بسم الله الرحمن الرحیم.
و بیّن الحسین رسول الله على سیدنا محمد و آله الطاهرين.
اللهم صل على محمد.
جهت شادی ارواح طیبه شهدا، روح حضرت امام، همه گذشتههان، ذو الحقوق، پدر، مادرمون، معلمهامون.
الفاتحه ما السلامات.
اللهم صل على محمد.
صفحه دویست و...
چهل و پنج.
این تحقیقاتم کجاست؟
بله.
این که نیست.
[نامفهوم] و جا داره که [مکث]، تا تحقیقاتم پیدا شه [مکث]، تبریک بگم خدمت همه حضار تولد حضرت زینب رو و به همه پرستاران عزیز تبریک.
روز خواهر.
و روز خواهر.
[خنده] ب-- خب پیدا نشد دیگه حالا.
[خنده] این از اینا از حفظه این هرچی.
نمیدونم چی شده باید حالا- اگه ما بلد نباشیم همینجوری حرف بزنیم که آخوند نیستیم که.
[خنده] آخوند کلاً باید اینو بلد باشه که.
[صدای بچه] بسم الله.
باریکلا.
[سرفه] کلاس برو.
باریکلا.
چه معشقی هم این.
بسم الله الرحمن الرحیم.
قال معاذ الله أن نأخذ إلا ما غدرت أيدينا ومتاعنا عنده إنّا إذا لظالمون.
فلما استيأسوا منه خلصوا نجوى.
قال كبيرهم ألم تعلموا أن أباكم قد أخذ عليكم موثقا من الله فمن قبل.
ببخشید.
ألم تعلموا أن أباكم قد أخذ عليكم موثقا من الله فمن قبل ما فرطتم في يوسف.
فمن قبل ما فرطتم في يوسف فلن أبرح الأرض حتى يأذن لي أبي أو يحكم الله لي وهو خير الحاكمين.
ارجعوا إلى أبيكم فقولوا يا أبانا إن ابنك سرق وما شهدنا إلا بما علمنا [سرفه] وما كنا للغيب حافظين.
واسأل القرية التي كنا فيها والعتيرة التي أغولنا فيها.
وإنا لصادقون.
قال بل سولت لكم أنفسكم أمراً فصبر جميل.
عسى الله أن يأتيني بهم جميعا [سرفه] إنه هو العليم الحكيم.
وتولى عنهم وقال يا أسفى على يوسف وابيضت عيناه من الحزن فهو كظيم.
یه صلوات بفرستید.
اللهم صل على محمد.
اگه خاطر مبارکتون باشه بحث به اینجا رسید که گفتن که ای ال عزیز قلته ما یه شیخ کبیرى عبن شیوخاً کبیراً داریم اینا.
خب یکیشون رو از جا ما بگیر.
گفت قال معاذ الله من هیچ موقع همچین کاری نمیکنم.
پناه بر خدا.
پناه بر خدا.
این س-- اینا رو گفتیم.
سر کار گذاشتن چیز نیست.
سر کار گذاشتن نه خواهش میکنم شما بفرمایید مثلاً.
نه تا اینکه شأن انبیا رو آدم چجوری نگاه بکنه.
بعضیا [سرفه] راجع به انبیا اصلاً یه جورایی صحبت میکنن که حالت اینکه ببین مثلاً چیکار کردن.
این انبیا ببین چه کارای بدی میکنن.
شما نکنید ها هیچ موقع این کارا.
ببین حضرت یونس اینجوری کرد اینجوری شد.
ببین حضرت یوسف این هم همچین کاری کرد چجوری شد.
شما این کارا رو نکنید.
یعنی مثل اینکه ادب از کی آموختی از بی ادبان.
مثل اینکه اینجوریه داستان.
در صورتی که اینا نبی خدان.
و به خودتون مقایسه نکنید.
[سرفه] کاملاً داستان هم سر و ته جملات هم اصلاً اینچنین داستانی میشه احسن القصص.
بارها گفتم ببینید احسن القصص با احسن القصص فرق داره قصه جمعش قصصه.
قصص نه.
قصص به معنی قصهگویه.
احسن القصص یعنی ببین بهترین فرم قصهگویی اینه.
یعنی اینجوری بهترین فرم قصهگویی در میاد که از توش در حقیقت معارف در میاد، از توش اخلاق در میاد و یا نه داستان سوره یوسف رو چه کسی بدونه خود داستان متن داستان رو چه کسی ندونه نه دونستنش به درد میخوره، نه ندونستش ضرر داره به حال آدم.
عرض کردم مثل فیلم هندیه.
دقیقا سبک فیلم هندیهاست.
دو تا داداشن تو کوچیکی از همدیگه جدا میشن.
بعد میرن یکیشون پولدار میشه، یکیشون چیز میشه.
بعدشم همدیگه رو میبینن بغل میکنن همدیگه رو.
میشه دقیقا یه فیلم هندی.
خب اینا مهم نیست اصلا تو داستان این چیزا تو داستان مهم نیست.
قرآن ببینید برای همینه اصلا مقطع تاریخی رو اشاره نمیکنه بهش.
اصلا در چه سال، پنجاه سال پیش این میشه تاریخ، این میشه شرح احوال نویسی، این قصه قرآنی نمیشه.
قصهای میشه بهترین فرم قصهگویی که برآمده از زمان باشه.
یعنی مثل زمان توش مهم نباشه.
یعنی زمان دخالتی نداشته باشه توش که این متعلق به کدوم زمانه.
اینجور قصه ای، قصه نوح همین الانه.
قصه یونس همین الانه.
قصه یوسف همین الانه.
همین الان هست.
قبلاً هم بوده، بعداً هم هست.
داستان نوح، داستان طوفان و فلان اینا.
حالا یه موقع طوفان باد و بارونه، یه موقع طوفان فرهنگی، یه موقع طوفان نمیدونم اقتصادی، یه موقع طوفان سیاسی، یه موقع طوفان.
این قصه نوح همون قصهست.
همون داستان طوفانش، طوفان باد و بارونه.
قصه نوح همین الانم هست، بعداً هم هست، قبلاً هم بوده.
اینه میشه دقیقاً برآمده از زمان، منزله از زمان یعنی خارج از زمان.
این میشه تازه یه قصهای که تر و تازه و زنده میتونه خودش رو نگه داره.
وگرنه به عنوان داستان تاریخی چسبیده به بخشی از زمان که اون زمان هم تموم شد، داستان هم تموم شد دیگه.
اینقدر گفت و شنود نداره راجع بهش.
برای همین قرآن قصه تعریف نمیکنه.
قرآن قصه تعریف نمیکنه.
قرآن کاری که میکنه حکمت تعریف میکنه.
سنن الهی تعریف میکنه که به قول قرآن "ولن تجد لسنة الله تبدیلا ولن تجد لسنة الله تحویلا" اینه که این سنت دیگه تبدیل و تحویلی تو این سنت نیست.
این همینه که هست داستان.
الانم هست، بعداً هم هست، قبلاً هم بوده.
داستان سوره یوسف از این جهت زنده است وگرنه هی به متن داستان خیلی دقت نکنید.
خیلی مهم نیست که مثلاً یه چند نفر داداشا چند نفر اینا خیلی مهم نیست.
نمیدونم اونا چند این کِی رفتن تو چه بخش تاریخ بوده.
مثلاً مصر مثلاً چقدر بزرگ بوده، چقدر کوچیک بوده مثلاً.
این چیزا خیلی [مکث] تو داستان اهمیتی نداره.
لذا این معاذالله رو گفتم.
این پناه بر خدا یعنی اینکه ما اصلا این کاره این، این چنین کاری من نمیکنم.
من اونو هماهنگ کردم گرفتم.
اینو به چه عنوانه بگیرم؟
به چه عنوانه اینو بگیرم؟
لذا برای همین گفتم معاذالله و اینا به عنوان کفالت میشد اینو گرفت به اون.
میگی من کفیل طنی اونم، کفیل بدن اوهم.
به جای اون، من بگیرید.
لذا قال معاذالله پناه بر خدا "ان نأخذ إلا من وجدنا متاعا عنده إنا إذا لظالمون".
اگه این کارو کنیم ما جز ظالمین قرار میگیریم در این صورت.
در این صورت ما ظالمیم.
خب.
"فلمستئسوا منه خلصوا نجیا".
وقتی که از اون ناامید شدن "فلمستئسوا من" از بالاخره اینکه بتونن اونو نگه دارن جای اون.
"خلصوا نجیا" کنار کشیدن "نجیا" نجوا کنان با هم رفتن با همدیگه یه شعری بکنن.
"قال كبيرهم" بزرگترشون که حالا یا بزرگتر سنیشون بوده یا بزرگتر عقلیشون بوده.
به هر جهت مشخصه که [مکث] بزرگ بوده بالاخره بزرگتر بوده تو اون جمع.
"قال كبيرهم ألم تعلموا أن أباكم قد أخذ عليكم موثقا من الله ومن قبل ما فرطتم في يوسف".
شما نمیدونید که ما میثاق سپردیم.
ببینید نمیگه ما چجوری دقیقاً برگردیم.
همون بحث اخذ میثاقه.
میگه ما بحث این نیست که اون مرد، نمرد.
بحث مردن، نمردنش رو نمیکنن.
بحث اینه که ما یه حرفی زدیم.
ما میثاق سپردیم که اینو باید بریم تحویل بدیم.
ما این میثاقه رو چکار کنیم؟
شما حالیتون نیست.
"ألم تعلموا أن أباكم" پدر شما "قد أخذ عليكم موثقا من الله" از شما میثاق از جانب خدا گرفت.
پیمان از شما گرفت.
ببینید این اهمیت میثاقه که تو آیات گذشته هم یه توضیحی راجع بهش داده شد.
"ومن قبل ما فرطتم في يوسف" از قبل هم اون تفریتی که در مورد یوسف کردید و اون در، اون تقصیری که کردید در مورد یوسف و "من قبل ما فرطتم في يوسف" شما اینا رو نمیدونید؟
"ألم تعلموا أن أباكم قد أخذ عليكم موثقا من الله ومن قبل ما فرطتم في يوسف فلن أبرح الأرض".
من اصلاً قدم برنمیدارم.
من اصلاً تکون نمیخورم.
"حتى يأذن لي أبي".
من از اینجا تکون نمیخورم.
ما میثاق سپردیم.
ما حرف زدیم.
خب این ببینید این حالا یه قوت عقلی رو تو این چیز میبینی که ما با چه رویی برگردیم؟
میگیم چی مثلاً حالا.
میگه من تکون نمیخورم "حتى يأذن لي أبي" یا پدرم به من اذن بده برگردم "أو يحكم الله لي" یا خدا یه حکمی در مورد من بکنه یا من بمیرم اینجا یحكم الله لي من بمیرم یا بالاخره قلب او رو چیز بکنه یا به نفع من خدا حکم было بالاخره این بنیامین آزاد بشه از تو چی؟
از دست این.
ما با چه رویی برگردیم حالا اینجوری؟
حتی يأذن لي أبي أو يحكم الله لي وهو خير الحاكمين.
ببینید یه خرده به هر جهت این عقل و درایتش چیز بوده که خدا وهو خير الحاكمين.
یواش یواش میبینید که داستان برادران به سرانجام خوبی میرسه.
یعنی بالاخره با اون متواری کردن یوسف شروع میشه.
ولی همه این ادبهایی که دارن یعنی یک خصوصیاتی تو اینا وجود داره مثل ادب در مقابل والدین، یعنی ادبی که میکنند که تو داستان یادتون اگه باشه متذکر شد خود چی که ما باید بریم پدرشو ما چی-- یکی رسم میثاق.
یه بالاخره ببینید یه چیزی باید طرف داشته باشه خدا قاپش-- یهویی بدزدتش.
خب؟
یهویی بخیر بشه.
یه شیرین کاریهایی لازمه، یه شیرین کاریهایی، یه خصوصیات خوب.
همون، اون میبینید که خیلی وقتها این دزدای چیز اینا وقتی که بهشون میسپردن یه کالایی رو نمیدونست دزده میگفت چون به من سپردند من اینو حفاظت میکنم.
به من سپردند.
حالا یه موقع خودم برم میزنم.
یه موقع به ما سپردند اینو.
همین این در حقیقت حسن اعتمادی که میشده بهش کرد، این خودش باعث نجات هست.
یعنی یهویی خود-- گرفتش خدا اینو بردش.
یه شیرین کاریهایی، یه موقع من دقت میکردم در احوال و احالات این بزرگان.
میدیدم یه شیرین کاریهایی داشتن خدا یه جایی چیز کرده.
خودشونم که گزارش میکنند اونا رو به عنوان نقطه عطفشون یاد میکنند.
یه موقع از آقای امجد فکر کنم گفتم بهتون که یه استادی داشته که یه مریضی خیلی متعفنی میگیره.
اهدی جرات نمیکنه بره پیش این استاد و این استاد بهش برسه و اولین کسی که اقدام میکنه به اینکه بره دور و بر آقای امجد هجده سالهست.
خب؟
آقای امجد هجده ساله میبینید که میره پرستاری اون استادشو میکنه، چیکار میکنه اینا بعدا یواش یواش بقیه میان و یه برنامه میچینن که کی، کی اول، کی، کی چه روزی بیاد مثلا پرستاری کنه.
یه استاد تنهایی داشته.
خود آقای امجد هم به اون واقعه خیلی عنایت داره که درست بعد از اون بوده که یه توور میخوره و میاد قم و دیگه میاد با آقای بهادی و اینا مشهور میشه و اینها.
یه شیرین کاریهایی لازمه.
یعنی یک وجود یک خصیصههای خوب تو آدم به هر جهت اونا رو درش نگه داره خوش عاقبت شدنش خیلی محتمله.
خوش عاقبت شدن خیلی محتمله.
اینو باید نگه داره.
ببخشید.
بله.
اینکه در اصل چرا ارج به پدر در حالی که خدا مؤخر کرده به نظر شما؟
حالا اینکه اولا این بابایه که داره اینو میگه.
اینکه بر حکم خدا به عنوان ترتیب این که مقدم بر حکم خدا نیست.
این يحكم الله لي یعنی که خدا یه حکمی بکنه به من یا معنیش اینه که من بمیرم مثلاً چیز بشه اینکه حکم الله مثلاً مؤخره این نیست.
یا من بمیرم یا اینکه خدا مثلاً، ااا چیز بکنه، خدا ااا یه جوری این بنیامین رو به من برگردونه.
حالا شاید هم این ترتیب که ترتیبها کلاً تو قرآن یه حکمتی داره.
حالا شما هم د-دقت بکنید ببینید چه حکمتی داره.
حالا اینو که فعلاً.
گرچه ااا نشون میده که خود این برادر بزرگ ضمن اینکه یه خصوصیت خوبی داره، یه انعقلتهایی هم توش وجود داره که از فهم وای کلامش پیدا میشه یه موقع.
مثل اونجایی که ألم تعلموا أن عباکم یکی اونجا.
یکی اینکه بعدش تو آیه بعدی میگه ارجعوا إلى أبيكم فقولوا يا أبانا إنبنا كسرقة.
میگه برید به باباتون اینجوری بگید.
خب؟
برید بگید که ارجعوا إلى أبيكم.
برید برگردید پیش باباتون فقولوا نمیگه بابامون، میگه باباتون همش.
بعدش هم فقولوا يا أبانا ای پدر ما إنبنا كسرقة ببینید اینا، این، این تعابیر، تعابیر توهین آمیزیا.
پسر تو دزدیده.
دیدید که این مادر پدرها با هم جنگ و دعواهاشون دیدین چه مدله که خیلی وقتها هر موقع بچه کار خوب میکنه قربونش برم بچم.
خب؟
یه موقع هست که بچه کار بد میکنه.
این ب-بچه، بچه تربیت کردی، بچه تربیت کردی.
این اون توهینه دیگه.
اگه تربیت کردی تربیت کردیم.
اگه بچهست بچه هر دو تا اونه.
هرچی خوبه نگاه کن ب-به ما رفته.
ببین به خانواده ماها رفته.
هرچی بده ببین به خانواده شما رفته.
خب؟
خیلی وقتها این بیادبیه، هم بیادبیه هم بیمعرفتیه هم چیزه.
خب؟
إنبنا كسرقة نمیگن داداش ما یا مثلاً ااا چیز به نام داداشن به نام ب-پسر تو، پسر تو این کار.
لذا یه فهم وایی از کلمات توهین آمیز دیده میشه توی ااا در حقیقت این کلام.
ولی به هر جهت بزرگترشون بوده.
قابل مقایسه با یوسف که نیست.
حالا ما دلیلی نداریم مثل یوسف ازش دفاع کنیم.
قابل مقایسه نیست.
فقط یه برادر بزرگتری بوده ااا ولی یه خصوصیت خوبی اجمالا توش بوده.
خصوصیت خوبی اجمالا توش بوده.
بعدش هم آخرش میبینید که تمام این داستان به خیر و سلامت تموم میشه مثل فیلم هندیها.
دقیقا به خیر و خوشی همه تموم میشه.
منتها البته اون عمق داستان مهمه.
اینجوریه.
بله قد توی قد-- قد یدعکم [مکث]، مازی نقلش کرده که اون قد حتمیه یعنی حتماً از شما- این تأکیده دیگه.
بله با تأکید بله.
ارجعوا الی ابیکم فقولوا بگید به باباتون بگید که یا ابانا ان ابنک سرق.
این بچهت سرقت کرده، این بنیامین.
بچهت سرقت کرده.
و ما شهدنا الا بما علمنا.
ما شهادت ن-ندیدم مگه به ما اون چیزی که ع-علم داریم، علم پیدا کردیم.
یعنی میگن اینجوری هم بگو.
ببین ی-یه زمینههای خوبی تو کلام این داداش بزرگه هست و ما شهدنا الا بما علمنا.
اینجوری که ما میدونیم اینجوریه.
این، این حرفا خوبهها.
اینجوری که ما دیدیم اینه که اینو بالاخره صواع الملك تو این گیر اومده بود.
خب؟
همین جوری که دیدید گزارش بکنید.
برادر بزرگه یه جورایی میگه که انگار که همین جوری که دیدید گزارش-- اینم خوبه که آدم تحلیل خودش رو راجع به اون ماجرا گزارش نکنه.
واقعی که دیده گزارش بکنه.
چون که تحلیله دیگه تحلیله اون ما دیدیم که اینجوری بود و اینجوری بود و ما شهدنا این چیزی که الا بما علمنا اینجوری که ما دیدیم اینجوری بود.
این خلاصه صواع الملك تو توبره این گیر اومد.
حالا این دزدیده، این ندزدیده، این چیز.
و ما شهدنا الا بما علمنا و ما کنال للغیبه حافظین.
دیگه ما غیب رو نمیدونیم چیه.
پشت صحنه رو ما نمیفهمیم چیه.
اینی که ما دیدیم این بود که این، این دزدیده.
حالا ممکنه این ندزدیده باشه ولی اینی که ما دیدیم این بود.
میگه اینجوری گزارش بکنید.
و ما کنال للغیبه حافظین.
ما دقیقاً دیگه غیبگو نیستیم.
ما برای غیب حافظ غیب نیستیم.
حالا که هم غیبش بدونیم چجوریه هم اینکه بدونیم این بنیامین مثلاً حالا هر جوری که حالا تعبیر کنیم بنیامین قراره دزد بشه.
دیگه ما ایناشو یه نگهبان غیب این نبودیم که ما چون تو بچه رو دست ما سپرده بودی این بنیامین سی سالهست البته بچه نیست.
اینو به ما سپرده بودین میثاقم گرفته بودیم.
ما ایناشو قول دادیم ب-- دیگه نه قول ندادیم که این بره حالا چیز میدزده یا نمیدزده اینا.
دیگه ما کنال للغیبه حافظین.
ما حافظ غیب دیگه نبودیم که حالا ببینیم این چیکار میکنه.
ما بحث این بود که اینو ببریم سالم، سالم ببریم سالم سالم برگردونیم.
اینا رو ما قول دادیم.
دیگه اینا رو قول نداده بودیم که این چیکار میکنه، چیکار نمیکنه.
خب؟
و ما کنال للغیبه حافظین.
وسأل این اولاً ما این چیز [مکث]، شاهد، شاهدم میخوای؟
شاهدم برات میاریم.
وسأل القرية التي كنا فيها از همون آبادی که ما توش بودیم اول بپرس میخوای پیچی بفرستی، SMS بزنی، فکس بفرستی هر کاری میخوای بکن.
وسأل القرية التي في-- كنا فيها ما اونجا بودیم از اون قریه بپرس.
میخوای ب-- یه چی به چی بفرست بپرس خلاصه اینکه واقعاً داستان همینه که ما داریم میگیم.
خب؟
یعنی این چی داره داداش بزرگه خطو داره نخو داره به داداش کوچیکه هم میده که فقط با این شیوه با پدر صحبت بکنه که شیوه خوبی هم هست.
الا ان ابنک سرق.
میگه حالا اینجوری شده ما مسئول نبودیم اصلاً.
مسئول این چیزاش ما نبودیم.
بعدش هم [سرفه] همین جوری که دیدیم همینو عینا داریم گزارش میکنیم به شما.
باورم نداری شما یه پیک بفرست بپرس یا اینجوری وسأل القرية التي كنا فيها والعير التي اقبلنا فيها یا اون کاروانی که همراهش بودیم بالاخره اینا یه جماعتی بودن که توی کاروانی بودن دیگه در هر حال.
یا اونا هم که اومدن شما برو از اونا بپرس که فکر نکنی ما تبانی کردیم.
فکر نکنی یا فکر میکنی ما تبانی کردیم برو از همون قریه بپرس.
نه از اینا بپرس.
خب برو بپرس میخوای هر تحقیقی بکنی راجع بهش تحقیق بکن، شفافسازی.
خب؟
بیا بپرس اینجوری بوده.
و انا لصادقون با چند تا تأکید که هم جمله اسمی هست هم ان داره اولش هم لام تأکید داره و انّا قطعاً داریم راست میگیم و انّا لصادقون.
تو این آیه یه نکتهای گاهی اوقات به نظر، به نظر میرسه که گفته بشه این، این بحث قریهایه که اینجا به کار میبره.
بحث قریه.
ببین قریه به معنای ده.
خب؟
ده و به یک شهر به این بزرگی، یه کشور به این بزرگی اونا مثل میگن ده.
خب؟
قریه کلاً از قریه میاد و قروه از دو تا ریشهش میاد.
قریه به معنای اصلاً قرا یعنی اون حوزی که یه چیزا رو جمع میکنه تو خودش.
خب؟
همینجوری دور هم یه عده رو جمع بکنی بدون نسبتهای اجتماعی و مصالح اجتماعی.
خب؟
به این میگن قریه.
مدینه به چی میگن؟
مدینه به یه جایی که دارای مدنیت باشه.
درسته جمعند دور هم دیگه.
ولی دارای یک مدنیت و تمدن باشه.
به این میگن مدینه.
ببینید تو اونجایی که توحید حاکم نیست، درسته یوسف هست، یوسف کار دستش، یوسف عزیزه مثل ملک مثل که نیست.
اندیشه توحیدی حاکم نیست.
اونجا دهات محسوب میشه.
چون که روابط، روابط مدنی نمیتونه باشه.
اون تمدنی که قرآن اسمشو میذاره تمدن ذیل سایه توحید اتفاق میفته، [سرفه] همچینی وجود نداره وقتی که همچین چیزی وجود نداره اونجا دهات محسوب میشه.
خب؟
و اگر میبینید که به برکت ورود پیغمبره که اسم یثرب میشه مدینه، تو داستان سوره یasin میبینید که قبل از اینکه اون مؤمن آل یاسین بیاد اسمشو میذاره قریه، بعد حضور مؤمن آل یاسین اونجا اسمشو ب-- اسمو ا-- دقیقا اسم همونجا رو میذاره مدینه.
ببینید مدنیت و تمدن و اینی که، که به گنده بودن اونجا و به نظم اجتماعی اونجا به صرف نظم اجتماعی این مدنیت رو محقق نمیکنه به اندیشه قرآنی.
چهار تا چراغ قرمز و چراغ سبز و کردیت کارت و فلان اینا یه جا نمیکنه مدینه یه جا بکنه قریه.
اون اگه داخل در نظام توحیدی باشه، یعنی توحید اصل حاکم، اصل حاکم اونجا باشه و بر مبنای توحید بچرخه اسمش مدینه است وگرنه دهاته، اونجا.
حالا نه اینکه فکر کنید ما میگیم این، اینجا حالا مدینه است غرب دهاتا، خب اینجا، اینجا که بر اساس توحید نمیچرخه که.
خب؟
و اساساً مدنیت وقتی شکل میگیره، وقتی شکل میگیره اینو یه گریز ما پنج شنبه زدیم.
یه جایی باید پیدا کنیم base ایم سر این بحث که اونجایی که اصلاً نظم میتونه شکل بگیره و همگرایی شکل بگیره فقط در جامعه توحیدی میتونه این اتفاق بیفته وگرنه نمیتونه اتفاق بیفته.
شما مثل یک جامعهای میمونه که هی یه طرفشو میدوزی از یه طرفش در میره، این طرفشو میدوزی از اون طرفش در میره.
این جامعه برازنده این اندام اصلاً نبود و نیست و نخواهد بود.
توحید اون جامعه برازنده اینجاست وگرنه ای-اینجا به دردم چیزی نمیخوره.
اینم که عرض کردیم انقدر بحث نظم هست امیرالمؤمنین آخرین لحظاتش بحث نظم رو میکنه که میگه تو لحظات آخر که هی از هوش میره به هوش میاد، از هوش میره به هوش میاد دو کلمه میگه از به هوش میره، از هوش میره.
این بحث این نیست که مثلاً قلمهاتونو مثلاً نوکش رو تیز بکنید، مثلاً خطکشی بغل دفترتون یادتون نره.
نمیدونم این نیست، این حرفا، این حرفا نبوده.
اون حرفا زده امیرالمؤمنین جاهای دیگه گفته مثلاً به کارگزارانش گفته که مثلاً علق دوا تک اطل جلته قلمک سر قلمتو تیز بکن.
دوا تک لیقه نداز جوهرت نریزه مثلاً.
یا خب اینا رو این توصیه امیرالمؤمنین هست منتها توصیه دم مرگی نیست اینا دیگه.
اینی که میگه اوصیکم به تقوی الله و نظم الامر، نظم همه جانبهای که تمام ساحتهای وجود رو با همدیگه منظم بکنه، که یکی از شعبات ضعیف، ضعیفترین شعباتش بحث اینه که پشت چراغ سبز، پشت چراغ قرمز بایست، چراغ ز-سبز رد شو.
نمیدونم خب بهتره کردیت کارت از پول نقد بهتره، این از اون بهتره.
ایناست که دی-- ضعیفترین شعبات نظمه وگرنه نظم یعنی اینکه برای همین قرآن هر وقت بحث این چیزا رو میکنه تبرّی تابعین از مدعوین "تحسبواهم جمعاً قلوبهم" حتی یعنی فقط این همگرایی به عنوان مثالی که پنج شنبه گفتم، شما یک مشت براده آهن بریز رو یه وره غیر ممکنه شما بتونی اینها رو با همدیگه همگرا بکنی.
غیر ممکنه.
تو حساب احتمالات هم تقریباً غیر ممکنه.
هرچی باز دور اینا جمع کنی بریزی باز دور اینا اینجوری وایمیسته.
نمیشه شما به دنیای منظم، این نظم جهانی که میدن-- میگن اتفاق نمیو-- قرآن با بیانات نه کنایی، با بیانات صریح ن-نشون میده.
نظم جهانی فقط در سایه توحید اتفاق میافته ولا غیر.
هر چقدر بشینید فکر بکنید نظم جهانی اتفاق نمیفته، چون که میخواید نظم جهانی رو آدم درست بکنید دیگه.
این آدم و "نفخت فيه من روحي" درست شده.
شما چجوری میخواید آدما با همدیگه، آدما رو با همدیگه همگرا بکنید و حال آنکه انسانشناسی ات اوانیسم غربیه؟
انسانشناسی که با "نفخت فيه من روحي" و بعد "کرمنا بني آدم" با این انسانشناسی شکل میگیره، میتونه همگرا بکنه.
مثل یه قطب دیگه، آهنربایی که بذارید یه گوشه اینا یه تخته بذارید زیر این همه اینا همگرا میشن با همدیگه.
میتونه همگرا بشه وگرنه غیر ممکنه کسی به نظم نو-- هی میگه نظم جهانی، نظم اینه، این یه در حقیقت یه خواب و خیالی بیشتر نمیتونه باشه.
قرآن با نه بیانات کنایی، اونجایی که میگه "واعتصموا بحبل الله جميعاً oma نتیجهاش ولا تفرقوا" اونجا همونجا بحث دین رو میکنه.
آیه قبلش سوره آل عمران، این آیه معروف سوره آل عمران "واذكروا نعمت الله عليكم كنتم أعداءً فعلف بين قلوبكم" یعنی تو سایه دین وگرنه همیشه این عداوت "إلى يوم القيامة" باقی میمونه، "إلى يوم القيامة" باقی میمونه عداوت.
مگه زیر سایه دین این تفرقه ها برطرف بشه؟
زیر سایه توحید وگرنه میشن رجل، عه، همون مثال قرن-قرآن که "شرکاء متشاكسون ورجلاً سلماً لرجلاً هل يستويان مثلاً" می-گرفتار شرکای متشاکس و ناسازگار میشن.
از اون ور توحید بنای اینو درست میکنه که همه دارن تکلیف خودشونو با یک مبدأ حل میکنن.
یه مبدأ که شما ببینید چه توحید رو در نظر بگیرید، چه در نظر نگیرید، توحید نه اینه که خدا یکیه، خب از خود ده تاست، چه فایده داره بحث خدا یکیه؟
اگر بحث خدا یکیه یعنی مدیریت، اونجا هم عرض کردم این سکولاریزم، سکولاریزم که میگن بحث سکولاری-ریزم یا سکولاریزاسیون که میگن بحث ضد دینی بودن نیست.
بحث اینه که مرجعیت بشر رو به مبدأی غیر از خدا شما واگذار بکنید این میشه بحث سکولاریزم.
سکولاریزاسیون هم یعنی همین.
چه شما بدونید چه ندونید داره در جهان ما اتفاق میفته.
مرجعیت بشر به مبدایی غیر از مبدا الهی داره وصل میشه.
خب اینا اینو میگن، اونا اینو میگن، خدا هم یه چیز دیگه میگه.
خب خدا در کنار بقیه یه نظری داره میده.
بقیه در کنار عرض خدا نظراتی دارن.
خب اینه که میشه بحث سکولاریزم، بحث سکولاریزاسیون اینکه هی میگن سکولار، سکولار، سکولار منظورش همینه.
بحث اینم سکولار اینجوریه که میگن ضد دینی در جوهر ذات خود سکولاریزم بحث ضد دینی بودن نهفته شده، نشده.
بحث ضد دینی بودن نهفته نشده.
بحث غیر دینی بودنه.
یعنی مرجعیت بشر به یه جای دیگه باطل شده.
شما عالم بر اساس توحید میگذرد.
چه شما فکر بکنی که میگذرد، چه فکر بکنی نه-- نمیگذرد.
ببینید تو فیزیک پرتابهها بر اساس d مساوی با n یک به توان j ت دو به توان j سفته حل میشه.
شما چه این معادله رو در نظر بگیری چه در نظر نگیری.
در نظر نگیری فقط هیچی دستگاهی که میسازی خرابه در نهایت، همین.
اون چیزایی که داری بر اساسش درست میکنی خرابه.
جز ممکنه چند ثانیه بیشتر کار نکنه و الان خودشو نشون میده و الان خودشو نشون میده.
اگه بر اساس توحید برنامهریزی انجام بشه، توحید هست چه شما در نظر بگیرید چه در نظر نگیرید.
یعنی این وحدانیت و توحد هست.
چه این اعتقاد توحیدی رو شما داشته باشید چه ن-- نداشته باشید فقط همش به هم میریزه، فقط همه معادلات به هم میریزه.
اتفاقی که میفته فقط همین میشه.
خب اینه که مدنیتی که دین تعریف میکنه با مدنیتی که ممکنه به حسابهای خیلی ظاهر بینانه تعریف بشه با همدیگه فرق میکنه.
قرآن رسماً به اون کشور پهناور میگه دهات.
چرا؟
به دلیل اینکه دور هم جمعان، دور هم جمعین مثلاً دور هم جمعین.
خب با چه ملاکی داریم زندگی میکنیم؟
با یه ملاک مثلاً خب این عین بینظمیه دیگه چه فرقی میکنه؟
یعنی عین یه جورایی شبیه به بینظمی میمونه.
شما مثل اینکه یه دستگاه طراحی میکنی بگی با چه فرمولی؟
بگی با د مساوی با ج ت صفر مثلاً بگو و به اضافه مثلاً ز مثلاً ت دو، خب.
خب این فرمول، این فرمولبندی که فرمولبندی نیست که شما اینو فرمولبندی-- آقا عین اینکه شما فرمول از-- نذاشتی براش، خب.
شما که نمیتونی بگی این یه فرموله.
اصلاً فرمول، فرمول بودنش به اینه که تطابق با واقعیت بکنه یا نه.
اگه الانم بحث اَ-- اصل عدم تطابق هایزنبرگ فلان اینا بحث مطروحه فیزیکی داریم اینجا انقلاب میکنم.
[خنده] نمیتونم ها زور میزنم ولی نمیشه.
اگه در این بحث اصل عدم تطابق چی، این نمیگیم کلاً میخوایم عدم تطابق داشته باشه.
نه اونا بحث کارایی رو میکنن یعنی این فرمول کارایی باید داشته باشه.
درست میگم دیگه؟
یعنی فرمول باید کارایی خودشو نشون بده در مقام واقع باید و هر چقدر بشه با این عه-- میگن اصل عدم قطعیت یعنی قطعی شما نمیتونی چنین و چنان بگی مثلاً.
وگرنه این فرمول تطابقش با واقع، یه واقعیت هر چقدر بیایم زور بزنیم هی اون واقعیت-- از همین میبینید که فرمول مثلاً بحث سرعتهای بالا یعنی چی؟
گفتم آقا این فرمول جواب نمیده.
این فرمول، فرمول تو سرعتهای بالا این نیست.
یا به عبارتی اصلاً فرمول یه چیز دیگه هست تو سرعتهای بالا این پارامترش حذف میشه.
تقریباً میتونیم حذف شده به حساب بیاریم که تو سرعتهای بالا دیگه اون پارامتر باید لحاظ بشه.
نمیتونیم لحاظش نکنیم.
یعنی متناسب با واقع، یعنی متناسب با واقع وگرنه این فرمولی که شما میتونید جهان رو باهاش اداره کنید جز ادیان الهی، جز اینا نیست.
اصلاً با غیر این نمیشه جهان رو اداره کرد.
نمیشه اداره کرد.
شاهدش هم اینه که نشده تا حالا هم نشده.
اگه منظورتون اینه که кредит کارت رو جای کش به کار بردن، اینکه چ-چ-- اداره کردن آدم نیست که، خب؟
اداره کردن طویله است این.
چون این مثلاً ببینید مثلاً ببینید عقل جمعی بشر رسید به اینکه مثلاً کش رو گذاشت کنار، кредит کارت مثلاً استفاده کرد.
کش یعنی پول، پول چی؟
نقد [خنده] کشک، آها.
اینو گذاشت کنار رفت سراغ مثلاً اینکه، اینکه مدیریت آدم نیست که مدیریت آ-- آدم و عالم که اینجوری مدیریت...
طویلهها رو هم میشه همینجوری انجام داد اگه این، این مدیریته، خب.
این نکته سر قریه.
«واسأل القریه التي كنا فيها والعیر التي أقبلنا فيها وإنا لصادقون».
«قال بل سولت لكم أنفسكم أمراً فصبرٌ جميل».
آقا واقعاً این قریه، این قریه رو خودت چی میگی دیگه؟
اینکه عه [話する] چیزی نیست- درسته نقل قول اون، اون چیزه برادری موسی رو میگن برادری موسی- بله ببینید معرفت بوده که مثلاً ببینید الان عرض میکنم.
اولاً اینا جملاتشونو که عربی نمیگفتن عبرانی میگفتن، یک.
اه قرآن خیلی وقتها گزارش میکنه جملات رو، خب.
یه نکتهای راجع به زبان قرآن وجود داره که اگر قرآن موضعگیری راجع به یه جملهای نکنه، اگه اون جمله مرد-- اگه موضعگیری نکنه، موضع منفی نگیره یعنی اون جمله مورد پسندشه.
این نکتهایه که ما اون نکات زبان قرآن مفصل راجع بهش گفتیم.
اگه موضعگیری منفی بخواد بکنه میکنه، خب.
بعضی وقتها هم اصلاً گزارهها رو نقل به چیز میکنه یعنی شسته رفتهش میکنه و نقل میکنه.
خیلی وقتها اینجوری هم ممکنه نقل بکنه به هر جهت چه اینو برادرای یوسف دقیقا گفته باشن که خدا داره گزارش میکنه، چه نه.
چه restate شده باشه و اینجوری داره بیان میشه، هر جوری که شده باشه این ااا درسته.
یعنی این نکته رو ازش میتونیم در بیاریم به ج-- سبب چی؟
به عنوان قرینه چی؟
کل محتوا، یعنی کل محتوا این اجازه رو کل محتوا قرآن این اجازه رو به ما میده که سر این نقطه بایستیم یه همچین حرفی بزنیم.
چون اظهار نظر یعنی اگه- هم چون اظهار نظر نکرده و اصلا حتی این که کل محتوا همچین بحثی با کلمه قریه و مدینه، این دو تا کلمه قریه و مدینه.
دو کلمه این نکته رو به ما میتونه دقیقاً لااقل به عنوان تترق احتمالات نشون بده.
نميخوره بهش که این قریه رو بگیریم مصر چون مثلاً میگه که مثلاً برید از مصریها بپرسید که چیز مثلاً- آره.
اون شهری که رفتیم اونجا از اون شهره بپرسید.
از کدوم؟
از کل کشور که [خنده] بله.
میگی بپرسید که.
خب اون شهر هم شهر چیه؟
خب شهر تعبیرش مدینه است دیگه.
تعبیر شهر مدینه است.
متوجهاین؟
نه میگم منظور این کل کشور نبوده- آها همون یعنی همون شهر پایتخت، شهر خیلی، شه-شهر خیلی بزرگی بوده دیگه.
شهر خیلی بزرگی بوده.
هم گزارش تاریخی نشون میده شهر بزرگی بوده هم از اینکه اون تمدن عظی-عظیم مصر پایتختش حداقل یه پایتخت با حساب کتابی داره.
یعنی اینجوری چیز داره سیلو داره تو سیلوها ذخیره میکنند.
چنین و...
یه حساب کتابی داره به هر جهت.
یعنی مثل به سبکی یه دونه روستاهای مثلاً چند خانواده اداره نمیشه.
به سبک شهر اداره میشه.
پایتخت [پچ،پچ] یوسف عزیز مصره.
قانون، قانون یوسفی نبوده که.
قانون بر طبق قانون یوسف که نبوده.
قانون، قانونهایی بوده که قانون ملک بوده.
یوسف، یو-یوسف تو اون اونجا گیر کرده.
تو یاسین- حالا اون- بعد از این- بله، اونجا من میگم به عنوان تترق احتمالات عرض کردم به عنوان که کل محتوا شاید همچین معنیای رو برسونه.
ببینید برای همینه که تأسف میخوره به وجود یوسف چون که حالا میگیم یه موقع داره کارگریه اون خونه رو میکنه خب، یه موقع زندانیه خب، دیگه حالا دیگه عزیز چیزه دیگه عزیز مصر دیگه، دیگه باید بگه به به ما آقازاده مثلاً چه کارن؟
ایشون عزیز مصرن.
[صدای محیط] دیگه باید خوشایند باشه براش دیگه.
و حالا که اون موضع هم برای چیز خوشایند نیست.
یعنی موضعی که م-م یک یوسف مسئول ارزاق مردم بشه.
اونم باید رزق مادی مردم رو تامین میکنه یوسف.
من نمیگم کسی که رزق مادی تعیین میکنه سطحش پایینه ها، ولی نباید مسئول ارزاق مادی مردم بشه.
یوسف که، که من عادنا المخلصینه.
او افق پرشش که اون نیست که افق پرشش اینه که جاش اون منبره.
یوسف.
جاش هدایتهای عمومیه.
جاش هدا-- رزق معنوی دادنه، جاش ر-- کرسی تدریس گذاشتنه، جاش اینه.
نه اینکه بیاد مثلاً حساب ارزاق مردمو بگیره دستش.
خب؟
این که اوج کار یوسف نیست که.
یوسف با اون عظمتش.
لذا اونجا هم يا أسفا على یوسف داره.
ببینید توی ادامهش يا أسفا على یوسف عزیز مصر که میدونه این الان عزیزه اونجا.
و حالا که اونجا هم يا أسفا داره.
ببینید خیلی وقتها ماها به خودمون مقایسه میکنیم میگیم عزیز مصر به به چه حالی کرده دیگه از این به بعد.
در صورتی اون، اون تو اون نقش عزیزیش هم زندانیه.
تو عزیز مصر بودنم زندانیه.
وقتی گذاشتنش مثلاً مسئول مثلاً چی؟
بانک مثلاً.
کیو؟
کسی که مثلاً میتونه انقلاب به پا کنه تو دنیا.
مثل اینکه امام رو میذاشتن مثلاً چیز امام خمینی رو میذاشتن مسئول بانک پارسیان مثلاً.
خب امام جاش این نیست که امام که.
خب؟
برای اینکه n میلیون n هزار میلیون تومن مثلاً [صدای محیط] زیر دستش داره میره میاد.
خب؟
حالا کارش، کار امام خمینی بشه چی؟
کار امام خمینی بشه که یه نفر میخواد وام مسکن بگیره بیاد بیاره، یعنی میخواد نمیدونم مشیعت ساخت بگیره بیاد پیش امام.
نمیدونم میخواد وام تجارت بگیره بیاد پیش امام.
فک بزنه با امام، امام فک بزنه با اون سر چی؟
سر اینکه ا مثلاً اقساط عقب افتاد، جلو افتاد، رفت عقب اومد جلو.
سود адре ساد.
سود адре ساد اینجوری شد، اونجوری شد.
امام فک بزنه تو این قضیه.
امام که جاش توی این جاها نیست که.
لذا امام اگه بشه مسئول اقتصادی کشور جا داره بگیم يا أسفا على امام.
خب؟
لذا حساب- اینا رو میشه بحث کرد ها.
یعنی- میشه بحث کرد.
این چه کسیه که گفت این قضیه رو پذیرفته؟
خودش پیشنهاد داده که من رو بذار- خب دیگه ببینید.
مثلاً عرض.
دیگه ب-- دیگه- اگه یوسف- بگه، بگه تو برو کنار من بیام جات وایسم مثلاً اینجوری؟
نه، یوسف اگر پیغمبر باشه باید مصداق اجتماعی باشه قاعدتاً دیگه.
بله.
یا اینکه این احتمال رو مدنظر بگیریم که مثلاً کلاً ملکی آدم مشتری بوده و نمیشده.
مثلاً بگیم که آقا من میخوام مثلاً تبلیغات خودمو انجام بدم.
مثلاً منو بذار وزیر فرهنگش.
خب نمیشه دیگه.
خب نمیشده دیگه.
ببینید شما- آدم مثلاً سالمی نبوده.
امام، امام چیز، امام صادق علیه السلام، صادق علیه السلام.
خب، خب اینا بیان بگن آقا شما ما رو بذار مسئول تبلیغات فلان اینا که توی حکومت تو تبلیغ بکنیم.
اونا هم میگن چشم بفرما مثلاً.
که خب این دیدگاههای توحیدی به هم میریزه یه جایی رو.
یعنی یه حکومت یه ملکی رو ممکنه به هم بریزه.
یه ملکی به هر جهت م-مشغول ثروتاندوزیش هست.
اون دم و دستگاه خودش رو داره.
لذا میبینید که استخونه تو گلو امام رضا با اینکه ولی عهده برای چیز قسط این بهترین انتخابی که میتونسته بکنه امام رضا موقع اینه که ولیعهد این بشه.
کارشم در این زمینه، ولی امام رضا کارش اینه که ولیعهد بشه که.
اینا مسئول اجتماع بشن به عنوان اینی که نظر-- اصلاً اون، اونجا بر اساس نظرات اونا بچرخه بر اساس اون نظرات اون جایگاه مناسب حال خودشونه که مصلح اجتماعی هم شه.
ولی تو یه جا خب بهترین-- دو تا زندان باشه؟
نه خب ارزاق مردم رو حالا میگیره دستش ارزاق مردم رو بچرخونه.
خب؟
یعنی مردم حالا تو این گرفتاری این مدلی اینجوری، اینجوری هستن خوبه ولی شأن یوسف نیست.
شأن یوسف نیست که بگیم یوسف مترقف به این بشه که ارزاق مادی مردم رو تامین بکنه.
لذا داره تو همین جاست که میگه "وا أسفا على یوسف، وا أسفا على یوسف" یعنی تو همه این مقاطع "وا أسفا على یوسف" اونجایی که انداختش تو چاه "وا أسفا".
اونجایی که رفت کارگر اونجا، کارگر نباید باشه که یوسف، زمینشور اونجا "وا أسفا على یوسف".
اونجایی که انداختنش زندان، بعضیا میگن خب مگه نمیدونسته که مثلا این زندان؟
خب درسته می-- میدونسته زنده است ولی خب تو زندانه.
حالا آدم فقط بدونه بچهش زنده است که فایده نداره.
حالا چجوری زنده است؟
خب؟
خب تو زندان نگهش دارن.
بعدش ببرن بکننش عزیز مردم، مسئول بانک مثلا، باجهدار بانک خب؟
خب این اینجا هم "وا أسفا على یوسف".
بله؟
به تناقض میرسیم که آقا مقام مگه انقدر مهمه؟
مقام ببینید مقام مهم نیست ولی اون هدایتی که او موقعیت مقام چیزیش مهم نیست.
او چه، چه موضعی-- میتونه هدایت کنه یا دستش بسته است هدایت کنه؟
وقتی امام صادق، ائمه من سجن إلى سجن ائمه عسکریین من سجن إلى سجن "وا أسفا" نداره؟
بحث مقام نیست که.
این-- لذا اگه میبینید جنگ و دعوایی دارن سر، سر مقام نیست.
به خودمون نباید محتاج باشیم.
اگه امیرالمؤمنین تو نهجالبلاغه میگه که "لنا حق فإن أعطينا وإلا ركبنا أعجاز البليل انطال السرا" اگه این حق ما رو به ما دادید که دادید.
وإلا این شتر خلافت رو دو تک سوار میشیم.
ما نمیذاریم شما سوارشید برید که.
این شتر خلافت رو ما دو تک سوار میشیم و لو این شبگردی طول بکشه.
ما که ول نمیکنیم که بگیم که خب مثلا بعضیا تحلیلشون راجع به جریانات تاریخ یه حالت تن زدنه از مثلا چیز، که مثلا ما میخواستیم مثلا شما رو به توحید دعوت بکنیم.
نمیخواید برید مثلا برید آقا برید.
نه، این خلافت چیزیه که خدا به گردن اینا گذاشته باید اینا مردم رو هدایت بکنن.
نه که نمیکنن، ولی اینجوری نیست که در موقعیتی نباشن که موقعیت مقام هم نیست.
همون امیرالمؤمنین این حرفو میزنه که میگه که من دنیا رو سه طلاقه کردم.
"یا دنيا غري غيري" برو غیر ما رو بفرایت بابا.
اینی که میگه "والله لدنياكم هذه اهون في عيني من عراق خنزير في يد مجذوم" از استخوان خوک در دست انسان جذامی برای من بدتره.
"من اهون في عيني من افطة انزل" از آب بینی بز بدتره.
خب؟
این امیرالمؤمنین که اینجوری قضاوت میکنه و راجع به مرگش هم اونجوری قضاوت میکنه که "والله لابن ابي طالب انس بالموت من الطفل بسدي امه".
والله ابن ابي طالب، والله من علی از اینکه چقدر بچه به پستان مادرش مشتاقه، من بیشتر به مرگ مشتاقم.
این امیرالمؤمنین همین این، خب؟
میگه که ما شتر خلافت رو ول نمیکنیم شما سوارشید برید که همینجوری گازش بدید.
ما دو تک سوار میشیم.
یه تک نمیذاریم شما سوار شین.
ما دو تک سوار میشیم.
لذا این حالت تن زدن مثلا بی اقبالیه به چیز، اینا شأنشون اینجاست.
باید هم تو شأنشون قرار بگیرن.
اگه موقعیت هم پیدا بکنن که در شأن خودشون قرار بگیرن، باید بگیرن.
خب؟
وظیفهست که خدا به عهده اینا گذاشته.
دیگه تو موقعیت پایینتر هم قرار بگیرن، میان تو موقعیت پایینتر قرار میگیرن.
شأنشونو بهشون ندن میان در موقعیت پایینتر قرار میگیرن بهترین کار اونجا رو میکنن.
وقتی صادقین علیه، علیهم السلام میبینید در مابین حکومت بن، بنی امیه و بن العباس قرار میگیره تو اون بحبوحه اونجا نمیتونه حکومت رو هم بگیره.
حکومت رو هم بگیره میبینه به دردش نمیخوره تو اون، تو اون موقعیت میاد تربیت شاگرد میکنه.
شروع میکنه تمام اینی که الان ما نشستیم دور همدیگه برکت فقه امام جعفر صادق و روایات امام جعفر صادق ما نشستیم کنار همدیگه.
خب? واقعا اینجوریه.
برکت امام جعفر صادق، امام محمد باقر ما نشستیم کنار همدیگه.
بهترین کاری که اون موقع، اینو ما میگیم شیعه جعفری به ما میگن به خاطر همینه میگن شیعه جعفری.
"قال بل سولت لكم انفسكم امرا فصبر جمیل".
ببینید من اول معنی میکنم این یه تیکه رو.
حضرت یعقوب گفته که "سولت لكم انفسكم امرا" نفس شما این مطلب رو برای شما آراسته "فصبر جمیل" منم صبر جمیل میکنم.
مفسرین که همچین تعلقی دارن، ندارن به انبیاء عظام، خب؟
گفتن که بالاخره آدمه دیگه.
آدمه دیگه.
ببینید اینا حرفی که زدن که راست گفتن که اینا دیگه، تو این مورد که راست گفتن。 یعنی دقیقاً راست گفتن و درست ماجرا رو اومدن نقل کردن و اینجوری هم گفتن کل، کل الی غیب حافظین ما اینجوری نیستیم.
میخوای برو بپرس، هم اون مصر بپرس هم از این کاروانه بپرس.
اینا که دروغ نگفتن.
برگشتن حضرت یعقوب گفت "قال بل سولت لكم انفسكم امرا فصبر جمیل" من صبر جمیل میکنم.
نفس شما برای شما تسهیل کرده این مطلب رو آراسته با همون معنای تسهیلی که گفتم خلاصش اینه تسویл یعنی یه نجاستو یه زرورق بپیچونی یه ذره خوشش بیاد.
یعنی، یعنی یه چیز بیخود رو یه ذره این کارو شیطان میکنه، نفس میکنه.
"هم از شیطان صفل لهم و املالهم هم صفل لنفسی".
خب؟
یعنی نفس "صفل لکم انفسکم" نفس تسویل میکنه.
اینام دقیقاً dual همدیگهست.
تسویل میکنه هر کسی رو شیطان کارشناسه، کارشناس نفسشناسیه.
فوق تخصص نفسشناسی شماست.
یعنی شما رو با چه زمینهای به فریبе فرق داره با اینکه بنده رو با چه زمینهای به فریبِه.
اگه منو بشونه پای اینترنت صحنه خلاف بخوام نگاه بکنم بهم میگه تو مربی تربیتی دانشگاه و معلم دانشگاه باید بفهمی بقیه چی میبینن.
باید اینو ببینی اصلاً نه اینکه ببینی انجام بدی، وجدان کنی.
خب حالا imageشو search میکنه.
نه اینکه نشد، اونا ویدئو میبینن.
ویدئوشو search میکنن میبینن.
نه imageشو search نمیکنن که.
اون ویدئوشه.
اونا اینجوری شد-- تو باید لمس کنی مشکلات رو.
مشکلات باید [خنده] مشکل رو باید میره زیر همین جوری الهی ماشاالله هی برو.
خب؟
من اینجوری فریب میخورم.
یعنی میبینید که اون زهر مارو میپیچه تو یه چیز خوشگل تحویل من میده.
شما هم یه، یه جور دیگه.
طرف اومده دانشگاه به من میگه که من میرم خارج چیز این مشکلات خرپولی البته.
میگه من میرم خارج کارهای خلاف میکنم اونجا.
بله؟
نه پسرت.
گفت من میرم خارج اونجا وقتی میرم مسافرت و اینا کارهای ناجور میکنم.
میگم که خب، خب به-- با بابا مامانت میری؟
مثلاً مسافرت خانوادگی میری؟
میگه نه تنها میرم.
میگم خب تنها نرو.
خب اگه اینجوریه، اینجوری بعد تو هم خودت حال و روز خودتو میدونی.
بعدشم میدونی که سر از night club و اینا درمیاری خب نرو.
بعد میگه نه مگه ما نداریم؟
آدم باید دنیا دیده بشه.
آدم د-- خب، خب اینم، اینم باید چجوری این با دنیا دیدگی فریب میخوره.
هی راه برا عید و طلا اینا می، میره مسافرت.
مسافرت اینجوری میره.
خودش هم حال و روز خودشو میدونه با خانوادهم نمیره، چیزی هم نمیکنه.
بعضی وقتام که با خانوادهم میره، خانوادهرو میپیچونه.
میگه ما می، میپیچونیم خانوادهرو مثلاً بیاییم بریم night club.
خب بعد خب [خنده] خب اینی که خب اینو اینجوری میفهمیم هر کسی رو خدا بلده چیکار بکنه.
میگم خدا، شیطان بلده چیکار بکنه نفس هم نفس البته اینا همهی ذل، ذل توحیده فرقی نداره هرکی [خنده] نه بالاخره از چیزی از پر خدا در نرفته.
حالا که اینجوری شد مجبورم آیاتی که ایول داده بودیم بخونم برای آخرین جلسه.
میخونم که آخرین جلسهست.
[سرفه] عه، خلاصه این میشه تسویل.
اینی که میگن "صفل لکم" یعنی اینکه بپیچه تو این زرورقها تحویل آدم بده، آدم باورش میشه دیگه.
میخوره اینو، این موقع، این کالا رو.
خب مفسرین گفتن خب آدمه دیگه اشتباه کرده، نیست سابقه قبلی داشته، سابقه قبلی داشته که بیست سال پیش یوسف رو دزدیده بودن این کارو کردن.
خب آدمه گفته که "قال بل صفل لکم انفسکم امرا" شما نفستون این مطلبو آراسته برای شما "فصبرن جمیلا" منم صبر میکنم.
خیلی از مفسرین این حرفو زدن.
خب بیخود کردن زدن.
یعنی بیخود کردن دیگه خود توهینآمیز شد.
خب اشتباه کردن زدن.
[خنده] اشتباه کردن این حرفو زدن.
بابا این نبی خداست.
هم آیه نشون میده بعداً الان میخونیم با همدیگه، هم این نبی خداست.
اگه در حکم هم اشتباه کنه، او دقیقاً تو جایی که نباید اشتباه کنه داره اشتباه میکنه.
میفهمید چی میگم؟
نبی یکی از کاراش "ان احکم بین الناس" "لتحکم بین الناس وما عراکلہ" اصلاً یکی از شؤون نبی حکم بین مردمه.
اگه دقیقاً توی همین شأنش اشتباه کنه، دقیقاً تو همین شأن نبوتش اشتباه کرده.
ببینید ما تو بحث عصمت و اینا یه گلیظی تو روزای پنجشنبه هم زدیم که اشکالی نداره که یه نبی خدا کتابشو یادش بره ببره، یادش بره ببره.
این اشکالی نداره.
این بازگشتش به یه خلافی نیست، به یه مسئولیتی نیست.
خب کتابشو یادشم جا گذاشت مثلاً.
این اشکال نداره یه نبی.
ولی در همون سمت نبوتش اگه اشتباه بکنه این اش، اشکال داره.
این اقرار به جهله.
این ع-- سلب اعتماده از اون ت-- نبی.
وقتی شأن نبی "ان احکم بین الناس لتحکم بین الناس وما عراکلہ" اگه همین حکم رو بخواد اشتباه بکنه، اصلاً نبوتش زیر سواله.
اونچه بعضیا عجب چیزایی تو-- میبینید دانشکده معارف، استاد معارف این و اون و نقد میکنن، همین اینم نقد میکنن میگه ببین زود قضاوت نکن.
مثل یوسف نباش.
مثل اینکه یوسف مثلاً عدا از که اموختی از بیعدوان شده.
مثل یونس نشیا، مثل یوسف نشیا.
ببین اونجا اینجوری کرد، شماها این کارو نکن.
اونجایی در صورتی اینا اسوهان.
شما داری راجع به اسوه ها صحبت میکنی کلاً.
نه اینکه به عنوان اینکه ادب کاموخته از بی ادبها، شما انبیا رو نگاه کن ببین چقدر کارای ناجور میکردن.[خنده] خب؟
این کارا رو شما نکن.
خب؟
این، اِاِاِ انگار مثلا باید بگردین تو مثلا زندگی انبیا مثلا اینا یه حالت سوتی داشتن این سوتیهاشو نکنین شما انجام بدین.
در صورتی که داستان خودش رو شما نگاه کنین قرآن گزارش میکنه، ببینید چجوری گزارش میکنه.
قال بل سولت لكم انفسهم امرا فصبر جمیل.
اولا این صبر جمیل، صبر زیبا، س-- تو آیه، آیه هشتاد و شش انتهاء السفه معلوم میشه صبر زیبا یعنی چی؟
صبری که اشکو بثی و حزنی الی الله یعنی اشکو ب-بثی الی الله.
خودمو پیش خدا باز میکنم.
که حالا بعدها باید اینو تو-- و حزنی الی الله.
خب این بث اینا همه رو پیش خدا انجام میدم.
این میشه صبر جمیل.
صبر قبیح هم یه نوع صبرایی که به جزع فزع و نمیدونم پیش این رفتن گفتن و پیش اون گفتن و پیش، اِاِاِ شکایت یه جورایی حتی شکایت از خدا کردن توش هست ولی داره صبر میکنه مثلا.
این صبر، صبر زشتیه.
شاید صبر نباشه.
صبر جمیل یعنی اینکه اگر لب به شکوا هم داره شکایت عن الله نیست اولا الی الله هست.
خب؟
از خدا شکایت نمیکنه، به خدا شکایت میکنه.
خب؟
به خدا شکم-- از خدا شکایت نمیکنه، به خدا شکایت میکنه.
یا یه خورده بیاری پایینتر به مؤمنین شکایت میکنه چون ما داریم که من شکاها الا مؤمنن فقط شکاها الی الله و من شکاها الا کافرن فقط شک الله.
اگه کسی بره پیش مؤمنی یه عرض حاجتی بکنه و خودشو باز بکنه و بریزه بیرون و یه شکایت بکنه، اظهار تلخی بکنه و اینا حتی اینا مرتبه پایینتریهها، اگه بکنه حتی پیش مؤمن بکنه فکانما شکاها الی الله.
یعنی به حجت این مؤمنه، این نماینده خداست.
این حرفی که بهت هم میزنه حرف خدایی میزنه.
این شکاها الی الله.
بره پیش یه کسی دیگه شکایت میکنه، شکایت از روزگار، پیش یه کافری، بره پیش یه غیر مؤمنی شکایت روزگار بکنه فقط شک الله.
این داره از خدا شکایت میکنه.
ولی داره میگه این روزگار اینجوری شده، این صبرای جمیل سطح پایین.
صبر جمیل سطح بالاتر این کاریه که یعقوب میکنه که اشکو بثی و حزنی الی الله هستن.
با خدا ه-حرفش با خداست.
بعد اگه اشکو بثی و حزنی، اگه حرفی داره، حرفی به خدا داره.
خب؟
این البته صبر اجملی هم داریم.
اصلاً حرفی نداره.
اصلاً حرفی نداره.
اون مثل یه شیخ الانبیا مثل ابراهیم میخواد بیاد.
تا همون گزارش سوره انبیا رو اینکه میزنن تو منجنیق پرتش میکنن، یه قالو داره، یه قل نا داره، وسطش هیچی نداره.
گفتن حرقو قالو حرقو و انصر الهتکم کنتم فاعلین.
قلنا یا نار کونی بردا و سلامی علی ابراهیم.
هیچ قالهای نداره این وسط که او چی گفت.
او هیچی نگفت.
حتی تو روایت اومده جبرائیل، یعنی اونا یه حرف زدن ما هم یه حرف زدیم.
او وسطش هیچ حرفی نزد.
جبرائیل اومد بهش گفتش که حاجتی داری؟
گفت اما الیک فلا، از تو نه.
گفتش که من [خنده] له شد.[خنده] اما الیک فلا.
اما الیک فلا.
گفتش که آها به حاجتتو بگو برسونم.
گفت حسنی من سؤالی علموه بحالی.
همون علمی که داره برای چی رو کفالت میکنه.
این حکایت منجنیق پرت کردنش هست.
آدم داره میمیره عزرائیل میاد جونش رو بگیره میگه به تو نمیدم.
به تو نمیدم.
یا خودش مستقیماً جون منو بگیره یا به من بگه که من جونمو به تو بدم.
به تو نمیدم.
خب؟
این، این، بله.
عزرائیل ملک الموت نیست.
چی؟
میگه مگه نمیدونست عزرائیل ملک الموت- چرا، بودها، اینا چرا میدونسته عزرائیل ملک الموت- اگه میدونسته دیگه بالاخره میدونسته به اذن الله.
میدونن به اذن الله.
ولی ببینید یه موقع چیز پایینتر رو مثل این که میمونه که یه پیکی از طرف مثلاً فرض بفرمایید که کسی بیاد، اگه خود طرف مقامش خیلی بالا باشه و بالاتر از خود این پیک باشه، خیلی بالاتر از اون پیک باشه، میگی که یه دست نوشته بگو بده تا بهت بدم.
یا اینکه چیز بگو یا خودش مستقیماً بیاد من بهش بدم و خودش مستقیماً بیاد مستقیم، مستقیم ارتحال برقرار کنه.
ببینید حتی واسطه ما هی میگیم واسطه، واسطه، اصلاً سلوک برداشتن واسطههاست.
اصلاً صیر الی الله اینه که شما تمام حجاب رو حتی کنار بزنی حتی حجب النور.
فتصل-- مناجات شوانی اینجا کلا فتصل الی معدن العظمه تا اینکه شما برسی به معدن عظمت.
اونجایی که خود جبرائیل بگه لو دنت ان ملت لحترق.
اگه یه بند انگشتی بالاتر بیام پرام میسوزه.
یعنی جایی که دیووالاترین من نمیام.
اینه یعنی برداشتن حتی این وسائط، اونجا مطروحه برای ما نه.
جبرائیل الان برای ما بیاد متمثل بشه باید سر صورتش رو ببوسیم مثلاً.
خب؟
بعد کلی ذوق کنیم کلاه مون رو به هشتم هفتم پرت بکنیم.
این فرق داره با اینکه رسول وقتی عزرائیل میاد خدمت رسول میاد اجازه میگیره که من جون شما رو بگیرم.
هر موقع که شما میگید من بگیرم.
این فرق داره که عزرائیل میاد میگه که مال ما رو ده از رو ما اومدیم بگیریم تعقیب میره [خنده] تا اینکه بشینه عرض ارادت بکنه، سلام بکنه، چه بکنه بعد بگه اجازه هست من جون شما رو بگیرم یا نه؟
اگه میگی نه من برم.
خب این فرق داره حکایت آدم که یکسان نیست.
او خودش بالاتر از جبرائیله.
بحث اگه عند تحلیل واقع بشه خودش جبرائیل رو فرستاده.
خودش یه چیزی داده به جبرائیل گفته اینو بده به خودم.
خودش داده به جبرائیل.
یعنی جبرائیل مثل کسیه که اومده از باغ پیغمبر یه گل چیده اومده داده به پیغمبر.
اینجوری نبوده که-- پیغمبر جبرائیل چیزی یاد میگیره که پیغمبر خودش به جبرائیل یه چیزایی رو یاد میده میگه بیا اینا رو به من بگو تو مرتبه پایینتر.
تو مرتبه بالاتر بهت یاد میدم که تو یه تو مرتبه پایینتر به من بگی.
از خودش پیغمبر در میاره از خودش اصلاً.
خب؟
از خودشه.
جبرائیل واسطه بین خودش و خودش.
بین واسطه یه مرتبه خودش و یه مرتبe خودش.
مثل اینکه شما فکر میکنید، فکر میکنید مگه از جایی گی-گیر میارید؟
به عنوان مثال دارم نمیگم پیغمبر فکر میکنه ها.
مگه شما از جایی گیر میارید؟
مگه از خودتون در نمیارید، میدید به خودتون آخرش؟
چجوری فکر واسطه اینه که از خودتون در میارید یه مطلبی رو تبدیل به خودتون میدید، به یک ساحت پایینتر از خودتون تبدیل میدید.
خب؟
چجوری فکر اینجوریه؟
جبرائیل هم همین جوریه.
البته فکر نمیکنه فرشته.
این به عنوان مثال گفتم.
فکر میاره تبدیل به پیغمبر میشه.
از پیغمبر میگیره به پیغمبر میده.
جای انسان کامل جاییست که، جاییست که تمام در حقیقت ملائکه باید سجده بکنند.
جای انسان کامل اینجا نیست که جای انسان کامل اونجاست که همه ملائکه باید سجده بکنند به اونجا.
اینه جاش که انشاالله وعده ما سر این بحث ماه رمضون به فضل الهی آخر تابستون که ماه رمضون بشینیم یه بیست و سه چهار جلسه فک بزنیم به فضل الهی راجع به این بحث که جای انسان، شیطان، ملائکه کجاست؟
و اگه این داستان مشخص بشه سایهای میافکنه به کل معارف قرآن.
خب؟
یعنی کل معارف قرآن یه خرده خودشو یه جورایی دیگه نشون میده.
الان ما بعد از مدتهایی که با هم دیگه مباحثه داریم الان خوب اون، اون حرفا رو یواشیواش شاید بتونیم خوبتر بفهمیم.
اونا به عنوان مقدمات نمیشه گفت با حرفای مقدم-- حرفای مؤخراتی باید زد.
حالا این چیه؟
این چیه گفته یعقوب؟
از ادامهش دقت بکنید "أَسَأَلَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي" ببینید داستان، داستان کیه اصلاً اینجا؟
داستان این بنیامینه و این چیزه دیگه داستان بنیامین و داداش بزرگه که موندن دیگه داستان ربطی به یوسف که نداره.
تو این، این بخشش.
"أَسَأَلَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي" ببینید یعقوب چی میگه؟
"أَسَأَلَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِ نَعَمْ، بِهِمَا نَعَمْ، بِهِمْ" یعنی سه تایشون.
یعنی یه نظاره میکنه به بخش سو-- داستان surah یوسف به، به، به بخش ماجرای یوسف "أَسَأَلَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعًاۖ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ، وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَى عَلَىٰ يُوسُفَ" یعنی قضیه رو کد میکنه به بحث یوسف.
یعنی داره میگه که بابا تمام این داستانهایی که شما سرهم چیدید و کلاً دارید میگی همه این داستانها، داستان مال اینجا نیست.
داستان از اونجایی شروع میشه که شما اینو انداختی تو چاه.
یعنی یعقوب اینجا داره پاراگرافی رو از داستان درست میکنه از این کل این داستان که سرش میخوره به بحث سو-- خود جریان یوسف.
"أَسَأَلَّهُ أَنْ يَأْتِيَنِي بِهِمْ جَمِيعًا" نه "بِهِمَا جَمِيعًا" نه "بِهِ جَمِيعًا".
"بِهِمْ جَمِيعًا".
بعدشم "وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَى عَلَىٰ يُوسُفَ" یعنی داستانو کد میکنه از اونجا.
ببینید این مهمه که داستانو شما از کجا شروع میکنید، نگاه میکنید.
اگر میبینید ملاصدرا یه جمله قشنگی داره تو یکی از این کتابهاش که بهار این جمله رو نقل کرده و ن-- ولنعم المقول.
معلومه این دو تا آخه هم زمان معلومه که یه نظارتی هم ب-- چیزا داشته چونکه هم خیلی جالبه که چیز از بهار یه چیزایی نقل میکنه و هم این از ملاصدرا نقل میکنه.
یعنی نقلهای متقابل دارن از همدیگه.
میگه ولنعم المقول، تو بهار میگه.
از ملاصدرا نقل میکنه که ملاصدرا گفته "ما قتل الحسین الا في يوم السقیفة".
حسین تو کربلا کشته نشد.
حسین تو سقیفه کشته شد.
این جمله غلطه؟
نه.
این داره پاراگرافی تو تاریخ که تعیین میکنه میگه این نیست که شما جریان کربلا میخوای شروع کنی از سقیفه باید شروع کنی.
برای همین جا به جا سر هرچی که میشد ائمه میفرمودند که "لعن الله امةً أسست أساسا ظلما وجور".
اونایی که تأسیس این داستان رو کردن.
یعنی مؤسسان این داستان خدا لعنتشون کنه.
لعنت بر مؤسسان این داستان.
و الا کربلا ماجراشو نمیتونی از چیز تحلیل کنی.
هر داستانی رو تو اینجا باید شما از سقیفه شروع به تحلیل کردن.
لذا "ما قتل الحسین الا في يوم السقیفة".
امام حسین رو تو سقیفه کشتن.
اینجایی که برمیگرده به اینها این حرف رو میزنه و میگه که "بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ شما نفستون تفسیر این مطلبو آراسته برای شما، به خاطر اینکه شما فکر کردی داستان همینه که شما رفتی بنیامین و داداش بزرگه رفتن نیومدن فکر میکنی داستان اینه؟
نه آقا جون داستان مال این نیست، داستان مال اونجاست اصلاً.
داستان برمیگرده به چاه که شما یوسف رو انداختین تو چاه.
داستان به اونجا برمیگرده.
تمام این حوادث به اونجا برمیگرده.
اینه نه اینکه آقا حالا آدمه دیگه آخه یه حرفی زده حالا شما ببخش مثلاً.
مثل اینکه خدا داره به ما میگه مثلاً حالا، حالا شما کوتاه بیا.
نه، این داره بخش تاریخ رو تعیین میکنه.
از کدوم قرینه که شما نگید از خودت ساختی؟
قرینه قرآن.
[سرفه] اگه میگفتِ أَسَاءَللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِ یعنی بنیامین، اگه میگفتِ أَسَاءَللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمَا یعنی بنیامین با داداش بزرگه که تو مد-- اصلاً داستان مال اون ایناست.
این تیکه از داستان ربطی به یوسف نداره.
اصلاً ب-- جریان متعلق به بحث یوسف نیست اینجا.
چیه؟
حالا که میگهِ أَسَاءَللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنِی بِهِمْ جَمِیعاً یعنی یوسف هم هست و وقتی میگه وَتَوَلَّ عَنْهُمْ این در حقیقت رو گردوندن به زری و قال یا أسفا على یوسف.
یعنی داستان کدگذاری میشه از اونجا و این نقش تأسیس یه امر خطا و اشتباه اینه که خدا میگه وَآمِنُوا بِمَا أَنْزَلْتُمُ صَدَّقَ اللَّهُ بِهِ وَلَا تَكُونُوا أَوَّلَ كَافِرٍ بِهِ.
شما اولیش نباشید.
[سرفه] این بنیان شما تأسیس نکنید.
أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى أَوْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى جُرُفٍ هَارٍ فَنَهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ.
این چیزارم طور خدا به قرآن نسبت میده حال آدم به هم میخوره.
به خاطر اینکه توی این ماجرای یازده سپتامبر ببینید تو قرآن بوده.
أَلَا شَفَا جُرُفٍ هَارٍ چون که محلهش اسمش بوده جرف هار.
خب محلهای که تو این دو قلوها توش بوده.
أَلَا شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَنَهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ اون آتیش سوزی و فلان اینا.
و بعد و یه چیزای دیگم در مورد-- اصلاً حال آدم بهم میخوره از این دفاعیات راجع به قرآن.
آیه یازدهم هست.
چی؟
آیه صد و پنج.
جان؟
جزء نه.
یازده.
آیه، سوره یازدهم که یازده سپتامبر بوده.
جزء نهه که ماه نهم میلادیه.
دیگه صد و پنج، صد و پنج، آیه صد و پنج.
درسته این مثلاً؟
آره این- این الان قرار داد.
آها ق vanه شدیم.
[خنده] تو این چند کلمه میخواد اونجا بگه.
نمیدونم.
آیه رو میخونی- آره نمیدونم.
[خنده] دارن اینا رو به قرآن نسبت میدن.
حالش از این چیز دفاعیات قرآن بهم میخوره.
خب؟
این، ردیف میگه قانع شدیم.
آقا رفیع.
چیه؟
چی نوشته در مورد یعقوب؟
یعقوب به خاطر این جمله که از یعقوب داره میگه.
میگه قال بس اولک.
میگم از یه دفعه مصر اومد دوباره.
از مصر نیومد.
شما پس تو داستان نیستی.
الان، الان ما کنعانیم.
[خنده] نه بابا الان ما کنعانیم، مصر چی داستان؟
[خنده] کاروان الان، شما پیاده شدی از اونجا.
[خنده] یه هفت سال زودتر پیاده شده.
ببخشید آیه رو میگین که فرقی نمیکنه.
نه شما یه قدم عقب تر.
دیگه بنیان داره جریان یوسف رو ولی خب تاکید جمله سب ولت کن- همین دیگه چون که- یعنی باز دوباره داره تکرار اون ماجرای قبلیو میگه.
بله دیگه میگه داستان از اونجا شروع شد و خ-- شما خطاتونو تو اونجا کردید.
یعنی خطاب الانشون اشاره داره- نه، نه، نه، نه، نه.
داره میگه که اولاً اینی که اینقدر قیافه حق به جانب مظلومانه گرفتید اینجوری هم نیست.
خطا رو شما شروع کردید از اون موقع هم شروع کردید.
اینقدر قیافه حق به جانب نگیرید که ما اینجا برو بپرس، تحقیقات بکن، نمیدونم چه بکن، این کارو بکن.
اینجوری هم نیست اینقدر قیافه حق به جانب بگیرید بل سب ولت کن ماجرا به دست شما بوده از چاه هم شروع شده.
یعنی این.
نه اینکه اینجوری بگین آقا ایشونم یه آدمی بوده بالاخره شما ببخشید.
أَسَاءَللَّهُ أَنْ یَأْتِیَنِی به اینی که میگه وَلَا تَكُونُوا أَوَّلَ كَافِرٍ بِهِ شما اولین کافر نباشید.
تأسیس بنیان نکنید چون که من سن سنة سیئة کان له وزر من عمل بها.
شما یه سنت سیئه بذاری وزر همه کسایی که میان این کارو میکنن به گردن شما.
چون که شما مؤسسی.
از اون من-- سعی کنید تو زندگیتون یه سنت حسنه بذارید.
جدی میگمها.
یه چیزی به عنوان سنت یعنی باقی بمونه.
یه جوری که البته به اخلاص و فلان اینا آدم ارتباط پیدا میکنه.
ولی بگردید یه کاری بکنید که سنت حسنه ای بمونه.
من سن سنة حسنة کان له أجر من عمل بها اجر همه الی يوم القيمة که عمل میکنند این اجرش برای شما باقی خواهد موند و شما زنده خواهید بود.
از اون ور هم سن-- چون که مهمه یه نفر یه اساس چیزی رو میذارن.
خب اونجا سقيفه اشتباه کردن اینا.
این اشتباهی که کردن، این سنیها الان که واقعا اینا که بیچارهها خیلی، خیلی، خیلیهاشون اصلاً هیچ، هیچی نمیدونن.
اصلاً شما باهاش صحبت میکنی معالم دین خودش رو به روایت خودش نمیدونه.
کما اینکه ما دینمون رو به روایت خودمون نمیدونیم، اونا هم نمیدونن.
اصلاً ما شیعه زادهایم، شیعهایم.
اونم سنی زادهست، سنیه.
همین ولی این دست از اهل بیت کوتاه شده.
دست از اهل بیت کوتاه شده، کوتاه شده از خیلی از معارف کوتاه شده.
میبینی از معارف کوتاه شده، حرفهایی که میزنن حرفهای سخیفه.
اونا رو به عنوان مفسر، اونا مفسرین قرآنن.
جدی عرض میکنم ها تفاسیر اهل تسنن، تفاسیر اهل تسنن بسیار علیرغم که هیم، هی هم میگن تفاسیر قویه بستگی داره با چه نگاهی شما-- یه موقع با یه نگاه ادبی تفسیرو نگاه میکنی مثلاً که طرف مثلاً ان تا شاهد بیت آورده مثلاً چی کرده مثلاً کولاک به لحاظ ادبیات تفسیری که کرده.
قرآنی که کتاب ادبیات نیست که، قرآن کتاب هدایته.
به لحاظ هدایت نگاه میکنی چی رو؟
میبینی که کمهیت تفاسیر اهل تسنن به شدت لنگه و اگر میبینید که تفاسیر شیعه مثل البته تفسیر المیزان و یه همچین تفاسیری قوت داره و در این حد وارد شده، شما دقیقاً پشت صحنههای علامه روایات تفسیری اهل بیته.
دقیقاً.
یعنی علامه کارش اینجوری بوده که دقت میکرده رو متن قرآن بعد اینجوری روایات تفسیری نگاه میکرده.
خب؟
خب علامه هم بوده، تحلیل هم بلد بوده.
بعد شروع میکرده نگاه میکرده میبینه روایت چی میگه برمیگشته تو قرآن، تو قرآن که برمیگشته با توجه به خود همون ظهورات الفاظ یه معارفی میریزه بیرون که اصلاً آدم عجیبه براش این کار کرد.
بعد میبینی که آخرش میگه بحثون رواییه.
این آخره اول بوده ها.
یعنی جزو اولین کارهاییه که کرده ولی آخر نوشته.
خب این بحث ما رواییه.
خب دست از اهل بیت کوتاه شده.
در خونه اهل بیت بسته شده.
در خونه اهل بیت بسته شده ما انقدر روایت تفسیری کمی حتی داریم.
خب از اینا نمیدونستن تفسیر بپرسن که.
خب د-- اگه در خونه اینا باز بود، کرسی تدریس دستشون بود، چی بود؟
میرفتن رجال اینا رو میپرسیدن یه سری، میرفتن اگه حوزههای علمی دستشون بود، رجالی اینا رو میپرسیدن، سنداشو میپرسیدن، تطابق میدادن، چی میکردن، چه میکردن.
ولی جو، جو فقهی بوده که [مکث] ابو حنیفه و مالکی و شافعی و اینا رو انداختن [سرفه].
دغدغه ملت این بوده که بیان از ائمه سؤال فقهی بکنن.
که هی میگفتن نَناز یَروَن که فلان.
خب ائمه چی بگن؟
خب اونا جواب فقهی میدادن.
برای همینه اینقدر حجم پیدا کرده بحث فقهی تو روایت صادقین علیهم، علیهم السلام.
اگه کرسی تدریس دست اینا بود تو طول تاریخ میدیدید که تفسیر قرآن میشد چی اون موقع.
نگفتن شده این چی، این حرفا.
خب دیگه [سرفه] اینجوریه.
"أَسَأَلَّهُ یَأْتِیَنِ بِهِمْ جَمِیعًا [مکث] إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ".
او علیم حکیمه.
یعنی رو-- عبارت علیم حکیم، حکیم علیم.
این دو تا عبارت با همدیگه خیلی تو قرآن میاد که علم ناظر به اون جنبههای معرفتیشه.
استحکام و حکمت ناظر به اون جنبههای عملیه بیشتر.
خب؟
یعنی علی-- هم علیمه که میداند و هم حکیمه که درست کار انجام میده.
"إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ".
هم درست میداند هم درست کار انجام میده.
همه چی هم تحت چمبره این حکیم عبارتی که به عبارتای قرآنی میخواد.
او تواب حکیمه.
او هرچی هست حکیم هم هست.
استحکام داره کارش.
همینجوری الکی نیست.
اگه قراره ببخشه، بخشیدنش هم با یه حکمت و استحکامی انجام میشه.
یعنی اینجوری نیست که همینجوری میبخشه.
حکیمه.
او توابم که هست تواب حکیمه.
اینجا بعضی فکر میکنن که مثلاً همینجوری میبره.
[لغزش زبان] همینجوری شروع میکنه به بخشش.
اصلاً حالیش نیست دیگه نهضت自由.
همینجوری میبره، شما رو میبخشه، اونو میبخشه، حق الناس رو میبخشه، حق الله رو میبخشه، نه اونا هم با یه حکمتی داره انجام میشه.
همه چی تحت حکمت داره انجام میشه.
این از این.
آیات بعد رو میخواستیم بخونیم که الان نمیخونیم.
اینی که هی وعده داده بودیم که بگیم تو این ده دقیقه رو، ده دقیقه باقی مونده.
این آیات سوره نساء رو که میگفتم این بخش اون ادب مع الله رو تو خودش رقم میزنه و زمینههای معرفتی این بحث هم هست.
صفحه نود، آیه هفتاد و هشت، هفتاد و نه.
اینو بخونیم یه توضیح مختصر، این توضیحش بخوایم فرو بریم توش به عقل ناخ، ناقص خودمون میتونیم یه حالت توضیح بدیم.
[مکث] فقط که [زیر بینی] بسم الله الرحمن-- یه بسم الله بگید.
بسم الله الرحمن- هیچ آیه چیزی نخوندیم از این سوره.
[مکث] هفتاد و هشت "أَیْنَمَا تَكُونُوا يَدْرَكْهُ الْمَوْتُ وَلَو كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ".
هر جایی که باشید مرگ شما رو درک میکنه.
برای اینکه در این بُرُوجِ مُشَيَّدَ و در برجهای گچکاری شده یا بلند، حالا هر دو تا معنی رو میشه ازش کرد.
هر چقدر خودتون در این برجهای بلند و فلان اینا بذارید، چون برج به لحاظ ارتفاع اینجا منظورش بیشتر نیست.
هر چقدر [مکث] اهه تو اون حالت به شدت [مکث] اه تو چشم باشین و دارای مقامات و افتخارات و نمیدونم جایزه نوبل و هر، هرچی هم که داشته باشین "فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ" باشید.
اینی که داریم تو چی "وَلَا تَوَرَّجْنَ تَوَرُّجَ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى" همینه.
خودتونو برج نکنید.
به خانوما میگه خودتونو برج نکنید.
البته با شیوه "تَوَرُّجِ الْجَاهِلِيَّةِ الْأُولَى" حالا بحثش زیاده.
"ولو کنتم في بروج مشيدة.
وإن تصبهم حسنة" خوب دقت کن "وإن تصبهم حسنة".
اگه یه حسنه ای بهشون برسه، خیری، خیری بهشون برسه "يقولوا هذا من عند الله" میگن این از خداست.
"وإن تصبهم سيئة".
یه شری بهشون برسه تو این چیزا "يقولوا هذا من عندك" میگن از توئه پیغمبره.
هرچی خیرات بهشون میگن از خداست.
هرچی سیئه و شر اینا بهشون برسه میگن این زیر سر توئه.
این بدشگونی توئه پیغمبره.
اینو اینا میگن خدا اینجوری میگه.
اینم همونجاست که میگیم خدا موضعگیری میکنه دیگه.
"قل كل من عند الله" همش از خداست.
چه یه شری به آدم برسه، یه خیری بهش، بهش برسه، همش از خداست.
اینجوری نیست که شرا از خدا نیست، بقیش از خداست.
مثلا خیرات از خداست، شرا از خدا نیست.
شراشم از خداست.
یا ضار رو یا نافع.
این تو روایته.
خدا فقط نافع نیست خدا ضار هم هست.
اصلاً مظهریت ضار داره خدا.
مظهریت مذل داره شیطان.
مظهریت ضار داره و در هر حتی ا-- چیزی، حتی در هر اسم رحمتی هم از اون اسماء ضار توش وجود داره.
در همین قرآن درسته بالحق نازل شده و، و، و.
ولی "ولا يزيد الظالمين إلا خسارا" "وما يزيدهم إلا نفورا".
خب؟
برای ظالمین خسارته.
یعنی اون اذلالشو انجام میده.
قرآن مایه اذلاله.
مایه اذلال یه عدهست.
تا قرآن نباشه انسان کامل، انسان کامل مایه رانده شدن شیطان از بهشته.
انسان کامل حضورش.
تا انسان کامل نبود این حرفام نبود.
انسان کامل که حضورش خیره، او که اومد شیطان از چیز رانده شد.
به واسطه حضور او بود که این اتفاق افتاد.
لذا خدا هم ضار هم نافع.
خیرات و شروع همه دست خداست.
همه "بید الله" همم "بقوة الله" همم "بقوة الله.
فإن القوة الله جميعا" است همش.
"قل كل من عند الله".
خب؟
بعدشم میگه که "فما فمال هؤلاء القوم لا يكادون يفقهون حديثا".
این قوم چشونه؟
چرا نمیفهمن این حرفا رو؟
چرا حرف حالیشون نیست؟
"لا يكادون يفقهون حديث".
اصلاً نزدیکم نیست حرف حالیشون بشه.
چرا اینو نمیفهمن؟
خب حالا این یه حرف، اینم یه حرف.
"ما أصابك من حسنة فمن الله وما أصابك من سيئة فمن نفسك".
[مکث] ببینید داره فرق میکنه.
بالاخره این یه موقع ما گفتیم "قل کل من" یه موقع پوتو همه رو زد که "سيئة من فلان" نداریم "سيئة من عند الله".
خب؟
بعدشم گفته که "ما أصابك من حسنة فمن الله وما أصابك من سيئة فمن نفسك [مکث] وأرسلنا إلى الناس رسولا وكفى بالله شهيدا" هرچی سیئه باشه از خودت، خب؟
اینا هم درسته پیغمبر مورد خطابه ولی مخاطب پیغمبر نیست.
اینا چیز نکنین.
اینا یه نکتهای ما تو زبان قرآن گفتیم جز زبان-- جز معروف قرآنیه.
خدا هر موقع خیلی وقتو بندگان رو میخواد مورد خطاب بده پیغمبر رو مورد خطاب قرار میده.
میگه "فما يكذبك بعد بالدين أليس الله بأدب الرسول".
چه چیز تو رو به تکذیب دین وا-وا داشت؟
به پیغمبر.
خب؟
این ف-- معلومه که این خطاب، خطاب پیغمبر مخاطب پیغمبر نیست.
به در میگن دیوار بشنوه اینجورین.
اینو داره به بقیه میگه.
یعنی به همه داره میگه "وما أصابك من سيئة فمن نفسك".
ببینید دو تا بحث انگار داره اینجا خدا میکنه.
یه بحثی میکنه که حسنات [مکث] از خداست "من الله" "سيئة من نفسك" هست.
خب؟
این موجب ادب میشه.
یعنی شما اگه بدونی واقعا حسنات "من الله" [مکث] یعنی این کاری که تو داری انجام میدی، این خوبی که داره به دست تو ظاهر میشه، به دست تو ظاهر میشه.
[مکث] خب؟
واقعا این معنا جا بیفته ها که این خوبی به دست تو داره ظاهر میشه.
[مکث] اون بدیه هم، بدیه چی؟
بدیه مال خودته.
حالا الان یه م-- زمینه معرفتشو یه خورده باز میکنیم.
بدیه چی؟
اون بدی مال خودته.
"من نفسك" هست.
بعدشم تازه این حرف که این زمینه ادب میشه.
یعنی هر موقع یه کار بدی انجام میدی نه زیر سر شیطان میذاری، نه زیر سر خدا.
یعنی میگی که چرا اینجوری میکنی به خودت؟
میگی چرا این کارو میکنی؟
این چه کاریه میکنی؟
خب؟
هرچی خیر اتفاق افتاد به دست-- میگی خب الحمد لله.
ببین خدا چه میکنه.
ببین چه کار میکنه خدا.
آقا این عجب نمیاره.
این م-- این زمینه معرفتی فقط چیز نیست، زمینه معرفتی خوابیده پشت سرش که الان من عرض میکنم مختصرا навыки.
این حالا ز-- به لحاظ اخلاقی عجب نمیاره برای همین است که تو این mood که قرار میگیره برمیگرده به رزمندههای اسلام میگه خدا "وما قتلتموهم ولکن الله قتلهم" [مکث] شما نکشتید خدا کشته.
شما نکشتید خدا کشته.
امام به این بهانه سالروز آزادیسازی خرمشهر، امام به این پدر خودشون رو درآوردن، جنگیدن، کشته شدن، چیه؟
اینا میگه خرمشهر رو خدا آزاد کرد.
البته رزمندهها بعضیاشون نمیاد چون که یه اعماقی از توحید برای کسی که واقعاً با معارف میجنگه تو، تو دلش گذاشته خدا، خب.
او رو با اع-- نفخه الهی پرورش داده.
اگر آدم حسابی باشه ولو اینکه این صعودها رو هم نداشته باشه،이라حت میگن خدا این کارو کرد.
میگه آره خدا کرد.
به پیغمبر میگه "وما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمى" تو تیر ننداختی از این تیرها، خدا بهش تیر مینداخت.
نهایت کاری که برای شما قابل میشه، اونم تو معارف با معارف سطح چیزی درجهبندی شده.
میگه "أفرأيت ما تحرثون" شما بذر میپاشیدید، شما بذر میپاشیدید.
"أأنتم تزرعونه أم نحن الزارعون" شما زارعید یا ما زارعیم؟
شما حارثید، ته، تهش شما حارثید، غیر ما بخوایم تخفیف بدیم و یه معارف بکشیم پایین سطحشو.
شما حارثید شما زارع نیستید.
"أفرأيت ما تمنون أنتم تخلونه أم نحن الخالقون" شما منی ریرید، خالق ماییم.
ما خلق میکنیم.
کی به این دانهی [مکث] گندم گفته که تو تو زمین دو طرفه بشو، یه طرفت بیاد بالا، یه طرفت بره پایین.
کی به این گفته؟
شما به گفتی؟
شما اینجوری کردی؟
"أأنتم أنزلتم من المطر أم نحن المنزلون" شما بارون فرستادید یا ما بارون میفرستیم؟
شما بالاخره شما این کارو دارید میکنید یا ما این کارو اینقدر تو، تو حساب خودتون واریز نکنید اینجور کارا رو، خب.
این یه ذره، حالا زمینهی معرفتی این بحث چیه؟
[مکث] ببینید به عنوان-- توی قالب یه مثال فقط میخوام روشن کنم.
بحث یخورده بحثی سنگینه با یه مثال شاید بشه یاندن متوجه.
ببینید برای [مکث]، اه، اشیا شما میتونید حکمهای سلبی و اثباتی داشته باشید، خب.
حکم سلبی و اثباتی.
به عنوان مثال [مکث] شما یک نور ضعیف رو در نظر بگیرید، یک نور ضعیف.
این نور ضعیف دو جور حکم میتونه و دو جور خاصیت میتونه از خودش بروز بده و دو جور حکم بگیره اصلاً این.
شما این نور ضعیف میگید که یک اتاق سه در چهار رو روشن میکند.
این حکم چیه؟
حکم ایجابیشه و اثباتیشه.
[صدای بوق] نسبت به همین نور ضعیف میگید این نور ضعیف یک سوله دو هزار متری رو روشن نمیکند.
اینم چیه؟
اینم حکم سلبیشه.
ولی این احکام به درسته به نور ضعیف داره ن-- میخوره ولی به دو جا داره میخوره، به دو جا داره میخوره.
[مکث] ببینید دو جا میخوره، به همین میگم.
این سؤالو برام پاسخ بدید جوابش معلوم میشه.
نور ضعیف اتاق سه در چهار رو روشن میکند، لنورهی یا لضعفهی؟
لنورهی.
لنورهی.
سوله دو هزار متری روشن نمیکند، لنورهی یا لضعفهی؟
لضعفهی.
لضعفهی، خب.
یعنی یه سری احکام هست که این به واسطهی نورانیت خودش داره میگیره.
این احکامو بکش برو بالا.
اصلاً این به خاطره-- به قول ، یه استاد داشتم میگفت بکش برو ترک میگفت بکش برو بالا، خب.
اینو شما بکش برو بالا.
یعنی شما همین احکامو هی به بالاتر میتونی نسبت بدی.
اصلاً این حکم روشن میکند اساساً مال نوره، نه مال نور ضعیف.
این حکم مال نوره.
این نور همین جوری که اومده تا اینجا تو این مرتبه ضعیف شده، تو این مرتبه ضعیف شده، تمام این احکام مال بالاترش هست و مال اون مبداي اصلاً نوره.
یعنی او داره روشن-- شما میگید خورشید روشن میکنه اشکال داره؟
نه.
میگید خورشید اینجا رو داره روشن میکنه.
خورشید یعنی اون منبع اصلی داره اینجا رو روشن میکنه.
این مرتبه از نور چند کندلی داره اینجا رو روشن میکنه.
اون مرتبه داره روش-- یعنی شما میتونی اون حکمو بکشی بالا و اساساً عند الدقة حکم مال اون مبداه اصلاً.
حکم مال مبداه.
[مکث] اون مبدا که دیدنی نیز و جان فدای آنکه ناپیداستی، ناپیداست باد.
اون اصلاً دیدنی نیست.
ما همه شیریم، شیران علم.
این مولوی چه میکنه؟
ما همه شیریم، این شیرانه رو پرچم.
حملهمان از باد باشد دم بدم.
اینکه دیدی باد میخوره اینجوری این شیر اینقدر داره حمله میکنه مثلاً.
حملهمان از باد باشد دم بدم.
حملهمان پیدا و ناپیداست باد، جان فدای آنکه ناپیداست باد، خب.
این حمله، اون یه باد پشت سری وجود داره که اون داره اینو تکون میده.
جان فدای آنکه ناپیداست باد.
اصلاً مال اون مبداه این چیز.
ولی این حکمی که یک سوله دو هزار متری روشن نمیکنه، این حکم مال نورانیت این نیست، مال مرتبه اینه.
چون تو این مرتبه است این احکام سلبی و نقصی رو به خودش گرفته.
یعنی مال مرتبهست.
خب? مال این مرتبهست.
لذا میگی که این حکم روشن نمیکند مال خودته؟
اینکه روشن میکند مال نوره و اون الله نور السماوات والارض.
اون الله نور السماوات والارض داره همه جا رو روشن میکنه و هر حکم روشنی وجود داره مال اوه و مستنده به اوه و اصلاً اوه و حضور اوه اونجا.
خب؟
که اون حکم اونجا هست.
اگه شما میدانی حضور خدا اونجاست که داره شما میدانی و اونجایی که شما نمیدانی مال نقص مرتبهست.
مثال دیگه.
ببینید این شما یه دونه شاخص بکوبید توی زمین.
میبینید که نور داره میاد.
این نوری که داره میاد سایه هم میندازه.
سایه بودن مال چیزه؟
سایه بودن مال چیه؟
مال وجود این شاخصه.
یعنی این، اینه که باعث یه تولید سایه شده.
این میشه اون بخش که ادب معرفتی تولید میکنه، ادب معرفتی، ببین ما ادب و اخلاقی که داریم مستنده به توحیده.
ما الان میگن که یه نفری که همچین خیلی شیک سلام علیک بکنه اینو میگن با ادب.
در صورتی که این، این کی بود این با ادبه؟
آدمای خیلی gentleman و gentlewoman و اینا رو میگن ااا آدمای با ادب.
آدم میگن با ادب.
این ادب، ادب الهی که خـ-- پیغمبر بگه "ادبنی ربی".
رب منو ادب کرده.
مثلاً من تحت ادب رب قرار گرفته حالا اینجوری شدم.
این میشه ادب.
نه چاق خانم خوش اومدید، خواهش میکنم تشریف آوردید، تشریف بردید.
نه این چیزا.
خب از این، اینا رو به، به این، به این مجموعه کارا میگن ادب.
اینا هم یکی از شعبات احترامایی که بعدا اگه تو دستگاه توحیدی آدم قرار گرفت، گرفت.
نگرفت، نگرفت.
دیگه ما مقابل هر بنی بشری که رد شد و فلان اینا خودمو اِاِاِ خوار نمیکنیم که خواهش میکنم شما فلان.
دیگه اینجوری نمیکنیم که ما.
یعنی توحید دیگه اجازهت نمیده ما همچین کاری بکنیم.
این ادبنی ربی اجازه نمیده.
این مال اینه.
ولی ببینید کل من عندالله یعنی همه اینا بالاخره تحت چمبر قوت الله.
بالاخره این مرتبه رو کی به وجود آورده؟
این مرتبه رو؟
این مرتبه رو هم خدا به وجود آورده.
یعنی خدا وقتی تجلی کرده مراتب مختلف هستی به وجود اومده، مراتب مختلف هستی به وجود، بالاخره این مرتبه رو کی به وجود آورده؟
من که به وجود نیاوردم.
این مرتبه رو خدا به وجود آورده و چون خدا به وجود آورده، به این لحاظ قل کل من من الله نمیگه.
ببینید تعابی-- تفو تو تعبیر رو نگاه کنید.
اونجا بحث من الله و من نفسه که اینجا من عند الله.
قل کل من عندالله.
همش از خداست.
یعنی همه إن القوة لله جمع، إن العزة لله جمع، همش به دست خود-- شما یه شری که میخوای انجام بدی بالاخره قوت الله انجام میدی به قدرت الله انجام.
این مرتبه رو کی به وجود آورده؟
این مرتبه رو خدا به وجود آورده و نه جبره و نه چیزه و نه هیچ مشکلی هم وجود نداره.
هیچ مشکل اعتقادی هم نداره که شما بگی اینش به اونش نمیخوره فلان اینا.
تا کی جمعبندی بکنی این حرفا رو.
خب؟
اینه که یه ادب معلا به لحاظ معرفتی درست میکنه برای انسان که گفتیم این نتایج.
انشاالله وقتم بله همین الان ازمون دیگه.
انشاالله وقت، وقت یکی تموم شده.
حالا اِاِ دیگه سایت رو ببینید که بنده از شما، یعنی از خدای خودم تشکر میکنم که شما رو قسمت ما کرده [سرفه] که واقعاً بشه قرآن رو اینجور گفت.
یعنی این ذهنی آماده، این گوش آماده، این چشم آماده، این روح آماده، یا گاهی اوقات اصلاً میام اصلاً نای حرف زدن ندارما.
یعنی، یعنی انقدر خسته ام که مثلاً شروع میکنم بسم الله میگم خدا میخوام شروع، ولی وقتی که شروع میکنم این ذهن آماده، این جان آماده، این چشم آماده، اینا همش باعث میشه که آدم من از خدا خودم متشکرم.
انشاالله این فضل و فیض و فوز رو خدا برای ما همینجوری مستدام نگه داره.
من به کلاس قرآن مشتاقتر از شما به کلاس قرآنم.
هر چقدر شما مشتاق، مشتاق به کلاس قرآن باشید، من بیشتر.
اینو میتونید مطمئن باشید because من انقدر چیز یاد گرفتم، انقدر چیز یاد گرفتم از کلاس قرآن، این کلاس قرآن همسایه اینکه شما انقدر چیز یاد نمیگیرید، مطمئناً.
اِاِجنگ کران دعا بکنیم.
کی دوباره تشکیل میشه؟
انشاالله بعد از اینکه امتحاناتون دادید و مثلاً حالا میفته مثلاً اوایل تابستون.
[سرفه] بله؟
بنده چونکه هفته بعد بنده نوبوی زیارت شما هم انشاالله مشهد.
این، این از هفته بعد که هفته بعد که تخصصیاً خارج از موضوعه.
میایم [سرفه] بله؟
ده شب میام مشهد.
نه ما به هر زیارت میریم.
نه.
بله.
اِاِ دقیقاً سه شنبه چونکه میرم و جمعه برمیگردم هر دو تا کلاسه چی، بعدشم میخوره ظاهراً تو فرجه امتحانیها و دیگه میخوره تو امتحانات.
چه خود سه شنبه هم، سه شنبه بعدشم باز دوباره تعطیلیه.
تعطیلی رسمیه.
دیگه به نظر میاد ازمون خودمون سنگینتر این که تعطیل کنیم.
بگیم خودمون تعطیل کردیم.
[خنده]ترتیب رسمی و اینا.
دیگه حالا ببینید کی میشه.
امتحان امیرکبیر کیه؟
شونزده؟
دوم تیر.
دوم کی؟
دوم تیر.
شونزده تیر آخریشه.
یه چند تایی.
چون به خاطر کنکوری که هست یه ذره افتاده الان شونزده تیر.
یه سری شونزده تیر آخریشه.
خب دیگه دانشگاه دیگه ندارین؟
علم و صنعت؟
علم و صنعت هم همون یه.
بیست و هشت.
بیست و هشت خودش بود دو تاش هم تقویم سیتا.
شریف؟
شیشم.
خب همون شیشم.
مبنا شریف بود.
[خنده] چون خودم شریف درس خوندم [خنده] دانشگاه خودمو حساب میکنم.
از خدمت-- حالا همون موقعها هفته بعدش شش هفته شروع میکنیم دیگه انشاالله.
خدايا خداوندا ما را ببخش و بیامرز.
قلب نازنین امام زمان از ما راضی و خشنود بدار.
ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده.
لابد.
در امر فرجش تعجیل بفرما.
لابد.
خدا قلب ما رو به معارف نورانی قرآن اهل بیت عالم و عامل بفرما.
لابد.
نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن اهل بیت قرار بده.
لابد.
خدا همه مریضای عالم، مریضای شیعه اگه خیر و صلاحشون در شفاس عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان.
لابد.
پدر مادر ما رو به غایت از ما راضی و خشنود بدار.
لابد.
دست ما رو در این دنیا و برزخ و قیامت از قرآن اهل بیت کوتاه مفرما.
لابد.
هر حظ و بهرهای در هر جا این عالم هست به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما.
لابد.
همه خدمتگزاران به اسلام، خدا، امام معظم و رهبری، همشونو در کنف حمایت خودت بگیر.
لابد.
مقام شهدا عالیست، عالیتر بگردان.
همه گذشتهها و رفتهها، ذوالحقوق، پدر، مادرهامون، معلمهامون.
سر سفره بیکران قرآن اهل بیت حاضر بفرما.
ما را هم به شهدا ملحق بفرما.
بالنبی آل الفاتحه.
سلام الله علیه.