یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت آیات هشتادوسه تا هشتادوهفت
صلی الله علی سیدنا محمد وآله الطاهرین.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
قرآن را در صفحهٔ دویستوچهلوپنج بگشایید. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ عَسَى ٱللَّهُ أَن يَأْتِيَنِى بِهِمْ جَمِيعًا إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بلکه نفسهایتان کاری را برای شما آراسته است؛ پس صبری نیکو [پیش میگیرم]. باشد که خدا همهٔ آنان را یکجا نزد من آورد؛ اوست که دانای حکیم است.
«وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَٰٓأَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَٱبْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ ٱلْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ» (یوسف/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان روی گرداند و گفت: ای دریغا بر یوسف. و چشمانش از اندوه سفید شد، در حالی که خشم و غم را فرو میخورد.
«قَالُوا۟ تَٱللَّهِ تَفْتَؤُا۟ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّىٰ تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ ٱلْهَٰلِكِينَ» (یوسف/۸۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: به خدا سوگند، پیوسته یوسف را یاد میکنی تا بیمارِ فرسوده شوی یا از هلاکشدگان باشی.
«قَالَ إِنَّمَآ أَشْكُوا۟ بَثِّى وَحُزْنِىٓ إِلَى ٱللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ ٱللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (یوسف/۸۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: من اندوه گشودهام و حزنم را فقط به خدا شکایت میبرم، و از خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید.
«يَٰبَنِىَّ ٱذْهَبُوا۟ فَتَحَسَّسُوا۟ مِن يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَا۟يْـَٔسُوا۟ مِن رَّوْحِ ٱللَّهِ إِنَّهُۥ لَا يَا۟يْـَٔسُ مِن رَّوْحِ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلْقَوْمُ ٱلْكَٰفِرُونَ» (یوسف/۸۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پسران من، بروید و از یوسف و برادرش جستوجو کنید و از گشایش و رحمت خدا نومید مشوید؛ جز گروه کافران از رحمت خدا نومید نمیشوند.
یک صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
سلام علیکم و رحمة الله. از دیدار دوبارهٔ این جمع خوشحالم. تاج سر مایید؛ قدمتان روی چشم ماست. افتخار میکنیم که در خدمت این بحث باشیم.
یادآوری: تسویل نفس؛ صبر جمیل و صبر أجمل
بحث به همان آیهای برگشته که برادران، گزارش مصر را آوردند: بنیامین را جا گذاشتهاند و آن برادر بزرگ را نیز. چون سخن به یعقوب رسید، فرمود نفستان کاری را برایتان آراسته است؛ زشتی را خوب نمایش داده؛ و من صبر جمیل میکنم.
صبر جمیل داریم و صبر أجمل هم داریم. کاری که حضرت یعقوب کرده صبر جمیل است. صبر أجمل آن کاری است که حضرت ابراهیم میکند؛ توضیحش در جای خود گفته شد.
نکتهای را باید دوباره یادآوری کرد. بعضی از مفسران عملاً به حضرت یعقوب انتقاد وارد دانستهاند که هنوز حرف این برادران را گوش نکرده — و اینبار دروغ هم نگفتهاند — سراغ کسی نرفته، چرا چنین قضاوت عجولانهای میکند، العیاذ بالله. پاسخ همان است که گفته شد. یعقوب با همان «عسی الله أن یأتینی بهم جمیعاً» دارد میگوید مسئله از همانجا آب میخورد: از داستان یوسف و چاه. اینکه حالا باید بنیامین بماند و برادر بزرگ بماند، مشکل از همانجاست. این پاراگرافبندی که قرآن اینجا انجام میدهد مهم است؛ پنجشنبه نیز به آن اشاره شد.
پاراگرافبندی داستان؛ اول قصه کجاست و آخرش کجاست
در ذهن هست که سلسلهبحثی طرح شود: داستان را چگونه باید گفت، و اگر بناست در چارچوب قرآنی گفته شود چگونه باید گفته شود. دیروز با یک فیلمنامهنویس گفتگو بود. آنجا روشن شد که یکبار میخواهی حادثه را گزارش کنی؛ باید بدانی جایگاهت چیست. میخواهی حادثه را گزارش کنی، یا در این حادثه پند بدهی، یا وظیفهات فقط گزارش است؟ اگر بیان پندآموز داری باید چه شکلی باشد؟ قرآن بیاناتش را چگونه میگوید؟ این فیلمهای اخیری که دارند بیان میکنند چه شکلی است؛ پنجشنبه گریزی به آن زده شد.
نوع نگاهی که حضرت یعقوب دارد همین نگاه قرآنی است. نگاه متناسب با نگاه درست این است که پاراگرافبندی طوری باشد که اول داستان مشخص باشد از کجاست.
یکبار میخواهید واقعهٔ سقیفه را تحلیل کنید. میآیید از روزهای پیش از رحلت شروع میکنید: که آمد، چه شد. حال آنکه هشتاد روز پیش از آن، واقعهٔ غدیر اتفاق افتاده. نمیشود باور کرد که در هشتاد روز چنین تحول تاریخیای بیفتد که رسولالله امیرالمؤمنین را معرفی کنند و هشتاد روز بعد داستان یک چیز دیگر شود. همه میگویند «بَخٍ بَخٍ لک یا علی» و باریکلا و چنین و چنان؛ بعد در هشتاد روز چنین اتفاقی میافتد. مهم است بدانید اول داستان کجاست؛ این داستان از کجا شروع میشود. اگر نوع دقت در داستان را ندانید، اگر ندانید داستانها از کجا شروع میشود، در تحلیل همیشه اشتباه میکنید.
و این هم نکتهای است که داستانها کجا تمام میشود. تاریخی را میخوانید که امیرالمؤمنین میگوید پارهپاره است:
«فَإِنَّ بَعْضَهَا يُشْبِهُ بَعْضًا» (نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا برخی از آن به برخی دیگر میماند.
بعضها به همدیگر شباهت دارند. فراز و فرودهایی دارد. داستان را کجا ختم میکنید که این بشود یک داستان و آن بشود ماجرایی دیگر؟ اگر جایش را اشتباه ختم کنید پیام ندارد؛ داستانها پیام خودشان را از دست میدهند.
والعاقبة للمتقین؛ پایان خوش حکمت
پنجشنبه گفته شد: داستانها همیشه در افق تاریخ با «والعاقبة للمتقین» تمام میشده و لاغیر. حتی داستان سیندرلا، حتی داستان دیو و دلبر، حتی رابینهود، حتی حکمتهای سعدی؛ همهشان تهش با والعاقبة للمتقین تمام میشود. فطرت همین را میخواهد و همین را میپسندد.
«قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ ٱسْتَعِينُوا۟ بِٱللَّهِ وَٱصْبِرُوٓا۟ إِنَّ ٱلْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَن يَشَآءُ مِنْ عِبَادِهِۦ وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (اعراف/۱۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): موسی به قومش گفت: از خدا یاری بجویید و صبر کنید؛ زمین از آنِ خداست، آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد به ارث میدهد؛ و فرجام از آنِ پرواپیشگان است.
خلاف این جریان سینمایی که اکنون هست: با اضطراب و دلهره و تشویش تمام میشود، معلوم نیست چیست، معلوم نیست چه شد، که را کشت و به چه سرانجامی رسید. چرا اینگونه است؟ با این دارد تمام میشود؛ حالآنکه تمام داستانهایی که در آن حکمت میآموزند با پایان خوش تمام میشوند. باید هم با پایان خوش تمام شوند. همهٔ داستانهای قرآنی هم با پایان خوش تمام میشود؛ حتی اگر در میانهٔ راه داستان تلخ باشد، قرآن تا آنجا ادامه میدهد که این پایان خوشی داشته باشد. این مهم است. مانند داستان هود: تا آنجا ادامه میدهد که داستان را با پایان خوش و آموزنده تمام کند؛ با چیزی که عاقبت باز به متقیان برسد.
چیزهای دنیایی هم باید مال عاقبت خوش باشد. در همان بحث «والعاقبة للمتقین» که در جلساتی مفصل گفته شد، بحث این است که اصلاً عاقبت همینجا هم با متقیان است. یعنی اینجا هم لعنت چیده شده:
«وَأُتْبِعُوا۟ فِى هَٰذِهِ ٱلدُّنْيَا لَعْنَةً وَيَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ أَلَآ إِنَّ عَادًا كَفَرُوا۟ رَبَّهُمْ أَلَا بُعْدًا لِّعَادٍ قَوْمِ هُودٍ» (هود/۶۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در این دنیا و روز قیامت لعنت در پیشان آمد. هان که عاد به پروردگارشان کفر ورزیدند. هان، دوری باد بر عاد، قوم هود.
«وَأُتْبِعُوا۟ فِى هَٰذِهِۦ لَعْنَةً وَيَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ بِئْسَ ٱلرِّفْدُ ٱلْمَرْفُودُ» (هود/۹۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در این [دنیا] لعنتی در پیشان آمد و روز قیامت؛ چه بد عطایی است آن عطای دادهشده.
این دنیا لعنت، آن دنیا هم لعنت. نه اینکه این دنیا خیلی خوب و به خوشی بگذرد و وعده به قیامت باشد که آنجا پوست بیندازیم. قرآن این را نگفته. آنجا که پوستت را میکنند هیچ؛ اینجا هم داستان خوش نیست برای چه کسی. این نگاه قرآن است. اگر میگفتند اینجا هم ممکن است زهرماری باشد و آنجا خوش، باز میگفتیم باز راه دین است؛ در نتیجه فرق نمیکرد. ولی قرآن چیزی که معرفی کرد و واقعیتی که هست، به شرطی است که درست پاراگرافبندی کنید.
نبینید که این اکنون یک دروغ نگفت، و بابت این دروغی که نگفت جریمه شد، و داستان را همینجا تمام کنیم. داستان را با نگاه قرآنی تعریف نکردهاید. حادثه را در میانهٔ راه قطع کردهاید. این بابت این کاری که کرد دچار یک مشکل اقتصادی شد؛ همین تمام شد. اشتباه کردی اگر داستان را اینگونه تعریف کنی. به سبک قرآنی تعریف نکردی. این بابت این کاری که کرد، این مشکلات که به وجود آمد، بعد این خیرات که به وجود آمد؛ این خیرات خیلیوقتها ریشه داشت در همان معاملهای که او کرد. حالا تمام کنید. صدق الله العلی العظیم. حالا تمام میشود.
مانند بعضی قاریها که قرآن را شروع میکنند به خواندن؛ بعضیها اصلاً وسط، معلوم نیست کجای داستان را شروع کردهاند. قرآن جاهایی داستانش شروع میشود. باید بحثش را تمام کند. همین سورهٔ هود به نظر من سورهٔ انبیاست؛ با یک دقت متوسط داستان را تعریف میکند. سورهٔ انبیا را نگاه کنید؛ مثلاً نوح را که تعریف میکند فشردهتر است. در هود، نوح را مسخره میکنند:
«وَيَصْنَعُ ٱلْفُلْكَ وَكُلَّمَا مَرَّ عَلَيْهِ مَلَأٌ مِّن قَوْمِهِۦ سَخِرُوا۟ مِنْهُ قَالَ إِن تَسْخَرُوا۟ مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنكُمْ كَمَا تَسْخَرُونَ» (هود/۳۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کشتی را میساخت و هر بار که گروهی از قومش بر او میگذشتند مسخرهاش میکردند. گفت: اگر ما را مسخره میکنید، ما هم شما را مسخره خواهیم کرد، همانگونه که مسخره میکنید.
مسخره میکنید؟ همین مسخرهتان میکنیم. حالا بایست؛ تمام نشد. تازه وسط داستانیم. شما مسخره میکنید؛ موقع مسخره کردن ما هم میرسد. داستان را تعریف میکند تا تنور به جوش آمد و آب گرفت و پسر نوح آنطور شد.
«حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَ أَمْرُنَا وَفَارَ ٱلتَّنُّورُ قُلْنَا ٱحْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ ٱثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلَّا مَن سَبَقَ عَلَيْهِ ٱلْقَوْلُ وَمَنْ ءَامَنَ وَمَآ ءَامَنَ مَعَهُۥٓ إِلَّا قَلِيلٌ» (هود/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنگاه که فرمان ما آمد و تنور جوشید. گفتیم در آن از هر کدام دو جفت سوار کن، و خانوادهات را مگر آنکه حکم بر او پیشی گرفته، و کسانی را که ایمان آوردهاند؛ و جز اندکی با او ایمان نیاورده بودند.
«وَهِىَ تَجْرِى بِهِمْ فِى مَوْجٍ كَٱلْجِبَالِ وَنَادَىٰ نُوحٌ ٱبْنَهُۥ وَكَانَ فِى مَعْزِلٍ يَٰبُنَىَّ ٱرْكَب مَّعَنَا وَلَا تَكُن مَّعَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (هود/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کشتی آنان را در موجی کوه آسا میبرد. و نوح پسرش را ندا داد در حالی که در کناری بود: ای پسرکم، با ما سوار شو و با کافران مباش.
«قَالَ سَـَٔاوِىٓ إِلَىٰ جَبَلٍ يَعْصِمُنِى مِنَ ٱلْمَآءِ قَالَ لَا عَاصِمَ ٱلْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ ٱللَّهِ إِلَّا مَن رَّحِمَ وَحَالَ بَيْنَهُمَا ٱلْمَوْجُ فَكَانَ مِنَ ٱلْمُغْرَقِينَ» (هود/۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: به زودی به کوهی پناه میبرم که مرا از آب نگاه دارد. گفت: امروز هیچ نگاهدارندهای از فرمان خدا نیست مگر آنکه رحم کند. و موج میانشان حایل شد و از غرقشدگان گردید.
اینها وسط داستان است. هنوز فرود نیامده. قاری اگر از وسط شروع کند پیام را میبُرد. تا «اهبط بسلام» که میرسد داستان دارد فرود میآید.
«قِيلَ يَٰنُوحُ ٱهْبِطْ بِسَلَٰمٍ مِّنَّا وَبَرَكَٰتٍ عَلَيْكَ وَعَلَىٰٓ أُمَمٍ مِّمَّن مَّعَكَ وَأُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُم مِّنَّا عَذَابٌ أَلِيمٌ» (هود/۴۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفته شد: ای نوح، با سلامی از جانب ما و برکتهایی بر تو و بر امتهایی از کسانی که با تواند فرود آی؛ و امتهایی هستند که برخوردارشان میکنیم، سپس عذابی دردناک از ما به آنان میرسد.
این آخرهای داستان است. اینجا داستان فرود میآید.
«تِلْكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلْغَيْبِ نُوحِيهَآ إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَآ أَنتَ وَلَا قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هَٰذَا فَٱصْبِرْ إِنَّ ٱلْعَٰقِبَةَ لِلْمُتَّقِينَ» (هود/۴۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از خبرهای غیب است که به تو وحی میکنیم؛ تو و قومت پیش از این آن را نمیدانستید. پس صبر کن؛ که فرجام از آنِ پرواپیشگان است.
تمام شد. بعد داستان یک داستان دیگر شروع میشود. همین سورهٔ هود است. داستان بعد را میبرد بالا، میآورد پایین، باز با محتوای «إن العاقبة للمتقین» تمام میکند.
«وَإِلَىٰ عَادٍ أَخَاهُمْ هُودًا قَالَ يَٰقَوْمِ ٱعْبُدُوا۟ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَٰهٍ غَيْرُهُۥٓ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا مُفْتَرُونَ» (هود/۵۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به سوی عاد، برادرشان هود را [فرستادیم]. گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید؛ شما را معبودی جز او نیست؛ شما جز دروغپرداز نیستید.
داستان ثمود را شروع میکند:
«وَإِلَىٰ ثَمُودَ أَخَاهُمْ صَٰلِحًا قَالَ يَٰقَوْمِ ٱعْبُدُوا۟ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَٰهٍ غَيْرُهُۥ هُوَ أَنشَأَكُم مِّنَ ٱلْأَرْضِ وَٱسْتَعْمَرَكُمْ فِيهَا فَٱسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوٓا۟ إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّى قَرِيبٌ مُّجِيبٌ» (هود/۶۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به سوی ثمود، برادرشان صالح را [فرستادیم]. گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید؛ شما را معبودی جز او نیست. او شما را از زمین پدید آورد و در آن آبادتان کرد؛ پس از او آمرزش بخواهید سپس به سوی او بازگردید؛ پروردگار من نزدیک و پاسخدهنده است.
میبرد بالا، با همان محتوا تمام میکند. بعد:
«وَإِلَىٰ مَدْيَنَ أَخَاهُمْ شُعَيْبًا قَالَ يَٰقَوْمِ ٱعْبُدُوا۟ ٱللَّهَ مَا لَكُم مِّنْ إِلَٰهٍ غَيْرُهُۥ وَلَا تَنقُصُوا۟ ٱلْمِكْيَالَ وَٱلْمِيزَانَ إِنِّىٓ أَرَىٰكُم بِخَيْرٍ وَإِنِّىٓ أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ مُّحِيطٍ» (هود/۸۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به سوی مدین، برادرشان شعیب را [فرستادیم]. گفت: ای قوم من، خدا را بپرستید؛ شما را معبودی جز او نیست. پیمانه و ترازو را کم نگذارید. من شما را در نعمت میبینم و از عذاب روزی فراگیر بر شما میترسم.
میبرد بالا، تمام. این روال، عنوان روال داستانگویی قرآن است: کجا داستان شروع میشود و کجا تمام میشود. این مهم است. و قرآن مرتب میگوید در این دنیا لعنتی در پیشان آمد و روز قیامت؛ چه بد عطایی است آن عطای دادهشده. بدجایی، بد عطایی، بد چیزی در این دنیا؛ از آنور هم در قیامت خالصهشان را میگیرند. مؤمنین اینجورند؟ نه؛ آنطرفش:
«وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُۥ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُۥ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ أَعْمَىٰ» (طه/۱۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که از یاد من روی بگرداند، برای او زندگی تنگی است و روز قیامت نابینا محشورش میکنیم.
این دنیا زندگی تنگ و سخت؛ آن دنیا کور. زندگی این دنیا را تنگ میکند، زندگی بعد را کور میکند.
حوادث کور و سنن الهی؛ گفتگو با فیلمنامهنویس
اگر واقعاً میخواهید بهعنوان داستاننویس و فیلمنامهنویس بایستید، حوادث نباید کور بیان شود. اگر دست به قلم میگیرید، به محتوای دینی قلم بزنید؛ نه مانند بعضی سریالهای ماه رمضان که جدال با آیات میکنند با همدیگر: «مگر نشنیدی امیرالمؤمنین گفته ببین اینجوری»؛ آن یکی میگوید «تو این آیه را نخواندی که فلان». این جدال، ضعیفترین و سخیفترین نوع ادبیات دینی است.
ادیب دینی داستان را طوری شروع میکند که اگر نقاط فرودی داشت، مصیبتها را اینجا تمام نمیکند؛ بعدش ربط میدهد، لااقل بهعنوان ربطهای احتمالی، که این اوجی که داستان دارد مال آن کاری است که آن معامله را کرد و پای معاملهاش ایستاد و شکستی خورد؛ این پیروزی نتیجهاش است. قرآن همهاش همین را میگوید. قرآن میگوید شما چنین معاملهای با خدا بکنید، پیروزی نتیجهٔ آن معاملهها بهتان میرسد. داستاننویس باید اینگونه داستان بنویسد. اینها دارند حوادث کور را پشت سر هم تعریف میکنند. یک سری حوادث. تاریخ که زبان ندارد. حوادثی که زبان ندارند پشت سر هم اتفاق میافتند. آنکه باید زبان بدهد، سنن الهی است که زبان میدهد به این داستانها. به این باید دقت کرد. این حرف سرنوشت خیلی چیزها را تغییر میدهد؛ سرنوشت خیلی مدل فکری را تغییر میدهد.
آن فیلمنامهنویس همین دیروز به این نتیجه رسید که من نمیخواهم با ادبیات دینی متن بنویسم. میخواهم بگویم یک ولدالزنا هیچ اشکالی ندارد که ولدالزناست؛ هیچ مشکلی هم ممکن است برایش به وجود نیاید. میخواهم این را بگویم. وقتی فیلمنامهاش را دیدیم نه؛ به جهت دینی ایراد دارد، حرفهایت هم به جهت تحلیل ایراد دارد. تحلیل سنن الهی نمیشود. آنچه در عالم جریان دارد سنن الهی است، نه آن چیزی که تو فکر میکنی. داستان را بدجا میبری و بدجا شروع میکنی.
از ادعای «وإنا لصادقون» تا اینجا پایانش میآید به «وتولی عنهم وقال یا أسفی علی یوسف». قرآن را اینگونه بخوانید؛ مثل نبض بگیرید؛ حرکتها را بنگرید. نویسندهٔ قرآن حرکتها را چطور انجام میدهد. نیش قلمها، اوج و فرودها کجا انجام میشود. اینها را در قرآن گیر بیاورید. این است قرآن خواندن؛ نه فقط ثواب بردن. اگر داستان را از وسط پاره کنید شأن نبی را خراب میکنید؛ خیال میکنید یعقوب عجول قضاوت کرده. حالآنکه پاراگراف از چاه یوسف است تا «یا أسفی علی یوسف».
«وَسْـَٔلِ ٱلْقَرْيَةَ ٱلَّتِى كُنَّا فِيهَا وَٱلْعِيرَ ٱلَّتِىٓ أَقْبَلْنَا فِيهَا وَإِنَّا لَصَٰدِقُونَ» (یوسف/۸۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آن شهری که در آن بودیم و از کاروانی که در آن آمدیم بپرس؛ و ما راستگویانیم.
شاهد حرف همین است که از آنان روی گرداند و گفت ای دریغا بر یوسف. نشان بدهد داستان از آنجاست. من ناظر به آنجا دارم حرف میزنم؛ نه اینکه شأن نبی را خراب کنیم به خاطر اینکه نمیفهمیم یا روی روند قرآن دقت نمیکنیم.
ابیضّت عیناه من الحزن فهو کظیم
چشم سفید شد. نمیگوید کور شد. قرآن تعبیر به عمی ندارد. ممکن است روایات چنین تعبیری داشته باشند، ولی تعبیر قرآن «وابیضّت عیناه» است: چشمش سفید شد؛ از حزن و غم عارضهای در چشمش ایجاد شد. «فهو کظیم»: در حالی که دقیقاً کظم میکرد و خود را نگه میداشت.
این مصیبتهای پیدرپی که برایش اتفاق افتاده میشود صبر جمیل. صبری که کظم است: غصه را اینگونه میخورد و خود را نگه داشته؛ پرخاش نمیکند به بچهها به خاطر اتفاقهایی که ریشهسازیاش را اینها کردهاند؛ و از آنور هم دارد خود را میخورد. حزنی به این صورت.
یا أسفی علی یوسف در همهٔ مقاطع؛ شأن هدایت نه شکمسیری
چند نکته از این آیات. جلسهٔ پیش اشارهای شد؛ یکی از دوستان هم اشکالی کرد. «یا أسفی علی یوسف» را با توجه به این بخوانید که گفتیم یعقوب «إنه لذو علم لما علمناه» است؛ او میداند.
«وَلَمَّا دَخَلُوا۟ مِنْ حَيْثُ أَمَرَهُمْ أَبُوهُم مَّا كَانَ يُغْنِى عَنْهُم مِّنَ ٱللَّهِ مِن شَىْءٍ إِلَّا حَاجَةً فِى نَفْسِ يَعْقُوبَ قَضَىٰهَا وَإِنَّهُۥ لَذُو عِلْمٍ لِّمَا عَلَّمْنَٰهُ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَ ٱلنَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ» (یوسف/۶۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون از همانجا که پدرشان فرمان داده بود درآمدند، چیزی از [امر] خدا را از آنان دفع نکرد مگر حاجتی در جان یعقوب که آن را برآورد؛ و او به سبب آنچه به او آموخته بودیم دارای علمی بود؛ ولی بیشتر مردم نمیدانند.
او میداند بچهاش اکنون در چه مقامی است. در مقام عزیز بودن مصر دارد میگوید «یا أسفی علی یوسف»؛ و میداند که این عزیز مصر است. این حاوی پیام است.
«یا أسفی علی یوسف» در همهٔ مقاطع است: مقطعی که یوسف در چاه است یا أسفی علی یوسف؛ کارگر خانه است یا أسفی علی یوسف؛ در زندان است یا أسفی علی یوسف؛ عزیز مصر است یا أسفی علی یوسف. اینجا که میگوید یا أسفی علی یوسف واقعاً دارد تأسف میخورد به حال یوسف.
حمل بر چیز نکنید؛ ولی بحث هدایت، بحث شأن انسان کامل است. شأن انسان کامل آنجا نیست که شکم مردم را سیر کند. این شأن او نیست. اگر میگویند امیرالمؤمنین در چاههای مدینه زحمت میکشیده، او آن موقعی که داشته چاه میکنده میگفته:
«فَصَبَرْتُ وَفِي الْعَيْنِ قَذًى وَفِي الْحَلْقِ شَجًا» (نهجالبلاغه، خطبهٔ شقشقیه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس صبر کردم در حالی که در چشم خار بود و در گلو استخوان.
شأن امیرالمؤمنین، شأن انسان کامل، نیامده که چاه بکند. انسان کامل آمده نفوس تربیت کند. کارش این است؛ شأنش این است. اگر از این شأن تهی شود دستش خالی است، دستش بسته است. ممکن است برود کار دیگری بکند ولی آن کار گلم است برای او.
انحصارگرایی فکر نکنید؛ ولی هدایت کلاً، و کسی که در پست هدایت قرار میگیرد، از یک ارزش ذاتی برخوردار است این کار. واضح هم هست چرا. فقط اگر کسی نخواهد تعصب به خرج بدهد واضح است چرا از یک ارزش ذاتی برخوردار است.
ارزش علوم؛ چشمپزشک و آقای بروجردی
ارزش علوم را کلاً چطور محاسبه میکنید؟ در همین بدن اگر تخصصی مثل شست پا باشد، با تخصصی مثل قلب و مغز، چرا میگویید تخصص قلب و مغز بالاتر است؟ مهم و اهم داریم. هر چیزی که به مقولهٔ بدن آدم برگردد مهم است؛ ولی تهش تا نود سال تمام میشود، خاک میشود، پودر میشود میرود. اگر چیزی باشد که دارد با روح و اعتقاد طرف کار میکند — و آن اعتقاد دقیقاً همان چیزی است که خود آن طرف است و همان است که باقی میماند — این میپوسد: چشمش میپوسد، گوشش میپوسد، اندامش میپوسد. آن جانش است که به توفّی گرفته میشود:
«ٱللَّهُ يَتَوَفَّى ٱلْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَٱلَّتِى لَمْ تَمُتْ فِى مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ ٱلَّتِى قَضَىٰ عَلَيْهَا ٱلْمَوْتَ وَيُرْسِلُ ٱلْأُخْرَىٰٓ إِلَىٰٓ أَجَلٍ مُّسَمًّى إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَـَٔايَٰتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» (زمر/۴۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا جانها را هنگام مرگشان میگیرد، و آن را که نمرده در خوابش؛ پس آن را که مرگ بر او رقم خورده نگه میدارد و دیگری را تا سرآمدی نامبرده روانه میکند. در این برای گروهی که میاندیشند نشانههاست.
لذا از یک ارزش بالاتر برخوردار است. اینقدر یکهو نپرید به کسی که میخواهد این را بگوید. به خودم نمیگیرم؛ ولی بدانید شأن هدایت، شأن این کار، همان است که میگویند العلماء ورثة الأنبیاء. خود ائمه گفتهاند ما گروه انبیا و ائمه درهم و دینار به جا نمیگذاریم. هرچه به جا میگذاریم همین احادیث است. این میشود ارثیهٔ ما. هرکه این ارثیه را فهمید، عمل کرد، تبلیغ کرد، او در مقام انسانسازی جایش بالاتر است. رتبه بالاتر است. در جایگاه رفیعتری ایستاده، به جهت ذات خود آن فعل. کمااینکه میگویید تخصص قلب و مغز بالاتر از تخصص پوست است. پوست مگر چیز غیرمهمی است؟ پوست مهم است. ولی عارضه در پوست با عارضه در مغز فرق دارد. شما چطور به آن ارزش قائلی؟ همین ارزش وجود دارد برای کسی که دارد با جان طرف کار میکند، با اعتقاد طرف؛ اعتقادی که تا قیام قیامت با او هست.
ارزش مسائل اعتقادی نباید پایین بیاید. لذا انبیا کارشان این است، پستشان این است، جایگاهشان این است. اگر امام خمینی بشود رئیس بانک پارسیان این جایگاهش آمده پایین. امام خمینی جایش این نیست. آن کار هم چیز مهمی است، مهم است؛ ولی این مهمتر است. تعارف نداریم.
یک چشمپزشک آمد پیش آقای بروجردی؛ انگار تعرضی کرد، چیزی نامربوط. آقای بروجردی گفت کارت چیست؟ گفت چشمپزشکم. گفت تا حالا در عمرت چند تا چشم نجات دادی و درست کردی؟ گفت مثلاً هزار تا چشم. گفت اکنون آن چشمها چه شدند؟ گفت آقا مردند، پوسیدند، رفتند. گفت ولی من هزاران شاگرد تربیت کردم؛ هزاران اعتقاد ساختم که تا دنیا دنیاست اینها میماند. این ارزش چیست؟ خود متن آن کار.
پس دو تا میشود. یکی متن آن کار: متنش ارزشش بالاتر است. یک موقع آن آدم را دارید میگویید: اگر آن آدم با آن متن پیش بیاید باز ارزش بالاتر است.
مهندس آهن و مهندس آدم
حالا اگر حساب کنید یک نفر با آهن کار میکند، مهندس آهن است نه مهندس آدم. مهندس آهن اگر آدم خیلی خوبی شود، به هرجا برسد، چیز خوبی است. در مقابل، مهندس آدمی که خودش آدم نیست — این خیلی فرق دارد. ولی کسی که در این جایگاه بالاتر قرار گرفته بداند گوش ما را به سرعت میچلونند. خودمان احساس میکنیم نیازی ندارد کسی به ما بگوید. با خطاها سخت گوشمان را میگیرند. سخت؛ خیلی سخت؛ سختتر از بقیه.
شاید بنده که هم مهندس آهن بودم و هم مهندس آدم، این را بهتر میفهمم. اصلاً توقع ندارد خدا از ما کوچکترین تندی را در موارد غیرضروری. این گوشگرفتن حسابی دارد. اگر ما با زن و بچه تندی کنیم، با شما تندی کنیم، با زن و بچه تندی فرق دارد. بدجور میبینی حسابی چلانده میشوی. این جایگاه، جایگاه رفیعتری است. حالا هرچه حساب میخواهید بکنید. من توصیهٔ خاصی به کسی ندارم. فکر نکنید من اکنون در سطح تعیین رشتهٔ کسی هستم. هر کس با ارثیهٔ انبیا کار میکند مهمتر است؛ و هرچه علم میبینید، به لحاظ تعبیر علم، همین علوم الهیه است که میبینید.
آنکه آدم زیر زمین را بردارد یک خرده تغییر و تبدیل بگذارد، بگذارد روی زمین، میشود ساختمان. این کار خوبی است به هر جای. باید عدهای باشند این کارها را بکنند: زیر زمین تغییر و تحولاتی بدهند، بگذارند روی زمین. مهم است. برای جامعهٔ اسلامی لازم است.
لذا در همینجا که میگوید «یا أسفی علی یوسف»، این را جدی میگویم. پسگردنی بدجور است به میزانی که قرآن دستتان بیفتد، معارف یاد بگیرید و در نهایت به نشر این معارف بپردازید. خودتان میبینید اصلاً انگار تکتک چیزهایی که میفهمید مسئولیت میآورد. یعنی مستحبات گاهی میفهمید واجبات است. مستحبات میفهمید که برای شما واجبات است. نه به دلیل اینکه مو دارد سفید میشود و در آستانهٔ چهل سالگی قرار میگیرم. نه؛ به لحاظ فهمی که پیدا شده. معنا ندارد مثلاً بیوضو بودن. معنا ندارد؛ جایگاه ندارد. به میزان آن فهم، خود طرف میفهمد. معنا ندارد نسبت به واردات قلبی توجه نکنم. نه اینکه چون مو سفید شده دارم میمیرم، به سن آدم ارتباطی ندارد که چون در سن فلان هستم باید حواسم را جمع کنم. وقتی نقطهٔ فهم به جایی میرسد که میفهمید — کمااینکه خودتان میفهمید — شاید دیگر معنا ندارد آدم برود کلاس قرآن بیاید و بعد دروغ بگوید. این توبیخ دارد؛ توبیخی بدتر از آن توبیخی که قبلاً داشته. بعد از این حرفهای گنده، بیایی بدی در گوش داداشت؛ معنا ندارد. حتی مکروهات یواشیواش معنا ندارد. معنا ندارد من با اینی که این چیزها را فهمیدم بنشینم تلویزیون نگاه کنم اینجوری: فیلم سینماییها را نگاه کنم، فوتبالها را نگاه کنم؟ اگر بایستم نود دقیقه فوتبال نگاه کنم، چنان پسگردنی میخورد آن شخص که میبیند تا دو هفته نمیتواند بلند شود. تا دو هفته دارد عواقب نود دقیقه فوتبال دیدن را پس میدهد. این مال این جایگاه است. مال این جایگاه فهم است. توفیق هم البته دارد؛ نمیشود همهاش پسگردنی باشد.
عاطفه از کمالات انسانی است
سؤالی که ممکن است اینجا باشد این است که چرا یعقوب اینقدر راجع به یوسف غصهدار است. بهتر نبود با صبر و بردباری برخورد میکرد؟ اتفاقی که نیفتاده. تو هم که میدانی یوسف طوری نشده. اینقدر بیتابی چرا؟
اولاً عاطفه دقیقاً از کمالات انسانی است. عاطفه داشتن از کمالات انسانی است. این را نفی نکنید که امام سر داستان آقا مصطفی وقتی شنیدند یکدفعه گفتند إنا لله وإنا إلیه راجعون و دیگر تمام شد. نه. امام در خلوت خودشان — چنانکه حاج احمدآقا تعریف میکنند — بسیار گریه میکردند برای حاجآقا مصطفی. عاطفه از کمالات انسانی است. کسی که عاطفه ندارد، حزن ندارد، غضب ندارد، غیظ ندارد، کسی که دقیقاً غیظ نداشته باشد آدم بیغیرتی است. غلظت نداشته باشد آدم بیغیرتی است. فکر میکنند کسی که غلظت ندارد چقدر آدم خوبی است؛ کسی که هیچموقع ترش نمیشود. آدم بیغیرتی است این. قرآن صریحاً میگوید:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ قَٰتِلُوا۟ ٱلَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ ٱلْكُفَّارِ وَلْيَجِدُوا۟ فِيكُمْ غِلْظَةً وَٱعْلَمُوٓا۟ أَنَّ ٱللَّهَ مَعَ ٱلْمُتَّقِينَ» (توبه/۱۲۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آوردهاید، با کسانی از کافران که نزدیک شمایند بجنگید، و باید در شما غلظت و سختی بیابند؛ و بدانید که خدا با پرواپیشگان است.
اصلاً غلظت باید در شما دیده شود. باید غلظت دیده شود. عاطفه هم دیده میشود در جای خود. منتها گاهی عاطفهای هست که دارد اعتراض به خداست؛ در مرگ عزیزی. علامه طباطبایی به قدری برای مرگ همسرشان گریه میکردند. گریه، گریه. شاگردان گفتند ما این را باید از شما یاد بگیریم که صبر کنی. فرمود من اصلاً معترض نیستم. من یاد محبتهایش میافتم. همین. این محبتها یادم میافتد اشکم جاری میشود. اینها کمالات انسانی است.
درجهبندی محبت زیر سایهٔ محبت الهی
نکتهٔ دوم این است که اولیای خدا به واقع محبتهایشان تحت محبت الهی درجهبندی میشود. بچه معمولی نبوده. وزان گریه کردن یعقوب برای یوسف همینگونه در روایت آمده: وزان گریه کردن تاجالبکائین برای امام حسین. در روایت آمده تاجالبکائین از زینالعابدین. یک پدر معمولی که نبوده. این پسر معمولی نبوده. آن بوده که:
«وَكَذَٰلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُۥ عَلَيْكَ وَعَلَىٰٓ ءَالِ يَعْقُوبَ كَمَآ أَتَمَّهَا عَلَىٰٓ أَبَوَيْكَ مِن قَبْلُ إِبْرَٰهِيمَ وَإِسْحَٰقَ إِنَّ رَبُّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (یوسف/۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینگونه پروردگارت تو را برمیگزیند و از تعبیر خوابها به تو میآموزد و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام میکند، چنانکه پیش از این بر پدران تو ابراهیم و اسحاق تمام کرد؛ پروردگار تو دانای حکیم است.
مجتبای الهی بوده. این فرق دارد. گریه کردن برای چنین موجوداتی واقعاً محبتشان اینگونه تقسیم میشود که محبت الهی به قدری سایه میافکند در قلب اولیای الهی که اصلاً محبت دیگران رتبهبندیاش اینگونه اتفاق میافتد. بستگی دارد چقدر این در افق محبت الهی بگنجد. برای ما داستان است اینها؛ برای اولیای خدا واقعیت است. آیات قرآن همین را نشان میدهد؛ روایت همین را نشان میدهد.
امیرالمؤمنین در یکی از نامهها به یکی از کارگزاران مینویسد: دستم بهت برسد
«لَأَضْرِبَنَّكَ بِسَيْفِي هَذَا الَّذِي مَا ضَرَبْتُ بِهِ أَحَدًا إِلَّا دَخَلَ النَّارَ» (نهجالبلاغه، نامه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): حتماً تو را با این شمشیرم میزنم؛ شمشیری که به کسی نزدم مگر آنکه وارد آتش شد.
والله امیرالمؤمنین با والله من و تو فرق دارد:
«وَٱللَّهِ لَوْ أَنَّ ٱلْحَسَنَ وَٱلْحُسَيْنَ فَعَلَا مِثْلَ ٱلَّذِي فَعَلْتَ مَا كَانَتْ لَهُمَا عِنْدِي هَوَادَةٌ وَلَا ظَفِرَا مِنِّي بِإِرَادَةٍ» (نهجالبلاغه، نامهٔ ۴۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا سوگند اگر حسن و حسین همان کاری را که تو کردی میکردند، نزد من برایشان سازشی نبود و به خواستهای از من دست نمییافتند.
امیرالمؤمنینی که دو تا جگرگوشهٔ پیغمبر را دارد میگوید من باهاشان این کار را میکردم. اگر این خباثتهایی که تو کردی اینها کرده بودند من همین کار را میکردم باهاشان. این واقعیت اولیای خداست که اصلاً محبتش اینگونه پخش میشود. حسن و حسین را مادامی دوست دارد که در مسیر الهیاند؛ و اگر نیستند اصلاً دوست ندارد. اصلاً سازش هم باهاشان ندارد.
باز در خطبهها — فراوان در نهجالبلاغه — میگوید:
«لَقَدْ كُنَّا مَعَ رَسُولِ ٱللَّهِ نَقْتُلُ آبَاءَنَا وَأَبْنَاءَنَا وَإِخْوَانَنَا وَأَعْمَامَنَا وَمَا يَزِيدُنَا ذَٰلِكَ إِلَّا إِيمَانًا وَتَسْلِيمًا» (نهجالبلاغه، خطبهٔ ۵۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما با رسول خدا بودیم؛ پدران و پسران و برادران و عموهایمان را میکشتیم، و این جز ایمان و تسلیم بر ما نمیافزود.
در راه خدا میایستادیم اینها را میکشتیم و افتخار هم میکنیم که این کار را داشته میکردیم. محبت اولیای خدا با این سبک پخش میشود. این نهایت قضیه است. یک موقع در متوسط قضیه است.
سورهٔ توبه، آیهٔ بیستوچهار؛ میانهٔ راه
سورهٔ توبه را بیاورید. آیهٔ بیستوچهار، صفحهٔ صدونود. امروز یادداشتها تنظیم نشده؛ همینگونه پیش میرویم. سورهٔ مجادله را هم بدهید؛ صفحهٔ پانصدوچهلوپنج. اول صفحهٔ صدونود را نگاه کنید. این میانهٔ راه است. بسم الله الرحمن الرحیم.
«قُلْ إِن كَانَ ءَابَآؤُكُمْ وَأَبْنَآؤُكُمْ وَإِخْوَٰنُكُمْ وَأَزْوَٰجُكُمْ وَعَشِيرَتُكُمْ وَأَمْوَٰلٌ ٱقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَٰرَةٌ تَخْشَوْنَ كَسَادَهَا وَمَسَٰكِنُ تَرْضَوْنَهَآ أَحَبَّ إِلَيْكُم مِّنَ ٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَجِهَادٍ فِى سَبِيلِهِۦ فَتَرَبَّصُوا۟ حَتَّىٰ يَأْتِىَ ٱللَّهُ بِأَمْرِهِۦ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلْفَٰسِقِينَ» (توبه/۲۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: اگر پدرانتان و فرزندانتان و برادرانتان و همسرانتان و خویشاوندانتان و اموالی که گرد آوردهاید و تجارتی که از کسادش میترسید و خانههایی که به آن دلخوشید، نزد شما از خدا و پیامبرش و جهاد در راه او دوستداشتنیتر است، پس منتظر باشید تا خدا فرمانش را بیاورد؛ و خدا قوم فاسق را هدایت نمیکند.
اگر باباهایتان، بچههایتان، داداشهایتان، همسرانتان، عشیره، اموالی که گرد آوردید، تجارتی که میترسید از کساد شدنش، و مسکنهایی که به آن راضی شدید — آی خانهام، آی فلان — اگر اینها أحبّ باشد از خدا و رسول و جهاد در راه خدا، منتظر باشید تا امر خدا برایتان بیاید. بحث بیشتر دوست داشتن است؛ أحب بودن. اگر اینها را بیشتر دوست داشته باشید از خدا و رسول، منتظر عذاب باشید.
تازه میگوید اینها را باید کمتر دوست داشته باشید. این مال میانهٔ راه است. یعنی اینها را دوست داشته باشید؛ خدا و رسول را هم دوست داشته باشید؛ خدا و رسول را بیشتر باید دوست داشته باشید. این تازه میانهٔ راه است.
البته این به این معنا نیست که ولی خدا بچهاش را دوست ندارد، زنش را دوست ندارد. اتفاقاً خیلی غلیظتر دوست دارد. چرا؟ چون آنها را بهعنوان آیات الهی و جلوههای الهی دوست دارد. او در و دیوار را هم دوست دارد. سوسک و موش و مورچه را هم دوست دارد؛ بهعنوان آیات. آن امامی که ولیالله است وقتی پشه وارد خانه میشود — با اینکه به لحاظ حکم، حیوان موذی را میشود کشت — میگفته این پشه را کسی نکشد؛ بیرونش کنید از خانه. بعد ما فکر میکنیم جمع اضداد است. نه. در مراتب عالیاش اینها ضد نیست. باید درست تحلیلش کنید. این آدم را نمیتوانید تحلیل کنید که چطور فرمان قتل میدهد و فرمان جهاد میدهد و عملیاتهای داخل خاک عراق میآمدند از امام اجازه میگرفتند. تکتک عملیات داخل عراق از امام اجازه میگرفتند؛ چون بیخودی نمیشود خون ریخت. بهعنوان اینکه امام اینهمه خون ریخت: اینهمه خون ریخت که پشه را نمیتوانست بکشد. چرا اینجوریاند؟ چون دقیقاً دارد بهعنوان آیةالله همه را نگاه میکند. بهعنوان وظیفه نگاه میکند. بهعنوان شأنی از شؤون الهی. بهعنوان امانت الهی.
او خیانت نمیکند به همسرش. اصلاً خیانت نکردن یک مؤمن ولیالله به همسرش فرق دارد با کسی که به خانمش خیانت نمیکند. اصلاً در یک عالم دیگر خیانت نمیکند. در فضای دیگری است. او چون خیانت چیز بدی است خیانت نمیکند. علم «بأن الله یری» حاکم است و خیانت نمیرسد به اینکه اگر خیانت کنم بو میبرند. اصلاً اینقدر قضیه پیچ نمیدهد.
«أَلَمْ يَعْلَم بِأَنَّ ٱللَّهَ يَرَىٰ» (علق/۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندانسته که خدا میبیند؟
این تازه میانهٔ راه است. نهایت راه چه میشود؟
سورهٔ مجادله، آیهٔ آخر؛ حزبالله
سورهٔ مبارکهٔ مجادله، صفحهٔ پانصدوچهلوپنج، آیهٔ آخر. آن بحث أحبّیت سر جایش؛ این میشود:
«لَّا تَجِدُ قَوْمًا يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ يُوَآدُّونَ مَنْ حَآدَّ ٱللَّهَ وَرَسُولَهُۥ وَلَوْ كَانُوا۟ ءَابَآءَهُمْ أَوْ أَبْنَآءَهُمْ أَوْ إِخْوَٰنَهُمْ أَوْ عَشِيرَتَهُمْ أُو۟لَٰٓئِكَ كَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ ٱلْإِيمَٰنَ وَأَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُ وَيُدْخِلُهُمْ جَنَّٰتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا رَضِىَ ٱللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا۟ عَنْهُ أُو۟لَٰٓئِكَ حِزْبُ ٱللَّهِ أَلَآ إِنَّ حِزْبَ ٱللَّهِ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ» (مجادله/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نمییابی گروهی را که به خدا و روز بازپسین ایمان دارند با کسانی که با خدا و رسولش دشمنی و مخالفت کردهاند دوستی کنند، هرچند پدرانشان یا فرزندانشان یا برادرانشان یا خویشاوندانشان باشند. ایناناند که خدا ایمان را در دلهاشان نوشته و با روحی از جانب خود تأییدشان کرده و آنان را در بهشتهایی که از زیر آن نهرها روان است درمیآورد، جاودانه در آن. خدا از آنان خشنود است و آنان از او خشنودند. اینان حزب خدایند. هان که حزب خدا همان رستگاراناند.
از بعدش نشان میدهد که این مؤمنین سطح کلاس بالایند: «أیدهم بروح منه»؛ مورد تأیید به روحی که حالا بحث دارد سر جایش. اصلاً دوست ندارند کسی را که محادّه دارد با خدا، معارضه دارد با خدا. اصلاً دوستش ندارند کلاً. هر که باشد اصلاً دوست ندارند.
ایمان در دل اینها ثبت شده، خدا در دل اینها ایمان نوشته. و با روحی از جانب خود تأییدشان کرده. بهشتی که در این کلاس است: رضی الله عنهم ورضوا عنه. این از خدا راضی است، خدا از این راضی است. راضیة مرضیة منظور همین است. أولئک حزب الله. بچه حزباللهی یعنی چه؟ حزبالله. ألا إن حزب الله هم المفلحون. اینهایی که پیروزند؛ حزبالله پیروز است.
واقعیتی که در قرآن و روایات میبینید همین بحث است که اصلاً درجهبندی محبت: اولیای خدا یک چیز را بیشتر دوست ندارند. فقط یک چیز را دوست دارند. آنکه پردهٔ قلبشان را پاره کرده فقط یک چیز است: نام خدا را دوست دارند، همین. هر کس دیگر را دوست دارند در همین زمینه دوست دارند، در همین راستا. و اگر در این راستا نیست دوست ندارند اصلاً. برای همین نه دفاع بیخود از داداششان میکنند از فلان. این مرام گذاشتن و معرفتبازی نیست. دوست ندارند. برای کسی دروغ نگویید، خیانت نکنید، حرف نامربوط ندهید، دفاع بیخودی نکنید. از الآن باید یاد بگیریم ولو از موارد محدودش. بگذارید ناراحت شوند؛ اشکال ندارد.
دروغ برای مرام دیگران؛ پارک و پیادهرو
رفته بودیم دکتر مرندی بچه را ببریم. بابایی میخواست بچهاش به پارک مجاور نرود. بچه گریه میکرد زاری. ناظر به اینکه بچهاش نرود به من گفت: آقا مگر پارک بسته نیست؟ نه. من چه بگویم؟ بگویم پارک بسته است؟ به خاطر تو میخواهی دروغ بگویی به بچهات. بچهات را یک جور دیگر ساکت کن. اصلاً عاقبت ندارد این. اصرار میکرد من این دروغ را بگویم. گفتم آقا من چه بگویم؟ بعد همیشه شاکی هم شد از دست ما. چرا؟ من چطور دروغ بگویم پارک بسته است؛ بعد اصلاً چه عواقبی دارد در کل عالم. شاید بعداً بدبین شود به خیلی چیزها. شما چه میدانید بچه با این دروغی که مجموعاً داریم میسازیم.
همین دیروز هم آقایی ور کشید به ما. احتمالاً به بچهاش گفته بود اگر بروی پیادهرو این آقا دعوایت میکند. من از دور میآمدم. بچه گریان، پدر میگفت دعواش کن، دعواش کن. گفتم آقا چرا دعوا کنم این را؟ بچهٔ من چرا باید یکهو بایستم این بچه را دعوا کنم؟ این کی به من چه؟ چه توقعی دارد از آدم؟ توقعات آدمها بیخود است. نه مرام بگذاری بیخودی. یک دروغی این به بچهاش گفته، شما را هم دارد در آتش دروغ خودش میسوزاند که شما هم دروغ بگویید. چرا من باید دروغ بگویم؟ چرا باید این بچه را دعوا کنم؟ به چه مجوزی؟ در ذهن این بچه، در قلبش و روحش این گره میشود: تو من را برای چه داری دعوا میکنی؟ تو بچهات را یک جور جمع کن. ما بچهٔ خودمان را باید یک جور جمعوجور کنیم. نه اینکه تو دروغ بگو، تو فلان بکن، تو با بچه دعوا کن. آخر سر هم که از جلوش رد شدم با قهر گفت یعنی نتونستی دیگه؟ گفتم آقا نتونستیم. نمیتوانیم با بچه دعوا کنیم. من نه سر قضیه را میدانم نه ته قضیه را. بیا شهادت بده، بیا بگو؛ این مرام را برای کسی ندارد. خلاصه اولیای خدا اینجوریاند. شاید ما هم ما که نشدیم. سهم خودمان همین بود. إنشاءالله شما جزء اولیای خدا میشوید به فضل خدا.
استغفار ابراهیم برای پدر؛ موعدة ثم تبرّأ
در نسبت ابراهیم با پدر، دو نوع نظر میآید در این قضیه. آن «إلا عن موعدة وعدها إیاه» است. وقتی فهمید تبرّأ. وقتی فهمید إنه عدو لله تبرّأ منه. همانطور که میگوید:
«مَا كَانَ لِلنَّبِىِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَن يَسْتَغْفِرُوا۟ لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُوا۟ أُو۟لِى قُرْبَىٰ مِنۢ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَٰبُ ٱلْجَحِيمِ» (توبه/۱۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیامبر و کسانی که ایمان آوردهاند را نرسد که برای مشرکان آمرزش بخواهند، هرچند خویشاوند باشند، پس از آنکه برایشان روشن شد که آنان اهل دوزخاند.
«وَمَا كَانَ ٱسْتِغْفَارُ إِبْرَٰهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَن مَّوْعِدَةٍ وَعَدَهَآ إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُۥٓ أَنَّهُۥ عَدُوٌّ لِّلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْرَٰهِيمَ لَأَوَّٰهٌ حَلِيمٌ» (توبه/۱۱۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آمرزشخواستن ابراهیم برای پدرش جز به خاطر وعدهای نبود که به او داده بود؛ پس چون برایش روشن شد که او دشمن خداست از او بیزاری جست. بهراستی ابراهیم بسیار نالهکننده و بردبار بود.
صریح داستان اشاره میکند به داستان ابراهیم که استغفار کرد؛ إلا عن موعدة وعدها إیاه بود. یک وعده بود. فإذا تبیّن أنه عدو لله تبرّأ منه. تجرد نکرد؛ تبرّأ کرد. این قضیه.
عشق و شَغَف؛ خدا برای یک قلب
بین دوست داشتن و عشق لغات دارای معانی متعددند؛ من نمیدانم شما کدام را میگویید. آن چیزی که به قول ما میگوییم عشق، که میگوییم قد شغفها حبا:
«وَقَالَ نِسْوَةٌ فِى ٱلْمَدِينَةِ ٱمْرَأَتُ ٱلْعَزِيزِ تُرَٰوِدُ فَتَىٰهَا عَن نَّفْسِهِۦ قَدْ شَغَفَهَا حُبًّا إِنَّا لَنَرَىٰهَا فِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ» (یوسف/۳۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زنانی در شهر گفتند: همسر عزیز جوانش را از کام خویش میخواهد؛ عشق پردهٔ دلش را شکافته. ما او را در گمراهی آشکاری میبینیم.
شغاف پردهٔ دل را پاره میکند میرود تو، به صورتی که سایهاش همه جا مشخص است. اگر این را میگویید عشق، بله؛ این واقعاً عشق اینها رفتهرفته عشقشان الهی میشود. به این معنا. اقتضای توحید و اقتضای موحد این است که چون یک وجود بیشتر نمیبیند عاشق همان یک وجود است. دیگر بیشتر نمیتواند. ندارد.
«مَّا جَعَلَ ٱللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِى جَوْفِهِۦ وَمَا جَعَلَ أَزْوَٰجَكُمُ ٱلَّٰٓـِٔى تُظَٰهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهَٰتِكُمْ وَمَا جَعَلَ أَدْعِيَآءَكُمْ أَبْنَآءَكُمْ ذَٰلِكُمْ قَوْلُكُم بِأَفْوَٰهِكُمْ وَٱللَّهُ يَقُولُ ٱلْحَقَّ وَهُوَ يَهْدِى ٱلسَّبِيلَ» (احزاب/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا برای هیچ مردی در درونش دو دل قرار نداده، و همسرانتان را که با آنان ظهار میکنید مادرانتان نکرده، و پسرخواندههایتان را پسرانتان نکرده. این سخن شماست به دهانتان؛ و خدا حق میگوید و او به راه هدایت میکند.
دو تا قلب که ندارد آدم. یا عشق به خدا پر میکند این را، یا میخواهید یک چیز هرهریدین آش شلوغقلمکار درست کنید که اگر قرار است یک چیز دیگر باشد چرا یک چیز دیگر نباشد؟ آن یک چیز دیگر هم باشد. یک موقع هست اقتضای توحید این است که آدم عاشق یک چیز باشد چون یک چیز هست. میگویید اگر قرار است چیزهای دیگر هم باشد چیزهای دیگر هم باشد. بعد اگر قرار است ماشین باشد خانه هم باشد. اگر خانه باشد پست هم باشد. اگر خانه باشد مدرک تحصیلی هم باشد. دیگر چیزی که ندارد. اگر قرار است از آنجا بیاییم پایین همه چیز باشد توش. چه آش شلوغقلمکار.
اگر معنی عشق این است که عارف بگوید به صحرا بنگرم صحرا تو بینم، به دریا بنگرم دریا تو بینم، به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بینم — اگر این است، فقط اولیای خدا در نقطهٔ نهاییشان به همین میرسند. اصلاً بحث فنا را که عرفا رقم میزنند ناظر به همین داستان است. فنا یعنی هیچی دیگر را نمیبیند. مقام بقاء بعد از فنا این است که هرچه میبیند هم اینگونه میبیند. این نه اینکه میبیند به صورت ذهنی بررسی میکند؛ نه. واقعاً به صورت حقالیقین میبیند. حقالیقین که میگویند داستان حقالیقین یعنی این. یک موقع گرما احساس میکنید؛ یک موقع از دور آتش میبینید، علمالیقین میشود. راه میروی از دور دود میبینی، پی میبری آتشی هست، علمالیقین. میآیی از نزدیک خود آتش را میبینی، عینالیقین. دستت را میکنی تو آتش، این میشود حقالیقین. علم اصلاً تعبیر علم یعنی اینجور فهمیدنی که دقیقاً چون مییابید وجدان میکنید این حالت را.
در ناقصهایش حساب کنید پیدا میشود. میبینید یک نفری که عاشق فوتبال جام جهانی است، اصلاً تمام برنامههایش رنگ فوتبال جام جهانی پیدا میکند، حرفهایش اینگونه میشود، تنظیم خوابش آنگونه میشود، درس خواندنش به این مدل درمیآید. از هر جا دست میگذاری رویش میبینی تمام اعضا و جوارحش فریاد میکند فوتبال جام جهانی.
آن عاشق — به یکی از شاگردانش که خیاط بود — میگفت این ماسوره را درآورده. اینجا را ببین آرم شرکت را دارد. آنجا را ببین آرم شرکت دارد. این ماسورهاش را ببین آرم شرکت دارد. همه جا آرمش را زده. میگفت باید آدم اینگونه باشد. خدا آرمش را باید همه جا بکوبد. همه جا آرمش را بکوبد؛ اینگونه میشود زندگی الهی، ایمانی که پایه دارد. این زندگی پایهدار است چون پایهاش بر اساس توحید است و توحید جریان واقعی این عالم است اصلاً. جلسهٔ پنجشنبه این حرف را گفتم:
«أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَٰنَهُۥ عَلَىٰ تَقْوَىٰ مِنَ ٱللَّهِ وَرِضْوَٰنٍ خَيْرٌ أَم مَّنْ أَسَّسَ بُنْيَٰنَهُۥ عَلَىٰ شَفَا جُرُفٍ هَارٍ فَٱنْهَارَ بِهِۦ فِى نَارِ جَهَنَّمَ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (توبه/۱۰۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که بنیادش را بر پروای از خدا و خشنودی او نهاده بهتر است یا کسی که بنیادش را بر لب پرتگاهی سست نهاده که با او در آتش دوزخ فرو میریزد؟ و خدا قوم ستمکار را هدایت نمیکند.
بنیانی که روی تقواست این است. بنیانی که روی جُرف است. جرف به این سیلابهایی که میرود میشوید میبرد؛ یک طاقی هفتهشتده سانتی باقی میگذارد اینگونه. به این میگویند جرف. یک نفر میایستد روی جرف؛ میایستد روی جرف، میافتد پایین. کسی که میایستد روی توحید، میایستد روی جریان واقعی عالم. ولی اگر ایستاده روی جرف سرانجامش افتادن است. اگر روی جرف نشاط بخواهد داشته باشد نشاطش کاذب است. بخواهد اطمینان قلب پیدا کند، اطمینان قلبش کاذب است. همهچیزش کاذب است. زندگی کاذب پیدا میکند؛ زندگی دروغی، توهمی. زندگیاش بر اساس توهم شکل میگیرد. پست و تخت و صندلی و میز و پول میشود زندگی توهمی.
عالم کثرت و عالم وحدت؛ درس خواندن اولیا
در مقام نظر بحث میکنیم. با حلوا حلوا دهان شیرین نمیشود؛ ولی بیاید فکر و ذهن. عالم، عالم کثرت است. یک بچه داریم، یک میز داریم؛ این هست. این نشانهای از خداست. من این را نشانهٔ از خدا میدانم ولی این است. اگر فکر و ذهنم یکسره بشود که یکسره برای این گریه کنم، یکسره مشغول باشم، آن حقیقتشان نمیشود.
چرا این را میگویی؟ فکر میکنید اولیای خدایی که مشغول درس خواندناند فکر و ذهنشان خداست؟ یعنی فکر و ذهنشان به درس نیست؟ نه. واقعاً فکر و ذهنشان به درس است. یعنی واقعاً درسی که دارند میخوانند جدی دارند درس میخوانند. اصلاً میبینی رفته دارد این درس را میخواند. ولی اگر بگویی این درس برای خدا نباشد، بخواهد توش پست و تاج و تختی ازش دربیاورد، همه را میریزد دور. در عین اینکه دارد به این چیز فکر میکند.
در این عالم اتفاقاً کثرت است که چیزها مزاحم همدیگرند. در عالم وحدت چیزها مزاحم همدیگر نیستند. اگر من اینجا بنشینم شما نمیتوانید اینجا بنشینید چون این مال اینجاست. ولی اینگونه نیست که شما اگر ولیالله بشوید من نتوانم بشوم. ربطی به هم ندارد. این مال عالم وحدت است. این مال آنسویی است؛ اینسویی نیست اصلاً. بله اگر فکر و ذهنم درس باشد نمیتوانم فکر و ذهنم را در حینی که دادهام به درس بدهم به فوتبال. نمیشود. چون مال اینسویی است اصلاً. ولی آنکه در عالم آنسویی فکر و ذهن را داده به آنسویی الهی. اینسوییها را نمیتوانید جمع کنید با همدیگر. برای همین اگر واقعاً کسی آنسویی بشود اصلاً مزاحمتی برای کسی ندارد. شما دارید تبلیغ میکنید، من هم تبلیغ میکنم. شما دارید کار خودتان را میکنید، من هم کار خودم را میکنم.
قوههایی که خدا به آدم داده اصلاً حسادت نمیکنند. تا حالا دیدهاید سامعهتان نسبت به بصیرتتان حسادتی بکند؟ بگوید چرا من نمیبینم، من باید ببینم؟ نه. این دارد کار خودش را انجام میدهد؛ آن هم دارد کار خودش را انجام میدهد. همه در یک هدف مشترکی دارند کار انجام میدهند. انسان آنسویی اصلاً درگیر نیست با کسی. این برای همین است. این میشود:
«دَعْوَىٰهُمْ فِيهَا سُبْحَٰنَكَ ٱللَّهُمَّ وَتَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَٰمٌ وَءَاخِرُ دَعْوَىٰهُمْ أَنِ ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (یونس/۱۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نیایششان در آنجا «خدایا تو منزّهی» است و درودشان در آنجا سلام است و آخرین نیایششان این است که ستایش از آنِ خدا، پروردگار جهانیان است.
تحیتشان در این دنیا هم سلام است. رابطهشان با مردم سلام است. تو مزاحم من نیستی. پست ریاستجمهوری یا پست نمایندهٔ مجلس اینها توهم است اصلاً. اصلاً اینسویی است. تو اگر بروی آن را بگیری اینگونه نیست که فکر کنی مزاحم منی؛ دارم یک کار دیگر میکنم. تو اگر بیایی کار من را بکنی باز من میروم یک کار دیگر میکنم. تو کلاً بشوی اولیای خدا، من هم میروم میشوم اولیای خدا. ربطی نداریم به همدیگر. هرچه مقولهٔ اینسویی است مزاحمت برای همدیگر وجود دارد؛ آنسوییها اصلاً مزاحمتی ندارند با همدیگر.
حبّ الرئاسة؛ شتر خلافت و «یا دنیا غرّی غیری»
آنکه دارد ذهنش را میدهد به درس خواندن، به پستش، همین امیرالمؤمنین که از پستش کوتاه نمیآید. از پستش کوتاه نمیآید امیرالمؤمنین. در روایات نهجالبلاغه هم هست. اینگونه نمیکند که آقا ما و این حرفها. چسبیده به همین مقام خلافت. ولی همانی که میگوید اگر قرار باشد، شتر خلافت را رها میکند برود؛ القای شتر بر غارب. اگر قرار باشد داد مظلومی، اگر به خاطر خدا نباشد، موقع کندنها درست میشود. آدم میفهمد. اگر بخواهید بفهمید چقدر حلاجیاید، موقع کندن است که میخواهند شما را بکنند. تا شما هستید یک داد سخن میگویید که آقا نمیدانم اینها همه
«يَا دُنْيَا غُرِّي غَيْرِي» (نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای دنیا، غیر مرا بفریب.
برو غیر من را بفریب. من اصلاً پشت این میزم؛ ما کجا و لنگ جوجه و این حرفها. تا میخواهند بکنند یواشیواش میبینید حرفها در آدم رشد میکند. ببین قدر را ندانستم. ببین اعلان شد. ببین چه شده. یواشیواش حرفها شروع میشود در آدم. معلوم است آقا کنده نه؛ نشده بودی. فکر میکردی کنده شدی. اینی که امام میبینید سرِ اینکه «حب الدنیا رأس کل خطیئة». بعدش هم که تمام شد گفت من اولش بهش گفتم حب الدنیا رأس کل خطیئة.
«حُبُّ ٱلدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ» (روایت)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دوست داشتن دنیا سر هر گناهی است.
پنجشنبه گفتم قرآن نمیخواهد شما خوب زندگی کنید. قرآن میخواهد نورانی کند. نمیخواهد خوب زندگی کنید؛ خوب زندگی کردن با اعتقاد دیگر هم میتوانید. نورانی کردن غیر خوب زندگی کردن است. اینکه در روایت اینقدر بحث حبّ الرئاسة است: کسی دوست داشته باشد رئیس بشود. چقدر نهی شده. اصلاً دوست داشته باشد رئیس بشود یک آدم. بعد راجع به امام رضا علیهالسلام، بهعنوان وصف بزرگ، از اصحاب بزرگشان صفوان بن یحیی میگویند دوست نداشت رئیس بشود. بهعنوان ویژگی خیلی مهم و عمده. صفوان بن یحیی دوست نداشت رئیس بشود. حب الرئاسة نداشت. قرآن فراوان این را دارد چون میخواهد نورانی کند.
«تِلْكَ ٱلدَّارُ ٱلْـَٔاخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِى ٱلْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (قصص/۸۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن سرای آخرت را برای کسانی قرار میدهیم که در زمین هیچ برتری و هیچ فسادی نمیخواهند؛ و فرجام از آنِ پرواپیشگان است.
علوّا در سیاق نفی است. هیچگونه برتری را نمیخواهد. اراده نمیکند. خدا اگر برترش کرد کرده. ولی این ارادهای ندارد که برتر باشد. لا یریدون علوّا فی الأرض: هیچگونه برتری را نمیخواهد. برتری اسلام را میخواهد. برتری اسلام را میخواهد که اسلام جایی برتر باشد. باز کی میفهمد؟ خودش. آقا خود آدم از همه بهتر میفهمد که چکاره است. خود آدم از همه بهتر میفهمد چکاره است: که من برتری اسلام را بخواهم یا برتری خودم را بخواهم. من میخواهم نشر اسلام بکنم یا میخواهم نشر خودم بکنم. در آن جاهایی که دلش غش رفت، ضعف رفت، از مدح شد، دنبال مدح بود، همهٔ اینها معلوم میشود؛ خودش هم میفهمد. بهترین جایش خلوت شب است. در خلوت شب آدم خیلی راحت میفهمد.
اگر کسی نسل بکشد در عواقب بعدیش میفهمد. اگر گفتی آقا من اهل وضوحم و هیچ اتفاقی برایت نیفتاد، بدان که اشکال نداشت آنی که گفتی. اگر گفتی من اهل وضوحم و بعد یکهو زدند چپ و راستت کردند، میفهمی که اشکال داشت گفتی این را. چپ و راست یعنی چه؟ اولاً توفیقش را به مدت زیادی ازت گرفتند. اگر یکهو برگشتی یک جوری گفتی که آقا این نماز شب:
«فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّآ أُخْفِىَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَآءًۢ بِمَا كَانُوا۟ يَعْمَلُونَ» (سجده/۱۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هیچ کس نمیداند چه روشنیچشمهایی برایشان پنهان شده، پاداش آنچه میکردند.
جز این یک عشقی میخواستی بدهی که بله خبری است، ما هم اهلشیم. اگر دیدی نه، به صورت متداول باز بلند شدی و خواندی، معلوم است خودت هم میتوانی بفهمی که مثلاً چیزی نبود. املاء و استدراج؛ نه دیگر آن املاء و استدراج مال این چیزها نیست. اینقدر سنگین فکر نکنید. اگر دیدی زدند تو سرت و دیگر نتوانستی بلند شوی، اذان هم دارد ادا میشود، نه دیگر به خودت کردی گفتی. مشکل بود آنی که گفتی. نباید میگفتی.
این کشیدن را برای همین میگویند: خودت میکشی. خودتان به تجربه دربیاورید. آنکه میداند من فلان چیز را صبح ناشتا بخورم مزاجم به هم میریزد، چقدر خوب میداند راجع به بدنش. آدم همینگونه راجع به روحش هم میتواند دریافت کند. میداند دقیقاً من این حرف را اینجا بزنم، این موضوع را اینجا بکنم، اینگونه بکنم، چشم را اینگونه بکنم، این همه را درمیآورد که من اینگونه میشوم. چون مزاج روحش را میفهمد؛ همینگونه که مزاج بدنش را میفهمد. البته دکتر هم داریم. انفاسی وجود دارد. نفسهای خوبی وجود دارد. زیارتی وجود دارد. امام رضایی وجود دارد که کسی برود در محضر آن شعاع و آن مشکات نورانی بایستد آنجا و چیز گیرش بیاید، مشکلاتش حل شود، نجس برود پاک برگردد. امام است. همینگونه در پایینترش اولیای خدایی که نفسشان حق است در نفسشان آثاری هست؛ با نوارشان هم فرق دارد. این آثار در نفسشان است. در نوار رقیقتر است. بعضی از اینها وجود دارد باید رفت نفسش را شنید، خورد، فکر کرد. اینها هست.
یک صلوات بفرستیم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
تالله تفتؤا تذکر یوسف؛ ما فتئ از اخوات کان
گفتند به خدا قسم تفتؤا تذکر. اگر سواد عربیتان یک مقداری کشیده باشد چیزی داشتیم: کان و اخواتها. کان یکیاش ما فتئ بود، ما برح. اگر یادتان نیست بعضیها این ما فتئ و اینها هست. در کتاب داشتیم. نظام قدیم؛ مکتب خواندیم، نظام قدیم. این یکیاش این ما فتئ است که جزو افعال ناقصه است. بعد مایش هم گاهی میافتد. وقتی میافتد خود معنی فتئ یعنی فتور و سستی. اگر بخواهم تحلیل لغویاش بکنم: فتور و سستی است. ما که میآید به آن حالت نافیه دارد یعنی سستی نمیکنی. بعد مایش هم میافتد ولی معنایش همانگونه باقی میماند. به معنی همواره و همیشه میآید. یعنی بدون سستی. ما که مایش هم افتاده، در بعضی اوقات میافتد. از کجا میفهمیم؟ از معنایش میفهمیم. قاعدهٔ خشکی ندارد؛ گاهی ما را نمیگویند. یعنی از معنایش میفهمید. تفتؤا تذکر وقتی میگویند همیشه با یک فعل میآید. کسی که عربی میداند میفهمد. ما فتئ و اینها اصلاً با اسم نمیآید؛ مثل «کان الله علیماً» اینگونه نمیآید. همیشه خودش فعل است کنار یک فعل. آنوقت معنایش معنی همواره میدهد؛ جزئی از معنی فعل از همان فتئ درمیآید. تالله تفتؤا تذکر یوسف یعنی همواره داری یاد یوسف میکنی. همواره داری یاد یوسف میکنی. حتی — با اعتراض میگویند — حتی تکون حرضاً أو تکون من الهالکین.
حَرَض و «حرّض المؤمنین»؛ ازالهٔ بیمقداری جهاد
حَرَض باز این هم یک معنی لغویاش را بگویم. حرض به معنای شیء ناچیز و بیمقدار است. این تحریضی که میگویند:
«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّبِىُّ حَرِّضِ ٱلْمُؤْمِنِينَ عَلَى ٱلْقِتَالِ إِن يَكُن مِّنكُمْ عِشْرُونَ صَٰبِرُونَ يَغْلِبُوا۟ مِا۟ئَتَيْنِ وَإِن يَكُن مِّنكُم مِّا۟ئَةٌ يَغْلِبُوٓا۟ أَلْفًا مِّنَ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لَّا يَفْقَهُونَ» (انفال/۶۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پیامبر، مؤمنان را بر پیکار برانگیز. اگر از شما بیست نفر شکیبا باشند بر دویست نفر چیره میشوند، و اگر از شما صد نفر باشند بر هزار نفر از کسانی که کفر ورزیدهاند چیره میشوند؛ چرا که آنان گروهیاند که درنمییابند.
حرّض المؤمنین علی القتال. رفته در باب تفعیل. باب تفعیل یکی از معانیاش ازاله است؛ ازاله کردن مثل باب افعال. یکی از معانی ازاله کردن یعنی از بین بردن. تحریض یعنی بیمقدار بودنش را ازاله کنی؛ یعنی بیمقدار بودنش را رفع کنی. تحریض که میگویند تشویق یعنی تشویق. آنموقع با این حرض چه جوری معنی دارد؟ چون باب تفعیل برای ازاله به کار میرود یکی از معانیاش. تحریض یعنی توضیح بده که بیمقدار نیست. میگویند حرّض المؤمنین علی القتال یعنی نه اینکه تشویق سوت بزن برود طرف. یعنی این بیمقدار که جهاد را بیمقدار لحاظ کنند؛ تو نشان بده که بیمقدار نیست. خیلی چیز مهمی است. یعنی میشود تشویق: یعنی نشان بده بیمقدار نیست جهاد. حرّض المؤمنین علی القتال نه اینکه سوت بزن، بوق بزن. اینها فکر میکنند چیز بیمقداری است جهاد. بیمقدار بودنش را ازاله کن. از بین ببر. نشان بده که شیء بیمقداری نیست قتال. معنی تحریض یعنی این، از ریشهاش که دربیاوری.
یک خرده عربی بدانی اشکال ندارد. به جایی برنمیخورد. گاهی معانی لغات لطائف را روشن میکند. معانی لغات یعنی معانیاش را دقیقاً بدانید، ریشهها را دقیقاً بدانید. آن لطائفی در قرآن روشن میشود که معنیها بازتر میشود. چون مثل همین کلمهٔ جرف. چه جوری؟ اصلاً حس میشود انگار یکهو. اگر بگویند لبهٔ پرتگاه باز حس نمیشود آنگونه که بگویند جرف معنایش این است. و حتی اشراق چند معنا در یک معنا.
مثالی در ذهن هست که اندکی از ادب مجلس بیرون است؛ نمیگویم. قرآن خودش مثال لطیفتری دارد. فکر میکنید تشویق یعنی یک آهنگر جور شود، بوق و کرنا. در صورتی که البته رجز جای خودش کار خوبی است؛ آنجا نه آن کار را ظاهر نمیکنم. ولی پیغمبر شأنش این نیست که مثلاً یک همچین بوق و کرنایی راه بیندازد که برویم جهاد. حرّض المؤمنین علی القتال یعنی توضیح بده که بابا این جهاد بیمقدار نیست. جهاد بیمقدار نیست. اثرهایش اینگونه است؛ فلان. این میشود حرّض المؤمنین علی القتال.
اشراق معانی در «فضحکت»؛ هود و ذاریات
در سورهٔ مبارکهٔ هود میخواهم اشراق معانی در همدیگر را بگویم. سورهٔ ذاریات را هم بیاورید. صفحهٔ پانصدوبیستویک و صفحهٔ دویستوبیستونه. عربی خیلی زبان است؛ لطائف قرآن هم خیلی لطایف اینگونه به کار برده. آیهٔ هفتادویک هود. موقعی که میخواهد ابراهیم بچهدار شود در سن پیری خودش و خانمش. صفحهٔ پانصدوبیستویک را نگاه کنید. در سورهٔ ذاریات، آیهٔ بیستونه:
«فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا۟ لَا تَخَفْ وَبَشَّرُوهُ بِغُلَٰمٍ عَلِيمٍ» (ذاریات/۲۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس در دل از آنان ترسی احساس کرد. گفتند: نترس؛ و او را به پسری دانا مژده دادند.
«فَأَقْبَلَتِ ٱمْرَأَتُهُۥ فِى صَرَّةٍ فَصَكَّتْ وَجْهَهَا وَقَالَتْ عَجُوزٌ عَقِيمٌ» (ذاریات/۲۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس همسرش فریادکنان پیش آمد و بر چهرهاش زد و گفت: پیرزنی نازا؟
زنش فریادکنان پیش آمد وقتی به او گفتند بشارت غلام علیم. فأقبلت امرأته فی صرّة فصکت وجهها: زد تو صورتش از خوشحالی. اوخ جون. در خانوادهای که احساسها غلیظتر بیان میشود. نه اینکه خودش را زد ناکار کرد؛ فصکت وجهها یعنی خیلی با خوشحالی زد تو صورت خودش. وقالت عجوز عقیم. این فضا را نگه دارید.
بیایید آیهٔ هفتادویک هود. اشراق معانی در هم یعنی این. میگوید:
«وَلَقَدْ جَآءَتْ رُسُلُنَآ إِبْرَٰهِيمَ بِٱلْبُشْرَىٰ قَالُوا۟ سَلَٰمًا قَالَ سَلَٰمٌ فَمَا لَبِثَ أَن جَآءَ بِعِجْلٍ حَنِيذٍ» (هود/۶۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بهراستی فرستادگان ما نزد ابراهیم به بشارت آمدند. گفتند: سلام. گفت: سلام. پس درنگ نکرد که گوسالهای بریان آورد.
«فَلَمَّا رَءَآ أَيْدِيَهُمْ لَا تَصِلُ إِلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَأَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا۟ لَا تَخَفْ إِنَّآ أُرْسِلْنَآ إِلَىٰ قَوْمِ لُوطٍ» (هود/۷۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون دید دستهایشان به آن نمیرسد ناشناسشان شمرد و در دل از آنان ترسی احساس کرد. گفتند: نترس؛ ما به سوی قوم لوط فرستاده شدهایم.
غذا آورد، گوسالهٔ بریان آورد ابراهیم برای اینها. فما لبث أن جاء بعجل حنیذ. بعد دید اینها دستشان نمیرود به غذا؛ ترسید یک خرده. بعد اینها گفتند ما فرستادگانیم به سوی قوم لوط. حالا شبهه در ذهنتان نزنید که این نفهمیده اینها ملائکهٔ خدایند؛ این جریان یک چیز دیگر است، بماند.
«وَٱمْرَأَتُهُۥ قَآئِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْنَٰهَا بِإِسْحَٰقَ وَمِن وَرَآءِ إِسْحَٰقَ يَعْقُوبَ» (هود/۷۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همسرش ایستاده بود؛ پس خندید / حیض شد. پس او را به اسحاق مژده دادیم و از پس اسحاق به یعقوب.
وامرأته قائمة فضحکت. این خانمش ایستاده و خندید مثلاً. اولاً همین سؤال است. بعد چون خندید با یک فاء تفریع — چون خندید — فبشرناها بإسحاق: ما او را بشارت دادیم به اسحاق. یعنی اینکه بچهدار میشوند؛ ومن وراء إسحاق یعقوب.
تمام کسانی که این معنی را کردهاند و تقریباً تمام ترجمههای قرآن به دلیل ندانستن لغت اسیر این ترجمه شدهاند که خودشان از پسش برنمیآیند یعنی چه. حالا خندید برای چه خندید؟ خندهدار اکنون چیزی نگفتیم بخندد. چیزی نشده اصلاً؛ برای چه خندید؟ این خنده چیست؟ این خنده با فای تفریع. یعنی لغت دقت نکردهاند.
ما یک ضَحِک داریم به معنی خندیدن، و در لغت ضَحِک به معنی حیض شدن هم آمده. این دو تا لغت، وقتی فعل بشود هر دو میشود فضحکت. فای تفریع به این معنی میخورد: آن موقع این کسی که این اتفاق برایش نمیافتاد، این اتفاق برایش افتاد؛ آن موقع خدا بشارت داد به او. آن معنیای که فصکت وجهها — که اینقدر خوشحال شده بود — را هم نگه دارید. حالا چرا از این ریشه استفاده میکند و از ریشهٔ حاضر استفاده نمیکند؟ چرا از این ریشه؟ دو تا معنی را دارد میکوبد تو همدیگر. هم این اتفاق برایش افتاد و هم از این اتفاق خوشحال شد. این میشود کوبیدن معانی تو هم و اشراق معانی در همدیگر. میبینید تمام ترجمهها غلط ترجمه کردهاند این را. همین ترجمه را کردهاند که خندید. قرآن بهرامپور هم به همین ترجمه که خندید. آقای الهی قمشهای یکی از معدود کسانی است که درست ترجمه کرده. قرآنی که دم دست هست ترجمهٔ آقای الهی قمشهای. آقای الهی قمشهای معمولاً بد ترجمه میکند؛ ولی اینجا را درست ترجمه کرده. این مال لغت است. یعنی لغت دستش است.
آن موقع میبینید قرآن با این کوبیدن لغات تو همدیگر و یک معنی جامع پیدا کردن و اشراق معانی تو همدیگر چه کار میکند. فبشرناها یعنی با فای تفریع چون خندید مثلاً ما به او بشارت دادیم — فرع بر آن مسئلهٔ قبلی که خندیدیم — یعنی خندید تنها نیست. یعنی یک چیز دیگر است. لطیفهاش را فهمیدید. آنگاه آشکار میشود چقدر لطف پیدا میکند آیات قرآن. برای همین است آقا قرآن خواندن ثواب دارد. اکنون ترجمهٔ قرآن خیلی ثواب ندارد؛ میگویند قرآن بخوان. قرآن را بخوانید دقت کنید؛ پیام خداست. پیام خداست. کلمهبهکلمه دقت شده. اینگونه نیست که بگویید این یعنی معنایش همان آن. این را که میگذارید کنار آن آیهٔ سورهٔ ذاریات تازه درمیآید نکته.
هیچ پیامی در قرآن نیست که خدا آن پیام را داده باشد و آن پیام را کسی نفهمد؛ پیام عمومی که مسائل هدایتی بشر باشد. سختترین مطلب را گاهی قرآن اشاره کرده؛ بعد در قالب مَثَل این را پیاده کرده برای افهام عمومی. مثلاً در سورهٔ مبارکهٔ انبیا برهان تمانع را:
«لَوْ كَانَ فِيهِمَآ ءَالِهَةٌ إِلَّا ٱللَّهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَٰنَ ٱللَّهِ رَبِّ ٱلْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ» (انبیاء/۲۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر در آن دو جز خدا خدایانی بود هرآینه تباه میشدند. پس منزّه است خدا، پروردگار عرش، از آنچه وصف میکنند.
این سؤال که آیا همه باید بفهمند، همه میفهمند، تا چه سطحی باید بفهمند، سؤال خوبی است؛ محتوایش خوب است. این را سؤال کنید جلسهٔ بعد، اول جلسه. نکتهٔ مهمی است.
ادخال سرور در قلب مؤمن؛ دو اتوبوس
چه اوضاع احوالی شده که گاهی دین را، این معارف را، به ابتذال میکشند. بچههای دانشگاه امیرکبیر میخواستند بروند مشهد. هر عقل سلیمی: دو تا اتوبوس دارند خانمها و آقایان. چطور پخش میکنند؟ باید بگویند خانمها یک اتوبوس، آقایان یک اتوبوس. عاقلانهاش این است. اینها برداشتند کردند نصف خانم نصف آقا، نصف خانم نصف آقا. گفتم نکنید؛ در مسافرت مشهد حریمهای خصوصی تقریباً ایجاد میشود. میگویند آقا مگر نداریم ادخال سرور در قلب مؤمن؟ چه ربطی دارد؟ چه ربطی دارد این ادخال سرور در قلب مؤمن؟ یعنی چون خانم و آقایان با هم باشند خیلی خوشحال میشوند با هم. شوخی هم نکرد. گفت این میشود ادخال سرور در قلب مؤمن. این هم استدلال. دهنم باز مانده بود از این استدلال. میخواهند بروند به امید خدا. دعوت هم کردند. من با هواپیما میروم؛ یک روز برمیگردم. گفتم بابا این چه کاری است. زمانه عوض شده شاید این درست است ما نمیفهمیم.
دعای پایان جلسه
خدایا ما را ببخش و بیامرز. آمین. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. آمین. خدایا قلب ما را به معارف نورانی قرآن و اهل بیت عالم و عامل بفرما. آمین. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. آمین. خدایا هر حظ و بهرهای در هر جای این عالم هست به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما. آمین. همهٔ خدمتگزاران به اسلام و قرآن و مقام معظم رهبری را در پناه خود حفظ، حمایت، تأیید بفرما. آمین. شر دشمنان اسلام را به خودشان برگردان. آمین. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. آمین. خدایا دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. آمین. همهٔ مریضهای اسلام، مریضهای شیعه، مریضهای روحی و جسمی اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. آمین. خدایا همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان را همین ساعت سر سفرهٔ بیکران قرآن و اهل بیت حاضر و مرزوق بفرما. آمین. مقام شهدا را عالیتر بگردان. آمین. ما را هم به ایشان ملحق بفرما. آمین.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرجشان را شتاب ده.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.