كَيْفَ نُكَلِّمُ مَن كَانَ فِى ٱلْمَهْدِ صَبِيًّا» (مریم/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به او اشاره کرد. گفتند چگونه سخن بگوییم با کسی که در گهواره کودکی است؟

حضرت عیسی به صدا درمی‌آید:

«قَالَ إِنِّى عَبْدُ ٱللَّهِ ءَاتَىٰنِىَ ٱلْكِتَٰبَ وَجَعَلَنِى نَبِيًّا» (مریم/۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: من بندهٔ خدایم؛ به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است.

«وَجَعَلَنِى مُبَارَكًا أَيْنَ مَا كُنتُ وَأَوْصَٰنِى بِٱلصَّلَوٰةِ وَٱلزَّكَوٰةِ مَا دُمْتُ حَيًّا» (مریم/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر جا باشم مرا با برکت قرار داده، و تا زنده‌ام به نماز و زکات سفارشم کرده است.

خدا این کتاب را به من داده و پیامبر قرار داده. هرجا که باشم وجودم را خدا با برکت قرار داده. من موجود مبارکم. هرجا که باشم با برکتم. مادامی که زنده‌ام مرا به نماز و زکات سفارش کرده.

این را هم بگویم: حضرت عیسی فقط توی گهواره حرف زده. این‌جوری نیست که از گهواره شروع کرده باشد و همین‌جوری سخنرانی می‌کرده، همه می‌آمدند پیشش، زیر دستگاه حرف می‌زده. این‌جوری نه. فقط برای اینکه نبوتش تثبیت شود همان‌جا صحبت کرده. بعضی فکر می‌کنند حضرت عیسی از آن موقع همین‌جوری صحبت می‌کرده. نه.

این وصف مؤمن است که هرجا بگذارندش با برکت است. اینکه می‌بینی توی زندان می‌گویند تو از محسنینی، آنجا می‌گویند از محسنینی. خدا من دیگر اینها را فقط رمزش را می‌دهم؛ خودتان مراجعه کنید. صفحهٔ صد و سی‌وهشت، انعام هشتاد و سه، هشتاد و چهار. گروه پیامبرانی را یکی‌یکی نام می‌برد؛ آخر می‌گوید اینها از محسنین‌اند.

«وَتِلْكَ حُجَّتُنَآ ءَاتَيْنَٰهَآ إِبْرَٰهِيمَ عَلَىٰ قَوْمِهِۦ نَرْفَعُ دَرَجَٰتٍ مَّن نَّشَآءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ» (انعام/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این حجت ماست که آن را به ابراهیم بر قومش دادیم. درجات هر که را بخواهیم بالا می‌بریم؛ پروردگار تو حکیم داناست.

«وَوَهَبْنَا لَهُۥٓ إِسْحَٰقَ وَيَعْقُوبَ كُلًّا هَدَيْنَا وَنُوحًا هَدَيْنَا مِن قَبْلُ وَمِن ذُرِّيَّتِهِۦ دَاوُۥدَ وَسُلَيْمَٰنَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَىٰ وَهَٰرُونَ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِى ٱلْمُحْسِنِينَ» (انعام/۸۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اسحاق و یعقوب را به او بخشیدیم؛ هر یک را هدایت کردیم؛ و نوح را از پیش هدایت کردیم؛ و از نسل او داوود و سلیمان و ایوب و یوسف و موسی و هارون را؛ و این‌گونه نیکوکاران را پاداش می‌دهیم.

این گروه پیامبرانی که نام می‌کند به آنها می‌گوید «وکذلک نجزی المحسنین». اینها از محسنین‌اند. و دقت کنید همان «نرفع درجات من نشاء» که در یوسف ذیل علم آمد، در انعام ذیل حجت ابراهیم هم آمده. رمز درجات را قرآن ول نمی‌کند.

پس محسن بودن وصف ثابت این سلسله است. یوسف در زندان محسن است، روی تخت عزیزی محسن است، در خانهٔ عزیز هم محسن بود. هرجا بگذاری‌اش برکت است. تو هم اگر مؤمنی، ببین کجا ایستاده‌ای؛ آنجا باید برکت باشی، نه اینکه فقط نوار تفسیر گوش کنی.


معاذ الله؛ ضمان، کفالت، و هماهنگی با بنیامین

پناه بر خدا. این معاذالله چرا؟ چرا بگوید معاذالله؟ می‌خواهم یک دفاع جانانه از حضرت یوسف بدهم؛ بنگرید قرآن تا چه حد خودش را تأیید می‌کند.

«قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ أَن نَّأْخُذَ إِلَّا مَن وَجَدْنَا مَتَٰعَنَا عِندَهُۥٓ إِنَّآ إِذًا لَّظَٰلِمُونَ» (یوسف/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پناه بر خدا که جز کسی را بگیریم که کالای خود را نزد او یافته‌ایم؛ در آن صورت ما ستمکاریم.

ما در فقه یک بحثی داریم به نام ضمانت، یک بحثی به نام کفالت. ضمانت در بخش مالی است؛ کفیل در بخش بدنی است، یعنی تن. کسی می‌تواند کفیل کسی شود؟ کلاً به رضایت. یعنی یک نفر را جای یک نفر بگیرند. این کار را می‌تواند بکند. کما اینکه بحث ضمانت که ضمانت مالی است: یک نفر می‌آید ضامن یک نفر می‌شود در بخش مالی. یعنی می‌گوید اگر او نداشت از من بگیرید؛ هر بدهی هست به گردن من.

این چرا نمی‌شود که یکی از اینها کفیل بنیامین باشد؟ دیگر پناه بر خدا ندارد که. کفیل بنیامین باشد بگوید آقا هر بلایی، من ضامن، من کفیل اینم؛ می‌خواهید بگیرید — شما که نمی‌خواهید دست قطع کنید و فلان — می‌خواهید این را نگه دارید، من کفیلش، مرا نگه دارید. ولی می‌گوید پناه بر خدا.

یادتان هست آن جلسه‌هایی که می‌گفتم فرق دارد؛ یک جای دیگر هم پناه بر خدا می‌گوید، معاذالله می‌گوید. کجا؟ همان‌جایی که گیرش می‌اندازد حضرت زلیخا. آنجا هم می‌گوید معاذالله. این عمق حرف توحیدی حضرت یوسف است که این مثل «اعوذ بالله» نیست. اعوذ بالله فرق دارد با معاذالله. آنجا توضیحش را دادیم.

«وَرَٰوَدَتْهُ ٱلَّتِى هُوَ فِى بَيْتِهَا عَن نَّفْسِهِۦ وَغَلَّقَتِ ٱلْأَبْوَٰبَ وَقَالَتْ هَيْتَ لَكَ قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ إِنَّهُۥ رَبِّىٓ أَحْسَنَ مَثْوَاىَ إِنَّهُۥ لَا يُفْلِحُ ٱلظَّٰلِمُونَ» (یوسف/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آن زن که یوسف در خانه‌اش بود از او کام خواست و درها را بست و گفت بیا؛ گفت پناه بر خدا، او پروردگار من است، جایگاهم را نیکو کرده؛ ستمکاران رستگار نمی‌شوند.

می‌گوید پناه بر خدا. چرا پناه بر خدا؟ به خاطر اینکه من با بنیامین توافق کرده‌ام این را نگه دارم. اگر بخواهد یکی دیگر را جای او نگه دارد، این را به چه جرمی نگه دارد اصلاً؟ پناه بر خدا. اصلاً دست به چنین کاری نمی‌زنم. آن توافقی بوده، با هم هماهنگ شده‌ایم که این را نگه دارم. حالا می‌خواهم یک نفر جای این نگه دارم؛ آقا این را به چه جوری نگه دارم؟ آقا این که سرقت نکرده. با این هماهنگ نشده‌ام اصلاً. این هماهنگ نمی‌توانم بکنم با این؛ بحث مال این نبوده. لذا پناه بر خدا من این را نمی‌توانم نگهش دارم. بحث این است: پناه بر خدا. نه اینکه مثلاً می‌خواسته سر کار بگذارد.

با خودتان مقایسه نکنید اینها را. اینها کلمه‌به‌کلمه‌شان حکمت است، کلمه‌به‌کلمه‌شان دقت است. سر کار نه که بخواهد بگذارد طرف را، بگوید خیلی خواهش می‌کنم شما بفرمایید. این‌جوری نیست. اینکه پناه بر خدا می‌گوید و این جور استغفاری دارد می‌کند که نظیر همان استغفاری است که دارد برای آنجایی که گیر افتاد در بحث جنسی. نظیر همان جور استغفار را دارد می‌کند. پناه بر خدا.

دو صحنه، یک واژه. یک جا شهوت است، یک جا سیاست و عاطفهٔ برادران. هر دو جا یوسف معاذالله می‌گوید. یعنی من پناهگاه می‌گیرم به خدا که از مدار حق بیرون نروم. در خانهٔ زلیخا مدار حق این بود که به نامحرم نزدیک نشود. اینجا مدار حق این است که کسی را که متاع نزد او نیست نگیرد، و کسی را که با او پیمان باطنی دارد عوض نکند. توحید یوسف در هر دو جا یکی است.


وجدنا متاعنا عنده؛ در زبان یوسف سرقت نیست

من اگر این کار را بکنم ظالم می‌شوم. و فقط کسی را می‌گیریم که کالا را نزد او یافته‌ایم. پای حضرت یوسف که وسط می‌آید هیچ بحث از سرقت نیست دیگر. حتی در گفتمانش سرقت نیست. نه اینکه ما همان را می‌گیریم که دزدیده.

کی می‌گوید «إنکم لسارقون»؟

«فَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ ٱلسِّقَايَةَ فِى رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيَّتُهَا ٱلْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَٰرِقُونَ» (یوسف/۷۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون آنان را به دستگاهشان مجهز کرد، پیمانه را در بار برادرش گذاشت؛ سپس نداکننده‌ای ندا داد: ای کاروان، شما دزدید.

از زبان مؤذن است. هیچ موقع پای حرف حضرت یوسف که بشود بحث سرقت مطرح نمی‌شود. بحث «وجدنا متاعنا عنده» است. عبارت‌ها را دقت کنید. قرآن در عبارات دقت کرده. آنجا می‌گوید سرقت؛ پای یوسف که می‌آید وسط می‌گوید — حتی با اینکه هماهنگ کرده با این — اسمی از سرقت نمی‌آورد. ما کالامان را در بار او پیدا کردیم. اگر ما این کار را بکنیم ظلم کرده‌ایم اصلاً. این را به چه جرمی نگه داریم؟

این همان دقت کید الهی است. طرح باید روی قانون ملک سوار شود: کالا نزد کسی پیدا شد، همان را نگه می‌دارند. طرح نباید روی تهمت دزدی سوار شود؛ چون بنیامین ندزدیده. یوسف دروغ نمی‌گوید. مؤذن از موضع ظاهر کاروان ندا می‌دهد؛ یوسف از موضع علم خودش حرف می‌زند. دو زبان است. اگر این را قاطی کنید، یوسف را متهم می‌کنید به دروغ. قرآن متهم نمی‌کند.

و برادرها که می‌گویند یکی از ما را جای او بگیر، دارند قانون را عوض می‌کنند. کفالت بدنی می‌خواهند به جای حکم کالا. یوسف می‌گوید پناه بر خدا. ظلم است. نه ظلم به بنیامین فقط؛ ظلم به طرح، ظلم به دین ملک، ظلم به حقیقت. «إنا إذا لظالمون».


فلما استیأسوا منه؛ این آیات می‌ماند برای جلسهٔ بعد

«فَلَمَّا ٱسْتَيْـَٔسُوا۟ مِنْهُ خَلَصُوا۟ نَجِيًّا قَالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوٓا۟ أَنَّ أَبَاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُم مَّوْثِقًا مِّنَ ٱللَّهِ وَمِن قَبْلُ مَا فَرَّطتُمْ فِى يُوسُفَ فَلَنْ أَبْرَحَ ٱلْأَرْضَ حَتَّىٰ يَأْذَنَ لِىٓ أَبِىٓ أَوْ يَحْكُمَ ٱللَّهُ لِى وَهُوَ خَيْرُ ٱلْحَٰكِمِينَ» (یوسف/۸۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون از او نومید شدند، خلوت کردند و راز گفتند. بزرگشان گفت: آیا ندانستید که پدرتان از شما پیمانی استوار از خدا گرفته است، و پیش از این در کار یوسف کوتاهی کردید؟ پس من از این سرزمین بیرون نمی‌روم تا پدرم به من اذن دهد یا خدا برایم حکم کند، و او بهترین داوران است.

این آیه و دو آیهٔ بعدش را در این فرصت نمی‌خوانم. قولش را داده بودم؛ بارها گفته بودم هفته بعد، هفته بعد، هفته بعد؛ این عدد معلّا را بگذارم روی آن آیات سورهٔ نساء. در همین ده دقیقهٔ باقی‌مانده آن آیات را باز می‌کنم. بعدش این آیات بماند.

ضمناً جلسهٔ آخر تفسیر سورهٔ یوسف هفتهٔ بعد است ان‌شاءالله به فضل الله. بعدش تعطیل می‌شود به خاطر امتحانات. می‌رود تا تابستان. این تابستان به فضل الله کلاس قرآن داریم؛ برعکس تابستان سال پیش. کلاس قرآن هست. اوایل تابستان یک موقعی نتیجه‌شان را بپرسید؛ یا می‌زنید توی پایگاه، از همان پایگاه ملاحظه کنید. اینجا هم بچه‌ها پاسخگو هستند. به هر جهت هفتهٔ بعد آخرین هفته است. پنجشنبه‌اش هم همین است. پنجشنبهٔ این هفته که تشکیل می‌شود؛ پنجشنبهٔ هفتهٔ بعد می‌شود آخرین هفته احتمالاً. ان‌شاءالله. دیگر بعد از امتحانات.

یک صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

آتاکم من کل ما سألتموه؛ ظرف سؤال را خدا پر می‌کند

این آیات سورهٔ مبارکهٔ نساء، آیهٔ هفتاد و هشت را بیاورید، صفحهٔ نود. گفتم اینها پشتوانهٔ بحث عدد معلّاست. این آیات.

«أَيْنَمَا تَكُونُوا۟ يُدْرِككُّمُ ٱلْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِى بُرُوجٍ مُّشَيَّدَةٍ وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا۟ هَٰذِهِۦ مِنْ عِندِ ٱللَّهِ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا۟ هَٰذِهِۦ مِنْ عِندِكَ قُلْ كُلٌّ مِّنْ عِندِ ٱللَّهِ فَمَالِ هَٰٓؤُلَآءِ ٱلْقَوْمِ لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا» (نساء/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر جا باشید مرگ شما را درمی‌یابد گرچه در برج‌های استوار باشید. و اگر نیکی به آنان برسد می‌گویند این از جانب خداست و اگر بدی به آنان برسد می‌گویند این از جانب توست. بگو همه از جانب خداست. پس این قوم را چه شده که نزدیک نیست سخنی را بفهمند؟

«مَّآ أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِكَ وَأَرْسَلْنَٰكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًا» (نساء/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه از نیکی به تو برسد از خداست و آنچه از بدی به تو برسد از خود توست؛ و تو را برای مردم پیامبر فرستادیم و گواه بودن خدا بس است.

هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست. شجریان این را می‌خواند؛ حافظ است و خیلی زیباست. «هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام ماست / ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست». اینی که در بعضی‌هاست: هرچه مشکل است، مشکل خودت است.

حالا این آیات را باید یک موقع‌هایی دیگر خصوصی‌تر باز کرد. که خدا «من کل ما سألتموه» داده. هرچه از شما ظرف پیش خدا ببری، خدا بهت می‌دهد. هرچه.

«وَءَاتَىٰكُم مِّن كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِن تَعُدُّوا۟ نِعْمَتَ ٱللَّهِ لَا تُحْصُوهَآ إِنَّ ٱلْإِنسَٰنَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ» (ابراهیم/۳۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از هرچه از او خواستید به شما داده است؛ و اگر نعمت خدا را بشمارید نمی‌توانید آن را احصا کنید؛ انسان ستمگر ناسپاس است.

شما یک نعلبکی ببری، خدا نعلبکی‌ات را پرپر می‌کند. شما یک دیگ ببری، دیگت را پرپر می‌کند. یک استخر خالی ببری، استخرت را پرپر می‌کند. خدا کلاً «من کل ما سألتموه» را بهت می‌دهد. یعنی هرچه سؤال تو باشد بهت می‌دهد.

ظرف را خودت می‌بری. خدا بخیل نیست که نعلبکی را نیمه‌پر کند. نعلبکی را پر می‌کند. اگر کم است، ظرف کم بوده. قامت ناساز بی‌اندام ماست؛ تشریف او کوتاه نیست. عدد معلّا هم از همین‌جا زنده می‌شود: ظرف وجود را بالا ببر، عطا بالا می‌رود. ظرف را کوچک نگه دار، عطا در همان کوچک پر می‌شود و تو خیال می‌کنی خدا نداده.

منتها سؤال به شرط اینکه سؤال باشد، نه لفظی. واقعاً آن خواست آدم باشد؛ خدا آن خواست را پر می‌کند. لب بگوید و دل نخواهد، نعلبکی نیاورده. دل بخواهد و زبان نیاید، باز ظرف هست. «سألتموه» روح خواستن است؛ مثل همان روح گفتن و روح دیدن.


الهی اگر نخواستی داد ندادی خواست

این خواجهٔ پارسا یک جملهٔ قشنگی دارد در شرح فصوص. یک جمله‌اش جالب بود — بعضی به ابن‌سینا هم نسبت می‌دهند؛ کاری ندارم، این خواجهٔ پارساست. می‌گوید: «الهی اگر نخواستی داد، ندادی خواست». اگر نخواستی بدهی، نمی‌خواستی. یعنی خواستن ما را هم او در دل می‌گذارد.

اگر نمی‌خواستی بدهی، نمی‌خواستی اصلاً این خواست در ما پیدا شود. حتی یک سری روایاتی داریم. اینها خیلی جالب است. می‌گویند می‌توانیم بفهمیم بلا کی دارد رفع می‌شود؟ کی در شرف رفع شدن است؟ گفتند آره. گفتند از کجا؟ گفتند آن موقعی که ملهم می‌شوید به سمت اینکه دعا کنید که رفع شود.

یعنی خود همین: الهی اگر نخواستی داد، ندادی خواست. یعنی همین که داری دعا می‌کنی. البته اینها قواعد صددرصدی نیست. کلاً این قواعدی که در دین می‌دهند صددرصدی نیست به لحاظ طبیعی. آن موقعی است که کار یک خرده دارد سخت می‌شود. دیگر داری عاجزانه دعا می‌کنی. نه سرسیری. یک خود دارد قضیه برای آدم حالت اضطرار می‌شود. این داری دعا می‌کنی خدا می‌گوید آن وقت است که دقیقاً محل پایان آن بلاست یا آن ابتلاست. اینجا نقطهٔ پایانش است.

در هر صورت هرچه برای خدا ببری، سؤال ببری، «من کل ما سألتموه». منتها سؤال حقیقی، نه لفظ. مطلب بالاتر از اینها هم هست.

حالا بعضی‌ها می‌گویند از همان روز ازل پیامبر از خدا خواسته من می‌خواهم بهترین مخلوق خدا باشم. اگر این چیزها را شنیدید، تعبیر نکنید. درست است؛ قابل تحلیل است. پیامبر گفته من می‌خواهم برترین مخلوق خدا باشم. خدا گفته باشد. ما در آن موطن گفته‌ایم که ما می‌خواهیم یک آدم فلج به‌دردنخور باشیم. گفته باش. یا گفته ما می‌خواهیم خیلی خوب باشیم، گفته تو هم باش. یک نفر مثل امام حسین گفته من می‌خواهم امام حسین باشم. گفته تو هم باش.

منتها ما در آن عهد الستی که ازمان یک عهدی گرفتند — خودمان یادمان نیست — در آن عهد الست از خدا تقاضامان این بوده. گفته‌ایم خدا ما بخورنمیر باشیم، بده بخوریم بمیریم دیگر تمام شود، همین. خدا هم گفته خوب بیا. پیامبر هم از خدا این را نخواسته؛ گفته من می‌خواهم برترین مخلوق خدا باشم. سخت است. تحلیلش سخت است.

منتها البته اگر یک‌دفعه دیدید در بحث اینکه همه «من قبل أن نبرأها» خلق‌شان بکنند تکلیف‌شان معلوم شده، به جبر نکشانید قضیه را. ما خودمان خواستیم. خودمان خواستیم. خودمان کجا خواستیم؟ خواستیم دیگر. نه دیگر تمام شد. معامله جوش خورده آنجا.

«مَآ أَصَابَ مِن مُّصِيبَةٍ فِى ٱلْأَرْضِ وَلَا فِىٓ أَنفُسِكُمْ إِلَّا فِى كِتَٰبٍ مِّن قَبْلِ أَن نَّبْرَأَهَآ إِنَّ ذَٰلِكَ عَلَى ٱللَّهِ يَسِيرٌ» (حدید/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ مصیبتی در زمین و نه در جان‌هایتان نرسد مگر آنکه پیش از آنکه آن را پدید آوریم در کتابی است؛ این بر خدا آسان است.

اگر دیدید در قرآن که «من قبل أن نبرأها»، قبل از اینکه اصلاً خلق، اینها را یک‌دفعه نگویید قاطی کنید بگویید قبل از اینکه من خلق بشوم خدا تکلیف مرا مشخص کرده، همه‌چی را درست کرده. بعد بگویید شد جبر. نه. جبر نیست. درست سر جای خودش. شما خواستید دیگر. خواستید. حالا کجا خواستید؟ چه‌جوری خواستید؟ پس می‌توانیم بگوییم غلط کردیم؟ نه دیگر معامله جوش خورده تمام شده.

این به قول فقها خیار مجلس گذشته. خیار مجلس که می‌گویند: در مجلس می‌شود فسخ کرد. می‌گویند خیار مجلس تمام شد. این مجلس تمام شده؛ آن عهد الست تمام شده دیگر تمام شد. دیگر ما همین که هستیم، هستیم. خیار حیوان هم گذشته. دیگر همین که هستیم. جبر هم نیست. این‌جوری از خدا خواستیم. خدا هم داده.

می‌گوید آتاکم؛ خدا داد به شما به کل ما سألتموه. هرچه خواستید بهتان داد همان وقت. منتها ما این را خواستیم دیگر. خداوند ما را ببخش و بیامرز. آمین. این تقدیر را چیزی تغییر نمی‌دهد. ولی هرچه که هست درست است. الهی آمین.

دعا درست است. دعا هیچ چیزی با این منافات ندارد. معامله‌ها. دعا درست. آن تقدیر تغییر نمی‌کند ولی دعا درست است. می‌گویند فقط زور الکی است. نه. سر جای خودش دعا درست است. قابل تحلیل است همه‌چی.

ظرف را در الست برده‌ای. آنجا پر شده. اینجا که دعا می‌کنی، یا همان ظرف را دوباره به درگاه می‌بری تا همان عطا در مسیر اسباب جاری شود، یا ظرف را کمی فراخ‌تر می‌کنی اگر هنوز در این نشئه جای فراخی باشد. تقدیر عوض شدنِ بازی نیست؛ جاری شدنِ همان خواست است در زمان. برای همین دعا با «آتاکم من کل ما سألتموه» نمی‌جنگد.


پرمطالعه بودن قدح است نه مدح

گوش کن. معلوم می‌شود. گوش کن. بیشتر گوش کن. کلاً گوش کن. گوش کردن خیلی خوب است. دقت کردن خیلی خوب است.

آقا این زیاد مطالعه کردن خیلی بد است. زیاد مطالعه کردن خیلی کار بدی است. این کسانی که بعضی‌ها می‌آیند برای آدم کلاس بگذارند، نمی‌فهمند که این چیزی که به عنوان مدح خودشان می‌گویند، قدح خودشان محسوب می‌شود. راجع به کسی هم خواستید مدحش کنید این‌جوری لطفاً مدحش نکنید که این بسیار پرمطالعه است. این می‌دانید دقیقاً مثل چه می‌ماند؟ بگویید بسیار پرخور. این اتفاقاً دقیقاً علامت این است که بدن ورزیده‌ای ندارد چون پرخور است. چون پرخور است علامت این است که بدن ورزیده‌ای ندارد.

بنده آدم ندیده‌ام تا حالا که پرمطالعه باشد الا اینکه آدم سطحی است. همهٔ کسانی که دیده‌ام پرمطالعه‌اند، آدم‌های سطحی‌اند. همه‌شان آدم‌های سطحی‌اند. تا حالا که در این عمرم دیده‌ام آدم.

اینی که بعضی‌ها می‌گویند شما در روز مثلاً چقدر فعالیت علمی می‌کنید؟ فکر می‌کنند من هشت ساعت نشسته‌ام کتاب می‌خوانم، بعد بیکارم. این اطلاعات کی باید سازمان پیدا کند؟ من در هشت ساعت که کار علمی می‌کنم حداکثرش اگر یک ساعت کتاب بخوانم — حداکثر اگر یک ساعت وقت کنم کتاب بخوانم — هفت ساعت وقت این می‌آید که اینها هضم شود. مگر چیزی روزنامه نمی‌خوانم که. اینها چیست؟ اینها کتاب است. اینها باید برود توی دستگاه اطلاعاتی آدم با اطلاعات دیگر آدم سازمان خودش را پیدا کند، جهت پیدا کند، ببیند. و الا شما یک آش شله‌قلمکار از آدم درمی‌آوری که زیاد کتاب بخواند. آش شله‌قلمکار درمی‌آورد.

می‌بینی آدمی می‌شود که آن‌قدر اسم فیلسوف بلده. شوهرعمهٔ ننه‌بزرگش هم بلده. نمی‌دانم اینها همه را بلده. می‌بینی وقتی صحبت می‌کند اصلاً شما کف می‌بری از صحبت کردنش؛ ولی به قدری آدم سطحی است و عمیق نمی‌تواند فکر کند. اطلاعاتش با هم همخوان نیست. یک ساختار پیدا نمی‌کند اطلاعات. این را دقت کنید. آن‌قدر پیوسته کتاب بخوان، این کتاب را خواندی آن کتاب را بخوان.

امام — امام خمینی — به این عظمت که در علم، در زمینه‌های علمی‌اش معجزه بوده. این فکر نکنید به دلیل زمینه‌های سیاسی امام را می‌گویم. در فقهش معجزه بوده، در عرفانش معجزه بوده، در اصولش، در هرچه که باعث شده نظرات جدید بدهد وحشتناک است امام. امام کتاب نداشت می‌دانستید؟ کتاب قرض می‌کرده. یک مختصر کتاب‌هایی داشته. مختصر کتاب داشته. همین کتاب‌های اولیه‌ای که همه دارند. قفسه را انبار نمی‌کرد؛ همان مختصر را می‌خواند و هضم می‌کرد. این‌جوری نبوده برود یک متر و نیم کتاب سبز بخرد، چهار متر و نیم کتاب قهوه‌ای. دیدید که الان کتاب‌ها هم جلد سخت و فلان؛ فقط می‌خواهد کتابخانه بسازد، کتابخانه درست کند، انگار تجهیز کند.

حاجی سبزواری، این فیلسوف بزرگ که تا همین الان همه ریزه‌خوار علمش‌اند. کلاً نصف قفسه کتاب داشته. کلاً نصف قفسه کتاب خوانده بوده در عمرش. حاج ملاهادی سبزواری، صاحب منظومه. کلاً در عمرش به اندازهٔ نصف قفسه کتاب داشته و همان را می‌خوانده. نصف قفسه، نه چهار متر جلد سخت. دقت جای انبار را گرفته بود؛ و همین دقت است که درجات می‌برد، نه شمار صفحه و نه قفسهٔ رنگین.

اینی که بنشینی پیوسته کتاب بخوانی، کتاب بخوانی، این کار نیست. بنشین دقت کن، دقت کن، دقت. مثل جوجه دیده‌اید دقت می‌کند. این نمی‌خواند فقط؛ دقت خوب دارد. دقت کن. پیوسته دقت کن. اینها چیست؟ تدبر کن، تفکر کن.

همان علمی که اول جلسه گفتیم درجات می‌برد، این علم است؛ نه انبار اسم‌ها. أوتوا العلم درجات یعنی این دستگاه هضم را خدا به کسی داده، نه اینکه قفسه را پر کرده. مؤمن را درجه می‌برد؛ مؤمنِ عالم را درجات. عالم یعنی آنکه از قیافهٔ سال بعد یک یاالله درمی‌آید، نه آنکه شوهرعمهٔ فیلسوف را از بر است.

برای همین سورهٔ یوسف اگر فقط داستان باشد هیچ چیز مهمی نیست. فیلم هندی است: گم می‌کنند، پیدا می‌کنند، بغل می‌کنند. علم آن است که از داستان سنن دربیاوری. پرمطالعهٔ داستان، سطحی است. کم‌خوانِ دقیقِ داستان، عالم است اگر خشیت درآید.


دعای پایان جلسه

خدا هرچه دعای امام زمان در حق شیعیان‌شان، در حق ما، به هدف اجابت برساند. آمین. دعا درست است. دعا هیچ چیزی با تقدیر منافات ندارد.

خدا ما را نور چشم امام زمان‌مان قرار بده. آمین. خدایا وجود ما را هرجا که هستیم پربرکت قرار بده. آمین. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از معارف حقهٔ قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. آمین. از خود اهل بیت کوتاه مفرما. آمین.

خداوند نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. آمین. هر حظ و بهره‌ای در هر جای این عالم به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما. آمین. مقام معظم رهبری، همهٔ خدمتگزاران به انقلاب و اسلام را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. آمین.

همهٔ گذشتگان و رفتگان و ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمان‌مان را از سائر مهمان خوان کریمانهٔ قرآن و اهل بیت قرار بده. آمین. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. آمین. همهٔ مریض‌های اسلام، مریض‌های روحی و جسمی، اگر خیر و صلاح‌شان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. آمین. مقام شهدا عالی است؛ عالی‌تر بگردان؛ ما را هم به ایشان ملحق بفرما. آمین.

به محمد و آله الفاتحة.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج‌شان را شتاب ده.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.