یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه، تبریک ولادت حضرت زینب، و تلاوت آیات هفتادونه تا هشتادوچهار
سلام علیکم و رحمة الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
صفحهٔ دویستوچهلوپنج را بگشایید. تا یادداشتها پیدا شود جا دارد ولادت حضرت زینب سلاماللهعلیها را به همهٔ حضار تبریک گفت، و به پرستاران عزیز نیز؛ روز پرستار است و روز خواهر. اگر یادداشت پیدا نشد از حفظ میگوییم. اگر آخوند نتواند بیکاغذ حرف بزند که آخوند نیست؛ آخوند باید این را بلد باشد.
بسم الله الرحمن الرحیم. آیات را یکبار از رو میخوانیم.
«قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ أَن نَّأْخُذَ إِلَّا مَن وَجَدْنَا مَتَٰعَنَا عِندَهُۥٓ إِنَّآ إِذًۭا لَّظَٰلِمُونَ» (یوسف/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پناه بر خدا که کسی را بگیریم جز آنکه کالای خود را نزد او یافتهایم؛ در آن صورت ما ستمکاریم.
«فَلَمَّا ٱسْتَيْـَٔسُوا۟ مِنْهُ خَلَصُوا۟ نَجِيًّۭا ۖ قَالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوٓا۟ أَنَّ أَبَاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُم مَّوْثِقًۭا مِّنَ ٱللَّهِ وَمِن قَبْلُ مَا فَرَّطتُمْ فِى يُوسُفَ ۖ فَلَنْ أَبْرَحَ ٱلْأَرْضَ حَتَّىٰ يَأْذَنَ لِىٓ أَبِىٓ أَوْ يَحْكُمَ ٱللَّهُ لِى ۖ وَهُوَ خَيْرُ ٱلْحَٰكِمِينَ» (یوسف/۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون از او نومید شدند، نجواکنان کناره گرفتند. بزرگشان گفت: آیا نمیدانید که پدرتان از شما پیمانی استوار از جانب خدا گرفته است، و پیش از این در کار یوسف کوتاهی کردید؟ پس من هرگز از این سرزمین گام برنمیدارم تا پدرم به من اذن دهد یا خدا برایم حکم کند؛ و او بهترین حکمکنندگان است.
«ٱرْجِعُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَبِيكُمْ فَقُولُوا۟ يَٰٓأَبَانَآ إِنَّ ٱبْنَكَ سَرَقَ وَمَا شَهِدْنَآ إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَٰفِظِينَ» (یوسف/۸۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سوی پدرتان بازگردید و بگویید: ای پدر ما، پسرت دزدی کرد، و ما جز به آنچه دانستیم شهادت ندادیم، و ما نگهبان غیب نبودیم.
«وَسْـَٔلِ ٱلْقَرْيَةَ ٱلَّتِى كُنَّا فِيهَا وَٱلْعِيرَ ٱلَّتِىٓ أَقْبَلْنَا فِيهَا ۖ وَإِنَّا لَصَٰدِقُونَ» (یوسف/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آن قریهای که در آن بودیم بپرس، و از کاروانی که در آن آمدیم؛ و ما بیگمان راستگوییم.
«قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًۭا ۖ فَصَبْرٌۭ جَمِيلٌ ۖ عَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِيَنِى بِهِمْ جَمِيعًا ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بلکه نفسهایتان کاری را برای شما آراسته است. پس صبری زیباست. باشد که خدا همهٔ آنان را نزد من آورد؛ اوست که دانای حکیم است.
«وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَٰٓأَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَٱبْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ ٱلْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌۭ» (یوسف/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان روی گرداند و گفت: ای دریغا بر یوسف. و دو چشمش از اندوه سپید شد، در حالی که خشم را فرو میخورد.
یک صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
معاذ الله؛ شأن انبیا را با خودتان مقایسه نکنید
اگر خاطر مبارکتان باشد بحث به اینجا رسیده بود که گفتند ای عزیز، ما پدری پیر داریم، شیخی کبیر؛ یکیمان را بهجای بنیامین بگیر. یوسف گفت معاذ الله؛ من هیچوقت چنین کاری نمیکنم. پناه بر خدا. سرِ کار گذاشتن نیست. مسئله این است که شأن انبیا را آدم چگونه نگاه کند.
«قَالَ مَعَاذَ ٱللَّهِ أَن نَّأْخُذَ إِلَّا مَن وَجَدْنَا مَتَٰعَنَا عِندَهُۥٓ إِنَّآ إِذًۭا لَّظَٰلِمُونَ» (یوسف/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پناه بر خدا که کسی را بگیریم جز آنکه کالای خود را نزد او یافتهایم؛ در آن صورت ما ستمکاریم.
پیمانه را در بارِ همان کسی گذاشته که باید بماند؛ هماهنگ کرده است. حالا به چه عنوانی کس دیگری را بگیرد؟ به عنوان کفالت؟ بگوید من کفیلِ تنِ اویم، بهجای او مرا بگیرید؟ معاذ الله. اگر این کار را بکند جزو ظالمین است. در این صورت ما ستمکاریم.
بعضی راجع به انبیا طوری حرف میزنند که انگار باید ادب را از بیادبان آموخت. میگویند حضرت یونس اینگونه کرد و اینگونه شد؛ حضرت یوسف هم چنین کاری کرد و چنان شد؛ شما این کارها را نکنید. یعنی اسوه را تبدیل میکنند به سرمشقِ سوتی. در صورتی که اینان نبی خدایند. خودتان را با اینان مقایسه نکنید. داستان، سر و ته جملات، اصلاً چنین داستانی میشود احسنالقصص. بارها گفتهام.
احسنالقصص؛ بهترین قالب قصهگویی، نه بهترین قصه
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ ٱلْقَصَصِ بِمَآ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِۦ لَمِنَ ٱلْغَٰفِلِينَ» (یوسف/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما نیکوترین داستانگویی را با این قرآن که به تو وحی کردیم بر تو میخوانیم، و تو پیش از آن از غافلان بودی.
احسنالقصص با احسنالقصص یکی نیست. جمعِ قصه، قِصَص است نه قَصَص. قَصَص به معنی قصهگویی است. احسنالقصص یعنی بهترین قالب قصهگویی همین است: از درونش معارف درمیآید، از درونش اخلاق درمیآید. خودِ متن داستان را کسی بداند یا نداند، نه دانستنش به آن معنا به درد میخورد و نه ندانستنش ضرر دارد. مثل فیلم هندی است؛ دقیقاً سبک فیلم هندیهاست: دو برادر در کودکی از هم جدا میشوند؛ یکی پولدار میشود، یکی چیز دیگر میشود؛ بعد همدیگر را میبینند، بغل میکنند. اینها در داستان مهم نیست.
قرآن برای همین مقطع تاریخی را اشاره نمیکند. در چه سال، پنجاه سال پیش؛ این میشود تاریخ، این میشود شرحاحوالنویسی، این قصهٔ قرآنی نمیشود. قصهای میشود بهترین قالب قصهگویی که برآمده از زمان باشد؛ یعنی زمان در آن دخالت نداشته باشد که متعلق به کدام زمان است. اینجور قصه، قصهٔ نوح همین الآن است. قصهٔ یونس همین الآن است. قصهٔ یوسف همین الآن است. همین الآن هست؛ قبلاً هم بوده؛ بعداً هم هست.
داستان نوح، داستان طوفان است. یک موقع طوفان باد و باران است، یک موقع طوفان فرهنگی، یک موقع طوفان اقتصادی، یک موقع طوفان سیاسی. این قصهٔ نوح همان قصه است. همان داستان طوفانش، طوفان باد و باران است؛ ولی قصهٔ نوح همین الآن هم هست، بعداً هم هست، قبلاً هم بوده. این میشود دقیقاً برآمده از زمان و منسلخ از زمان؛ یعنی خارج از زمان. این تازه قصهای است که تر و تازه و زنده میتواند خودش را نگه دارد. وگرنه بهعنوان داستان تاریخی چسبیده به بخشی از زمان که آن زمان هم تمام شد، داستان هم تمام شد. اینقدر گفتوشنود ندارد راجع به آن.
برای همین قرآن قصه تعریف نمیکند. قرآن قصه تعریف نمیکند. قرآن کاری که میکند حکمت تعریف میکند. سنن الهی تعریف میکند.
«سُنَّةَ ٱللَّهِ فِى ٱلَّذِينَ خَلَوْا۟ مِن قَبْلُ ۖ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ ٱللَّهِ تَبْدِيلًۭا» (احزاب/۶۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سنت خدا در کسانی است که پیش از این گذشتند؛ و هرگز برای سنت خدا جایگزینی نمییابی.
«ٱسْتِكْبَارًۭا فِى ٱلْأَرْضِ وَمَكْرَ ٱلسَّيِّئِ ۚ وَلَا يَحِيقُ ٱلْمَكْرُ ٱلسَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِۦ ۚ فَهَلْ يَنظُرُونَ إِلَّا سُنَّتَ ٱلْأَوَّلِينَ ۚ فَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ ٱللَّهِ تَبْدِيلًۭا ۖ وَلَن تَجِدَ لِسُنَّتِ ٱللَّهِ تَحْوِيلًا» (فاطر/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از سرِ استکبار در زمین و نیرنگ بد؛ و نیرنگ بد جز به اهلش بازنگردد. آیا جز سنت پیشینیان را انتظار دارند؟ هرگز برای سنت خدا جایگزینی نمییابی و هرگز برای سنت خدا تغییری نمییابی.
برای سنت خدا نه جایگزینی هست نه تحویل. این سنت همین است که هست. الآن هم هست، بعداً هم هست، قبلاً هم بوده. داستان سورهٔ یوسف از این جهت زنده است؛ وگرنه به متن داستان خیلی دقت نکنید. خیلی مهم نیست که چند نفر برادر بودند، کی رفتند، در چه بخش تاریخ بوده، مصر چقدر بزرگ بوده چقدر کوچک بوده. این چیزها در داستان اهمیتی ندارد.
لذا این معاذ الله را گفتم. این پناه بر خدا یعنی اصلاً من چنین کاری نمیکنم. من او را هماهنگ کردم گرفتم. این را به چه عنوان بگیرم؟
فلما استیأسوا منه خلصوا نجیا
وقتی از او ناامید شدند که بتوانند بنیامین را نگه دارند و یکی دیگر را جایش بگذارند، کنار کشیدند.
«فَلَمَّا ٱسْتَيْـَٔسُوا۟ مِنْهُ خَلَصُوا۟ نَجِيًّۭا ۖ قَالَ كَبِيرُهُمْ أَلَمْ تَعْلَمُوٓا۟ أَنَّ أَبَاكُمْ قَدْ أَخَذَ عَلَيْكُم مَّوْثِقًۭا مِّنَ ٱللَّهِ وَمِن قَبْلُ مَا فَرَّطتُمْ فِى يُوسُفَ ۖ فَلَنْ أَبْرَحَ ٱلْأَرْضَ حَتَّىٰ يَأْذَنَ لِىٓ أَبِىٓ أَوْ يَحْكُمَ ٱللَّهُ لِى ۖ وَهُوَ خَيْرُ ٱلْحَٰكِمِينَ» (یوسف/۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون از او نومید شدند، نجواکنان کناره گرفتند. بزرگشان گفت: آیا نمیدانید که پدرتان از شما پیمانی استوار از جانب خدا گرفته است، و پیش از این در کار یوسف کوتاهی کردید؟ پس من هرگز از این سرزمین گام برنمیدارم تا پدرم به من اذن دهد یا خدا برایم حکم کند؛ و او بهترین حکمکنندگان است.
کناره گرفتند، نجواکنان با هم رفتند مشورت کنند. نجی یعنی نجواکنان؛ خلوتِ درگوشی. بزرگترشان — حالا یا بزرگتر سنیشان بوده یا بزرگتر عقلیشان بوده. به هر جهت مشخص است که در آن جمع بزرگ بوده.
قال کبیرهم؛ میثاق و تفریط در یوسف
بزرگترشان میگوید شما نمیدانید که ما میثاق سپردهایم. نمیگوید ما چطور دقیقاً برگردیم. بحث مردن و نمردن بنیامین را نمیکند. بحث این است که ما حرفی زدهایم. ما میثاق سپردهایم که این را باید ببریم تحویل بدهیم. این میثاق را چه کار کنیم؟ حالیتان نیست؟
پدر شما از شما میثاق از جانب خدا گرفت؛ پیمان از شما گرفت. این اهمیت میثاق است که در آیات گذشته هم توضیحی راجع به آن داده شد. از قبل هم آن تفریطی که در مورد یوسف کردید، آن تقصیری که کردید در مورد یوسف. شما اینها را نمیدانید؟
من اصلاً قدم برنمیدارم. من اصلاً تکان نمیخورم. از اینجا تکان نمیخورم تا پدرم به من اذن بدهد برگردم، یا خدا حکمی در مورد من بکند. یا من اینجا بمیرم؛ یا قلب او را برگرداند؛ یا به نفع من خدا حکم کند و بنیامین از دست این آزاد شود. ما با چه رویی برگردیم حالا اینجوری؟ و او بهترین حکمکنندگان است.
یک خرده به هر جهت عقل و درایتش دیده میشود که خدا را بهترین حکمکنندگان میگوید. یواشیواش میبینید داستان برادران به سرانجام خوبی میرسد. با متواری کردن یوسف شروع میشود؛ ولی همهٔ این ادبهایی که دارند یعنی خصوصیاتی در اینها وجود دارد مثل ادب در مقابل والدین، رسم میثاق. یک چیزی باید طرف داشته باشد تا خدا قاپش را برباید؛ یکدفعه به خیر بشود.
شیرینکاریهایی که نقطهٔ عطف میشود
یک شیرینکاریهایی لازم است؛ یک خصوصیات خوب. خیلی وقتها همین دزدها وقتی کالایی را بهشان میسپردند، نمیدانستند دزد است، میگفت چون به من سپردهاند من این را حفاظت میکنم. به من سپردهاند. حالا یک موقع خودم میروم میزنم؛ یک موقع به من سپردهاند. همین حسن اعتمادی که میشد به او کرد، خودش باعث نجات است. یعنی یکدفعه خدا گرفت این را برد. یک شیرینکاریهایی.
من دقت میکردم در احوال این بزرگان. میدیدم یک شیرینکاریهایی داشتهاند که خدا جایی گره را باز کرده. خودشان هم که گزارش میکنند، آنها را بهعنوان نقطهٔ عطفشان یاد میکنند.
پرستاری آقای امجد از استاد بیمار
یک موقع از آقای امجد گفتم که استادی داشته که بیماری خیلی متعفنی میگیرد. احدی جرئت نمیکند برود پیش این استاد و به او برسد. اولین کسی که اقدام میکند برود دور و بر او، آقای امجد هجدهساله است. هجدهساله میرود پرستاری آن استاد را میکند. بعداً یواشیواش بقیه میآیند و برنامهای میچینند که کی کی اول، کی چه روزی بیاید پرستاری کند. استادی تنها داشته. خود آقای امجد هم به آن واقعه خیلی عنایت دارد که درست بعد از آن بوده که یک تور میخورد و میآید قم و دیگر با آقای بهاءالدینی و اینها مشهور میشود.
یک شیرینکاریهایی لازم است. یعنی وجود خصیصههای خوب در آدم، به هر جهت اگر آنها را در خود نگه دارد، خوشعاقبت شدنش خیلی محتمل است. خوشعاقبت شدن خیلی محتمل است. این را باید نگه دارد.
ترتیب «أبی» و «یحکم الله لی»
اگر بگویید چرا ارج به پدر در حالی که حکم خدا مؤخر آمده، اولاً این برادری است که دارد این را میگوید. اینکه حکم خدا بهعنوان ترتیب مقدم بر حکم پدر نیست به این معنا که پدر را از خدا جلو انداخته باشد. خدا حکمی بکند به من؛ یا معنایش این است که من بمیرم؛ یا خدا بنیامین را به من برگرداند. حکم الله مؤخر بودنِ لفظی به معنی مؤخر بودنِ رتبه نیست.
شاید هم این ترتیب — که ترتیبها کلاً در قرآن حکمتی دارد — حکمتی داشته باشد که باید در آن دقت کرد. گرچه نشان میدهد که خود این برادر بزرگ ضمن اینکه خصوصیت خوبی دارد، یک غفلتهایی هم در او هست که از فهمِ واژههای کلامش پیدا میشود.
إن ابنک سرق؛ تعابیر توهینآمیز
یکی همان «پدر شما»؛ نمیگوید پدر ما. یکی اینکه بعد در آیهٔ بعدی میگوید:
«ٱرْجِعُوٓا۟ إِلَىٰٓ أَبِيكُمْ فَقُولُوا۟ يَٰٓأَبَانَآ إِنَّ ٱبْنَكَ سَرَقَ وَمَا شَهِدْنَآ إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا كُنَّا لِلْغَيْبِ حَٰفِظِينَ» (یوسف/۸۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سوی پدرتان بازگردید و بگویید: ای پدر ما، پسرت دزدی کرد، و ما جز به آنچه دانستیم شهادت ندادیم، و ما نگهبان غیب نبودیم.
برگردید پیش باباتان. نمیگوید بابامان، میگوید باباتان. بعد هم بگویید ای پدر ما، پسرت دزدی کرد. این تعابیر، تعابیر توهینآمیز است. پسر تو دزدیده.
مادر و پدرها با هم جنگ و دعواهایشان چه مدلی است؟ خیلی وقتها هر موقع بچه کار خوب میکند: قربونش برم بچهام. یک موقع بچه کار بد میکند: این بچه را تو تربیت کردی. این توهین است. اگر تربیت کردی، تربیت کردیم؛ اگر بچه است، بچهٔ هر دو تا است. هرچه خوب است نگاه کن به ما رفته، به خانوادهٔ ما رفته؛ هرچه بد است ببین به خانوادهٔ شما رفته. خیلی وقتها این بیادبی است، هم بیادبی است هم بیمعرفتی.
نمیگویند داداش ما دزدیده؛ به نام پسر تو. لذا یک فهمِ واژهای از کلمات توهینآمیز دیده میشود در این کلام. ولی به هر جهت بزرگترشان بوده. قابل مقایسه با یوسف که نیست. ما دلیلی نداریم مثل یوسف از او دفاع کنیم. قابل مقایسه نیست. فقط یک برادر بزرگتری بوده؛ ولی خصوصیت خوبی اجمالاً در او بوده. خصوصیت خوبی اجمالاً در او بوده. قابل مقایسه با یوسف نیست؛ همین اندازه برای خوشعاقبتی کافی است که خصیصه را نگه دارد. بعدش هم آخرش میبینید تمام این داستان به خیر و سلامت تمام میشود مثل فیلم هندیها. دقیقاً به خیر و خوشی همه تمام میشود. منتها البته عمق داستان مهم است.
آن «قد» حتمیه است؛ یعنی حتماً از شما پیمان گرفته. این تأکید است.
وما شهدنا إلا بما علمنا؛ گزارش بدون تحلیل
بگویید به باباتان که ای پدر ما، پسرت دزدی کرد. این بچهات سرقت کرده، این بنیامین. ما شهادت ندادیم مگر به آن چیزی که علم داریم، علم پیدا کردهایم. یعنی میگوید اینجوری هم بگو.
زمینههای خوبی در کلام این داداش بزرگ هست. این حرفها خوب است. اینجوری که ما میدانیم اینجوری است. اینجوری که ما دیدیم این است که پیمانهٔ پادشاه در توبرهٔ این گیر آمد. همینجوری که دیدید گزارش کنید.
برادر بزرگ یک جوری میگوید که انگار همینجوری که دیدید گزارش کنید. این هم خوب است که آدم تحلیل خودش را راجع به آن ماجرا گزارش نکند. واقعیتی که دیده گزارش کند. چون تحلیل، تحلیل است. ما دیدیم که اینجوری بود. این چیزی که ما دیدیم اینجوری بود. خلاصه پیمانهٔ پادشاه در توبرهٔ این گیر آمد. حالا این دزدیده، این ندزدیده، این چیز. این را به تحلیل خودتان قاطی نکنید.
دیگر ما غیب را نمیدانیم چیست. پشت صحنه را ما نمیفهمیم چیست. اینی که ما دیدیم این بود که این دزدیده. حالا ممکن است این ندزدیده باشد؛ ولی اینی که ما دیدیم این بود. میگوید اینجوری گزارش کنید. ما دقیقاً غیبگو نیستیم. ما حافظ غیب نیستیم.
حالا که هم غیبش را بدانیم چطور است، هم اینکه بدانیم بنیامین قرار بوده دزد بشود یا نشود. ما نگهبان غیب این نبودیم که چون تو بچه را به دست ما سپرده بودی — این بنیامین سیساله است البته، بچه نیست — این را به ما سپرده بودید، میثاق هم گرفته بودیم. ما قول داده بودیم سالم ببریم سالم برگردانیم. قول نداده بودیم که این چه کار میکند چه کار نمیکند. ما حافظ غیب دیگر نبودیم.
واسأل القریة والعیر؛ شفافسازی
اولاً شاهد میخواهی؟ شاهد هم برایت میآوریم.
«وَسْـَٔلِ ٱلْقَرْيَةَ ٱلَّتِى كُنَّا فِيهَا وَٱلْعِيرَ ٱلَّتِىٓ أَقْبَلْنَا فِيهَا ۖ وَإِنَّا لَصَٰدِقُونَ» (یوسف/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آن قریهای که در آن بودیم بپرس، و از کاروانی که در آن آمدیم؛ و ما بیگمان راستگوییم.
از همان آبادی که ما توش بودیم اول بپرس. میخواهی پیک بفرستی، پیام بزنی، نامه بفرستی، هر کاری میخواهی بکن. از آن قریه بپرس. یک چیز به چیز بفرست بپرس؛ خلاصه اینکه واقعاً داستان همین است که ما داریم میگوییم.
یعنی داداش بزرگ خط میدهد، نحو میدهد به داداش کوچکتر هم که فقط با این شیوه با پدر صحبت کند؛ و شیوهٔ خوبی هم هست. حالا اینجوری شده؛ ما مسئول این چیزهایش نبودیم. بعد هم همینجوری که دیدیم همین را عیناً داریم گزارش میکنیم به شما. باورم نداری یک پیک بفرست بپرس.
یا آن کاروانی که همراهش بودیم. اینها جماعتی بودند که توی کاروانی بودند. یا آنها هم که آمدند شما برو از آنها بپرس که فکر نکنی ما تبانی کردهایم. برو از همان قریه بپرس؛ نه، از اینها بپرس. هر تحقیقی میخواهی راجع به آن بکن؛ شفافسازی. بیا بپرس اینجوری بوده.
با چند تا تأکید: هم جمله اسمیه است، هم إنّ دارد اولش، هم لام تأکید دارد. قطعاً داریم راست میگوییم.
قریه و مدینه؛ تمدن ذیل توحید
در این آیه نکتهای گاهی به نظر میرسد که گفته شود: بحث قریه. قریه به معنای ده است. ده؛ و به یک شهر به این بزرگی، یک کشور به این بزرگی، قرآن مثل میزند و میگوید ده.
قریه کلاً از ریشهٔ قَرْو میآید. قَرْی یعنی آن حوزی که چیزها را جمع میکند توی خودش. همینجوری دور هم یک عده را جمع کنی بدون نسبتهای اجتماعی و مصالح اجتماعی؛ به این میگویند قریه.
مدینه به چه میگویند؟ مدینه به جایی که دارای مدنیت باشد. درست است جمعاند دور همدیگر؛ ولی دارای یک مدنیت و تمدن باشد. به این میگویند مدینه.
آنجایی که توحید حاکم نیست — درست است یوسف هست، یوسف کار دستش است، یوسف عزیز است؛ مثل ملک که نیست — اندیشهٔ توحیدی حاکم نیست. آنجا دهات محسوب میشود. چون روابط، روابط مدنی نمیتواند باشد. آن تمدنی که قرآن اسمش را میگذارد تمدن، ذیل سایهٔ توحید اتفاق میافتد. چنین چیزی وجود ندارد؛ وقتی چنین چیزی وجود ندارد آنجا دهات محسوب میشود.
یثرب و مؤمن آلیاسین
و اگر میبینید که به برکت ورود پیامبر است که اسم یثرب میشود مدینه، در داستان سورهٔ یس میبینید که پیش از آمدن آن مؤمن آلیاسین اسمش را میگذارد قریه؛ بعد حضور مؤمن آلیاسین آنجا اسم همانجا را میگذارد مدینه.
«وَٱضْرِبْ لَهُم مَّثَلًا أَصْحَٰبَ ٱلْقَرْيَةِ إِذْ جَآءَهَا ٱلْمُرْسَلُونَ» (یس/۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای آنان مَثَل بزن: اصحاب قریه را هنگامی که فرستادگان به سوی آن آمدند.
«وَجَآءَ مِنْ أَقْصَا ٱلْمَدِينَةِ رَجُلٌۭ يَسْعَىٰ قَالَ يَٰقَوْمِ ٱتَّبِعُوا۟ ٱلْمُرْسَلِينَ» (یس/۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از دورترین نقطهٔ شهر مردی شتابان آمد؛ گفت: ای قوم من، از فرستادگان پیروی کنید.
مدنیت و تمدن این نیست که به گنده بودن آنجا و به نظم اجتماعی آنجا، به صرف نظم اجتماعی، این مدنیت را محقق کند به اندیشهٔ قرآنی. چهار تا چراغ قرمز و چراغ سبز و کارت اعتباری و فلان، جایی را مدینه نمیکند و جایی را قریه. اگر داخل در نظام توحیدی باشد، یعنی توحید اصل حاکم آنجا باشد و بر مبنای توحید بچرخد، اسمش مدینه است؛ وگرنه دهات است آنجا.
حالا نه اینکه فکر کنید میگوییم اینجا حالا مدینه است و غرب دهات. اینجا که بر اساس توحید نمیچرخد که. اساساً مدنیت وقتی شکل میگیرد — این را یک گریز پنجشنبه زدیم — جایی باید پیدا کنیم که بایستیم سر این بحث: آنجایی که اصلاً نظم میتواند شکل بگیرد و همگرایی شکل بگیرد، فقط در جامعهٔ توحیدی میتواند این اتفاق بیفتد؛ وگرنه نمیتواند اتفاق بیفتد. شما مثل جامعهای میمانید که یک طرفش را میدوزی از یک طرفش درمیرود؛ این طرفش را میدوزی از آن طرفش درمیرود. این جامعه برازندهٔ این اندام اصلاً نبود و نیست و نخواهد بود. توحید آن جامعهٔ برازنده است؛ وگرنه اینجا به درد چیزی نمیخورد.
نظم الأمر؛ آخرین وصیت امیرالمؤمنین
این را هم گفتهایم: آنقدر بحث نظم هست که امیرالمؤمنین علیهالسلام آخرین لحظاتش بحث نظم را میکند. در لحظات آخر که از هوش میرود به هوش میآید، از هوش میرود به هوش میآید، دو کلمه میگوید:
«أُوصِيكُمَا بِتَقْوَى اللَّهِ وَنَظْمِ أَمْرِكُمْ» (نهجالبلاغه نامهٔ ۴۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما دو تن را به تقوای خدا و به نظم کارتان سفارش میکنم.
این بحث این نیست که مثلاً قلمهایتان را نوکش را تیز کنید، خطکشی بغل دفترتان یادتان نرود. این حرفها نبوده. آن حرفها را امیرالمؤمنین جاهای دیگر گفته؛ مثلاً به کارگزارانش گفته علق دواتک، أطل جلدة قلمک: سر قلمت را تیز کن؛ دواتت را لیقه بینداز، جوهر نریزد. اینها توصیهٔ امیرالمؤمنین هست؛ منتها توصیهٔ دممرگی نیست اینها دیگر.
اینکه میگوید اوصیکما بتقوی الله و نظم الأمر، نظم همهجانبهای است که تمام ساحتهای وجود را با همدیگر منظم کند. یکی از شعبات ضعیف، ضعیفترین شعباتش، بحث این است که پشت چراغ قرمز بایست، چراغ سبز رد شو. کارت اعتباری از پول نقد بهتر است. اینها ضعیفترین شعبات نظم است. وگرنه نظم یعنی همین.
برای همین قرآن هر وقت بحث این چیزها را میکند، تبرّی میکند از مدعیانِ جمع بودن در حالی که دلها پراکنده است.
«لَا يُقَٰتِلُونَكُمْ جَمِيعًا إِلَّا فِى قُرًۭى مُّحَصَّنَةٍ أَوْ مِن وَرَآءِ جُدُرٍۭ ۚ بَأْسُهُم بَيْنَهُمْ شَدِيدٌۭ ۚ تَحْسَبُهُمْ جَمِيعًۭا وَقُلُوبُهُمْ شَتَّىٰ ۚ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌۭ لَّا يَعْقِلُونَ» (حشر/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با شما یکجا نمیجنگند مگر در قریههای حصین یا از پشت دیوارها. بأسشان میان خودشان شدید است. آنان را جمع میپنداری و حال آنکه دلهایشان پراکنده است؛ چرا که قومیاند که نمیاندیشند.
گمان میکنی جمعاند؛ دلهاشان پراکنده است.
برادهٔ آهن و آهنربا؛ نظم جهانی فقط در سایهٔ توحید
حتی همین همگرایی، بهعنوان مثالی که پنجشنبه گفتم: شما یک مشت برادهٔ آهن بریز روی یک ورق؛ غیرممکن است بتوانی اینها را با همدیگر همگرا کنی. غیرممکن است. در حساب احتمالات هم تقریباً غیرممکن است. هرچه باز دور اینها جمع کنی بریزی، باز دور اینها اینجوری میایستد. نمیشود شما به دنیای منظم برسی با این روش. این نظم جهانی که میدهند، میگویند اتفاق نمیافتد.
قرآن با بیانات نه کنایی، با بیانات صریح نشان میدهد. نظم جهانی فقط در سایهٔ توحید اتفاق میافتد و لا غیر. هر چقدر بنشینید فکر کنید نظم جهانی اتفاق نمیافتد؛ چون میخواهید نظم جهانی را آدم درست کنید دیگر. این آدم با «نفخت فیه من روحی» درست شده.
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست کردم و در او از روح خود دمیدم، برای او سجدهکنان بیفتید.
«۞ وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِىٓ ءَادَمَ وَحَمَلْنَٰهُمْ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ وَرَزَقْنَٰهُم مِّنَ ٱلطَّيِّبَٰتِ وَفَضَّلْنَٰهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍۢ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًۭا» (اسراء/۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به راستی فرزندان آدم را گرامی داشتیم و آنان را در خشکی و دریا برداشتیم و از پاکیزهها روزیشان دادیم و آنان را بر بسیاری از آنچه آفریدهایم برتری آشکاری دادیم.
شما چطور میخواهید آدمها را با همدیگر همگرا کنید و حال آنکه انسانشناسیات انسانمداری غربی است؟ انسانشناسی که با نفخت فیه من روحی و بعد کرمنا بنی آدم شکل میگیرد، میتواند همگرا کند. مثل یک قطب دیگر: آهنربایی که بگذارید یک گوشه، یک تخته بگذارید زیر این، همهٔ اینها همگرا میشوند با همدیگر. میتواند همگرا بشود. وگرنه غیرممکن است کسی به نظم نو برسد. پیوسته میگوید نظم جهانی، نظم این. این در حقیقت یک خواب و خیال بیشتر نمیتواند باشد.
اعتصموا بحبل الله؛ الفت قلوب زیر سایهٔ دین
قرآن با نه بیانات کنایی، آنجایی که میگوید:
«وَٱعْتَصِمُوا۟ بِحَبْلِ ٱللَّهِ جَمِيعًۭا وَلَا تَفَرَّقُوا۟ ۚ وَٱذْكُرُوا۟ نِعْمَتَ ٱللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنتُمْ أَعْدَآءًۭ فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُم بِنِعْمَتِهِۦٓ إِخْوَٰنًۭا وَكُنتُمْ عَلَىٰ شَفَا حُفْرَةٍۢ مِّنَ ٱلنَّارِ فَأَنقَذَكُم مِّنْهَا ۗ كَذَٰلِكَ يُبَيِّنُ ٱللَّهُ لَكُمْ ءَايَٰتِهِۦ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ» (آلعمران/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همگی به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید؛ و نعمت خدا را بر خود یاد کنید آنگاه که دشمن بودید پس میان دلهایتان الفت داد تا به نعمت او برادر شدید؛ و بر لبهٔ گودالی از آتش بودید پس شما را از آن رهانید. اینگونه خدا آیاتش را برای شما روشن میکند باشد که راه یابید.
نتیجهٔ اعتصام، تفرقه نداشتن است. آنجا همانجا بحث دین را میکند. آیهٔ معروف سورهٔ آلعمران: نعمت خدا را یاد کنید آنگاه که دشمن بودید پس میان دلهایتان الفت داد. یعنی در سایهٔ دین؛ وگرنه همیشه این عداوت إلی یوم القیامة باقی میماند. مگر زیر سایهٔ دین این تفرقهها برطرف شود؟ زیر سایهٔ توحید.
«وَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ ۚ لَوْ أَنفَقْتَ مَا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًۭا مَّآ أَلَّفْتَ بَيْنَ قُلُوبِهِمْ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ أَلَّفَ بَيْنَهُمْ ۚ إِنَّهُۥ عَزِيزٌ حَكِيمٌۭ» (انفال/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و میان دلهایشان الفت داد. اگر آنچه در زمین است همه را خرج میکردی دلهایشان را الفت نمیدادی، ولی خدا میانشان الفت داد؛ او شکستناپذیر حکیم است.
با پول و قرارداد و چراغ راهنما دلها یکی نمیشود.
وگرنه میشوند رجل گرفتار شرکای متشاکس.
«ضَرَبَ ٱللَّهُ مَثَلًۭا رَّجُلًۭا فِيهِ شُرَكَآءُ مُتَشَٰكِسُونَ وَرَجُلًۭا سَلَمًۭا لِّرَجُلٍ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلًا ۚ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ ۚ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لَا يَعْلَمُونَ» (زمر/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا مَثَلی زد: مردی که در او شریکان ناسازگارند، و مردی که تنها تسلیم یک مرد است؛ آیا این دو در مَثَل یکساناند؟ سپاس خدا را؛ بلکه بیشترشان نمیدانند.
گرفتار شرکای متشاکس و ناسازگار میشوند. از آنور توحید بنای این را درست میکند که همه دارند تکلیف خودشان را با یک مبدأ حل میکنند.
جداییمرجعیت؛ مرجعیت بشر به مبدأ غیر الهی
یک مبدأ. چه توحید را در نظر بگیرید چه در نظر نگیرید. توحید نه این است که خدا یکی است؛ از خود ده تاست، چه فایده دارد بحث خدا یکی است؟ اگر بحث خدا یکی است یعنی مدیریت.
آنجا هم گفتهام: این جداییمرجعیت — آن اصطلاحی که مرجعیت بشر را از مبدأ الهی جدا میکند — بحث ضد دینی بودن نیست. بحث این است که مرجعیت بشر را به مبدأی غیر از خدا واگذار کنید؛ این میشود جداییمرجعیت. فرایند جداسازی مرجعیت هم یعنی همین. چه شما بدانید چه ندانید دارد در جهان ما اتفاق میافتد. مرجعیت بشر به مبدأی غیر از مبدأ الهی دارد وصل میشود.
اینها این را میگویند، آنها این را میگویند، خدا هم یک چیز دیگر میگوید. خدا در کنار بقیه یک نظری دارد میدهد. بقیه در کنار عرض خدا نظراتی دارند. این میشود بحث جداییمرجعیت. منظور از اینکه پشت سر هم آن اصطلاح را تکرار میکنند همین است.
بحث این هم نیست که در جوهر ذات خود جداییمرجعیت بحث ضد دینی بودن نهفته شده باشد. نهفته نشده. بحث ضد دینی بودن نهفته نشده. بحث غیر دینی بودن است. یعنی مرجعیت بشر به یک جای دیگر منتقل شده.
شما عالم بر اساس توحید میگذرد. چه شما فکر کنی که میگذرد، چه فکر کنی نمیگذرد.
فرمول فیزیک و ادارهٔ جهان
در فیزیک پرتابهها بر اساس معادله حل میشود. شما چه این معادله را در نظر بگیری چه در نظر نگیری. در نظر نگیری فقط هیچی: دستگاهی که میسازی خراب است در نهایت، همین. آن چیزهایی که داری بر اساسش درست میکنی خراب است. جز ممکن است چند ثانیه بیشتر کار نکند و الآن خودش را نشان میدهد.
اگر بر اساس توحید برنامهریزی انجام شود — توحید هست چه شما در نظر بگیرید چه در نظر نگیرید. یعنی این وحدانیت و توحد هست. چه این اعتقاد توحیدی را شما داشته باشید چه نداشته باشید؛ فقط همهاش به هم میریزد، فقط همهٔ معادلات به هم میریزد. اتفاقی که میافتد فقط همین میشود.
این است که مدنیتی که دین تعریف میکند با مدنیتی که ممکن است به حسابهای خیلی ظاهربینانه تعریف شود با همدیگر فرق میکند. قرآن رسماً به آن کشور پهناور میگوید دهات. چرا؟ به دلیل اینکه دور هم جمعاند. با چه ملاکی داریم زندگی میکنیم؟ با یک ملاک. این عین بینظمی است دیگر. چه فرقی میکند؟ یعنی عین یک جوری شبیه به بینظمی میماند.
شما مثل اینکه یک دستگاه طراحی میکنی بگویی با چه فرمولی؟ بگویی با فلان فرمولِ بیربط. این فرمول، فرمولبندی که فرمولبندی نیست. شما نمیتوانی بگویی این یک فرمول است. اصلاً فرمول بودنِ فرمول به این است که تطابق با واقعیت بکند یا نه.
اگر الآن بحث اصل عدم قطعیت هایزنبرگ و فلان اینها بحث مطروحهٔ فیزیکی داریم، اینجا انقلاب میکنم. زور میزنم ولی نمیشود. اگر در این بحث اصل عدم قطعیت، این نمیگوییم کلاً میخواهیم عدم تطابق داشته باشد. نه؛ آنها بحث کارایی را میکنند. یعنی این فرمول کارایی باید داشته باشد. درست میگویم دیگر؟ یعنی فرمول باید کارایی خودش را نشان بدهد در مقام واقع. و هر چقدر بشود با این میگویند اصل عدم قطعیت یعنی قطعی شما نمیتوانی چنین و چنان بگویی مثلاً. وگرنه این فرمول تطابقش با واقع، یک واقعیت است.
هر چقدر بیاییم زور بزنیم آن واقعیت. از همین میبینید که فرمول مثلاً بحث سرعتهای بالا یعنی چه؟ میگویند آقا این فرمول جواب نمیدهد. این فرمول، فرمول تو سرعتهای بالا این نیست. یا به عبارتی اصلاً فرمول یک چیز دیگر هست؛ تو سرعتهای بالا این پارامترش حذف میشود. تقریباً میتوانیم حذفشده به حساب بیاوریم که تو سرعتهای بالا دیگر آن پارامتر باید لحاظ شود. نمیتوانیم لحاظش نکنیم. یعنی متناسب با واقع. وگرنه این فرمولی که شما میتوانید جهان را با آن اداره کنید جز ادیان الهی، جز اینها نیست. اصلاً با غیر این نمیشود جهان را اداره کرد. نمیشود اداره کرد. شاهدش هم این است که نشده؛ تا حالا هم نشده. اگر عقل جمعی بشر به تنهایی کافی بود، تا امروز نظمی پایدار از آن درمیآمد؛ درنیامده.
اگر منظورتان این است که کارت اعتباری را جای پول نقد به کار بردهاند، این اداره کردن آدم نیست که. عقل جمعی بشر رسید به اینکه پول نقد را گذاشت کنار، کارت اعتباری استفاده کرد. این مدیریت آدم نیست که. مدیریت آدم و عالم که اینجوری مدیریت نمیشود. طویلهها را هم میشود همینجوری انجام داد اگر این مدیریت است.
این نکته سر قریه بود. از همان قریه بپرسید و از کاروان؛ و ما راستگوییم. همین.
زبان قرآن؛ موضعنگرفتن یعنی پسند
اگر بگویید این قریه را خودت چه میگویی، اولاً اینها جملاتشان را که عربی نمیگفتند؛ عبرانی میگفتند، یک. قرآن خیلی وقتها گزارش میکند جملات را. یک نکتهای راجع به زبان قرآن وجود دارد که اگر قرآن موضعگیری راجع به یک جملهای نکند، اگر موضع منفی نگیرد، یعنی آن جمله مورد پسندش است. این نکتهای است که ما در نکات زبان قرآن مفصل راجع به آن گفتهایم. اگر موضعگیری منفی بخواهد بکند میکند.
بعضی وقتها هم اصلاً گزارهها را نقل به معنا میکند؛ یعنی شستهرفتهاش میکند و نقل میکند. خیلی وقتها اینجوری هم ممکن است نقل بکند. به هر جهت چه این را برادرهای یوسف دقیقاً گفته باشند که خدا دارد گزارش میکند، چه نه، چه بازآرایی شده باشد و اینجوری دارد بیان میشود، هر جوری که شده باشد این درست است. یعنی این نکته را از آن میتوانیم دربیاوریم بهعنوان قرینه: کل محتوا. یعنی کل محتوای قرآن این اجازه را به ما میدهد که سر این نقطه بایستیم یک چنین حرفی بزنیم. چون اظهار نظر نکرده؛ و اصلاً حتی اینکه کل محتوا چنین بحثی با کلمهٔ قریه و مدینه دارد. این دو کلمه این نکته را به ما میتواند دقیقاً، لااقل بهعنوان ترقی احتمالات، نشان بدهد.
نمیخورد به آن که این قریه را بگیریم مصر به این معنا که بروید از مصریها بپرسید. آن شهری که رفتیم آنجا از آن شهر بپرسید. از کدام؟ از کل کشور؟ آن شهر هم شهر چیست؟ شهر تعبیرش مدینه است دیگر. تعبیر شهر مدینه است. نه؛ کل کشور نبوده. همان شهر پایتخت. شهر خیلی بزرگی بوده. هم گزارش تاریخی نشان میدهد شهر بزرگی بوده، هم از اینکه آن تمدن عظیم مصر پایتختش حداقل یک پایتخت با حسابکتابی دارد. سیلو دارد؛ تو سیلوها ذخیره میکنند. چنین و چنان. یک حسابکتابی دارد به هر جهت. یعنی مثل به سبک یک دانه روستاهای چند خانواده اداره نمیشود. به سبک شهر اداره میشود.
پایتخت. یوسف عزیز مصر است. قانون، قانون یوسفی نبوده که. قانون بر طبق قانون یوسف که نبوده. قانون، قانونهایی بوده که قانون ملک بوده. یوسف آنجا گیر کرده.
این را من بهعنوان ترقی احتمالات گفتم؛ بهعنوان اینکه کل محتوا شاید چنین معنایی را برساند.
«فَبَدَأَ بِأَوْعِيَتِهِمْ قَبْلَ وِعَآءِ أَخِيهِ ثُمَّ ٱسْتَخْرَجَهَا مِن وِعَآءِ أَخِيهِ ۚ كَذَٰلِكَ كِدْنَا لِيُوسُفَ ۖ مَا كَانَ لِيَأْخُذَ أَخَاهُ فِى دِينِ ٱلْمَلِكِ إِلَّآ أَن يَشَآءَ ٱللَّهُ ۚ نَرْفَعُ دَرَجَٰتٍۢ مَّن نَّشَآءُ ۗ وَفَوْقَ كُلِّ ذِى عِلْمٍ عَلِيمٌۭ» (یوسف/۷۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس به ظرفهای آنان آغاز کرد پیش از ظرف برادرش، سپس آن را از ظرف برادرش بیرون آورد. اینگونه برای یوسف چارهای ساختیم. او نمیتوانست برادرش را در دین پادشاه بگیرد مگر آنکه خدا بخواهد. درجههایی را که بخواهیم بالا میبریم؛ و بالای هر صاحب علمی دانایی است.
دین ملک؛ قانون ملک. یوسف در قانون ملک گیر است.
یا أسفا علی یوسف؛ حتی در عزیزی مصر
برای همین است که تأسف میخورد به وجود یوسف. چون که حالا میگوییم: یک موقع دارد کارگری آن خانه را میکند؛ یک موقع زندانی است؛ دیگر حالا عزیز مصر است دیگر. دیگر باید بگوید به به، ما آقازادهایم چه کاره؟ ایشان عزیز مصرند. دیگر باید خوشایند باشد برایش دیگر. و حالا که آن موضع هم برایش خوشایند نیست. یعنی موضعی که یوسف مسئول ارزاق مردم بشود.
او هم باید رزق مادی مردم را تأمین کند یوسف. من نمیگویم کسی که رزق مادی تعیین میکند سطحش پایین است؛ ولی نباید مسئول ارزاق مادی مردم بشود یوسف. یوسف که از عبادنا المخلصین است. افق پرشش که آن نیست. افق پرشش این است که جایش آن منبر است. یوسف. جایش هدایتهای عمومی است. جایش رزق معنوی دادن است. جایش کرسی تدریس گذاشتن است. جایش این است. نه اینکه بیاید مثلاً حساب ارزاق مردم را بگیرد دستش. این که اوج کار یوسف نیست که. یوسف با آن عظمتش. لذا آنجا هم یا أسفا علی یوسف دارد.
«وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَٰٓأَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَٱبْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ ٱلْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌۭ» (یوسف/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان روی گرداند و گفت: ای دریغا بر یوسف. و دو چشمش از اندوه سپید شد، در حالی که خشم را فرو میخورد.
در ادامهاش یا أسفا علی یوسف. عزیز مصر که میداند این الآن عزیز است آنجا. و حالا که آنجا هم یا أسفا دارد. خیلی وقتها ماها به خودمان مقایسه میکنیم میگوییم عزیز مصر به به چه حالی کرده دیگر از این به بعد. در صورتی که او در آن نقش عزیزیاش هم زندانی است. در عزیز مصر بودن هم زندانی است. وقتی گذاشتندش مثلاً مسئول بانک. کی را؟ کسی که میتواند انقلاب به پا کند تو دنیا.
امام در باجهٔ بانک
مثل اینکه امام را میگذاشتند — امام خمینی را میگذاشتند — مسئول بانک پارسیان مثلاً. امام جایش این نیست که. برای اینکه چند هزار میلیون تومان زیر دستش میرود میآید. حالا کارش، کار امام خمینی بشود چه؟ کار امام خمینی بشود که یک نفر میخواهد وام مسکن بگیرد بیاید بیاورد؛ میخواهد مجوز ساخت بگیرد بیاید پیش امام؛ میخواهد وام تجارت بگیرد بیاید پیش امام. فک بزند با امام، امام فک بزند با او سر چه؟ سر اینکه اقساط عقب افتاد جلو افتاد، سود اینجوری شد آنجوری شد. امام فک بزند تو این قضیه. امام که جایش توی این جاها نیست که. لذا امام اگر بشود مسئول اقتصادی کشور جا دارد بگوییم یا أسفا علی امام.
لذا حساب اینها را میشود بحث کرد. اگر بگویید این چه کسی است که این قضیه را پذیرفته؛ خودش پیشنهاد داده که مرا بگذار.
«قَالَ ٱجْعَلْنِى عَلَىٰ خَزَآئِنِ ٱلْأَرْضِ إِنِّى حَفِيظٌ عَلِيمٌ» (یوسف/۵۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: مرا بر خزانههای زمین بگمار؛ من نگهبان دانایم.
اگر یوسف بگوید تو برو کنار من بیایم جایت بایستم اینجوری؟ نه. یوسف اگر پیامبر باشد باید مصداق اجتماعی باشد قاعدتاً دیگر. یا این احتمال را مد نظر بگیریم که کلاً ملک آدم مشتری نبوده و نمیشده. مثلاً بگوییم آقا میخواهم تبلیغات خودم را انجام بدهم؛ مرا بگذار وزیر فرهنگش. نمیشود دیگر. نمیشده دیگر. آدم مثلاً سالمی نبوده از آن جهت که دیدگاههای توحیدی را برتابد.
امام صادق علیهالسلام. اینها بیایند بگویند آقا شما ما را بگذار مسئول تبلیغات فلان که توی حکومت تو تبلیغ کنیم. آنها هم بگویند چشم بفرما. که این دیدگاههای توحیدی به هم میریزد جایی را. یعنی یک حکومت، یک ملکی را ممکن است به هم بریزد. یک ملکی به هر جهت مشغول ثروتاندوزیاش هست. آن دم و دستگاه خودش را دارد.
لذا میبینید که استخوان تو گلوی امام رضا است با اینکه ولیعهد است. برای قسط این بهترین انتخابی که میتوانسته بکند امام رضا موقع این است که ولیعهد این بشود. کارش هم در این زمینه. ولی امام رضا کارش این است که ولیعهد بشود که؟ اینها مسئول اجتماع بشوند بهعنوان اینکه نظر اصلاً آنجا بر اساس نظرات آنها بچرخد، بر اساس آن نظرات آن جایگاه مناسب حال خودشان است که مصلح اجتماعی هم بشوند. ولی تو یک جا — دو تا زندان باشد؟ نه؛ ارزاق مردم را حالا میگیرد دستش ارزاق مردم را بچرخاند. یعنی مردم حالا تو این گرفتاری این مدلی اینجوری هستند خوب است؛ ولی شأن یوسف نیست. شأن یوسف نیست که بگوییم یوسف متوقف به این بشود که ارزاق مادی مردم را تأمین کند.
لذا دارد تو همینجاست که میگوید وا أسفا علی یوسف، وا أسفا علی یوسف. یعنی در همهٔ این مقاطع وا أسفا علی یوسف. آنجایی که انداختنش تو چاه وا أسفا. آنجایی که رفت کارگر آنجا — کارگر نباید باشد که یوسف، زمینشور آنجا — وا أسفا علی یوسف. آنجایی که انداختنش زندان. بعضی میگویند مگر نمیدانسته که مثلاً این زندان؟ درست است میدانسته زنده است ولی تو زندان است. حالا آدم فقط بداند بچهاش زنده است که فایده ندارد. حالا چطوری زنده است؟ تو زندان نگهش دارند. بعدش ببرند بکنندش عزیز مردم، مسئول بانک مثلاً، باجهدار بانک. اینجا هم وا أسفا علی یوسف.
مقام مهم نیست؛ دستِ هدایت مهم است
اگر بگویید به تناقض میرسیم که آقا مقام مگر اینقدر مهم است؟ مقام مهم نیست؛ ولی آن هدایتی که او، موقعیت مقام چیزش مهم نیست. او چه موضعی میتواند هدایت کند یا دستش بسته است هدایت کند؟ وقتی امام صادق، ائمه من سجن إلی سجن، ائمهٔ عسکریین من سجن إلی سجن، وا أسفا ندارد؟ بحث مقام نیست که.
لذا اگر میبینید جنگ و دعوایی دارند سر، سر مقام نیست. به خودمان نباید قیاس کنیم. اگر امیرالمؤمنین تو نهجالبلاغه میگوید:
«لَنَا حَقٌّ فَإِنْ أُعْطِينَاهُ وَإِلَّا رَكِبْنَا أَعْجَازَ الْإِبِلِ وَإِنْ طَالَ السُّرَى» (نهجالبلاغه حکمت ۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما را حقی است؛ اگر آن را به ما دادند که دادند، وگرنه بر کفل شتران سوار میشویم هرچند شبروی به درازا کشد.
اگر این حق ما را به ما دادید که دادید. وإلا این شتر خلافت را دو ترک سوار میشویم. ما نمیگذاریم شما سوار شوید بروید که. این شتر خلافت را ما دو ترک سوار میشویم ولو این شبگردی طول بکشد. ما که ول نمیکنیم که بگوییم بعضی تحلیلشان راجع به جریانات تاریخ یک حالت تن زدن است از مثلاً چیز، که مثلاً ما میخواستیم شما را به توحید دعوت کنیم؛ نمیخواهید بروید آقا بروید. نه. این خلافت چیزی است که خدا به گردن اینها گذاشته باید اینها مردم را هدایت کنند. نه که نمیکنند؛ ولی اینجوری نیست که در موقعیتی نباشند. موقعیت مقام هم نیست.
همان امیرالمؤمنین این حرف را میزند که میگوید من دنیا را سه طلاقه کردم.
«يَا دُنْيَا غُرِّي غَيْرِي» (نهجالبلاغه نامهٔ ۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دنیا، جز مرا بفریب.
برو غیر ما را بفریب.
«وَاللَّهِ لَدُنْيَاكُمْ هَذِهِ أَهْوَنُ فِي عَيْنِي مِنْ عِرَاقِ خِنْزِيرٍ فِي يَدِ مَجْذُومٍ» (نهجالبلاغه خطبهٔ ۲۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا این دنیای شما در چشم من از استخوان خوک در دست جذامی خوارتر است.
از استخوان خوک در دست انسان جذامی برای من بدتر است. أهون فی عینی من عفطة عنز: از آب بینی بز پستتر است. این امیرالمؤمنین که اینجوری قضاوت میکند و راجع به مرگش هم آنجوری قضاوت میکند:
«وَاللَّهِ لَابْنُ أَبِي طَالِبٍ آنَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْيِ أُمِّهِ» (نهجالبلاغه خطبهٔ ۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا پسر ابوطالب به مرگ مأنوستر است از کودک به پستان مادرش.
والله من علی از اینکه چقدر بچه به پستان مادرش مشتاق است، من بیشتر به مرگ مشتاقم. این امیرالمؤمنین همین این. میگوید که ما شتر خلافت را ول نمیکنیم شما سوار شوید بروید که همینجوری گازش بدهید. ما دو ترک سوار میشویم. یک ترک نمیگذاریم شما سوار شوید. ما دو ترک سوار میشویم. شتر خلافت را ول نمیکنیم که شما سوار شوید و گازش بدهید.
لذا این حالت تن زدن مثلاً بیاقبالی به چیز، اینها شأنشان اینجاست. باید هم تو شأنشان قرار بگیرند. اگر موقعیت هم پیدا بکنند که در شأن خودشان قرار بگیرند، باید بگیرند. وظیفه است که خدا به عهدهٔ اینها گذاشته. دیگر تو موقعیت پایینتر هم قرار بگیرند، میآیند تو موقعیت پایینتر قرار میگیرند. شأنشان را بهشان ندهند میآیند در موقعیت پایینتر قرار میگیرند بهترین کار آنجا را میکنند.
وقتی صادقین علیهما السلام میبینید در مابین حکومت بنیامیه و بنیالعباس قرار میگیرند، در آن بحبوحه آنجا نمیتوانند حکومت را هم بگیرند. حکومت را هم بگیرند میبینند به دردشان نمیخورد در آن موقعیت. میآیند تربیت شاگرد میکنند. شروع میکنند. تمام اینی که الآن ما نشستهایم دور همدیگر برکت فقه امام جعفر صادق و روایات امام جعفر صادق است که ما نشستهایم کنار همدیگر. واقعاً اینجوری است. برکت امام جعفر صادق، امام محمد باقر، ما نشستهایم کنار همدیگر. بهترین کاری که آن موقع. این را ما میگوییم شیعهٔ جعفری؛ به ما میگویند به خاطر همین میگویند شیعهٔ جعفری.
بل سولت لکم أنفسکم؛ عصمت پیامبر در حکم
«قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًۭا ۖ فَصَبْرٌۭ جَمِيلٌ ۖ عَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِيَنِى بِهِمْ جَمِيعًا ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بلکه نفسهایتان کاری را برای شما آراسته است. پس صبری زیباست. باشد که خدا همهٔ آنان را نزد من آورد؛ اوست که دانای حکیم است.
اول معنی میکنم این تکه را. حضرت یعقوب گفته که نفس شما این مطلب را برای شما آراسته. من هم صبر جمیل میکنم.
مفسرینی که چنین تعلقی دارند، ندارند به انبیاء عظام، گفتهاند که بالاخره آدم است دیگر. آدم است دیگر. این حرفی که برادران زدند در این مورد راست گفتند. یعنی دقیقاً راست گفتند و درست ماجرا را آمدند نقل کردند و اینجوری هم گفتند ما حافظ غیب نیستیم؛ ما اینجوری نیستیم. میخواهی برو بپرس؛ هم از آن مصر بپرس هم از این کاروان بپرس. اینها که دروغ نگفتند. برگشتند حضرت یعقوب گفت بلکه نفسهایتان کاری را برای شما آراسته است؛ پس صبری زیباست. من صبر جمیل میکنم. نفس شما برای شما تسهیل کرده این مطلب را، آراسته.
خیلی از مفسرین این حرف را زدند که یعقوب اشتباه کرده؛ سابقهٔ قبلی داشته که بیست سال پیش یوسف را دزدیده بودند این کار را کرده بودند؛ آدم است گفته سولت لکم. بیخود کردند زدند. یعنی بیخود کردند؛ دیگر خود توهینآمیز شد. اشتباه کردند این حرف را زدند. بابا این نبی خداست. هم آیه نشان میدهد بعداً الآن میخوانیم با همدیگر، هم این نبی خداست. اگر در حکم هم اشتباه کند، او دقیقاً در جایی که نباید اشتباه کند دارد اشتباه میکند.
نبی یکی از کارهاش حکم بین مردم است. اصلاً یکی از شؤون نبی حکم بین مردم است.
«۞ إِنَّ ٱللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤَدُّوا۟ ٱلْأَمَٰنَٰتِ إِلَىٰٓ أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُم بَيْنَ ٱلنَّاسِ أَن تَحْكُمُوا۟ بِٱلْعَدْلِ ۚ إِنَّ ٱللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُم بِهِۦٓ ۗ إِنَّ ٱللَّهَ كَانَ سَمِيعًۢا بَصِيرًۭا» (نساء/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا به شما فرمان میدهد که امانتها را به اهلش بسپارید و چون میان مردم حکم کردید به عدل حکم کنید. چه نیکو چیزی است که خدا شما را به آن پند میدهد؛ خدا شنوای بیناست.
«يَٰدَاوُۥدُ إِنَّا جَعَلْنَٰكَ خَلِيفَةًۭ فِى ٱلْأَرْضِ فَٱحْكُم بَيْنَ ٱلنَّاسِ بِٱلْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ ٱلْهَوَىٰ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ ۚ إِنَّ ٱلَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌۭ شَدِيدٌۢ بِمَا نَسُوا۟ يَوْمَ ٱلْحِسَابِ» (ص/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای داوود، ما تو را در زمین خلیفه کردیم پس میان مردم به حق حکم کن و از هوا پیروی مکن که از راه خدا گمراهت کند. کسانی که از راه خدا گمراه میشوند عذابی سخت دارند به سبب آنچه روز حساب را فراموش کردند.
«إِنَّآ أَنزَلْنَا ٱلتَّوْرَىٰةَ فِيهَا هُدًۭى وَنُورٌۭ ۚ يَحْكُمُ بِهَا ٱلنَّبِيُّونَ ٱلَّذِينَ أَسْلَمُوا۟ لِلَّذِينَ هَادُوا۟ وَٱلرَّبَّٰنِيُّونَ وَٱلْأَحْبَارُ بِمَا ٱسْتُحْفِظُوا۟ مِن كِتَٰبِ ٱللَّهِ وَكَانُوا۟ عَلَيْهِ شُهَدَآءَ ۚ فَلَا تَخْشَوُا۟ ٱلنَّاسَ وَٱخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا۟ بِـَٔايَٰتِى ثَمَنًۭا قَلِيلًۭا ۚ وَمَن لَّمْ يَحْكُم بِمَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ فَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْكَٰفِرُونَ» (مائده/۴۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما تورات را فرو فرستادیم که در آن هدایت و نور است. پیامبرانی که تسلیم بودند با آن برای یهود حکم میکنند، و ربانیان و احبار به آنچه از کتاب خدا نگهبان شده بودند و بر آن گواه بودند. از مردم نترسید و از من بترسید و آیات مرا به بهایی اندک مفروشید. و هر که به آنچه خدا فرو فرستاده حکم نکند آنان خود کافراناند.
اگر دقیقاً در همین شأنش اشتباه کند، دقیقاً در همین شأن نبوتش اشتباه کرده.
ما در بحث عصمت و اینها یک گریزی در روزهای پنجشنبه هم زدیم که اشکالی ندارد که یک نبی خدا کتابش را یادش برود ببرد، یادش برود جا بگذارد. این اشکالی ندارد. این بازگشتش به یک خلافی نیست، به یک مسئولیتی نیست. کتابش را یادش جا گذاشت مثلاً. این اشکال ندارد برای یک نبی. ولی در همان سمت نبوتش اگر اشتباه بکند این اشکال دارد. این اقرار به جهل است. این سلب اعتماد است از آن نبی. وقتی شأن نبی حکم بین مردم است، اگر همین حکم را بخواهد اشتباه بکند، اصلاً نبوتش زیر سؤال است.
«سَنُقْرِئُكَ فَلَا تَنسَىٰٓ» (اعلی/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به زودی تو را خواهیم خواند پس فراموش نکنی.
«إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُ ۚ إِنَّهُۥ يَعْلَمُ ٱلْجَهْرَ وَمَا يَخْفَىٰ» (اعلی/۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مگر آنچه خدا بخواهد؛ او آشکار و آنچه را پنهان است میداند.
آنچه بعضی عجب چیزهایی در دانشکدهٔ معارف، استاد معارف این و آن نقد میکنند، همین این را هم نقد میکنند. میگوید زود قضاوت نکن. مثل یوسف نباش. مثل اینکه یوسف مثلاً ادب از که آموختی از بیادبان شده. مثل یونس نباش، مثل یوسف نباش. آنجا اینجوری کرد، شماها این کار را نکن. در صورتی اینها اسوهاند. شما داری راجع به اسوهها صحبت میکنی کلاً. نه اینکه بهعنوان اینکه ادب را آموختی از بیادبها، شما انبیا را نگاه کن ببین چقدر کارهای ناجور میکردند. این کارها را شما نکن. انگار مثلاً باید بگردید تو زندگی انبیا یک حالت سوتی داشتند این سوتیها را نکنید شما انجام بدهید. در صورتی که داستان خودش را شما نگاه کنید قرآن گزارش میکند؛ نگاه کنید چگونه گزارش میکند.
«لَّقَدْ كَانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ ٱللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌۭ لِّمَن كَانَ يَرْجُوا۟ ٱللَّهَ وَٱلْيَوْمَ ٱلْءَاخِرَ وَذَكَرَ ٱللَّهَ كَثِيرًۭا» (احزاب/۲۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً برای شما در رسول خدا سرمشقی نیکوست برای کسی که به خدا و روز بازپسین امید دارد و خدا را بسیار یاد میکند.
تسویل؛ زرورق روی نجاست
خلاصهاش این است: تسویل یعنی یک نجاست را یک زرورق بپیچانی یک ذره خوشش بیاید. یعنی یک چیز بیخود را یک ذره این کار را شیطان میکند، نفس میکند. هم از شیطان زین لهم أعمالهم، هم سولت لهم أنفسهم. یعنی نفس تسویل میکند. اینها دقیقاً دوئل همدیگر است.
«وَجَآءُو عَلَىٰ قَمِيصِهِۦ بِدَمٍۢ كَذِبٍۢ ۚ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًۭا ۖ فَصَبْرٌۭ جَمِيلٌۭ ۖ وَٱللَّهُ ٱلْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ» (یوسف/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر پیراهنش خونی دروغین آوردند. گفت: بلکه نفسهایتان کاری را برای شما آراسته است. پس صبری زیباست؛ و خداست که بر آنچه وصف میکنید از او یاری خواسته میشود.
تسویل میکند. هر کسی را شیطان کارشناس است؛ کارشناس نفسشناسی است. فوق تخصص نفسشناسی شماست. یعنی شما را با چه زمینهای به فریب ببرد فرق دارد با اینکه بنده را با چه زمینهای به فریب ببرد.
اگر من را بنشاند پای شبکه صحنهٔ خلاف بخواهم نگاه بکنم به من میگوید تو مربی تربیتی دانشگاه و معلم دانشگاه باید بفهمی بقیه چه میبینند. باید این را ببینی اصلاً؛ نه اینکه ببینی انجام بدهی، وجدان کنی. حالا تصویرش را جستوجو میکند. نه که نشد؛ آنها فیلم میبینند. فیلمش را جستوجو میکنند میبینند. نه تصویر را. تو باید لمس کنی مشکلات را. مشکلات را باید بروی زیر همین جوری الهی ما شاء الله برو. من اینجوری فریب میخورم. یعنی آن زهر مار را میپیچد در یک چیز خوشگل تحویل من میدهد. شما هم یک جور دیگر.
طرف آمده دانشگاه به من میگوید من میروم خارج کارهای خلاف میکنم آنجا. میگویم با بابا مامانت میروی؟ مثلاً مسافرت خانوادگی میروی؟ میگوید نه تنها میروم. میگویم تنها نرو. اگر اینجوری است، اینجوری بعد تو هم خودت حال و روز خودت را میدانی. بعدش هم میدانی که سر از فلان باشگاه شبانه درمیآوری نرو. بعد میگوید نه مگر ما نداریم آدم باید دنیا دیده بشود. این هم باید چطوری این با دنیادیدگی فریب میخورد. راه برای عید و طلا اینها میرود مسافرت. مسافرت اینجوری میرود. خودش هم حال و روز خودش را میداند؛ با خانواده هم نمیرود. بعضی وقتها هم که با خانواده میرود، خانواده را میپیچاند. میگوید خانواده را میپیچانیم مثلاً بیاییم برویم آنجا. این را اینجوری میفهمیم هر کسی را خدا بلد است چه کار بکند. شیطان بلد است چه کار بکند؛ نفس هم نفس. البته اینها همه ذیل توحید است؛ فرقی ندارد. از چیزی از پر خدا در نرفته.
خلاصه این میشود تسویل. اینی که میگویند سولت لکم یعنی اینکه بپیچد تو این زرورقها تحویل آدم بدهد، آدم باورش میشود دیگر. میخورد این کالا را.
صبر جمیل و صبر قبیح
اولاً این صبر جمیل، صبر زیبا. در آیهٔ هشتادوشش انتهای صفحه معلوم میشود صبر زیبا یعنی چه.
«قَالَ إِنَّمَآ أَشْكُوا۟ بَثِّى وَحُزْنِىٓ إِلَى ٱللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ ٱللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (یوسف/۸۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: من درد و اندوهم را تنها به خدا شکایت میکنم و از خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید.
صبری که أشکو بثی و حزنی إلی الله یعنی أشکو بثی إلی الله. خودم را پیش خدا باز میکنم. و حزنی إلی الله. این بثّ اینها همه را پیش خدا انجام میدهم. این میشود صبر جمیل.
صبر قبیح هم یک نوع صبرهایی است که به جزع و فزع و پیش این رفتن گفتن و پیش آن گفتن و شکایت یک جوری حتی شکایت از خدا کردن توش هست ولی دارد صبر میکند مثلاً. این صبر، صبر زشتی است. شاید صبر نباشد.
صبر جمیل یعنی اینکه اگر لب به شکوا هم دارد، شکایت عن الله نیست؛ اولاً إلی الله هست. از خدا شکایت نمیکند؛ به خدا شکایت میکند. یا یک خرده بیاوری پایینتر به مؤمنین شکایت میکند. چون ما داریم:
«مَنْ شَكَا إِلَى مُؤْمِنٍ فَكَأَنَّمَا شَكَا إِلَى اللَّهِ وَمَنْ شَكَا إِلَى كَافِرٍ فَكَأَنَّمَا شَكَا اللَّهَ» (حدیث)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که به مؤمنی شکایت برد گویی به خدا شکایت برده، و هر که به کافری شکایت برد گویی از خدا شکایت کرده است.
اگر کسی برود پیش مؤمنی یک عرض حاجتی بکند و خودش را باز بکند و بریزد بیرون و یک شکایت بکند، اظهار تلخی بکند، حتی اینها مرتبهٔ پایینتری است، اگر بکند حتی پیش مؤمن بکند فکأنما شکاها إلی الله. یعنی به حجت این مؤمن، این نمایندهٔ خداست. این حرفی که بهت هم میزند حرف خدایی میزند. این شکاها إلی الله. برود پیش یک کسی دیگر شکایت بکند، شکایت از روزگار، پیش یک کافری، برود پیش یک غیر مؤمنی شکایت روزگار بکند فکأنما شکا الله. این دارد از خدا شکایت میکند. ولی دارد میگوید این روزگار اینجوری شده. این صبر جمیل سطح پایین.
صبر جمیل سطح بالاتر این کاری است که یعقوب میکند که أشکو بثی و حزنی إلی الله. با خدا حرفش با خداست. بعد اگر أشکو بثی و حزنی، اگر حرفی دارد، حرفی به خدا دارد.
صبر أجمل ابراهیم؛ أما إلیک فلا
البته صبر أجملی هم داریم. اصلاً حرفی ندارد. اصلاً حرفی ندارد. آن مثل شیخالانبیا مثل ابراهیم میخواهد بیاید. تا همان گزارش سورهٔ انبیاء را: اینکه میزنند در منجنیق پرتش میکنند، یک قالوا دارد، یک قلنا دارد، وسطش هیچی ندارد.
«قَالُوا۟ حَرِّقُوهُ وَٱنصُرُوٓا۟ ءَالِهَتَكُمْ إِن كُنتُمْ فَٰعِلِينَ» (انبیاء/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: او را بسوزانید و خدایانتان را یاری کنید اگر کنندهاید.
«قُلْنَا يَٰنَارُ كُونِى بَرْدًۭا وَسَلَٰمًا عَلَىٰٓ إِبْرَٰهِيمَ» (انبیاء/۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتیم: ای آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش.
هیچ قالی ندارد این وسط که او چه گفت. او هیچی نگفت. حتی در روایت آمده جبرائیل — یعنی آنها یک حرف زدند ما هم یک حرف زدیم؛ او وسطش هیچ حرفی نزد. جبرائیل آمد به او گفت حاجتی داری؟ گفت أما إلیک فلا؛ از تو نه.
«أَمَّا إِلَيْكَ فَلَا» (روایت منجنیق)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اما به سوی تو، نه.
گفت حاجتت را بگو برسانم. گفت حسبی من سؤالی علمه بحالی. همان علمی که دارد برای چه را کفایت میکند. این حکایت منجنیق پرت کردنش هست.
«حَسْبِي مِنْ سُؤَالِي عِلْمُهُ بِحَالِي» (روایت منجنیق)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از پرسش من همان بس که او به حال من داناست.
آدم دارد میمیرد عزرائیل میآید جانش را بگیرد میگوید به تو نمیدهم. به تو نمیدهم. یا خودش مستقیماً جان مرا بگیرد یا به من بگوید که من جانم را به تو بدهم. به تو نمیدهم.
اگر بگویید مگر نمیدانست عزرائیل ملکالموت است — چرا، بود، اینها میدانسته عزرائیل ملکالموت است. اگر میدانسته دیگر میدانسته به اذن الله. میدانند به اذن الله. ولی یک موقع چیز پایینتر را مثل این میماند که یک پیکی از طرف مثلاً فرض بفرمایید کسی بیاید. اگر خود طرف مقامش خیلی بالا باشد و بالاتر از خود این پیک باشد، خیلی بالاتر از آن پیک باشد، میگویی که یک دستنوشته بگو بده تا بهت بدهم. یا اینکه خودش مستقیماً بیاید من به او بدهم و خودش مستقیماً بیاید مستقیم ارتباط برقرار کند.
حتی واسطه. ما پیوسته میگوییم واسطه واسطه. اصلاً سلوک برداشتن واسطههاست. اصلاً صیر إلی الله این است که شما تمام حجاب را حتی کنار بزنی حتی حجب النور.
«فَتَصِلَ إِلَى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ» (مناجات شعبانیه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا به معدن عظمت برسی.
تا اینکه شما برسی به معدن عظمت. آنجایی که خود جبرائیل بگوید لو دنوت أنملة لاحترقت. اگر یک بند انگشتی بالاتر بیایم پَرَم میسوزد. یعنی جایی که دیووالاترین من نمیآیم. این یعنی برداشتن حتی این وسائط. آنجا مطروحه برای ما نه. جبرائیل الآن برای ما بیاید متمثل بشود باید سر صورتش را ببوسیم مثلاً. بعد کلی ذوق کنیم کلاهمان را به هوا پرت کنیم. این فرق دارد با اینکه رسول وقتی عزرائیل میآید خدمت رسول میآید اجازه میگیرد که من جان شما را بگیرم. هر موقع که شما میگویید من بگیرم. این فرق دارد که عزرائیل میآید بگوید اجازه هست من جان شما را بگیرم یا نه؟ اگر میگویی نه من بروم. این فرق دارد. حکایت آدم که یکسان نیست.
جبرائیل واسطهٔ میان پیامبر و پیامبر
او خودش بالاتر از جبرائیل است. بحث اگر عند التحلیل واقع بشود خودش جبرائیل را فرستاده. خودش یک چیزی داده به جبرائیل گفته این را بده به خودم. خودش داده به جبرائیل. یعنی جبرائیل مثل کسی است که آمده از باغ پیامبر یک گل چیده آمده داده به پیامبر. اینجوری نبوده که پیامبر از جبرائیل چیزی یاد بگیرد؛ پیامبر خودش به جبرائیل یک چیزهایی را یاد میدهد میگوید بیا اینها را به من بگو تو مرتبهٔ پایینتر. تو مرتبهٔ بالاتر بهت یاد میدهم که تو تو مرتبهٔ پایینتر به من بگویی. از خودش پیامبر درمیآورد از خودش اصلاً. از خودش است. جبرائیل واسطه بین خودش و خودش. واسطهٔ یک مرتبهٔ خودش و یک مرتبهٔ خودش.
مثل اینکه شما فکر میکنید — فکر میکنید مگر از جایی گیر میآورید؟ بهعنوان مثال دارم نمیگویم پیامبر فکر میکند. مگر شما از جایی گیر میآورید؟ مگر از خودتان درنمیآورید، میدهید به خودتان آخرش؟ چطوری فکر واسطه این است که از خودتان درمیآورید یک مطلبی را تبدیل میکنید، به یک ساحت پایینتر از خودتان تبدیل میدهید. چطوری فکر اینجوری است؟ جبرائیل هم همینجوری است. البته فکر نمیکند فرشته. این بهعنوان مثال گفتم. فکر میآورد تبدیل به پیامبر میشود. از پیامبر میگیرد به پیامبر میدهد.
جای انسان کامل جایی است که تمام در حقیقت ملائکه باید سجده بکنند. جای انسان کامل اینجا نیست؛ جای انسان کامل آنجاست که همهٔ ملائکه باید سجده بکنند به آنجا.
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِءَادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَٱسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (بقره/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید، سجده کردند جز ابلیس که سر باز زد و کبر ورزید و از کافران بود.
«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (ص/۷۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست کردم و در او از روح خود دمیدم، برای او سجدهکنان بیفتید.
این جایش است که انشاءالله وعدهٔ ما سر این بحث ماه رمضان به فضل الهی — آخر تابستان که ماه رمضان بنشینیم یک بیستوسه چهار جلسه فک بزنیم به فضل الهی — راجع به این بحث که جای انسان، شیطان، ملائکه کجاست؟ و اگر این داستان مشخص بشود سایهای میافکند به کل معارف قرآن. یعنی کل معارف قرآن یک خرده خودش را یک جوری دیگر نشان میدهد. الآن ما بعد از مدتهایی که با همدیگر مباحثه داریم الآن خوب آن حرفها را یواشیواش شاید بتوانیم بهتر بفهمیم. آنها بهعنوان مقدمات نمیشود گفت؛ حرفهای مؤخراتی باید زد.
عسی الله أن یأتینی بهم جمیعا؛ داستان از چاه نشانهگذاری میشود
حالا این چیست گفته یعقوب؟ از ادامهاش دقت بکنید. داستان، داستان کی است اصلاً اینجا؟ داستان این بنیامین است و این چیز؛ داستان بنیامین و داداش بزرگه که ماندهاند. داستان ربطی به یوسف که ندارد در این بخشش. عسی الله أن یأتینی — یعقوب چه میگوید؟ به؟ نه. بهما؟ نه. بهم. یعنی سه تایشان.
«قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًۭا ۖ فَصَبْرٌۭ جَمِيلٌ ۖ عَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِيَنِى بِهِمْ جَمِيعًا ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بلکه نفسهایتان کاری را برای شما آراسته است. پس صبری زیباست. باشد که خدا همهٔ آنان را نزد من آورد؛ اوست که دانای حکیم است.
یعنی یک نظاره میکند به بخش ماجرای یوسف. عسی الله أن یأتینی بهم جمیعا إنه هو العلیم الحکیم. وتولی عنهم وقال یا أسفا علی یوسف. یعنی قضیه را نشانهگذاری میکند به بحث یوسف. یعنی دارد میگوید که بابا تمام این داستانهایی که شما سر هم چیدهاید و کلاً دارید میگویید، همهٔ این داستانها، داستان مال اینجا نیست. داستان از آنجایی شروع میشود که شما این را انداختید تو چاه. یعنی یعقوب اینجا دارد بندی از داستان درست میکند از این کل این داستان که سرش میخورد به بحث خود جریان یوسف.
نه بهما جمیعا. نه به جمیعا. بهم جمیعا. بعدش هم وتولی عنهم وقال یا أسفا علی یوسف. یعنی داستان را نشانهگذاری میکند از آنجا. این مهم است که داستان را شما از کجا شروع میکنید، نگاه میکنید.
اگر میگفت عسی الله أن یأتینی به یعنی بنیامین؛ اگر میگفت عسی الله أن یأتینی بهما یعنی بنیامین با داداش بزرگه که اصلاً داستان مال آن اینهاست. این تکه از داستان ربطی به یوسف ندارد. اصلاً جریان متعلق به بحث یوسف نیست اینجا. حالا که میگوید بهم جمیعا یعنی یوسف هم هست؛ و وقتی میگوید وتولی عنهم این در حقیقت روگرداندن است و قال یا أسفا علی یوسف. یعنی داستان نشانهگذاری میشود از آنجا.
کسی در جلسه پرید به مصر. نه؛ الآن ما کنعانیم. کاروان تازه پیاده شده. هفت سال زودتر از داستان پیاده نشوید.
ما قتل الحسین إلا فی یوم السقیفة
اگر میبینید ملاصدرا یک جملهٔ قشنگی دارد تو یکی از این کتابهاش که بحار این جمله را نقل کرده و لنعم ما قیل. معلوم است این دو تا هم زمان نظارتی هم داشتهاند چون خیلی جالب است که از بحار یک چیزهایی نقل میکند و هم این از ملاصدرا نقل میکند. یعنی نقلهای متقابل دارند از همدیگر. میگوید و لنعم ما قیل، تو بحار میگوید. از ملاصدرا نقل میکند که ملاصدرا گفته:
«مَا قُتِلَ الْحُسَيْنُ إِلَّا فِي يَوْمِ السَّقِيفَةِ» (ملاصدرا به نقل بحار)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حسین کشته نشد مگر در روز سقیفه.
حسین در کربلا کشته نشد. حسین در سقیفه کشته شد. این جمله غلط است؟ نه. این دارد بندی تو تاریخ تعیین میکند. میگوید این نیست که شما جریان کربلا میخواهی شروع کنی از سقیفه باید شروع کنی. برای همین جابهجا سر هرچی که میشد ائمه میفرمودند:
«لَعَنَ اللَّهُ أُمَّةً أَسَّسَتْ أَسَاسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ» (زیارت عاشورا و روایات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا لعنت کند امتی را که اساس ستم و جور را بنیاد نهاد.
آنهایی که تأسیس این داستان را کردند. یعنی مؤسسان این داستان خدا لعنتشان کند. لعنت بر مؤسسان این داستان. و إلا کربلا ماجرایش را نمیتوانی از چیز تحلیل کنی. هر داستانی را تو اینجا باید شما از سقیفه شروع به تحلیل کردن. لذا ما قتل الحسین إلا فی یوم السقیفة. امام حسین را در سقیفه کشتند.
اینجایی که برمیگردد به اینها این حرف را میزند و میگوید که بل سولت لکم أنفسکم. شما نفستان تفسیر این مطلب را آراسته برای شما، به خاطر اینکه شما فکر کردی داستان همین است که شما رفتی بنیامین و داداش بزرگه رفتند نیامدند فکر میکنی داستان این است؟ نه آقا جان داستان مال این نیست، داستان مال آنجاست اصلاً. داستان برمیگردد به چاه که شما یوسف را انداختید تو چاه. داستان به آنجا برمیگردد. تمام این حوادث به آنجا برمیگردد.
این نه اینکه آقا حالا آدم است دیگر یک حرفی زده حالا شما ببخش مثلاً. مثل اینکه خدا دارد به ما میگوید حالا شما کوتاه بیا. نه. این دارد بخش تاریخ را تعیین میکند. از کدام قرینه که شما نگویید از خودت ساختی؟ قرینهٔ قرآن.
این نقش تأسیس یک امر خطا و اشتباه این است که خدا میگوید:
«وَءَامِنُوا۟ بِمَآ أَنزَلْتُ مُصَدِّقًۭا لِّمَا مَعَكُمْ وَلَا تَكُونُوٓا۟ أَوَّلَ كَافِرٍۭ بِهِۦ ۖ وَلَا تَشْتَرُوا۟ بِـَٔايَٰتِى ثَمَنًۭا قَلِيلًۭا وَإِيَّٰىَ فَٱتَّقُونِ» (بقره/۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به آنچه فرو فرستادم ایمان آورید که تصدیقکنندهٔ چیزی است که با شماست، و نخستین کافر به آن نباشید، و آیات مرا به بهایی اندک مفروشید، و فقط از من پروا کنید.
شما اولیش نباشید. این بنیان را شما تأسیس نکنید.
«أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَٰنَهُۥ عَلَىٰ تَقْوَىٰ مِنَ ٱللَّهِ وَرِضْوَٰنٍ خَيْرٌ أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْيَٰنَهُۥ عَلَىٰ شَفَا جُرُفٍ هَارٍۢ فَٱنْهَارَ بِهِۦ فِى نَارِ جَهَنَّمَ ۗ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (توبه/۱۰۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که بنیادش را بر تقوای خدا و خشنودی نهاده بهتر است یا کسی که بنیادش را بر لب سیلگاهی تهیشده نهاده پس با او در آتش دوزخ فرو ریخت؟ و خدا قوم ستمگر را هدایت نمیکند.
أسس بنیانه علی تقوی از الله و رضوان خیر أم من أسس بنیانه علی شفا جرف هار فانهار به فی نار جهنم.
این چیزها را طور خدا به قرآن نسبت میدهند حال آدم به هم میخورد. به خاطر اینکه تو این ماجرای یازده سپتامبر میگویند تو قرآن بوده. ألا شفا جرف هار چون محلهاش اسمش بوده جرف هار. محلهای که تو این دوقلوها توش بوده. ألا شفا جرف هار فانهار به فی نار جهنم آن آتشسوزی و فلان اینها. و بعد یک چیزهای دیگر هم در مورد. اصلاً حال آدم به هم میخورد از این دفاعیات راجع به قرآن. آیهٔ یازدهم هست. جزء نهم. سورهٔ یازدهم که یازده سپتامبر بوده. جزء نه است که ماه نهم میلادی است. آیهٔ صد و پنج. درسته این مثلاً؟ آقا ردیف میگویند قانع شدیم. دارند اینها را به قرآن نسبت میدهند. حالم از این چیز دفاعیات قرآن به هم میخورد. این ردیف گفتن قانع شدیم نیست.
یعقوب به خاطر این جمله دارد میگوید قال بل سولت. داستان از آنجا شروع شد و شما خطاهاتان را در آنجا کردید. اولاً اینی که اینقدر قیافهٔ حقبهجانب مظلومانه گرفتید اینجوری هم نیست. خطا را شما شروع کردید؛ از آن موقع هم شروع کردید. اینقدر قیافهٔ حقبهجانب نگیرید که ما اینجا برو بپرس، تحقیقات بکن، نمیدانم چه بکن. اینجوری هم نیست اینقدر قیافهٔ حقبهجانب بگیرید. بل سولت لکم. ماجرا به دست شما بوده از چاه هم شروع شده. یعنی این. نه اینکه اینجوری بگویید آقا ایشان هم یک آدمی بوده بالاخره شما ببخشید.
سنت حسنه و سنت سیئه؛ مؤسسان میمانند
شما اولین کافر نباشید. تأسیس بنیان نکنید. چون که من سن سنة سیئة کان له وزر من عمل بها. شما یک سنت سیئه بگذارید وزر همهٔ کسانی که میآیند این کار را میکنند به گردن شما. چون که شما مؤسسید.
«مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً كَانَ لَهُ أَجْرُهَا وَأَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَمَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً كَانَ عَلَيْهِ وِزْرُهَا وَوِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ» (حدیث نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که سنت نیکی بنهد پاداش آن و پاداش هر که تا قیامت به آن عمل کند برای اوست؛ و هر که سنت بدی بنهد بار آن و بار هر که تا قیامت به آن عمل کند بر اوست.
از آنور سعی کنید تو زندگیتان یک سنت حسنه بگذارید. جدی میگویم. یک چیزی بهعنوان سنت یعنی باقی بماند. یک جوری که البته به اخلاص و فلان اینها آدم ارتباط پیدا میکند. ولی بگردید یک کاری بکنید که سنت حسنهای بماند. من سن سنة حسنة کان له أجر من عمل بها. اجر همه إلی یوم القیامة که عمل میکنند این اجرش برای شما باقی خواهد ماند و شما زنده خواهید بود. چون که مهم است یک نفر یک اساس چیزی را میگذارد.
آنجا سقیفه اشتباه کردند اینها. این اشتباهی که کردند، این سنیها الآن که واقعاً اینها که بیچارهها خیلیهاشان اصلاً هیچی نمیدانند. اصلاً شما باهاش صحبت میکنی معالم دین خودش را به روایت خودش نمیداند. کما اینکه ما دینمان را به روایت خودمان نمیدانیم، آنها هم نمیدانند. اصلاً ما شیعهزادهایم، شیعهایم. او هم سنیزاده است، سنی است. همین. ولی این دست از اهل بیت کوتاه شده. دست از اهل بیت کوتاه شده، کوتاه شده از خیلی از معارف کوتاه شده. میبینی از معارف کوتاه شده، حرفهایی که میزنند حرفهای سخیف است.
تفسیر بدون اهل بیت؛ المیزان و کرسی تدریس
آنها را بهعنوان مفسر، آنها مفسرین قرآناند. جدی میگویم. تفاسیر اهل تسنن، تفاسیر اهل تسنن بسیار — علیرغم که میگویند تفاسیر قوی است — بستگی دارد با چه نگاهی شما. یک موقع با یک نگاه ادبی تفسیر را نگاه میکنی مثلاً که طرف مثلاً چند تا شاهد بیت آورده مثلاً چه کرده مثلاً کولاک به لحاظ ادبیات تفسیری که کرده. قرآنی که کتاب ادبیات نیست که. قرآن کتاب هدایت است. به لحاظ هدایت نگاه میکنی چه را؟ میبینی که کمیت تفاسیر اهل تسنن به شدت لنگ است.
و اگر میبینید که تفاسیر شیعه مثل البته تفسیر المیزان و یک چنین تفاسیری قوت دارد و در این حد وارد شده، شما دقیقاً پشتصحنههای علامه روایات تفسیری اهل بیت است. دقیقاً. یعنی علامه کارش اینجوری بوده که دقت میکرده روی متن قرآن؛ بعد روایات تفسیری را نگاه میکرده. علامه هم بوده، تحلیل هم بلد بوده. بعد شروع میکرده نگاه میکرده میبیند روایت چه میگوید برمیگشته به قرآن؛ به قرآن که برمیگشته با توجه به خود همان ظهورات الفاظ یک معارفی میریزد بیرون که اصلاً آدم عجیب است برایش این کار کرد. بعد میبینی که آخرش میگوید بحث روایی. این آخره اول بوده. یعنی جزو اولین کارهایی است که کرده ولی آخر نوشته. این بحث ما روایی است.
دست از اهل بیت کوتاه شده. در خانهٔ اهل بیت بسته شده. در خانهٔ اهل بیت بسته شده ما اینقدر روایت تفسیری کمی حتی داریم. از اینها نمیدانستند تفسیر بپرسند که. اگر در خانهٔ اینها باز بود، کرسی تدریس دستشان بود، چه بود؟ میرفتند رجال اینها را میپرسیدند یک سری، میرفتند اگر حوزههای علمی دستشان بود، رجالی اینها را میپرسیدند، سندها را میپرسیدند، تطابق میدادند، چه میکردند. ولی جو، جو فقهی بوده که ابوحنیفه و مالکی و شافعی و اینها را انداختهاند. دغدغهٔ ملت این بوده که بیایند از ائمه سؤال فقهی بکنند. که میگفتند نماز یومیه فلان. ائمه چه بگویند؟ آنها جواب فقهی میدادند. برای همین است اینقدر حجم پیدا کرده بحث فقهی در روایت صادقین علیهما السلام. اگر کرسی تدریس دست اینها بود در طول تاریخ میدیدید که تفسیر قرآن میشد چه آن موقع.
إنه هو العلیم الحکیم
«قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًۭا ۖ فَصَبْرٌۭ جَمِيلٌ ۖ عَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِيَنِى بِهِمْ جَمِيعًا ۚ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بلکه نفسهایتان کاری را برای شما آراسته است. پس صبری زیباست. باشد که خدا همهٔ آنان را نزد من آورد؛ اوست که دانای حکیم است.
او علیم حکیم است. یعنی عبارت علیم حکیم، حکیم علیم. این دو تا عبارت با همدیگر خیلی تو قرآن میآید که علم ناظر به آن جنبههای معرفتی است. استحکام و حکمت ناظر به آن جنبههای عملی بیشتر. یعنی هم علیم است که میداند و هم حکیم است که درست کار انجام میدهد. إنه هو العلیم الحکیم. هم درست میداند هم درست کار انجام میدهد. همهچیز هم تحت چنبرهٔ این حکیم است. عبارتی که به عبارتهای قرآنی میخورد. او تواب حکیم است. او هرچی هست حکیم هم هست. استحکام دارد کارش. همینجوری الکی نیست. اگر قرار است ببخشد، بخشیدنش هم با یک حکمت و استحکامی انجام میشود. یعنی اینجوری نیست که همینجوری میبخشد. حکیم است. او تواب هم که هست تواب حکیم است. اینجا بعضی فکر میکنند که مثلاً همینجوری میبرد. همینجوری شروع میکند به بخشش. اصلاً حالیش نیست دیگر نهضت آزادی. همینجوری میبرد، شما را میبخشد، او را میبخشد، حقالناس را میبخشد، حقالله را میبخشد. نه؛ آنها هم با یک حکمتی دارد انجام میشود. همهچیز تحت حکمت دارد انجام میشود. این از این.
ادب مع الله؛ نساء هفتادوهشت و هفتادونه
آیات بعد را میخواستیم بخوانیم که الآن نمیخوانیم. اینی که وعده داده بودیم که بگوییم تو این ده دقیقهٔ باقیمانده. این آیات سورهٔ نساء را که میگفتم این بخش آن ادب مع الله را تو خودش رقم میزند و زمینههای معرفتی این بحث هم هست. صفحهٔ نود، آیهٔ هفتادوهشت، هفتادونه. این را بخوانیم یک توضیح مختصر. این توضیحش بخواهیم فرو برویم توش به عقل ناقص خودمان میتوانیم یک حالت توضیح بدهیم. یک بسم الله بگویید.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«أَيْنَمَا تَكُونُوا۟ يُدْرِككُّمُ ٱلْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِى بُرُوجٍۢ مُّشَيَّدَةٍۢ ۗ وَإِن تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌۭ يَقُولُوا۟ هَٰذِهِۦ مِنْ عِندِ ٱللَّهِ ۖ وَإِن تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌۭ يَقُولُوا۟ هَٰذِهِۦ مِنْ عِندِكَ ۚ قُلْ كُلٌّۭ مِّنْ عِندِ ٱللَّهِ ۖ فَمَالِ هَٰٓؤُلَآءِ ٱلْقَوْمِ لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًۭا» (نساء/۷۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر جا باشید مرگ شما را درمییابد هرچند در برجهای استوار باشید. و اگر نیکیای به آنان برسد میگویند این از جانب خداست، و اگر بدیای به آنان برسد میگویند این از جانب توست. بگو همه از جانب خداست. پس این قوم را چه شده که نزدیک نیست سخنی را بفهمند؟
هر جایی که باشید مرگ شما را درک میکند. ولو کنتم فی بروج مشیدة: در برجهای گچکاریشده یا بلند؛ حالا هر دو تا معنی را میشود از آن کرد. هر چقدر خودتان را در این برجهای بلند و فلان اینها بگذارید — چون برج به لحاظ ارتفاع اینجا منظورش بیشتر نیست. هر چقدر تو آن حالت به شدت تو چشم باشید و دارای مقامات و افتخارات و جایزهٔ نوبل و هرچی هم که داشته باشید فی بروج مشیدة باشید.
اینکه داریم ولا تبرجن تبرج الجاهلیة الأولی همینه. خودتان را برج نکنید. به خانمها میگوید خودتان را برج نکنید. البته با شیوهٔ تبرج الجاهلیة الأولی؛ حالا بحثش زیاد است.
«وَقَرْنَ فِى بُيُوتِكُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ ٱلْجَٰهِلِيَّةِ ٱلْأُولَىٰ ۖ وَأَقِمْنَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتِينَ ٱلزَّكَوٰةَ وَأَطِعْنَ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥٓ ۚ إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًۭا» (احزاب/۳۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در خانههایتان آرام گیرید و مانند خودنمایی جاهلیت نخستین خودنمایی نکنید، و نماز را برپا دارید و زکات بدهید و خدا و رسولش را اطاعت کنید. خدا فقط میخواهد پلیدی را از شما اهل بیت ببرد و پاکتان کند پاککردنی.
وإن تصبهم حسنة. خوب دقت کن. اگر یک حسنهای بهشان برسد، خیری بهشان برسد، میگویند این از خداست. وإن تصبهم سیئة. یک شری بهشان برسد تو این چیزها میگویند از توست پیامبر. هرچی خیرات بهشان میرسد میگویند از خداست. هرچی سیئه و شر اینها بهشان برسد میگویند این زیر سر توست. این بدشگونی توست پیامبر. این را اینها میگویند؛ خدا اینجوری میگوید. این هم همانجاست که میگوییم خدا موضعگیری میکند دیگر. قل کل من عند الله: همهاش از خداست. چه یک شری به آدم برسد، یک خیری بهش برسد، همهاش از خداست. اینجوری نیست که شرها از خدا نیست، بقیهاش از خداست. مثلاً خیرات از خداست، شرها از خدا نیست. شرها هم از خداست. یا ضار یا نافع. این تو روایت است. خدا فقط نافع نیست؛ خدا ضار هم هست. اصلاً مظهریت ضار دارد خدا. مظهریت مذل دارد. مظهریت ضار دارد و در هر حتی چیزی، حتی در هر اسم رحمتی هم از آن اسماء ضار توش وجود دارد.
در همین قرآن درست بالحق نازل شده. ولی:
«وَنُنَزِّلُ مِنَ ٱلْقُرْءَانِ مَا هُوَ شِفَآءٌۭ وَرَحْمَةٌۭ لِّلْمُؤْمِنِينَ ۙ وَلَا يَزِيدُ ٱلظَّٰلِمِينَ إِلَّا خَسَارًۭا» (اسراء/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از قرآن فرو میفرستیم آنچه شفا و رحمت برای مؤمنان است، و ستمگران را جز زیان نمیافزاید.
ولا یزید الظالمین إلا خسارا. وما یزیدهم إلا نفورا. برای ظالمین خسارت است. یعنی آن اذلالش را انجام میدهد. قرآن مایهٔ اذلال است. مایهٔ اذلال یک عده است. تا قرآن نباشد. انسان کامل مایهٔ رانده شدن شیطان از بهشت است. انسان کامل حضورش. تا انسان کامل نبود این حرفها هم نبود. انسان کامل که حضورش خیر است، او که آمد شیطان رانده شد. به واسطهٔ حضور او بود که این اتفاق افتاد. لذا خدا هم ضار هم نافع. خیرات و شرور همه دست خداست. همه بید الله است. همه بقوة الله است.
«مَن كَانَ يُرِيدُ ٱلْعِزَّةَ فَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ جَمِيعًا ۚ إِلَيْهِ يَصْعَدُ ٱلْكَلِمُ ٱلطَّيِّبُ وَٱلْعَمَلُ ٱلصَّٰلِحُ يَرْفَعُهُۥ ۚ وَٱلَّذِينَ يَمْكُرُونَ ٱلسَّيِّـَٔاتِ لَهُمْ عَذَابٌۭ شَدِيدٌۭ ۖ وَمَكْرُ أُو۟لَٰٓئِكَ هُوَ يَبُورُ» (فاطر/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که عزت میخواهد پس عزت همه از آن خداست. سخن پاک به سوی او بالا میرود و عمل صالح آن را بالا میبرد. و کسانی که بدیها را نیرنگ میکنند عذابی سخت دارند و نیرنگ آنان است که تباه میشود.
إن القوة لله جمیعا. إن العزة لله جمیعا. همهاش. قل کل من عند الله. بعدش هم میگوید فما لهؤلاء القوم لا یکادون یفقهون حدیثا. این قوم چشان است؟ چرا نمیفهمند این حرفها را؟ چرا حرف حالیشان نیست؟ لا یکادون یفقهون حدیثا. اصلاً نزدیک هم نیست حرف حالیشان بشود. چرا این را نمیفهمند؟
ما أصابک من حسنة فمن الله؛ سیئة از نفس
«مَّآ أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍۢ فَمِنَ ٱللَّهِ ۖ وَمَآ أَصَابَكَ مِن سَيِّئَةٍۢ فَمِن نَّفْسِكَ ۚ وَأَرْسَلْنَٰكَ لِلنَّاسِ رَسُولًۭا ۚ وَكَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًۭا» (نساء/۷۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنچه از نیکی به تو رسد از خداست، و آنچه از بدی به تو رسد از خود توست. و تو را به پیامبری برای مردم فرستادیم؛ و گواه بودن خدا بس است.
دارد فرق میکند. از یک سو گفتیم قل کل من عند الله؛ یک موقع پتو همه را زد که سیئة من فلان نداریم؛ سیئة من عند الله. بعدش هم گفته که ما أصابک من حسنة فمن الله وما أصابک من سیئة فمن نفسک. هرچی سیئه باشد از خودت.
اینها هم درست پیامبر مورد خطاب است ولی مخاطب پیامبر نیست. اینها را چیز نکنید. اینها یک نکتهای ما تو زبان قرآن گفتیم جزو معروف قرآنی است. خدا هر موقع خیلی وقتها بندگان را میخواهد مورد خطاب بدهد پیامبر را مورد خطاب قرار میدهد. میگوید فما یکذبک بعد بالدین. چه چیز تو را به تکذیب دین واداشت؟ به پیامبر. معلوم است که این خطاب، خطاب پیامبر مخاطب پیامبر نیست. به در میگویند دیوار بشنود اینجوریاند. این را دارد به بقیه میگوید. یعنی به همه دارد میگوید وما أصابک من سیئة فمن نفسک.
دو تا بحث انگار دارد اینجا خدا میکند. یک بحثی میکند که حسنات از خداست من الله؛ سیئة من نفسک هست. این موجب ادب میشود. یعنی شما اگر بدانی واقعاً حسنات من الله یعنی این کاری که تو داری انجام میدهی، این خوبی که دارد به دست تو ظاهر میشود، به دست تو ظاهر میشود. واقعاً این معنا جا بیفتد که این خوبی به دست تو دارد ظاهر میشود. آن بدی هم، بدی مال خودت است. من نفسک هست. بعدش تازه این حرف که این زمینهٔ ادب میشود. یعنی هر موقع یک کار بدی انجام میدهی نه زیر سر شیطان میگذاری، نه زیر سر خدا. یعنی میگویی که چرا اینجوری میکنی به خودت؟ میگویی چرا این کار را میکنی؟ این چه کاری است میکنی؟ هرچی خیر اتفاق افتاد به دست — میگویی الحمد لله. ببین خدا چه میکند. ببین چه کار میکند خدا. آقا این عجب نمیآورد. این زمینهٔ معرفتی فقط چیز نیست؛ زمینهٔ معرفتی خوابیده پشت سرش که الآن مختصراً میگویم. این حالا به لحاظ اخلاقی عجب نمیآورد.
برای همین است که تو این حال که قرار میگیرد برمیگردد به رزمندههای اسلام میگوید:
«فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ ٱللَّهَ رَمَىٰ ۚ وَلِيُبْلِىَ ٱلْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلَآءً حَسَنًا ۚ إِنَّ ٱللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌۭ» (انفال/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس شما آنان را نکشتید بلکه خدا کشتشان؛ و چون تیر انداختی تو نینداختی بلکه خدا انداخت؛ و تا مؤمنان را از سوی خود به آزمایشی نیکو بیازماید. خدا شنوای داناست.
شما نکشتید خدا کشته. شما نکشتید خدا کشته. امام به این بهانه سالروز آزادسازی خرمشهر، امام به این پدر خودشان را درآوردند، جنگیدند، کشته شدند، چیست؟ اینها میگوید خرمشهر را خدا آزاد کرد. البته رزمندهها بعضیشان نمیآید چون که یک اعماقی از توحید برای کسی که واقعاً با معارف میجنگد تو دلش گذاشته خدا. او را با نفخهٔ الهی پرورش داده. اگر آدم حسابی باشد ولو اینکه این صعودها را هم نداشته باشد راحت میگوید خدا این کار را کرد. میگوید آره خدا کرد.
به پیامبر میگوید وما رمیت إذ رمیت ولکن الله رمی. تو تیر نینداختی از این تیرها؛ خدا تیر میانداخت.
نهایت کاری که برای شما قابل میشود، آن هم تو معارف با معارف سطح چیزی درجهبندی شده. میگوید:
«أَفَرَءَيْتُم مَّا تَحْرُثُونَ» (واقعه/۶۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آنچه را میکارید دیدهاید؟
«ءَأَنتُمْ تَزْرَعُونَهُۥٓ أَمْ نَحْنُ ٱلزَّٰرِعُونَ» (واقعه/۶۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا شما آن را میرویاندید یا ما رویانندهایم؟
شما بذر میپاشیدید، شما بذر میپاشیدید. أأنتم تزرعونه أم نحن الزارعون. شما زارعید یا ما زارعیم؟ شما حارثید؛ ته تهش شما حارثید، غیر ما بخواهیم تخفیف بدهیم و یک معارف بکشیم پایین سطحش را. شما حارثید شما زارع نیستید.
«أَفَرَءَيْتُم مَّا تُمْنُونَ» (واقعه/۵۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آنچه را فرو میریزید دیدهاید؟
«ءَأَنتُمْ تَخْلُقُونَهُۥٓ أَمْ نَحْنُ ٱلْخَٰلِقُونَ» (واقعه/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا شما آن را میآفرینید یا ما آفرینندهایم؟
شما منی میریزید، خالق ماییم. ما خلق میکنیم. کی به این دانهٔ گندم گفته که تو تو زمین دو طرفه بشو، یک طرفت بیاید بالا، یک طرفت برود پایین. کی به این گفته؟ شما گفتی؟ شما اینجوری کردی؟
«أَفَرَءَيْتُمُ ٱلْمَآءَ ٱلَّذِى تَشْرَبُونَ» (واقعه/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا آبی را که مینوشید دیدهاید؟
«ءَأَنتُمْ أَنزَلْتُمُوهُ مِنَ ٱلْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ ٱلْمُنزِلُونَ» (واقعه/۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا شما آن را از ابر فرو فرستادید یا ما فروفرستندهایم؟
شما باران فرستادید یا ما باران میفرستیم؟ شما این کار را دارید میکنید یا ما این کار را. اینقدر در حساب خودتان واریز نکنید این جور کارها را.
نور ضعیف؛ حکم ایجابی از مبدأ و حکم سلبی از مرتبه
حالا زمینهٔ معرفتی این بحث چیست؟ بهعنوان قالب یک مثال فقط میخواهم روشن کنم. بحث یک خرده بحثی سنگین است؛ با یک مثال شاید بشود آسان متوجه شد.
برای اشیاء شما میتوانید حکمهای سلبی و اثباتی داشته باشید. حکم سلبی و اثباتی. بهعنوان مثال شما یک نور ضعیف را در نظر بگیرید، یک نور ضعیف. این نور ضعیف دو جور حکم میتواند و دو جور خاصیت میتواند از خودش بروز بدهد و دو جور حکم بگیرد اصلاً این.
شما این نور ضعیف میگویید که یک اتاق سه در چهار را روشن میکند. این حکم چیست؟ حکم ایجابیاش و اثباتیاش. نسبت به همین نور ضعیف میگویید این نور ضعیف یک سولهٔ دو هزار متری را روشن نمیکند. این هم چیست؟ این هم حکم سلبیاش. ولی این احکام به درستی به نور ضعیف دارد میخورد ولی به دو جا دارد میخورد، به دو جا دارد میخورد.
دو جا میخورد. این سؤال را برایم پاسخ بدهید جوابش معلوم میشود. نور ضعیف اتاق سه در چهار را روشن میکند، لنوره یا لضعفه؟ لنوره. لنوره. سولهٔ دو هزار متری را روشن نمیکند، لنوره یا لضعفه؟ لضعفه. لضعفه.
یعنی یک سری احکام هست که این به واسطهٔ نورانیت خودش دارد میگیرد. این احکام را بکش برو بالا. اصلاً این به خاطر — به قول یک استادی داشتم میگفت بکش برو ترک، میگفت بکش برو بالا. این را شما بکش برو بالا. یعنی شما همین احکام را به بالاتر میتوانی نسبت بدهی. اصلاً این حکم روشن میکند اساساً مال نور است، نه مال نور ضعیف. این حکم مال نور است. این نور همینجوری که آمده تا اینجا تو این مرتبه ضعیف شده، تو این مرتبه ضعیف شده، تمام این احکام مال بالاتر است و مال آن مبدأ اصلاً نور است. یعنی او دارد روشن میکند. شما میگویید خورشید روشن میکند اشکال دارد؟ نه. میگویید خورشید اینجا را دارد روشن میکند. خورشید یعنی آن منبع اصلی دارد اینجا را روشن میکند. این مرتبه از نور چند شمعی دارد اینجا را روشن میکند. آن مرتبه دارد روشن میکند. یعنی شما میتوانی آن حکم را بکشی بالا و اساساً عند الدقة حکم مال آن مبدأ است اصلاً. حکم مال مبدأ است.
آن مبدأ که دیدنی نیست و جان فدای آنکه ناپیداست باد. آن اصلاً دیدنی نیست. ما همه شیریم، شیران علم. این مولوی چه میکند؟
ما همه شیران ولی شیر علم / حملهمان از باد باشد دم به دم
حملهمان پیدا و ناپیداست باد / جان فدای آنکه ناپیداست باد
این حمله، آن یک باد پشت سری وجود دارد که او دارد این را تکان میدهد. جان فدای آنکه ناپیداست باد. اصلاً مال آن مبدأ است این چیز. ولی این حکمی که یک سولهٔ دو هزار متری روشن نمیکند، این حکم مال نورانیت این نیست، مال مرتبهٔ این است. چون تو این مرتبه است این احکام سلبی و نقصی را به خودش گرفته. یعنی مال مرتبه است. مال این مرتبه است. لذا میگویی که این حکم روشن نمیکند مال خودت است؟ اینکه روشن میکند مال نور است و آن:
«۞ ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ ۚ مَثَلُ نُورِهِۦ كَمِشْكَوٰةٍۢ فِيهَا مِصْبَاحٌ ۖ ٱلْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَةٍ ۖ ٱلزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌۭ دُرِّىٌّۭ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍۢ مُّبَٰرَكَةٍۢ زَيْتُونَةٍۢ لَّا شَرْقِيَّةٍۢ وَلَا غَرْبِيَّةٍۢ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِىٓءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌۭ ۚ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍۢ ۗ يَهْدِى ٱللَّهُ لِنُورِهِۦ مَن يَشَآءُ ۚ وَيَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَٰلَ لِلنَّاسِ ۗ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌۭ» (نور/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمانها و زمین است. مَثَل نور او چون طاقچهای است که در آن چراغی است، چراغ در آبگینهای، آبگینه گویی ستارهای درخشان است که از درخت مبارک زیتون برافروخته میشود نه شرقی و نه غربی، روغنش نزدیک است روشنی دهد هرچند آتشی به آن نرسیده باشد. نوری بر روی نور. خدا هر که را بخواهد به نور خود راه مینماید و خدا برای مردم مثلها میزند و خدا به هر چیزی داناست.
الله نور السموات والأرض دارد همهجا را روشن میکند و هر حکم روشنی وجود دارد مال اوست و مستند به اوست و اصلاً او و حضور او آنجا. که آن حکم آنجا هست. اگر شما میدانی حضور خدا آنجاست که دارد شما میدانی؛ و آنجایی که شما نمیدانی مال نقص مرتبه است.
سایهٔ شاخص و ادب توحیدی
مثال دیگر. شما یک دانه شاخص بکوبید توی زمین. میبینید که نور دارد میآید. این نوری که دارد میآید سایه هم میاندازد. سایه بودن مال چیست؟ سایه بودن مال چیست؟ مال وجود این شاخص است. یعنی این است که باعث تولید سایه شده. این میشود آن بخش که ادب معرفتی تولید میکند، ادب معرفتی. ادب و اخلاقی که داریم مستند به توحید است.
الآن میگویند که یک نفری که همچین خیلی شیک سلام علیک بکند این را میگویند باادب. در صورتی که این کی بود این باادب است؟ آدمهای خیلی آدابدانِ سالنی را میگویند آدمهای باادب. آدم میگویند باادب. این ادب، ادب الهی که پیامبر بگوید أدبنی ربی نیست.
«أَدَّبَنِي رَبِّي فَأَحْسَنَ تَأْدِيبِي» (حدیث نبوی)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارم مرا ادب کرد و ادبم را نیکو ساخت.
رب من را ادب کرده. مثلاً من تحت ادب رب قرار گرفته حالا اینجوری شدهام. این میشود ادب. نه «چاق خانم خوش آمدید، خواهش میکنم تشریف آوردید، تشریف بردید». نه این چیزها. از این، اینها را به این مجموعه کارها میگویند ادب. اینها هم یکی از شعبات احترامهایی است که بعداً اگر تو دستگاه توحیدی آدم قرار گرفت، گرفت؛ نگرفت، نگرفت. دیگر ما مقابل هر بنیبشری که رد شد و فلان اینها خودمان را خوار نمیکنیم که خواهش میکنم شما فلان. دیگر اینجوری نمیکنیم که ما. یعنی توحید دیگر اجازهات نمیدهد ما همچین کاری بکنیم. این أدبنی ربی اجازه نمیدهد. این مال این است.
ولی کل من عند الله یعنی همهٔ اینها تحت چنبر قوت الله است. این مرتبه را کی به وجود آورده؟ این مرتبه را؟ این مرتبه را هم خدا به وجود آورده. یعنی خدا وقتی تجلی کرده مراتب مختلف هستی به وجود آمده. این مرتبه را کی به وجود آورده؟ من که به وجود نیاوردم. این مرتبه را خدا به وجود آورده و چون خدا به وجود آورده، به این لحاظ قل کل من عند الله. تفوّت تعبیر را نگاه کنید. آنجا بحث من الله و من نفسک؛ که اینجا من عند الله. قل کل من عند الله. همهاش از خداست. یعنی همه إن القوة لله جمیعا، إن العزة لله جمیعا، همهاش به دست خود. شما یک شری که میخواهی انجام بدهی به قوت الله انجام میدهی، به قدرت الله انجام میدهی.
«ٱلَّذِينَ يَتَّخِذُونَ ٱلْكَٰفِرِينَ أَوْلِيَآءَ مِن دُونِ ٱلْمُؤْمِنِينَ ۚ أَيَبْتَغُونَ عِندَهُمُ ٱلْعِزَّةَ فَإِنَّ ٱلْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًۭا» (نساء/۱۳۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که کافران را به جای مؤمنان دوست میگیرند؛ آیا نزد آنان عزت میجویند؟ پس عزت همه از آن خداست.
«وَلَا يَحْزُنكَ قَوْلُهُمْ ۘ إِنَّ ٱلْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا ۚ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ» (یونس/۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتارشان تو را اندوهگین نکند. عزت همه از آن خداست؛ او شنوای داناست.
«قُلِ ٱللَّهُمَّ مَٰلِكَ ٱلْمُلْكِ تُؤْتِى ٱلْمُلْكَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ ٱلْمُلْكَ مِمَّن تَشَآءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ ۖ بِيَدِكَ ٱلْخَيْرُ ۖ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍۢ قَدِيرٌۭ» (آلعمران/۲۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو بارخدایا، ای مالک ملک، ملک را به هر که بخواهی میدهی و از هر که بخواهی ملک را میستانی، و هر که را بخواهی عزت میدهی و هر که را بخواهی خوار میکنی؛ خیر به دست توست؛ تو بر هر چیزی توانایی.
این مرتبه را کی به وجود آورده؟ این مرتبه را خدا به وجود آورده و نه جبر است و نه چیز است و نه هیچ مشکلی هم وجود ندارد. هیچ مشکل اعتقادی هم ندارد که شما بگویی اینش به آنش نمیخورد فلان اینها. تا کی جمعبندی بکنی این حرفها را. این است که یک ادب مع الله به لحاظ معرفتی درست میکند برای انسان که گفتیم این نتایج.
مشتاقتر از شما به کلاس قرآن
انشاءالله وقت، وقت یکی تمام شده. حالا دیگر از شما، یعنی از خدای خودم تشکر میکنم که شما را قسمت ما کرده که واقعاً بشود قرآن را اینجور گفت. یعنی این ذهن آماده، این گوش آماده، این چشم آماده، این روح آماده. گاهی اوقات اصلاً میآیم اصلاً نای حرف زدن ندارم. یعنی آنقدر خستهام که مثلاً شروع میکنم بسم الله میگویم خدا میخواهم شروع؛ ولی وقتی که شروع میکنم این ذهن آماده، این جان آماده، این چشم آماده، اینها همهاش باعث میشود که آدم من از خدای خودم متشکرم. انشاءالله این فضل و فیض و فوز را خدا برای ما همینجوری مستدام نگه دارد.
من به کلاس قرآن مشتاقتر از شما به کلاس قرآنم. هر چقدر شما مشتاق به کلاس قرآن باشید، من بیشتر. این را میتوانید مطمئن باشید چون من آنقدر چیز یاد گرفتهام، آنقدر چیز یاد گرفتهام از کلاس قرآن، این کلاس قرآن همسایهٔ اینکه شما آنقدر چیز یاد نمیگیرید، مطمئناً.
کلاس بعد از امتحانات و زیارت، به فضل الهی از نو برپا میشود. انشاءالله اوایل تابستان. هفتهٔ بعد زیارت مشهد است و فرجهٔ امتحانی؛ خودمان سنگینتر از تقویم رسمی تعطیل میکنیم تا درس بماند نه اینکه خسته تمام شود. مبنای تقویم را دانشگاه خودم گذاشتم؛ چون خودم شریف درس خواندهام.
دعای پایان جلسه
خدایا خداوند ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. در امر فرجش تعجیل بفرما. خدا قلب ما را به معارف نورانی قرآن و اهل بیت عالم و عامل بفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. خدا همهٔ مریضای عالم، مریضای شیعه، اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. هر حظ و بهرهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما. همهٔ خدمتگزاران به اسلام، انقلاب، امام و مقام معظم رهبری را در کنف حمایت خودت بگیر. مقام شهدا عالی است، عالیتر بگردان. همهٔ گذشتهها و رفتهها، ذویالحقوق، پدر و مادرانمان، معلمانمان را سر سفرهٔ بیکران قرآن و اهل بیت حاضر بفرما. ما را هم به شهدا ملحق بفرما. بالنبی وآله الفاتحة.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.