ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 030

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و تلاوت آیات هشتادوچهار تا هشتادونه

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. اللهم صل علی محمد و آل محمد الطاهرین.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان، به‌خصوص پدر و مادرم حاج محمد، فاتحه‌ای با صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

صفحهٔ دویست و چهل و پنج قرآن را می‌گشاییم و آیات را از رو می‌خوانیم.

«وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَٰٓأَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَٱبْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ ٱلْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ» (یوسف/۸۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از آنان روی گرداند و گفت: ای دریغا بر یوسف؛ و چشمانش از اندوه سفید شد، پس او فروخورندهٔ خشم بود.

«قَالُوا۟ تَٱللَّهِ تَفْتَؤُا۟ تَذْكُرُ يُوسُفَ حَتَّىٰ تَكُونَ حَرَضًا أَوْ تَكُونَ مِنَ ٱلْهَٰلِكِينَ» (یوسف/۸۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: به خدا سوگند پیوسته یوسف را یاد می‌کنی تا مشرف به هلاکت شوی یا از هلاک‌شدگان باشی.

«قَالَ إِنَّمَآ أَشْكُوا۟ بَثِّى وَحُزْنِىٓ إِلَى ٱللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ ٱللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (یوسف/۸۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: من اندوهِ گشوده‌ام و حزنم را فقط به خدا شکایت می‌کنم، و از خدا چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.

«يَٰبَنِىَّ ٱذْهَبُوا۟ فَتَحَسَّسُوا۟ مِن يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَا۟يْـَٔسُوا۟ مِن رَّوْحِ ٱللَّهِ إِنَّهُۥ لَا يَا۟يْـَٔسُ مِن رَّوْحِ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلْقَوْمُ ٱلْكَٰفِرُونَ» (یوسف/۸۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پسران من، بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از گشایشِ خدا نومید مشوید؛ از گشایش خدا نومید نمی‌شود مگر قوم کافران.

«فَلَمَّا دَخَلُوا۟ عَلَيْهِ قَالُوا۟ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا ٱلضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَٰعَةٍ مُّزْجَىٰةٍ فَأَوْفِ لَنَا ٱلْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَآ إِنَّ ٱللَّهَ يَجْزِى ٱلْمُتَصَدِّقِينَ» (یوسف/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون بر او وارد شدند گفتند: ای عزیز، به ما و خاندانمان سختی رسیده و کالایی ناچیز و هل‌داده‌شده آورده‌ایم؛ پیمانه را برای ما تمام کن و بر ما صدقه ده؛ خدا صدقه‌دهندگان را پاداش می‌دهد.

«قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنتُمْ جَٰهِلُونَ» (یوسف/۸۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید، آنگاه که جاهل بودید؟

صلواتی بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

پس از بحث «یا أسفا علی یوسف» که جلسهٔ گذشته طرح شد، همان مطالب را باید پیش چشم داشت. آن نشست اگر از دست نرود، بسیاری از شبهه‌هایی را که در فضاهای کلامی و در مقایسه‌های دنیوی پیش می‌کشند خودبه‌خود برمی‌دارد. قربان شما برود؛ آن بحث هفتهٔ پیش را از دست ندهید. حجمش هم کم نبود؛ به شوخی، به اندازهٔ هفتصد بازار دستگاه ضبط صوت بود. همان بحث بسیاری از مقایسه‌های کلامی را از بیخ برمی‌دارد: عظمت نبی را با اختراع و تمدن دنیوی سنجیدن، و توقع سرآمدی در هر فن از ولیّ خدا.


شأن ولی‌خدا هدایت است، نه سرآمدی در هر کار

یادم هست وقتی کوچک‌تر بودیم این سؤال را پیش می‌کشیدند — و گاهی خود ما هم می‌پرسیدیم — که پیامبر اکرم کار بزرگ‌تری کرده یا ادیسون؟ این حرف‌ها مال آخر همین دنیا است؛ کار همین دنیا است. عظمت پیامبر را با اختراع لامپ و با کارهای تمدنیِ صرف نمی‌سنجند.

حرف دیگری هم در بحث‌های کلامی هست: آیا ولیّ خدا، آیا ائمه، باید در هر کاری سرآمد باشند یا باید در همان شأن هدایت سرآمد باشند؟ نظر عند التحقیق این است که بنا نیست ولیّ‌الله در هر کاری سرآمد باشد. تیراندازی‌اش هم در اعلی باشد، اسباب جنگش هم در اعلی باشد، بعد بهترین کسی که در کرهٔ زمین می‌تواند زمین را شخم بزند انبیا باشند، بهترین کسی که آهن ذوب می‌کند انبیا باشند. این حرف‌ها نیست.

البته چنانچه جایی قرار باشد حجّتی تمام شود، ممکن است از این کارها را به بهترین نحو، به اذن الله، بکنند. در دربار هارون‌الرشید — علیه ما علیه — ظاهراً امام صادق علیه‌السلام را دعوت کرد تا خیت کند و تیراندازی پیش آمد. امام صادق علیه‌السلام نه تیر زد که همه به یک نقطه خورد. حجّت خدا برای اتمام حجّت ممکن است چنین کاری بکند. بنا اما هدایت است و لا غیر. اساسی‌ترین شأنش هدایت است. قرار نیست بگوییم در همهٔ زمینه‌ها او سرآمد است؛ آن‌طور که او شخم می‌زند دیگر اهل شخم نمی‌زنند. این هم نیست.

ولیّ خدا برای این نیست که درشکه بسازد و ارابه بسازد. او باید آدم بسازد. باید سیمرغ بسازد و به آسمان‌ها پرواز بدهد. شأنش ساختن انسان است نه ساختن ابزار؛ پرواز دادن است نه دوختن زین. بحثش این‌ها نیست. این‌کاره نیست. اگر روزی برای اتمام حجّت تیری به نشانه زد، از این کاره بودنش برنخاسته؛ از هدایت برخاسته است.


روایت تأبیر نخل در صحیح بخاری

این فضا وقتی در اهل تسنن باز شده، یک سلسله روایات هم درست کرده‌اند که همه‌چیز را به هم می‌زند. ماجرای تأبیر نخل را شاید شنیده باشید. تأبیر با همزه است؛ به معنی تلقیح و لقاح درخت خرما. این روایت را اهل تسنن در کتاب معتبرشان، مثل صحیح بخاری، هم نقل کرده‌اند.

خرما را گرده‌افشانی می‌کنند: از نرینه گرده برمی‌دارند و بر ماده می‌پاشند، یا گره می‌زنند؛ برای تأبیر نظامی دارد. در روایت چنین آمده که برگشتند و گفتند شما این کار را چه می‌کنید؟ گفتند تأبیر می‌کنیم. فرمود نکنید؛ چه نیازی است؟ نکردند. محصول خرما سخت تباه شد. آمدند که یا رسول‌الله تو خود گفتی تأبیر نکنید. فرمود من چیزی گفتم؛ من که این‌کاره نیستم.

«أَنتُمْ أَعْلَمُ بِأُمُورِ دُنْيَاكُمْ» (حدیث — نقل اهل تسنن)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شما به امور دنیای خود داناترید.

مضمون روایت همین است: این چه حرفی است که من می‌زنم؛ دیگر خیلی قداست به آن ندهید؛ حالا من چیزی گفتم.

حساب کنید پیامبری را که خود در همان محیط است. یک موقع کسی به مملکت خرماخیز می‌رود، می‌پرسد این چه کار می‌کنید، می‌گویند چنین می‌کنیم، می‌گوید نکنید. یک موقع پیامبر بچه‌محل خودشان است؛ می‌داند چه می‌کنند. اول می‌پرسد دارید چه کار می‌کنید؛ بعد می‌گویند تأبیر می‌کنیم؛ بعد تازه می‌گوید نکنید. بوی جعل از این‌جور روایات کاملاً برمی‌خیزد. خود پیامبر در محیط خودش است؛ این‌کاره است. می‌آید می‌بیند، سؤال می‌کند دارید چه کار می‌کنید، بعد می‌گوید شما خودتان به امور دنیاتان واردترید؛ این چیست که از ما می‌پرسید؟

این داستان سر به باد می‌دهد. با این حال از ولیّ‌الله همهٔ توقع‌ها نمی‌رود. همّتش اصلاً به این جاها تعلق نمی‌گیرد. او برای کار دیگری است.

مثل آن است که کسی را در پمپ بنزین ببینی که کارت سوخت را در دستگاه می‌کند و نرخ سوخت را می‌کشد. بگویی این چیست می‌کنی تو؟ بعد بگویی نکنید؛ بعد بنزین نیاید؛ بعد بگویی حالا که من چیزی گفتم، بکنید. این را نمی‌شود ادعا کرد. به اطلاق همان جمله معلوم است اصلاً چرا چنین چیزی جعل شده.

اجالتاً اگر فردا چنین واقعه‌ای اتفاق هم افتاده باشد، لطمه‌ای به اصل ما نمی‌زند. حجّت خدا به خاطر ندانستن گرده‌افشانی خرما از حجّت بودن نمی‌افتد. شأن این‌ها بالاست، خیلی بالاست. منتها روایت را با آن اطلاق و با آن نتیجه نباید گرفت. نمی‌شود از یک گزارش، آن هم با بوی جعل، نتیجه گرفت که دین را در امور دنیا باید کنار گذاشت و قداست سخن پیامبر را پایین آورد.


مشورت در امور دنیا و مقام انسان کامل

نشده با معصوم بحث کنیم و علم عادیِ پس از معصوم واکاوی شود؟ شده؛ شبیه هر مسئلهٔ دیگر. با معصوم بحث می‌شود، بعد مقام دنیوی‌اش تحلیل می‌شود. اینکه معصوم — نه هر ولیّ خدا — مثل جریان جنگ خندق به لحاظ مقام دنیوی‌اش با بقیه مشورتی بکند، ممکن است. چیزهای اهمّی هست که مشورت کند؛ نظر سلمان را هم در جنگ خندق قبول کند. این اشکال ندارد.

منتها از این چه نتیجه‌ای می‌خواهیم بگیریم؟ اگر بحث دقیق شود راجع به مقام انسان کامل — ان‌شاءالله به فضل خدا در ماه رمضان روی این مقام اندکی بحث شود — بحث این است که خودش مسجود ملائکه است؛ اصلاً بالاتر از ملائکه است. بارها گفته‌ایم این حتی در روایات ما آمده و خیلی‌ها که نمی‌فهمند نمی‌توانند درست بفهمند: پیامبر اکرم و معصومین آن علم را به ملک می‌دهند؛ خودشان به ملک می‌دهند؛ ملک به خودشان برمی‌گرداند. یعنی خودشان از ملک بالاترند. این‌گونه نیست که ملک بدهد.

برای همین این آیه هم در سورهٔ قیامت هست هم در سورهٔ طه: ظاهراً جبرئیل که می‌آمده بخواند می‌بیند پیامبر خودش زودتر دارد می‌خواند. خدا می‌گوید پیش از آنکه وحی به تو تمام شود شتاب مکن.

«لَا تُحَرِّكْ بِهِۦ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِۦٓ» (قیامت/۱۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): زبانت را به آن حرکت مده تا در آن شتاب کنی.

«إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُۥ وَقُرْءَانَهُۥ» (قیامت/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً گردآوردن و خواندن آن بر عهدهٔ ماست.

«فَإِذَا قَرَأْنَٰهُ فَٱتَّبِعْ قُرْءَانَهُۥ» (قیامت/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون آن را خواندیم، خواندنش را پیروی کن.

«ثُمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُۥ» (قیامت/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بیان آن نیز بر عهدهٔ ماست.

«فَتَعَٰلَى ٱللَّهُ ٱلْمَلِكُ ٱلْحَقُّ وَلَا تَعْجَلْ بِٱلْقُرْءَانِ مِن قَبْلِ أَن يُقْضَىٰٓ إِلَيْكَ وَحْيُهُۥ وَقُل رَّبِّ زِدْنِى عِلْمًا» (طه/۱۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس بلندمرتبه است خدا، آن فرمانروای حق؛ و در قرآن پیش از آنکه وحیش به تو تمام شود شتاب مکن؛ و بگو پروردگارا علم مرا بیفزای.

یعنی نخوان؛ بگذار وحی شود. چون از خود پیامبر دارد می‌گیرد؛ از همان معدنی که خود پیامبر است دارد می‌گیرد. لذا اینکه او علم اولین و آخرین را داشته و امیرالمؤمنین و اولاد طاهرین تا همان مرتبه می‌رسند که صاحب لواء پیامبرند، در روایات آمده و تثبیت هم می‌شود. اندکی سخت است؛ ولی اگر ادبیات بحث روشن شود به راحتی جا می‌افتد.

او خودش در حقیقت «لو شاء أن یعلم عَلِم»: اگر بخواهد چیزی را بداند می‌داند. اگر بخواهد. منتها همّتش به این چیزهای دانی چندان تعلق نمی‌گیرد. اگر بخواهد بداند می‌داند؛ ولی نمی‌خواهد که بداند.

پس اگر خطایی از معصوم در امور دنیا دیده شود، خطای تاکتیکی، مشکلی ندارد. اگر تاکتیکی جنگی انتخاب کردند، مشورت کردند، و از نظر همان تاکتیک منجر به شکست شد — نه تنها این احتمال هست بلکه شده. وقتی امیرالمؤمنین می‌آید، همان امیرالمؤمنینی که می‌گوید:

«نَحْنُ ثَنَاءُ رَبِّنَا وَالنَّاسُ بَعْدُ ثَنَاءٌ لَنَا» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما ثنای پروردگاریم و مردم پس از آن ثنای مایند.

ما ثنای خداییم؛ همه ثنای ما. آن امیرالمؤمنینی که در این رتبه است و این حرف را می‌زند، همان امیرالمؤمنین در انتخاب کارگزاران می‌نشیند و اشتباه می‌کند. نه تنها احتمال بلکه شده. منتها اگر اشتباهی باشد که به حجّتِ خدا بودنش لطمه بزند، چنین چیزی نمی‌شود. مثلاً امیرالمؤمنین در قضاوت عجله کند، عجولانه قضاوت کند. او وقتی می‌گوید:

«إِنَّمَا أَقْضِى بَيْنَكُم بِالْبَيِّنَاتِ وَالْأَيْمَانِ» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من میان شما فقط با گواهی‌ها و سوگندها داوری می‌کنم.

اگر با بینات و ایمان باشد، یهودی می‌آید زره امیرالمؤمنین را برمی‌دارد با همین بینات و ایمان. امیرالمؤمنین هم نمی‌تواند کاری بکند. یعنی چه؟ شالودهٔ حیات خود او و تمام موجودات عالم دست امیرالمؤمنین است؛ ولی در مقام قضاوت با بینات و ایمان می‌ایستد.

اگر خطاهایی که گاهی نسبت می‌دهند این باشد که نبی خدا، ولیّ معصوم خدا، در مقام قضاوت اشتباه می‌کند، آن‌جا فیلم‌سازی می‌شود. سریال داوود را که کارتونش را ایرانی‌ها درست کردند دیدید؟ این می‌شود کارتون؛ یعنی کارتون یعنی این. وقتی ایرانی‌ها سریال داوود را ساختند، آن قضاوت را در عالم مثالی گذاشته بودند؛ آنجا کرده بود که ناگهان بیدار می‌شوند؛ یعنی حالت مکاشفه. این درست است. اگر به شأنی از شؤونش که دقیقاً همان شأن نبوت همان اقتضا را دارد لطمه بخورد، آن را این‌طور حفظ می‌کنند.

پس این حدیث اجالتاً از نظر محتوایی مشکلی ندارد؛ یعنی اگر از نظر تاریخ نخواهیم بررسی کنیم، از نظر محتوایی مشکلی نیست که پیامبر می‌توانست در این زمینه اشتباهی بکند، همان‌طور که امام علی در انتخابش — آن که گفت پدرت مرا فریب داد — موفق نبود. منتها نمی‌گوید شما به امور دنیای خود داناترید که بعداً نتیجه‌اش این بشود. گیر به اطلاق خود روایت است. به لحاظ بررسی خود روایت یعنی چه پیامبر؟ مگر خودش در آن زمان نمی‌داند دارند چه کار می‌کنند؟ مثل همان کار روزمرهٔ محیط که سؤال ندارد.

شأن را خیلی پایین نیاورید. این‌ها بالاست. بعد عده‌ای فکر می‌کنند ملک مثلاً خیلی چیز است؛ حالتی که این‌ها خود باید ملک شوند. رتبه‌بندی باید محفوظ بماند.


عالین؛ امر سجده و جایگاه بحث آدم

اگر در روایاتی دیدید که به شیطان می‌گویند استکبار کردی یا از عالین بودی، این را این‌طور معنا می‌کنند: عالین ما بودیم. امر به سجده اصلاً به ما نبود؛ به ملائکه بود. ما داشتیم نگاه می‌کردیم. امر سجده را به ما نگفتند که ما با آدم سجده کنیم. ما آنجا بودیم و امر به سجده به ما نبود.

«قَالَ يَٰٓإِبْلِيسُ مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَىَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنتَ مِنَ ٱلْعَالِينَ» (ص/۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: ای ابلیس، چه چیز تو را بازداشت از اینکه برای آنچه با دو دست خود آفریدم سجده کنی؟ آیا تکبر ورزیدی یا از والایان بودی؟

یا استکبار کردی، یا از عالین بودی که آنان سجده نکردند منتها عالین بودند. اگر این‌طور حل شود، رمزهایش ان‌شاءالله با بحث آدم اگر حل شود، جایگاه این بحث هم روشن می‌شود. این بحث اگر حل شود سایه می‌افکند به تمام معارف قرآن. یعنی تمام معارف قرآن را جور دیگر می‌بینید. باید حوصله کنید سختی بحث را تحمل کنید فقط. بحث خلقت آدم پیچیدگی‌ها و اغلاق‌های خودش را دارد. آنجا حالا ان‌شاءالله وعده به آنجا.


قالوا تالله تفتؤا؛ حَرَض و صبر جمیل

این بخش را باید به یاد داشت؛ جلسهٔ پیش معنا کردیم. معنای «حَرَض» و اینکه این لطائف قرآنی این‌گونه به وجود می‌آید: دقت در کلمات که بکنید لطایفی در این هست. پسران به پدر می‌گویند به خدا سوگند دست از یاد یوسف برنمی‌داری تا حَرَض شوی یا از هالکین. حَرَض آن مشرفِ به نابودی است؛ آن که از فرط اندوه نزدیک است از پا بیفتد.

پاسخ پدر همان صبر جمیل بوده. توضیح صبر جمیل همین است: اینکه خود را باز کرده‌ام، مبسوط کرده‌ام، سفرهٔ دلم را باز کرده‌ام و این حزن را إلی الله کرده‌ام. یعنی چه؟ البته این به نحو اشتراک است: بثّ را به خدا شکایت می‌کنم و حزن را به خدا. مثل همان دعای ورود به ماه رمضان:

«هَٰذَا شَهْرٌ عَظَّمْتَهُ وَكَرَّمْتَهُ وَشَرَّفْتَهُ وَفَضَّلْتَهُ عَلَى الشُّهُورِ» (دعا — ورود رمضان)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این ماهی است که آن را بزرگ داشتی و گرامی داشتی و شرافت دادی و بر ماه‌ها برتری دادی.

آن «علی الشهور» به نحو اشتراک با همه است: برتری‌اش بر ماه‌ها، شرفش بر ماه‌ها، کرامتش بر ماه‌ها. این هم همین‌گونه است. صبر جمیل این است که حزن را پیش خدا ببری، نه پیش هر کسی. گشودن سفرهٔ دل اگر به سوی خدا باشد صبر است؛ اگر به سوی هر گوشی باشد شکایت است. اشتراک «إلی الله» همان ادب صبر است: هم بثّ را آنجا می‌برد هم حزن را.


شکایت به مؤمن شکایت به‌سوی خداست

اولاً به هر کس نگویید. در روایات نهج‌البلاغه هست که می‌گوید الله الله بترسید از اینکه شکایت کنید به کسی که گرهٔ کار شما را باز نمی‌کند:

«إِيَّاكَ أَن تَشْكُوَ إِلَى مَن لَا يَشْكِي شَجْوَكَ» (نهج‌البلاغه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بپرهیز از اینکه به کسی شکایت کنی که اندوه تو را دوا نمی‌کند.

دردِدل نکنید پیش هر کسی. این اصلاً صبر نیست. کسی که می‌دانید گره شما را باز نمی‌کند، هیچ کاری به کار شما ندارد، گره‌ای از کار شما نمی‌گشاید. الله الله بترسید؛ یک جور شکایت از خداست.

تازه کسی که می‌تواند گره از کار شما باز کند، آن‌جوری‌اش این است:

«مَن شَكَا إِلَى مُؤْمِنٍ فَقَد شَكَا إِلَى اللَّهِ وَمَن شَكَا إِلَى كَافِرٍ فَقَد شَكَا اللَّهَ» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که به مؤمنی شکایت کند به‌سوی خدا شکایت کرده، و هر که به کافری شکایت کند از خدا شکایت کرده است.

کسی که به‌سوی مؤمنی شکایت می‌کند، انگار به‌سوی خدا شکایت می‌کند. کسی که به‌سوی کافری شکایت می‌کند، به‌سوی بی‌خدایی شکایت می‌کند؛ دارد از خدا شکایت می‌کند.

می‌روی درد دلت را پیش آدم غیرمعتقد می‌زنی. می‌گویی رزق‌مان این‌گونه گیر کرده، این‌گونه گیر کرده‌ایم. او برنمی‌گردد بگوید خدایت مگر رازق نبود؟ مگر نمی‌گفتید که از جایی که گمان نمی‌برد روزی‌اش می‌دهد؟ این فقط شکایت از خداست.

«وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَن يَتَوَكَّلْ عَلَى ٱللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُۥٓ إِنَّ ٱللَّهَ بَٰلِغُ أَمْرِهِۦ قَدْ جَعَلَ ٱللَّهُ لِكُلِّ شَىْءٍ قَدْرًا» (طلاق/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از جایی که گمان نمی‌برد روزی‌اش می‌دهد؛ و هر که بر خدا توکل کند پس او او را بس است. خدا کار خود را به انجام می‌رساند؛ برای هر چیز اندازه‌ای نهاده است.

اگر از انقلاب کسی مشکل دارد، وقتی برود به هر آدمِ در وری بگوید، این شکایت از اسلام است. یک موقع می‌آید به خودی بگوید، به آدم معتقد بگوید؛ این خوب هم هست؛ حل می‌کند. اینکه آدم به که می‌رود می‌گوید، از که می‌پرسد، درد دلش را به که می‌گوید، این‌ها مهم است.

به مؤمن که دردِدل کنی، مؤمن اگر مؤمن است با زمینهٔ ایمانی فقط صرف مشکل مالی را حل نمی‌کند؛ هزار چیز دیگر می‌دهد که خیلی وقت‌ها ممکن است مشکل از لحاظ مالی حل نشود ولی مشکل حل شود. دید را نسبت به زندگی، دنیا، اصلاً برای چه آمده‌ایم در دنیا، عوض می‌کند. لذا می‌گویند الله الله بترسید از اینکه به کسی شکایت کنید که شجو و مشکل شما را حل نمی‌کند. این اولاً. بثّ و حزن را إلی الله بردن می‌شود صبر جمیل. از صبر اجمل هم گفته شد.


وأعلم من الله ما لا تعلمون؛ گریه برای شأن یوسف

و می‌گوید شما نمی‌فهمید اصلاً برای چه. این بحث اینکه برای بچه‌اش گریه کرده نیست. حال شما نیست؛ شما نمی‌فهمید. نسبت به پسران هیچ مشکلی ندارد. آنان را اصلاً توبیخ نکرده و چیزی نگفته. گفته بود صبر جمیل؛ کظم غیظ کرد نسبت به آنان — «فهو کظیم». بعد این‌ها که شکایت می‌کنند می‌گویند پیوسته یوسف را یاد می‌کنی تا حَرَض شوی یا از هالکین، شما نمی‌فهمید. گریهٔ ما را شما نمی‌فهمید که فکر می‌کنید من برای بچه‌ام گریه می‌کنم. شما نمی‌فهمید من برای چه بچه‌ای گریه می‌کنم که می‌گویید چرا برای فلانی گریه می‌کنی؟

کسی که نمی‌فهمد ما چرا برای امام حسین علیه‌السلام گریه می‌کنیم، فکر می‌کند آقا بابا دیگر تمام شد؛ هزار و چهارصد سال پیش. چون تو نمی‌دانی من برای چه گریه می‌کنم. یک چیزی من می‌دانم که شما نمی‌دانید. چه بچه‌ای را من دارم گریه می‌کنم. شما این را نمی‌فهمید. این می‌شود همان وزان گریهٔ تاج‌الکائنات امام سجاد علیه‌السلام که این‌همه گریه می‌کند؛ برای چه دارد گریه می‌کند؟ که کی از دست رفته دارد گریه می‌کند.

کظیم بودن پدر این است که خشم را فرو خورد و پسران را توبیخ نکند، و در همان حال گریه را برای شأن یوسف نگاه دارد. دو کار با هم: کظم نسبت به آنان، و تأسف نسبت به آن شأن. کسی که بیرون ایستاده فقط گریه را می‌بیند و شأن را نمی‌بیند.

البته بی‌تأثیر نیست خود همین تعلق فامیلی و پدر بودن و فرزند بودن. این‌ها بی‌تأثیر نیست. ولی اصلش همان آیاتی است که جلسهٔ پیش خوانده شد: مؤمن محبتش اصلاً به جور خاصی تقسیم می‌شود. مؤمن تقسیم محبتش به سبک خاص است. بعد می‌بینید نوح آن‌گونه، ابراهیم آن‌گونه.

به قول مادر ما ضرب‌المثلی است: اگر دیگی که برای من نجوشد بگذار سر سگ بجوشد. دیگی برای خدا بجوشد، بجوشد؛ اگر نجوشد بگذار سر سگ بجوشد. اگر قرار باشد راه خدا در آن طی نشود، حتی ائمه راجع به عمر خودشان همین‌گونه رضایت می‌کنند:

«إِلَٰهِي عَمِّرْنِي مَا كَانَ عُمْرِي بِذْلَةً فِي طَاعَتِكَ فَإِذَا كَانَ عُمْرِي مَرْتَعًا لِلشَّيْطَانِ فَاقْبِضْنِي» (دعا)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا عمرم بده مادامی که عمرم در طاعت تو است؛ پس اگر عمرم چراگاه شیطان شد مرا بگیر.

خدایا عمر بده مادامی که در راه توام. اگر در راه تو نیست، مرکب شیطان شده، همان‌جا بگیر. یعنی کسی عمر هم می‌خواهد، طول عمر هم می‌خواهد، برای همین می‌خواهد نه برای چیز دیگری.

این دلیل گریهٔ حضرت یعقوب مقوله‌ای است ولی شاهد دارد در آیات. دلیل گریه به خاطر آن نبوده؛ به خاطر شأن حضرت یوسف بوده. مقوله‌ای است ولی شاهدش را از روح کلی قرآن باید استخراج کرد. متأسفانه درِ خانهٔ اهل بیت را بستند. روایات تفسیری ما خیلی کم است. عینش باید می‌رفتند پیش ائمه این‌جور سؤال‌ها را می‌کردند تا ائمه این‌جور روایات تفسیری بگویند؛ ما دست‌باز بودیم. وگرنه شاهد اینکه این گریه برای چه بوده را از پیام‌های کلی قرآن باید استخراج کرد. ما همین را می‌بینیم که گریه به خاطر شأن حضرت یوسف بوده. اگر در خانهٔ اهل بیت باز می‌ماند، همین سؤال را بارها می‌پرسیدند و بارها جواب تفسیری می‌گرفتند. حالا که آن در بسته است، باید از روح قرآن شاهد آورد نه از حدسِ تنها.

کما اینکه گفته شد آنجا که می‌گوید ای دریغا بر یوسف، یوسف عزیز مصر است. دارد تأسف می‌خورد به یوسف؛ اینجا عزیز مصر است. آیهٔ بعد: ای پسران من، بروید و از یوسف و برادرش تحسّس کنید.


تحسّس و تجسّس؛ غنای زبان عربی

این تحسّس تقریباً همان معنی تجسّس است. منتها در عربی لطافتی دارد این زبان، و غنایی دارد که واقعاً آن‌قدری که بنده می‌توانم در زبان عربی تعامل کنم و با فارسی مقایسه کنم، این لطافت را، این غنا را زبان فارسی ندارد. بعید می‌دانم زبان دیگر هم چنین غنایی داشته باشد. با تغییر کلمات، حتی حروف، لطافت درست می‌کند با ریشه‌ها، با تثنیه و جمع شدن.

خصوصیت زبان عربی مفرد و تثنیه و جمع داشتن است. در فارسی که این را نمی‌بینید؛ در زبان انگلیسی هم این را نمی‌بینید. یادتان بیاید همان جلسهٔ پنجشنبه که «علی سرّ المتقابلین» — چه لطافتی آن‌گونه درست می‌کند؟ نمی‌گوید متقابلینِ بی‌تثنیه؛ تثنیه لطافتی است که در آیات درست می‌شود به خاطر این دستور زبان. به خاطر مذکر و مؤنث بودن گاهی اوقات یک چیز است. این باز در این زبان هست.

اینجاهایی که با آواها کار می‌کند: قَضم در عربی یعنی شکستن. قَسم که اندکی لطیف‌تر از آن است یعنی ترک‌خوردن. با آواهایی که عوض می‌شود در زبان، لغات معانی‌اش مقداری تغییر می‌کند.

این تحسّس یعنی اندکی ملایم‌تر از تجسّس؛ یعنی چنین زیرزیرکی‌تر. تجسّس را در نظر بگیرید؛ تحسّس همان‌جور است ولی نزدیک‌تر به حس. یعنی بروید جستجو کنید منتها با این دقت که آن‌قدر واردش شوید که به حس نزدیک شود. آن‌قدر لطیف وارد این تجسّس شوید که لغت، تهذیبِ تجسّس باشد و به حس نزدیکش کند. پدر نمی‌گوید بروید خبرچینی درشت کنید؛ می‌گوید چنان بجویید که جستجو به حس برسد. غنای عربی همین است که با یک حرف، درشتی را به نرمی بدل می‌کند.

حالا بعضی می‌گویند این دعوت به جاسوسی است. هست. اصلاً جاسوسی کی گفته ایراد دارد؟ بعضی فکر می‌کنند هر که اسمش شد جاسوس، دیگر آبرو و چیز بد است. نه؛ جاسوسی ما در دین هم داریم. اصلاً این عین و جاسوس یک چیز است که داریم. منتها بستگی دارد که کی از کی جاسوسی بکند. جاسوس بودن کسی بد نیست. اطلاعات همه کارشان جاسوسی است؛ همه شنود و جاسوسی. مگر نه اینکه همهٔ این اخبار و اطلاعاتی که درمی‌آید جاسوس درمی‌آورند؟


فتکن لی عینا؛ جاسوسی و ترور در دین

خود امام حسین علیه‌السلام را نگاه کنید تا معلوم شود این‌ها مایه‌های دینی دارند. تا یک نفر اسمش شد جاسوس این‌که چه بدی نیست. همین داستان امام حسین وقتی دارند از مدینه می‌روند، روایت آمده که به محمد بن حنفیه می‌روند. اول سر قبر مادرشان و امام حسن؛ بعد با برادرشان محمد بن حنفیه صحبت‌هایی می‌کنند. شروع می‌کنند با همدیگر گریه کردن. چه لطیف است آن روایت که بعدش آخرش می‌رسد به همین وصیت به محمد بن حنفیه:

«إِنِّي لَمْ أَخْرُجْ أَشِرًا وَلَا بَطِرًا وَلَا مُفْسِدًا وَلَا ظَالِمًا وَإِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْإِصْلَاحِ فِي أُمَّةِ جَدِّي» (وصیت امام حسین به محمد بن حنفیه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من از سر سرمستی و گردن‌کشی و فساد و ستم بیرون نرفته‌ام؛ فقط برای طلب اصلاح در امت جدّم بیرون رفته‌ام.

همین عبارت معروفی که شنیده‌اید. قبلش به خود محمد بن حنفیه می‌گویند بمان در مدینه. بمان در مدینه تا برای من چشم باشی. بمان جاسوسی کن. بمان جاسوسی کن برای من که اخبار مدینه را همین‌گونه بدهی. ما داریم می‌رویم؛ تو در آن مدینه بمان.

این است که حالا مثلاً یک نفر هی می‌گوید جاسوسی، جاسوسی، ترور، ترور. ما داریم. تا بستگی دارد ترور برای کی باشد. تروریسم نداریم. تروریسم اینکه هر صغیر و کبیرِ مخالف را آدم بزند ناکار کند، این را نداریم؛ ولی ترور داریم. ترور کردن داریم. بعضی‌ها را ترور می‌کردند؛ دستور ترور می‌دادند.

اینکه مطلقاً آدم بخواهد از این عناوین پرهیز کند، گاهی اوقات می‌بینی این را می‌گویی نداریم، آن را می‌گویی نداریم، نداریم، نداریم. بعد فکر نمی‌کنی به اعتقادات آدم جور درنمی‌آید. اصلاً به زمینه‌های اعتقاد جور درنمی‌آید و زمینه‌های اعتقاد را هم پشتیبانی نمی‌کند. مگر کشت و کشتار نداریم؟ مگر جنگ نداریم؟


لا خدیعة فی الحرب؛ هدف و وسیله

ما خدعه در حرب داریم که اتفاقاً روایات مفصلی، ابواب روایت داریم که در جنگ خدعه زدن اشکالی ندارد. این‌ور دود روشن کنند از آن‌ور بزنند از آن‌ور حمله کنند؛ یک طرف را نیرو بکشند، طرف دیگر را بزنند. همین مدل است.

«لَا خَدِيعَةَ فِي الْحَرْبِ» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در جنگ فریبْ ناروا نیست. / جنگ فریب ندارد [به معنای حرمت].

می‌گویند هدف وسیله را توجیه نمی‌کند. این یک حرف بدی است که باب شده. هدف — چه هدفی، چه وسیله‌ای را. اگر بگویند هر هدفی هر وسیله‌ای را توجیه می‌کند، البته کلاً اگر گفتند هدف وسیله را توجیه می‌کند بگویید نه. ولی واقعیت قضیه این است که چه هدفی، چه وسیله‌ای را توجیه می‌کند. آیا اگر منظور هر هدفی هر وسیله‌ای را توجیه می‌کند، نه، توجیه نمی‌کند. اینکه من می‌خواهم به یک پست برسم، بروم آبروی طرف را ببرم، این توجیه نمی‌شود.

ولی حتی در روایت اصحاب بدعت را، این‌هایی که بدعت‌گذارند، قذف‌شان جایز شمرده‌اند. یعنی تهمتِ خلاف به آن‌ها می‌شود زد. گفته‌اند هرچه در وری راجع به این‌ها کرده‌اند نکرده‌اند بگویید. بگویید این فلانی آدم زناکار است، خلافکار است، داغون است، فجیع است؛ هرچه می‌توانید بگویید تا مردم دست به آن بدعت نزنند.

در جنگ خندق دقیقاً همین کار را کردند. امیرالمؤمنین در جنگ خندق با عمرو بن عبدود همین کار را کردند. خلافت هم آسمان که بحث آن شورای شش‌نفره؛ آنجا باید دقیقاً تحلیل کنیم که چرا آنجا این کار را نکرد. چرا آنجا این کار را نکرد امیرالمؤمنین؟ اینجا قابل تحلیل است. نه اینکه فکر کنید توضیحات گاهی اوقات توضیحات مضحکی درمی‌آید. می‌گویند حضرت علی چرا سقیفه نرفت؟ مشغول کفن و دفن پیامبر. یعنی تو را به خدا می‌ارزید این‌همه سابقه درست شود در تاریخ اسلام به خاطر احترام به بدن پیامبر؟ تازه اصلاً به شواهد تاریخی هم نمی‌خورد به دلیل اینکه پیامبر مثلاً دوشنبه فوت کردند، سقیفه همان روز تشکیل شد، دو روز بعد پیامبر را دفن کردند. آخر یک چیزی آدم باید بگوید که بتواند توجیه کند، بتواند دفاع کند.

همین جریان خندق. خود امیرالمؤمنین در خندق — یک غول بیابانی بوده این عمرو بن عبدود. در نتیجه به او می‌گویند که امیرالمؤمنین کوتاه‌قد و چاق بوده. آن چیزی که معروف است از شمایل امیرالمؤمنین: یک آدم قدکوتاه، نسبتاً فربه. قربان آن شکل امیرالمؤمنین من بروم. بابا الان هی می‌خواهند آدم‌ها را این‌جوری کنند، کمربندی. من هی می‌گویم ما می‌توانیم شبیه امیرالمؤمنین بشویم. چه اشکالی دارد؟

می‌گوید مگر من دو نفری آمده‌ام دو نفری می‌روم؟ این برمی‌گردد ببیند کی آمده. همان که روی شانهٔ من بود، عمامه را انداخت توی گودال. بعد که برمی‌گردند اصحاب می‌گویند فریب دادی. می‌گوید در جنگ خدعه نداریم؛ اشکال ندارد.

مرز این‌ها کجاست؟ مرز این‌ها را معصوم تعیین می‌کند. بعد ما چه کار کنیم؟ یک جا مثلاً جنگ می‌شود خودمان تشخیص می‌دهیم. در جنگ مگر کم بوده تعریف اسارت جنگی. مگر کم اتفاق افتاده؟ یک جبهه این‌ها را پیاده می‌کردند، یک جبههٔ دیگر می‌زدند به این. امام معصوم اگر بگوید، قواعد را باید درآورد. مصالح اهم را باید از کلام معصوم درآورد؛ دقیقاً از دهان عصمت باید مصالح اهم را درآورد؛ کارهایی که خودشان کردند. فقیه یعنی همین: از فعل معصوم مرز درآورد، نه از ذوق خود و نه از شعار مطلق که «هدف وسیله را توجیه نمی‌کند» یا عکسش.


توریه به‌جای دروغ؛ کار فقیه و اصحاب بدعت

مثلاً سرِ دروغ حالا که می‌گوییم دروغ، دروغ یک چیزی بود که نمی‌گفتند. احمقانه نمی‌گفتند دروغ. نمی‌توانید دربیاورید که ما همین‌جوری هر وقت می‌توانیم دروغ بگوییم به آدم‌ها. مثلاً به خانمش دروغ بگوید، به رفیقش دروغ بگوید، به استادش دروغ بگوید، به همشهری‌اش دروغ بگوید. به حساب اینکه اگر به مادرم بگویم واقعه افتادم، مادرم می‌گوید نمی‌دانم چه و چه. شروع می‌کند یک داستان. نمی‌گفتند؛ دروغ نمی‌گفتند. حتی در جنگ با حساب باید بگویند. در حدی که می‌روند توریه کنند. یعنی از این‌ور می‌نشینند آن‌ور که گفت چه بگویند که «از موقعی که اینجا نشستم ندیدم». از آن موقعی که اینجا نشستم ندیدم. ممکن است در ذهن آن بنده خدا بزند که ندیده. آن دروغ و این چیزها را می‌بینید یک حساسیت خاصی دارند. این‌گونه نیست.

کار فقیه اصلاً کار فقیه یعنی همین. شهید ثانی وقتی فتوا می‌دهد بر این روایات — روایت صحیح هست — که اصحاب بدعت کسانی‌اند که بدعت‌گذارند و جریانات دینی را دارند تغییر می‌دهند. شما هرچه می‌توانید پشت سرشان بگویید.

منجر به فساد همان عده‌ای که این کار را می‌کنند نمی‌شود به مرور زمان؟ شما یک عده‌ای — آخر اصحاب بدعت دیگر — یک عده‌ای که خودشان عادت می‌کنند به یک عدهٔ دیگر دروغ و تهمت بزنند، بعد به مرور زمان این به خود… شخص باید یعنی صراط مستقیم یعنی همین. صراط مستقیم مشکل است. یعنی اینکه شخص باید آنجا، هرچند دهانش دری‌وری به این بگوید.

این را باور کنید برای خود ما به وجود می‌آید. طرف آمده می‌گوید یک کبابی هست، صاحب کبابی، مثلاً این مثال عینی است به من گفتند. یک صاحب کبابی هست نمی‌دانم فلان جا در میدان خاوران. یک‌دفعه می‌آید می‌گوید با جعفر مجتهدی من الان ارتباط بگیرم؛ من فلان گفتم؛ الان امام زمان؛ بعد چه گل‌دسته‌گل ما را برداشته با این اراجیف مشغول کرده که آره امام زمان این هم تو حال است. بعد چه، گول می‌خورند دیگر. طلبه. این طلبه آمده ما را تو ماشین سوار کرده. من که او را نمی‌شناسم کیست.

ولی هرچند دهانم کلّ ما یمکن فی الباب که این ممکن است اهداف خاصی داشته باشد، در حدی که این وحشت کند. که این ممکن است بخواهد کار زشت بکند، بخواهد کار خلاف بکند؛ در خوشگلی این مشکل دارد این آدم؛ این هر کلّ ما یمکن فی الباب به این بگو و تهمت بزن. این اندکی همان‌جا دلسرد شد. همان‌جا اندکی دلسرد شد. شروع کرد دیگر خود ذهنش تغییر کرد. این آدم را شروع کرد با دید بازتر دید. دید عه این آقا افشا سر می‌کند، دروغ می‌گوید. بعدش از او کنده شد.

همین چند روز پیش آمد پیشم گفت آقای قاسمیان، به خدا ده ثانیه را گفت. گفت آقای قاسمیان یادتان هست آن کبابی که گفتم؟ گفتم آره. گفتید که دنبال این‌جور چیز، دنبال محکمات بگردم. گفت اینکه این چیزهایش را از توش دیدم خلاصه زیرش زدم؛ زیر کزای دیگری هم که می‌رفتم زیرش زدم. بعد از آن جلسه آن بابا تعطیل شد رفت.

این یعنی اینکه ملاک، حالا این که بنده باید حواسم را جمع کنم که اگر یک نفری که مثلاً گفتند آقای فلانی راجع به شما می‌گویند که شما خودمغرورید، بگویم عه؟ چنین حرفی می‌زند. آقا یمکن که ایشان ممکن است خودش این مشکلات اخلاقی را از زمان کودکی داشته. این ممکن است. این‌ها دیگر باید آدم مرزش را — صراط مستقیم یعنی این — که من آنجا بگویم آقای فلانی شاید درست می‌گوید. اصلاً ما ادعایی نداریم. ما آدم خوبی نیستیم. واقعاً ادعایی نداریم.

چه آنجا هم که اصحاب بدعت است دارد بدعت می‌گذارد، این جوان ما را دارد تور می‌کند. اینجا کلّ ما یمکن فی الباب. که به او راجع به این آدم گفت باید بگوییم تا این کار را نکند. اگر این این‌گونه کنده می‌شد. ملاک باید معصوم بدهد. صراط مستقیم یعنی همین باریکی: آنجا که بدعت جوان را تور می‌کند دهان را باز کن به قدر باب؛ آنجا که به خودت گفتند مغروری، ادعا نکن و احتمال صدق بده. دو طرف یک تیغ است.


سیاست ما عین دیانت ماست؛ امام در نوفل‌لوشاتو

همین که برده‌اند می‌گویند اسلام با سیاست ندارد و از این حرف‌ها، جوابشان همین است. سیاست جواب دارد. ما هم داریم می‌دهیمش. سیاست ما عین دیانت ماست. یعنی دقیقاً کار دینی می‌کنیم؛ کار دینی. البته این سیاست و این دین را نباید بی‌فکر به هر پدرِ سفره‌خوانی که در سیاست است بست و گفت در دین هم هست؛ نه. دین نیست. منتها دقیقاً کار دیانت را داریم انجام می‌دهیم. به حساب دیانت است. منتها یک حرکت سیاسی هم ممکن است از آن برداشت شود.

اتفاقاً این را باید گفت. خیلی‌ها امام را — امام خمینی را — در این ایام غصه همین است، امام را به عنوان یک سیاستمدار حرفه‌ای تعریف می‌کنند. که اگر مثلاً هنری کیسینجر چهل تا مؤلفه را لحاظ می‌کند، امام پنجاه تا مؤلفه را بلد است نگاه کند. در صورتی که امام این نبود. امام در حقیقت درست است یک ذهن منظم با فهم و کمالات داشته، منتها با وعده داشت می‌رفته جلو. داستان‌ها گواه است. می‌رفتند می‌گفتند آقا خارک را زدند این‌گونه نمی‌شود فلان، نفت صادر نمی‌شود، چه نمی‌شود. بالا می‌کردند پایین می‌کردند خودشان را می‌کشتند برای امام که امام خشک و سرسخت است. فایده نمی‌شود. به کدام سیاستمدار، سیاست کدام سیاستمداری که همهٔ کارشناس‌ها بیایند بگویند نمی‌شود، او به یک وعده امام دارد، به یک وعده‌ای پشتش گرم است. به یک وعده‌ای پشتش گرم است که آن وعده هم از بین نمی‌رود. وگرنه در عمق گاهی اوقات یک آدم خیلی بسیط و ساده است که حتی نگران.

آقای حریری چیزی برای ما تعریف می‌کرد. برای من خیلی جالب بود. می‌گفت ما رفته بودیم پاریس، امام آمده بود پاریس. آوردیمش نوفل‌لوشاتو. آن خانهٔ اولی که امام در آن مستقر بودند خیلی خانهٔ درپیتی بود. خیلی بد بود آن خانه. می‌گفت سادگی و قحط و خالص بودن امام را نگاه کن. خیلی خانهٔ بدی بود. خلاصه همهٔ اراذل و اوباش دور و بر امام — یعنی ماها — همه پیش امام، همه در آنجا اتاق‌های تو در تو. این‌ها به فکر افتادیم، آقای حریری این‌ها، به فکر افتادیم برویم خانه‌ای بگیریم. گفت من رفتم بیرون نوفل‌لوشاتو پاریس یک خانهٔ سه‌طبقه گیر آوردم. در این خانهٔ سه‌طبقه آمدم به امام گفتم. گفتم امام بیایید برویم اینجا. طبقهٔ بالایش را می‌کنیم برای شما و خانواده، طبقهٔ وسطش هم برای ملاقات با شما، طبقهٔ پایینش هم ما اراذل و اوباش می‌ریزیم پایین برای کارهای دفتری و فلان.

امام گفتند خیلی خوب. حالا امام را نگاه کن. امام که دارد در آستانهٔ این است که دنیا را تکان بدهد، دیدم امام نگران شد. امام چهره‌اش عوض شد. گفتم چیست؟ گفتند می‌دانی که من یک آدم فقیرم. این خانه را چه‌گونه ما فرش کنیم؟ حالا من که چیزی ندارم. من از نجف اندکی پول گذاشته بودم؛ آن‌قدر پول گذاشته بودم زیر بالشم. حالا آقای حریری می‌گفت آن‌قدر ما دلار و فرانک داشتیم. آن‌قدر دلار و فرانک جمع کرده بودیم برای امام. روی چنین ثروتی خوابیده بود امام آن موقع. گفت تو که می‌دانی من یک آدم فقیر هستم و من آن‌قدر پول لای تشکم گذاشته بودم می‌خواستم بیاورم هرچقدر می‌گشتم پیدا نمی‌کردم این را. حالا ما چه کار بکنیم؟

آقا این را بابا اینش با ما. آن‌قدر آدم‌ها می‌روند ایران این‌ها لای تشک فلان‌شان چیز نمی‌کنند. ما این‌ها هست مثلاً این‌ها را ما جمع می‌کنیم. بعد امام چنان خوشحال شده بود. حاج‌آقا می‌گفت فردا که من گفت تو به امام چه گفتی امام آن‌قدر خوشحال شده بود.

در عمق یک آدم مؤمن است؛ انگار بسیط است، ساده است. نه اینکه بگویم آدم نعوذ بالله نفهم است، بی‌تدبیر است. ولی پولم… اندکی اتفاقاتی در دنیا می‌افتد ولی هنوز فکر این است که من خانه‌ام را چه‌گونه فرش کنم و الان لای تشک نداریم. این آدم دارد به مدد الهی حرکت می‌کند. اگر در هوا تکان نمی‌خورد آن به مدد الهی است. اگر می‌آید آن‌گونه در دهن فلان می‌زنند این هم به مدد الهی است. با امداد الهی دارد حرکت می‌کند. این‌گونه نیست که یک سیاستمداری که دارد همهٔ مؤلفه‌ها را نگاه می‌کند و بررسی می‌کند. آن موقع این آدم یک سیاستمداری می‌شود که مجبور می‌شوند بگویند قرن گذشته، قرن امام خمینی. این است که آن‌قدر در عمق دینی است، در عمق دینی فکر می‌کند و اصلاً تمام بند بند وجودش مندک در ارادهٔ الهی شده. آن موقع این است که این‌قدر اراده‌اش شده ارادهٔ الهی؛ این کمک می‌شود و می‌رود جلو. دیگر همه‌اش با این ذهنِ محاسبه‌گر نگاه نکنیم. سیاستمدار حرفه‌ای مؤلفه‌ها را می‌چیند و پیش می‌رود؛ ولیّ خدا وعده را می‌گیرد و پیش می‌رود. آن یکی اگر کارشناس‌ها بگویند نمی‌شود می‌ایستد؛ این یکی اگر وعده باشد می‌رود. سادگی عمق ایمان است نه بی‌تدبیری؛ مندک شدن در ارادهٔ الهی است نه نفهمی.


فقه تزاحم؛ خون و سپر انسانی

حالا هدف از چه هدفی، چه چیزی را، این‌ها بستگی دارد. کلاً در فقه دقیقاً همین را می‌گویند. می‌گویند اگر نجات نفس محترمه باشد می‌توانی جایی را غصب کنی. یعنی بروی در جای غصبی نجات نفس محترمه باشد، بروی آن آدم را نجات بدهی ولی آن جا غصبی باشد. می‌گویند توجیه می‌کنی؛ این را توجیه می‌کنند. این مصلحتش اهم است از این مصلحت. عند التزاحم این مصلحت، آن می‌رود کنار. این‌گونه است.

ولی مثلاً مسئلهٔ دم، خون و خونریزی چیزی است که سرش حساسیت وجود دارد کلاً. برای همین بدانید عملیاتی‌هایی که رزمنده‌ها می‌خواستند در خاک دشمن انجام بدهند — تمام عملیات‌ها را در خاک دشمن می‌خواستند انجام بدهند، نه دفاع — عملیات‌ها را می‌رفتند از امام اجازهٔ شرعی می‌گرفتند. اجازهٔ شرعی‌اش را می‌رفتند از امام می‌گرفتند بعد عملیات می‌کردند. چون مثلاً خونریزی، خونِ دماغ این‌ها نمی‌شود بی‌حساب بیاید و برود. ولی به حساب مصالح مسلمین باشد می‌شود زد؛ کور و کور هم کشت.

باز در فقه چقدر ردپای این چیز دارد. اگر اسیر مسلمان را کفار برداشته‌اند کرده سپر گوشتی، سپر انسانی، داریم که بزنید بکشید. این‌ها می‌روند بهشت. آن‌هایی که شما دارید می‌زنید می‌روند بهشت. اگر سپر انسانی درست کردند بزنید بکشیدشان. آن‌هایی که می‌زنید می‌روند بهشت.


ولا تیأسوا من روح الله؛ عایس نه مأیوس

بروید تحسّس کنید از یوسف و داداشش یعنی بنیامین. از این وزش نسیم، نسیم الهی، نومید نشوید. چند کلمه را اینجا باید گفت تا فضا روشن‌تر شود.

اولاً درستش به لحاظ استعمال، مأیوس نیست؛ عایس است. کما اینکه مشکوک درست نیست بگوییم ما مشکوکیم. مشکوک آن شیء را می‌گویند مشکوک. ما شاکّیم. آن شیء مشکوک است. ما عایسیم؛ آن شیء مأیوس است. این فقط ما در فارسی که می‌آییم این را اشتباه استعمال می‌کنیم. یعنی درست این است که بگوییم از رحمت خدا نومید نشوید یا عایس نشوید. نه اینکه مأیوس نشوید. مأیوس کلمهٔ خوبی نیست. مأیوس معنایش آن چیزی است که یأس از آن حاصل می‌شود. نه اینکه من مأیوس شوم؛ من عایس شدم، یعنی من شاکّ شدم. این یک نکته سر این بحث هست.

تفاوتی را بین روح و رَوح و «بروح منه» و روح‌القدس و این بحث‌ها می‌خواستم اینجا بکنم ولی تصمیم عوض شد به دلیل اینکه برنامه دارم به فضل الهی این سوره را تا قبل از ماه رمضان تمام کنیم. در شش، هفت جلسهٔ باقی‌مانده این سوره تمام شود. سعی داریم به فضل خدا. این تمام شود این بحث را می‌گذاریم؛ بحث روح را می‌گذاریم در خود ماه رمضان که این بحث بخواهد انجام شود به فضل خدا.


غم از غمام؛ رَوح وزش نسیم

این رَوح باز از لطافت‌های عربی است. یک غم داریم. غم. این غم از چه می‌آید؟ از غمام می‌آید. غمام یعنی ابر. این وقتی سطح سینهٔ آدم ابری می‌شود، انگار گرفته می‌شود؛ یعنی ابری شده سینهٔ آدم. این گرفتگی حاصل می‌شود. این ابرها را این بادها می‌زنند می‌رود. این هم باز لطافت‌های لغت عربی است که شاید در لغات دیگر به این دقت نشود پیدا کرد. این وزش این نسیم که می‌آید این ابرها را می‌زند، این وزش به آن می‌گویند رَوح. به این می‌گویند رَوح. که این غمامِ دل را برطرف می‌کند. این صحنهٔ ابریِ دل را برطرف می‌کند. از رَوح خدا نومید مشوید.

این عبارات ادبی در قرآن زیاد است. صبح وقتی نفس می‌کشد. مثلاً انگار شبی که تیره است دارد خفه می‌شود شب؛ تا روز می‌شود انگار نفسش درمی‌آید. روز مثلاً صبح وقتی نفس می‌کشد. این‌ها عبارات لطیف قرآنی‌اند.

«وَٱلصُّبْحِ إِذَا تَنَفَّسَ» (تکویر/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سوگند به صبح چون نفس برآورد.

از این نسیم الهی شما عایس نشوید. نومید نشوید. از رحمت خدا نومید نمی‌شود مگر قوم کافر. این عبارت و این جور عبارات که از رحمت خدا نومید نشوید. و نومیدان از رحمت خدا گمراهان‌اند.

«قُلْ يَٰعِبَادِىَ ٱلَّذِينَ أَسْرَفُوا۟ عَلَىٰٓ أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا۟ مِن رَّحْمَةِ ٱللَّهِ إِنَّ ٱللَّهَ يَغْفِرُ ٱلذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ» (زمر/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو ای بندگان من که بر خود زیاده‌روی کرده‌اید، از رحمت خدا نومید مشوید؛ خدا همهٔ گناهان را می‌آمرزد؛ اوست آمرزندهٔ مهربان.

«قَالَ وَمَن يَقْنَطُ مِن رَّحْمَةِ رَبِّهِۦٓ إِلَّا ٱلضَّآلُّونَ» (حجر/۵۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: و چه کسی از رحمت پروردگارش نومید می‌شود جز گمراهان؟

اینکه کسی واقعاً برسد به اینجا که دیگر کار تمام شده؛ دیگر این کار را هیچ‌کس نمی‌تواند درست کند؛ از چیزی برنمی‌آید — اینی که واقعاً به انکار خدا یا به انکار یکی از صفات خدا بینجامد، این کافر است. تا نه کفر فقهی. این همین کفرهای اعتقادی است که دارای مراتب است. نه اینکه حالا اگر کسی چنین حرفی زد دیگر نمی‌شود مثلاً دستِ خیس زد به او و از این چیزها. این یعنی اینکه «کار تمام شد» ما نداریم. کار تمام شد ما نداریم. این کار دیگر این‌گونه شد دیگر تمام شد. اینکه انکار واقعاً خدا یا یکی از صفات خدا می‌انجامد این یأس از رحمت خداست. منتها مراتب دارد. این عبارت خودش برای خودش یک کامل است. یأس فقهیِ دست‌خیس یک حرف است؛ یأس اعتقادی که به انکار صفت رحمت می‌رسد حرف دیگر. دومی است که آیه آن را کفر می‌خواند، و باز در همان هم مراتب هست.


فتحسّسوا و لا تیأسوا؛ کار کنید و نومید نشوید

می‌گوید تحسّس کنید و نومید نشوید. این درست است. کارتان را بکنید، نومید نشوید. نگویید که طرف هیچ کاری نمی‌کند، الکی‌خوش است. یک آدمی که کار نمی‌کند به رحمت خدا امیدوار است. زحمت نمی‌کشد به این وزش نسیم‌هایی که در زندگی‌اش بخواهد اتفاق بیفتد امیدوار است. به مجلس امام حسین هم امیدوار است. این گمان اشتباه راجع به خداست. و این گمان‌های اشتباه در همین سوره‌های قرآن هست:

«وَذَٰلِكُمْ ظَنُّكُمُ ٱلَّذِى ظَنَنتُم بِرَبِّكُمْ أَرْدَىٰكُمْ فَأَصْبَحْتُم مِّنَ ٱلْخَٰسِرِينَ» (فصلت/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و این گمان شما بود که به پروردگارتان بردید؛ شما را هلاک کرد و از زیانکاران شدید.

همین گمان اشتباه شما را هلاک کرد. خیلی وقت‌ها گمان می‌شود به گمان اشتباه به خدا. تحسّس کنید و نومید نشوید درست است. شما کارتان را بکنید و نومید نشوید. کار را انجام بدهید و ول نکنید و نومید هم نشوید از رحمت خدا. نگویید کار تمام شده. نگویید دیگر از کسی کاری برنمی‌آید. این کار را دیگر کسی درست نمی‌تواند بکند. این را نگویید. این‌گونه نباشید. وگرنه این چیزی که تحسّس نداشته باشد، آن‌طرف هم چیز است، این آدم الکی‌خوش است. یعنی یک آدم الکی‌خوش. که این هلاکت هم دارد در آن. امید بی‌کار، امید به مجلس و نسیم بدون حرکت، گمان بد به رب است به همان اندازه که نومیدیِ کارنکرده گمان بد است. آیه هر دو را با هم می‌خواهد: بجویید، و نومید مشوید.


حسن ظن به اندازهٔ خوف؛ نامهٔ بیست‌وهفت نهج‌البلاغه

این روایت را آوردم که نشان بدهد. در نامهٔ بیست‌وهفت نهج‌البلاغه عبارتی را امیرالمؤمنین می‌فرمایند: این حالت‌هایی که می‌فرمایند حسن ظن به خدا دقیقاً متناسب با خوف از خداست. یعنی آن کسی اصلاً می‌تواند حسن ظن به خدا داشته باشد و درجه‌اش بالاست که خوف از خداش بیشتر است. خوف از خدا نه اینکه خدا این‌گونه؛ خوف از خدا یعنی اینکه من خدا گفته باید بکنم. این می‌تواند حسن ظن به خدا داشته باشد. دقت کنید:

«وَإِنِ اسْتَطَعْتُمْ أَن يَشْتَدَّ خَوْفُكُم مِنَ اللَّهِ وَأَن يَحْسُنَ ظَنُّكُم بِهِ فَاجْمَعُوا بَيْنَهُمَا فَإِنَّ الْعَبْدَ إِنَّمَا يَكُونُ حُسْنُ ظَنِّهِ بِرَبِّهِ عَلَىٰ قَدْرِ خَوْفِهِ مِن رَبِّهِ وَإِنَّ أَحْسَنَ النَّاسِ ظَنًّا بِاللَّهِ أَشَدُّهُمْ خَوْفًا لِلَّهِ» (نهج‌البلاغه / نامهٔ ۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر توانستید که خوفتان از خدا سخت شود و گمانتان به او نیکو گردد، میان این دو جمع کنید؛ زیرا بنده حسن ظنش به پروردگارش تنها به اندازهٔ خوفش از پروردگارش است؛ و نیکوگمان‌ترین مردم به خدا سخت‌خوف‌ترینشان برای خداست.

اگر خوف نباشد، حسن ظن نام بی‌مسمایی است. گناه پشت گناه و ذکر ارحم‌الراحمین، خواب است نه گمان نیک. حسن ظن آن‌جا معنا دارد که فرمان را جدی گرفته باشی.

می‌گویند این حسن ظن را با خوف جمعش کنید. دقت کنید عبارات نهج‌البلاغه: بنده حسن ظنش به پروردگار به اندازهٔ خوفش از پروردگار است. وگرنه آن اصلاً اسمش حسن ظن نیست. آن یک خواب و خیالی بیشتر نیست که طرف هیچ خوفی ندارد از خدا، بعد یک عالمه حسن ظن دارد به خدا. من کم ندیده‌ام، شما هم کم ندیده‌اید از این‌جور آدم‌هایی که هی گناه می‌کند هی حرف می‌زند بابا خدا چه؟ اصلاً تو می‌دانی خدا چه ارحم‌الراحمین است. اگر واقعاً خدا ارحم‌الراحمین است، این خوف و آن حسن، این‌ها کنار همدیگر معنا دارد. وگرنه همین‌جوری من. بهترین گمان به خدا کسی دارد که سخت‌خوف‌ترین است برای خدا. یعنی تحسّس کنید و نومید نشوید این درست است.


روایت امام سجاد؛ نفحات و تعرّض

روایت از علی بن الحسین زین‌العابدین امام سجاد علیه‌السلام. این روایت چقدر لطیف است. می‌فرمایند:

«لَوْ أَنْزَلَ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ كِتَابًا أَنَّهُ مُعَذِّبٌ رَجُلًا وَاحِدًا لَرَجَوْتُ أَنْ أَكُونَهُ وَأَنَّهُ رَاحِمٌ رَجُلًا وَاحِدًا لَرَجَوْتُ أَنْ أَكُونَهُ أَوْ أَنَّهُ مُعَذِّبِي لَا مَحَالَةَ لَمَا ازْدَدْتُ إِلَّا اجْتِهَادًا لِئَلَّا أَرْجِعَ إِلَىٰ نَفْسِي بِلَائِمَةٍ» (حدیث امام سجاد علیه‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر خدای عز و جل نوشته‌ای فرو فرستد که یک مرد را عذاب می‌کند امید می‌داشتم که آن مرد من باشم؛ و اگر به یک مرد رحم می‌کند امید می‌داشتم که آن من باشم؛ یا اگر لامحاله مرا عذاب می‌کند جز بر تلاشم نمی‌افزایم تا به خویشتن ملامت بازنگردم.

می‌گویند اگر نامه‌ای از جانب خدا بیاید که بگویند کلاً در دنیا یک نفر عذاب می‌شود من می‌گویم منم؛ یا فکر می‌کنم منم. افسرده هم نمی‌کند این حالت آدم‌ها را. این حالت آدم را افسرده نمی‌کند. این‌ها اصلاً فرق است. اصلاً مؤمن اصلاً در این وادی نیست بخواهد افسرده شود. و اگر بگویند خدا به یک نفر در این عالم بخواهد رحم کند، من فکر می‌کنم من. به من می‌خواهد رحم کند. این دو تا کنار هم است.

این فقره‌اش را نگاه کنید. این می‌شود همان تلاش. یا اگر نامه‌ای بیاید و نوشته‌ای بیاید از خدا که من لامحاله تو را عذاب می‌کنم. بروبرگرد ندارد. من فقط تلاشم را اضافه می‌کنم اگر چنین نامه‌ای برایم بیاید. به خاطر اینکه برنگردم طرف خودم، آخر خودم را ملامت بکنم بگویم خودم زحمت نکشیدم. من خودم را ملامت نکنم. بگویم من تلاشم را کردم. تلاش وظیفهٔ من است؛ من تلاشم را کردم. مهم تلاش است و حسن ظن. که اگر بگویند تو حتماً عذاب می‌شوی، من تلاشم را می‌کنم که پیش نفس خودم شرمنده نشوم. می‌گویم من تلاش کردم. مهم تلاش است.

این روحیه، روحیه‌ای است که در حقیقت این آیه دارد می‌گوید. این وزش نسیم‌های الهی هم کسی ممکن است حس بکند و حس می‌شود که بالاخره خدا را در ایام دهرتان نفحاتی است. در ایام دهر آدم یک سری وزش‌هایی می‌وزد. یعنی این‌گونه نیست که حالِ دوران این‌گونه نماند. غم نخور خلاصه. همیشه این‌گونه نیست که آدم افسرده باشد. همیشه این‌گونه نیست که حالش بد باشد. همیشه این‌گونه نیست که میل به گناه داشته باشد. یک موقع هم می‌بینید ناگهان چنان میلش حالا چه شده؟ ماه رمضان شده، از یک مجلس موعظه‌ای بلند شده، هرچه شده. می‌بینید چنان این میلش می‌شود به اینکه کار را خوب بکند، خوب باشد، توبه می‌کند، می‌خواهد آدم خوبی باشد دیگر. یک زیارتی می‌رود. این اصلاً حالِ روزش عوض می‌شود. این‌ها همه‌اش می‌شود نفحات.

«إِنَّ لِلَّهِ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ أَلَا فَتَعَرَّضُوا لَهَا وَلَا تُعْرِضُوا عَنْهَا» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا را در روزهای روزگارتان نسیم‌هایی است؛ هان خود را در معرض آن‌ها قرار دهید و از آن‌ها روی مگردانید.

که البته «فتعرّضوا لها» هم هست. یعنی خود را در معرض نفحه گذاشتن هم هست. یعنی این‌گونه نیست که کسی به زیارت بارگاه قدسی امام رضا علیه‌السلام نرود بگوید آقا سرش را ببر. نه؛ بلند شو برو. بلند شو برو بِبَوَد. آنجا پر از نسیم‌های الهی است. آنجا پرتر است؛ این وزش‌ها زیادتر است. در خدمت انوار قدسی، انفاس قدسی نشستن، نفس آن‌ها با آدم خوردن. از شعلهٔ واعظ متعظ که در نهج‌البلاغه هست. از واعظ متعظ نورگیری کردن و این چیزها، بودن، در معرض گذاشتن. از هر جهت این‌ها پیش می‌آید؛ یک نفحاتی ممکن است در دل آدم بِبَوَد. یک میل پیدا کند — در حد میل حتی — میل پیدا کند مثلاً نماز شب بخواند. حتی همین میلش.

می‌گویند هان در معرضش قرار گیرید و از آن روی مگردانید. چه نکن؟ پشت نکن. آره این چیزها که زیاد بود در زندگی ما. این هم روش؛ این هم یکی دیگر. ما که آدم نشدیم آقا این هم یکی دیگر. نه بالاخره این حال‌ها حال‌ها حال‌ها می‌بینید یک‌دفعه تبدیل می‌شود به مقام‌ها. کما اینکه چه‌گونه است می‌گویند که اگر بردبار نیستی خود را به بردباری بزن. شما خودتان آن‌قدر به حلم بزنید بزنید بزنید آخرش می‌بینید شما هم حلیم شدید آقا. بعد شما هم… کله‌پزی به نظرم بهتر است. من نمی‌دانم. من کله‌پاچه را ترجیح می‌دهم. من جگر را ترجیح می‌دهم تا آب‌مغز. شوخی از همین‌جا است که حلیم هم غذاست هم صفت؛ آن‌قدر به حلم بزنی که خودت حلیم شوی، چنان‌که آن‌قدر به چیزی بزنی که جزو تو شود. این می‌گویند این‌گونه می‌شود؛ تبدیل می‌شود به مقام. حال اگر بزنی و پشت نکنی، حال بدل به مقام می‌شود.

«إِن لَمْ تَكُنْ حَلِيمًا فَتَحَلَّمْ» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر بردبار نیستی خود را به بردباری بزن.

تحسّس امام زمان؛ دیدن او مسئله نیست

از این آیه می‌شود قاعدهٔ کلی درآورد. اینکه ما در جلسه‌های گروه مطالعهٔ قرآن صحبت می‌کردم، این آیه را به عنوان دلیل آوردند برای اینکه ما باید برویم دنبال امام زمان بگردیم. می‌شود این‌گونه قاعده درآورد از آن؟ یا اینکه حدیث است یک عده به عرض من می‌رساندند که درست است بله ما باید برویم دنبال امام زمان بگردیم.

ما، مهم دیدن ما امام زمان را که نیست. مهم این است که امام زمان ما را ببیند. وگرنه ما امام زمان را ببینیم این‌همه پیامبر را می‌دیدند پنج وعده نماز می‌خواندند پشت سرش بی‌کم‌وکاست. اینکه مشکلشان را حل نکرد؛ مشکلشان حل نشد. پنج وعده هم پشت سر پیامبر خاتم. اعتمادشان، مهم این نیست که این‌گونه می‌شود قضیه.

نه از اینکه شاید این آیه و به همراه آیهٔ بعدش یک تعابیر ذوقی درست بکند راجع به بحث یوسف و فاطمه در حقیقت. این است که و اینکه شما تحسّس کنید، تجسّس بکنید. منتها تجسّس امام زمان به این نیست که بعضی می‌روند در این خرابه‌های جمکران می‌گردند. تحسّس امام زمان یک مدل دیگر است اصلاً. تجسّس ولایی امام زمان است. نه بدن جسمانی امام زمان. چونکه آن دیدن امام زمان، آن دیدن باور کنید مشکل ما را حل نمی‌کند. باور بکنید آن مشکل ما را حل نمی‌کند.

خود آقای امجد یک موقعی می‌گفتند که شما هیچ‌کدام دنبال امام زمان نیستید. به همین راحتی. گفتند هیچ‌کدام دنبال امام زمان نیستید. گفتند بگویم چرا؟ گفتند اگر امام زمان همین الان بیاید یکی از رفقایتان مریض بشود یا غش کند از ذوق دیدن امام زمان غش کند همه می‌دوند بگویند امام زمان این‌گونه آمد. با اینکه مهم این است که باید این فرصت را ببرید بیرون، ببرید پیش ما. گفتند هیچ‌کدام‌مان دنبال امام زمان نیستیم. اینی که می‌گویند اگر به اندازهٔ این لنگه کفش گم‌شده‌شان دنبال ما بودند ما می‌آمدیم. این دنبال امام زمان نیست که.

کسی مگر الان دنبال امام رضا. بگذریم جز عده‌ای از آدم‌ها که دنبال واقعاً امام رضایند، دنبال معارف ولایی امام رضایند. ولی از این کور و کر آدمی که می‌آید — نمی‌خواهم تقبیح کنیم — از این کور و کر آدمی که می‌روند امام رضا، چقدر آدم هستند که دنبال این معارف‌اند؟ یا دنبال این‌اند که شوهر گیرشان بیاید یا دنبال این‌اند که زن گیرشان بیاید یا دنبال این‌اند که سهامشان دو برابر شود یا دنبال این‌اند که مریض شفا پیدا کند. نمی‌گویم این‌ها ولی این کلاس امام رضا نیست که. یعنی این مطابق با کلاس امام رضا نیست.

همین‌گونه از ما آن‌قدر چه نامه‌نگاری برای امام زمان. من خیلی بده؛ خداوکیلی به سخره گرفتن ایمان دینی ملت است و اصلاً منحرف کردن. چاه‌ها، چاه بعد چاه‌ها پر شد. چاه‌ها زنونه زدند مردونه زدند نامه‌هایتان را. زن‌ها بزنید بعد مردونه. این نامه که زن و مردونه ندارد که دیگر. لج و فرد می‌کنند سهمیه‌بندی می‌کنند. بعد چند تا نامه زن‌ها می‌توانند بنویسند چند تا نامه مردها. این چیزها آخر ایمان است دیگر. واقعاً به این بساط‌ها خجالت می‌کشم آدم. باور بکنید اگر فیلم تهیه بکنند یکی از راحت‌ترین ضربه‌زدن به دین‌مداری ملت است. مسخره کردن، همین بساطی که در جمکران دیده می‌شود. برگهٔ چاپی دارد، صورت‌نامه دارد. دیدید برگه دارد این‌ها. شماره خورده نمی‌دانم چه. امام زمان لااقل باید این‌ها را ترتیب نگاه کند یا بخواند. فیلم تهیه کردن. طبق این شبکهٔ چهار و دویستی نشان بدهند. این زن‌های سیر آمده از جمکران حرف مردی کردن با نامهٔ استاندارد. با آمار. این می‌شود به سخره گرفتن ایمان ملت.

نامه‌نگاری سهمیه‌بندی‌شده، چاه زنانه و مردانه، برگهٔ شماره‌خورده، آمار و فیلم، همه از یک سنخ است: ایمان ملت را به بساط نمایش بدل کردن. تحسّس ولایی این نیست. تحسّس ولایی آن است که آدم با دهان پاک و بیان شکسته با امام زمان حرف بزند و جواب را در توفیق ببیند، نه در کاغذ دمِ در.

با اینکه بدوی دنبال امام زمان فکر می‌کنند می‌روی این گوشهٔ پس‌له‌ها در این چه می‌بینی؟ آدم پابرهنه، عشق‌های صاف. عشق است ولی می‌بینی که واقعاً دنبال امام زمان است. می‌بینی یک موقع هست یک نفر می‌رود برای خودش چاله می‌کند نماز می‌خواند. یک موقع نه اصلاً می‌گوید امام زمان نکند اینجا واسه امام زمان. در همین فضا چه چیزها که پیش می‌آید. کافی است یک سید خوشگل این‌ها در جمکران پیدا کنند.

باور بکنید اصلاً بحثاتی دارد. در همین مدرسهٔ طباطبایی هست، مقیم آمریکاست. خودش می‌گفت. خیالم با هیبت و از این سیدهای امام‌زمانی. الان دارد حجاب… الان ولی مقیم آمریکاست کلاً. بعد این خودش را. در راه شهادت یک پیرزن گیر داد به این. داشت از این پله‌های جمکران مسجد می‌آمد پایین. گفتش که آقا شما امام زمانی نمی‌دانم فلان. این هم خیلی آدم شک. گفت من سید محمدحسین مدرسهٔ طباطبایی مقیم آمریکا هستم. گفت نه آقا شما داری دروغ می‌گویی. خود امام زمان. یعنی امام زمانش دروغ می‌گوید.

یعنی که خلاصه به این آیات، خوب است آدم نسبت به امام زمان اصلاً با این بیان صحبت کند. تازه وقتی با این بیان متواضعانه صحبت می‌کنند نتیجه‌اش جواب دادن است. با این بیان کسی با امام زمان صحبت کند امام زمان جواب می‌دهد. این را می‌شود درآورد. لسان، این لسان باشد، دهن، این دهن باشد. دهن آن‌قدر پاک این‌گونه حرف بزند امام زمان جوابش را می‌دهد. امام زمان هم جواب این نفر را می‌دهد نه اینکه یا در خواب جواب بدهد. نامه بیاید برای درِ خانه. یعنی این حرف‌ها نیست. امام زمان جواب، جوابشان متناسب با چیست دیگر؟ با ولایتشان. یعنی شما ولیّ‌الله می‌شوید. یعنی شما ترقی می‌کنید، یعنی رشد می‌کنید. نمی‌دانم از کجا رشد کردی. نمی‌فهمی یک‌دفعه یک توفیقی به وجود می‌آید. می‌بینی که توفیق پیدا کردی احترام بیشتر می‌توانی به مادرت بگذاری. جواب امام زمان است دیگر. مگر شما امام زمان را به عنوان واسطهٔ فیض قبول نداری که تثبیت می‌شود این معنا. اگر فیضی هست فیض از کانال امام زمان داری. این جواب امام زمان است. چه توقع دیگری از امام زمان؟

باز همان نکته: مسئله دیدن کالبد نیست؛ مسئله آن است که او ما را ببیند. آن‌قدر دنبال کالبد امام زمان نباشیم. دنبال کالبد امام. تا حالا آن کالبدش هم بخواهد نشان بدهد که آن کالبد را در حقیقت به این کسانی که بالاخره در این مقام قرب قرار گرفته‌اند، آن کالبد هم به آن‌ها نشان می‌دهد. توقع زیادی هم نکنید. اصلاً کلاً توقع نکنید. هرچه لازم باشد خدا هم کار می‌کند. یعنی هرچه لازم باشد خدا کارش درست است. خدا کارش درست است. خودش بلد است چه کار کند. توقع نامه دمِ در و خواب و کالبد، توقع ماست نه کار او. او از کانال ولایت فیض می‌دهد؛ جواب را هم همان‌جا می‌دهد.


فلما دخلوا علیه؛ مسّنا و أهلنا الضر

این می‌شود داستان وقتی وارد می‌شوند. دیگر این بخش داستان افتاده. می‌روند که ای عزیز، به ما و خاندانمان سختی رسیده. این‌گونه با امام زمان حرف بزنید ببینیم چه می‌شود. ما و خانواده‌مان گرفتار شدیم. بریده‌ایم. آن‌قدر گفتیم خودمان حل می‌کنیم. این را خودمان می‌کنیم. خودمان می‌رویم. خودمان مراتب را داریم. دیدیم خودمان نمی‌توانیم. گرفتار شدیم. آقا جان گرفتار شدیم. بریده‌ایم هم. چیزی هم برایت نیاورده‌ایم.


بضاعة مزجاة؛ هل‌داده‌شده نه فقط کم

چیزی نیاورده‌ایم که بخواهیم مثلاً حالا این کشک و پشمی که ما آورده‌ایم این‌ها آخر برای کشک و پشمی که ما آورده‌ایم که این عبادت، عبادت نبوده. به قول همین دعای عرفه:

«إِلَٰهِي مَن كَانَتْ مَحَاسِنُهُ مَسَاوِئَ فَكَيْفَ لَا تَكُونُ مَسَاوِيهِ مَسَاوِئَ» (دعای عرفه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا کسی که نیکویی‌هایش بدی است، پس چگونه بدی‌هایش بدی نباشد؟

این کسی که حسناتش سیئات است، مساوی‌اش دیگر چیست؟ به حسناتش آدم نگاه می‌کند می‌بیند در آن پر شواهد است. یعنی این است که در آن هزار تا نیت چنین و چنانی در آن حسناتش هست. چه برسد دیگر مساوی‌اش. اینکه فکر کنیم آره با قرّ و لند آمده‌ایم و خیلی دسته‌پر آمده‌ایم این‌گونه هم نیامده‌ایم.

اولاً من این کلمهٔ مزجاة را یک کلمه معنی لغتش می‌کنم چون معنی لغتش «کم» نیست که اینجا می‌گویم کم معنایش این نیست. دین فقط فهرست حرام و حلال فقیه نیست؛ دین کشیک نفس است و نورانی کردن. آنچه شرعاً ممنوع نیست همیشه راه نیست. البته جزء لوازم معنایش می‌شود ولی معنایش کم نیست. مزجاة از ریشهٔ همین زَجو است که می‌گویید در لغت قرآن خدا ابر را می‌راند. این زجا یعنی راندن. یعنی راندن، هل دادن. یعنی هل دادن یک چیز. حالا ببین چقدر واژه چیز شده تا رسیده به این مزجاة. مزجاة یعنی هل‌داده‌شده. اینجا یک لطافت بهتری پیدا می‌کند آیه. در معامله اگر شما معامله را با سود دارید می‌کنید یا یک پولی که دارید، آن یک هل‌دادنی نیست معامله. یک موقع در حقیقت این بهایی که دارید می‌پردازید با تخفیف و چانه و اصلاً ازجاء یعنی همین تخفیف کردن، چانه‌زدن و این‌ها به آن می‌گویند ازجاء. یعنی باید غالب کنی، هل بدهی مثلاً این را تا بگیرد ازت معادل آن را. یعنی این ارزش آن را ندارد. هول، هولیهٔ قضیه. این می‌شود معنی لغوی. این معانی لغات مهم است در عربی. گرچه که اگر کسی معانی لغات را هم بداند فرهنگ قرآن را نداند باز هم مشکل پیدا می‌کند. ولی معانی لغات مهم است. یک لطافتی درست می‌کند در آیه.

«أَلَمْ تَرَ أَنَّ ٱللَّهَ يُزْجِى سَحَابًا ثُمَّ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُۥ ثُمَّ يَجْعَلُهُۥ رُكَامًا فَتَرَى ٱلْوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلَٰلِهِۦ وَيُنَزِّلُ مِنَ ٱلسَّمَآءِ مِن جِبَالٍ فِيهَا مِنۢ بَرَدٍ فَيُصِيبُ بِهِۦ مَن يَشَآءُ وَيَصْرِفُهُۥ عَن مَّن يَشَآءُ يَكَادُ سَنَا بَرْقِهِۦ يَذْهَبُ بِالْأَبْصَٰرِ» (نور/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ندیدی که خدا ابر را می‌راند سپس میانش الفت می‌دهد سپس آن را توده می‌کند، پس باران را می‌بینی که از لابه‌لایش بیرون می‌آید، و از آسمان از کوه‌هایی که در آن است تگرگ فرو می‌فرستد، پس به هر که بخواهد می‌زند و از هر که بخواهد می‌گرداند؛ نزدیک است درخشش برقش دیده‌ها را ببرد.

یعنی با یک بضاعة هولی ما آمده‌ایم. یعنی با چیزی نیست که بخواهیم این کشک و پشمی که ما آورده‌ایم به درد بخورد. حالا بخواهیم باهاش یوسف بخریم. بخواهیم باهاش تو به ما توجه کنی. یعنی این را کسی بداند که اینی که می‌خواهد توقع کند، این توجه نمی‌آورد.

اینی که طرف نشسته می‌گوید عجب توبه‌ای. الحمدلله چه توبه‌ای شد. چه توبه‌ای درآمد از آب. همین است که در روایات ما داریم که طرف ادلال به توبه‌اش می‌کند. ادلال، کلمهٔ ادلال. یعنی دارد کیف می‌کند از زاویهٔ بالا نگاه می‌کند. عشق می‌کند با این کاری که کرده. کسی فکر می‌کند این کاری که کرده کار گنده‌ای کرده. عجب سینه‌زدی. بابا ما درست است مدیون ائمه‌ایم. یک جوری ائمه هم مدیون ما. ببین چه کردیم برای جدّشان. این‌گونه هم دیگر نیست. اگر کسی با این سبک برخورد می‌کند… واقعیت این است که چه می‌گوید. واقعیتش ادلال می‌کند با این کاری که کرده. ادلال تعبیر. یعنی عشق می‌کند. مدل می‌دهد به این کاری که کرده. این آدم این حرفش با امام زمان این نیست که با بضاعة هل‌داده‌شده آمده‌ایم چون ما این کشک و پشم بود آقا این برای تو.

ولی اگر نماز خواند گفتش که خاک بر سر آن نمازی که ما خواندیم که تو… ما شیعهٔ توییم. ندامت به وجود آمد برای… خاک بر سر آن ندامتی که پشت سرش آخر آخرش این‌گونه است. یعنی ما منتظر توییم؟ هی گفت. گفت این می‌شود بضاعة هل‌داده‌شده: یعنی این کشک و پشمی که ما آورده‌ایم. امام زمان ما چیزی نیاورده‌ایم. این را آورده‌ایم.


فأوف لنا الکیل و تصدّق علینا

توقع هم بالا سرِ پیمانه را برای ما تمام کن. کاسه‌مان را پر کن. تو چه؟ تو اینی که آمده‌ایم سهمیه‌مان را بگیریم. این سهمیه که گفتیم یکی… غاز هم بخواهد چیزی هم نیاورده که. یعنی دعوا و فلان حال کرد. آن بنیامین هم بده برایمان اصلاً چیزی نیاورد. یا تصدّق. آن یکی‌اش را صدقه بده اصلاً دیگر. بنیامین هم که اصلاً بابت‌ش چیزی نیاورده‌ایم. آن یکی را صدقه بده. اصلاً آن دیگر به ذرات مجازات هم نیست. برای این چیزها که الان یک کشک‌پشم آورده‌ایم. برای آن یک چیزهایی که اصلاً چیزی نیاورده‌ایم. آمادگی ظهور. چه؟ کاری نکرده‌ایم دیگر. دلمان خوش به این است یک دو تا کراوات گذاشته‌ایم می‌گوییم داریم برای ظهور قدم برمی‌داریم. این یکی‌اش را دیگر صدقه بده. این کار هم که اصلاً نکرده‌ایم. و بر ما صدقه ده. خدا بهت جزا بدهد. خدا صدقه‌دهندگان را پاداش می‌دهد. تو ازت کم نمی‌شود که. ازت کم نمی‌شود. خدا جزا می‌دهد.

این نوع صحبت کردن، این نوع برخورد کردن، این حال و روز مؤمنانه نسبت به وجود نازنین امام زمان این هست که قال دیگر شروع می‌شود. حالا امام زمان شروع بکند. حالا یوسف شروع کند. جوری شروع کند که شما یوسف را بفهمی یوسف است. تا وقتی با ادلال و دسته‌پر و کراواتِ ظهور بیایی، شناسایی رخ نمی‌دهد. وقتی با سختی و کالای هل‌داده‌شده بیایی، آن‌گاه او شروع می‌کند و تو می‌فهمی کیست.


هل علمتم ما فعلتم؛ جهل مقابل عقل است نه علم

آیا می‌دانید که چه کردید با یوسف و برادرش؟ آنگاه که جاهل بودید. این جهل مقابل عقل است. یعنی شما نه اینکه چیل بودید، نه اینکه آن موقع نمی‌دانستید. آن موقع که جهالت داشتید. جهالت با جهل فرق دارد. جهالت، آن جهل عملی است.

این کار بی‌نظیری که کافی کرده در ابتدای اصول کافی. اولش با کتاب چه شروع می‌کند دیگر؟ با کتاب عقل و جهل شروع می‌کند دیگر. بعد از کتاب عقل و جهل می‌رسد به چه؟ می‌رسد به کتاب العلم. تازه بعدش. یعنی عملاً دارد می‌گوید آدم‌ها یا عاقل‌اند یا جاهل؛ که آن عقل، آن چیزی است که باهاش جنان کسب می‌شود.

«الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَٰنُ وَاكْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ» (کافی / کتاب العقل والجهل)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عقل آن است که به آن خدای رحمان پرستیده شود و بهشت به آن به دست آید.

باهاش جنان کسب می‌شود. یا عاقل‌اند یا جاهل. تازه در آن عاقل‌ها یا درس خوانده‌اند یا درس نخوانده‌اند که خدا علم پیدا کردن یک فضیلتی است. علم الهی پیدا کردن این‌ها فضیلت است و احترام استاد به شاگرد، شاگرد به استاد، آن به این، آن به او تمام می‌شود کتاب فضل العلم. کتاب فضل العلم.

این یعنی شما وقتی که جهالت داشتید، نه اینکه وقتی نمی‌دانستید فلان داشتید. آن موقع حالتان خراب بود. این نشان می‌دهد که اولاً این‌ها یال و کوپالشان ریخته. دیگر سر عقل آمده‌اند. سر عقل آمده‌اند یعنی می‌خواهند دیگر… یعنی این‌گونه شده رابطه‌شان. این‌گونه یک جوری یوسف معرفی می‌کند که گفتند آیا تو خود یوسفی؟ اِ یوسف تویی؟ اِ یوسف تویی؟

«قَالُوٓا۟ أَءِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ قَالَ أَنَا۠ يُوسُفُ وَهَٰذَآ أَخِى قَدْ مَنَّ ٱللَّهُ عَلَيْنَآ إِنَّهُۥ مَن يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ ٱللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: آیا تو خود یوسفی؟ گفت: من یوسفم و این برادر من است. خدا بر ما منت نهاده؛ هر که تقوا ورزد و صبر کند پس خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی‌کند.

این کسی که آن‌گونه صحبت می‌کند با امام زمانش هم آن‌گونه صحبت بکند، ندای جواب امام زمان هم می‌شنود و می‌فهمد که این هست امام زمان. این فیض خاص است، این وجه خاص است، این حالت، حالت خاص است. این به خودش می‌فهمد. کی؟ هرکسی که آن‌گونه باشد به خودش می‌فهمد. هرکسی که آن‌گونه است به خودش می‌فهمد که رابطه‌اش… تا رابطه با خدا و امام زمان به عنوان سلطان، به عنوان خزانه‌دار.


سلطان و خزانه‌دار؛ واسطهٔ فیض و تطهیر محل

گنج مال خداست. سلطان خداست. ولی خزانه‌دار کیست؟ امام زمان است. می‌گویند این واسطهٔ فیض، واسطهٔ فیض. خود سلطان هم بخواهد پول بدهد به بقیه از کی می‌گیرد؟ از خزانه‌دار می‌رود می‌گیرد می‌دهد. این هیچ اشکالی هم برای سلطان وجود ندارد که هی پایین است. ولی می‌رود پیش خزانه‌دار می‌گوید فلان پول را به فلانی بده. او باید خزانه‌دار بدهد. این می‌شود آن واسطهٔ فیض. این چند مثال را باهاش حال کنید اندکی. خدا هم از همان کانال می‌دهد، همان کانال می‌دهد. هم باید بدهد، می‌دهد و به اندازهٔ ظرفیت می‌دهد. بیش از ظرفیت هم نمی‌دهد. چونکه هدر است. می‌شود هدر. می‌داند هدر است.

لذا تطهیر محل که می‌گویند این‌ها همه هست که تطهیر محل است. تطهیر محل یعنی اینکه لذت خدا، فوق ظرفیت نمی‌دهد. بی‌خود حتی مقامات معنوی هم فوق ظرفیت اصلاً طلب نکن از خدا. خدا فناء ذاتی بدهد. این‌ها، آن‌هایی که نمی‌دهد که. بی‌خود چرا می‌گویید؟ خدا در حقیقت فوق ظرفیت که نمی‌دهد. فوق ظرفیت می‌دهد هدر می‌کند. شما یک لیوان زیر شیر بگیر دو روز زیر شیر بگیر همین‌قدر پر می‌شود. همین‌قدری که هست. لذا فقط اینی که شستشو، شستشو از فکر، از این می‌گویند خیالات جزئی.


مختال فخور؛ خیال‌باف نه فقط متکبر

حتی در این روایات که خدا کسی را که مختال فخور باشد دوست ندارد، این مختال فخور خیلی همین ترتیب متبادرش معنایش این است متکبر فخروفروش. در صورتی که مختال معنایش یعنی چه؟ یعنی خیال‌باف، خیال‌پرداز. اصلاً خدا آدم خیال‌پرداز دوست ندارد. آدم خیال‌پرداز را خدا دوست ندارد. خیال بی‌خودی نباید کرد. خیال بی‌خودی که من فلان، من اگر مقام این‌گونه بشوم چه می‌شود؟ مثلاً من الان فلان مقام را بگیرم. من طی‌الارض چه می‌شود؟ طی‌الارض.

«وَٱعْبُدُوا۟ ٱللَّهَ وَلَا تُشْرِكُوا۟ بِهِۦ شَيْـًٔا وَبِٱلْوَٰلِدَيْنِ إِحْسَٰنًا وَبِذِى ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْيَتَٰمَىٰ وَٱلْمَسَٰكِينِ وَٱلْجَارِ ذِى ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْجَارِ ٱلْجُنُبِ وَٱلصَّاحِبِ بِٱلْجَنۢبِ وَٱبْنِ ٱلسَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَٰنُكُمْ إِنَّ ٱللَّهَ لَا يُحِبُّ مَن كَانَ مُخْتَالًا فَخُورًا» (نساء/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا را بپرستید و چیزی را با او شریک مکنید؛ و به پدر و مادر نیکی کنید و به خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و همسایهٔ خویشاوند و همسایهٔ بیگانه و همنشین و در راه‌مانده و آنچه ملک یمین شماست؛ خدا کسی را که خیال‌باف و فخروفروش باشد دوست ندارد.

همین چیزی است که نقاط افتراقی می‌شود با همین تفکر مثبتی‌های خیلی از افراد. با این تفکر، این بحث تفکر مثبت که بحث این است که بنشینید پشت فرمان ماشین‌تان، بنشینید پشت صندلی، دقیقاً پیشنهاد می‌کنند بنشینید پشت صندلی و شروع کنید فکر کنید الان نشسته‌اید پشت ماکسیما روزی نیم ساعت با تمرکز کامل که این الان ماکسیم است. آن‌قدری فکر بکن بکنید بکنید تا مثلاً چیز بشود. درست می‌شود؟ می‌شود. ولی این نیست دین. این دین نیست. با چهار تا از این چیزها که می‌نشینید با این تفکرات مثبت هی این کار را بکنید بکنید. کلاس‌ها دارند، بساطی راه افتاده در همین تهرانش. نمی‌دانم چقدر اطلاع دارید نمی‌دانم. آن موقع اوشو درمی‌آید توش، ووشو درمی‌آید توش، مسخره‌بازی درمی‌آید توش.

همین آقای اوشو که کتاب‌هایش به چاپ نمی‌دانم سی رسیده و چاپ نمی‌دانم آن رسیده و فلان این‌ها که سانسور می‌شود چیزهایش می‌آید. حالا برای تمرکز ما جوان‌ها را توصیه می‌کنیم. ای جوان فارسی‌اش این است. ای جوان شما در خلوت خودت هم می‌توانی تمرکز بکنی و چه و تمرکز. متن اصلی‌اش چیست؟ ای جوان شما را توصیه می‌کنیم برای اینکه دقیقاً این بحث را درست بفهمید شما را توصیه می‌کنیم به خودارضایی. این می‌شود آقای اوشو که آن موقع این‌گونه برایش سروصدا می‌شود که اصلاً تمرین تمرکز اوشو. این تمرین تمرکز اوشو است. چاپ‌های سانسورشده تمرکز را نشان می‌دهند؛ متن اصلی چیز دیگری است. می‌شود چرا جوان‌ها استقبال می‌کنند؟ تا حالا فکر می‌کرد یک کار حرام انجام می‌دهد؛ فکر می‌کند چرا هست؟ تمرکز نیست این. دین فرهنگ خودش را دارد؛ جمله از این‌سو و آن‌سو برداشتن، فرهنگ دین نمی‌سازد.

این‌ها می‌شود آدم مختال خیال‌پرداز. این‌ها همه باید تو اگر هم ما یک تفأل به خیری داریم که در دین داریم، تو کاملاً گفتمان خودش باید معنی شود. نه اینکه بعضی جمله را از اوشو می‌آورند، از امام صادق می‌آورند. یعنی ببین ما خودمان داریم. ببین ما خودمان داریم این چیزها را. ما نداریم به خدا. او اصلاً آن فرهنگ را ما نداریم. اصلاً آن فرهنگش یک چیز دیگر است که از چپ و راست جمله برمی‌دارد می‌آورد. از دین هم جمله برمی‌دارد. می‌گوید ببین این چیزها را ما در دین هم داریم. آن فرهنگ، ما آدم خیال‌پرداز نداریم. آدم صاف منطقی است.

«تَفَاءَلُوا بِالْخَيْرِ تَجِدُوهُ وَلَا تَطَيَّرُوا» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خیر فال بزنید تا بیابیدش، و شوم مگیرید.

فکرته فی ظله؛ واقع‌نگری نه خیال‌پردازی

حتی یادتان هست حدیث جلسهٔ پنجشنبه را؟ که حدیثش این بود که فکرش در سایه‌اش. اگر کسی راجع به عبادتش حتی فکر را بکند، یعنی عبادتی کرده در روز فکر می‌کند. یعنی نماز شب را خوانده. اگر منعزل شده اصلاً یادش رفته نماز شب خوانده. دیگر دارد کارهایش را می‌کند آن خوب است. اگر در روز مثلاً نماز شب خواندی الحمدلله این نماز شب، نماز. این فکر کردن در سایه بشود، فکر کنم این همان چیزی است که در حقیقت یک جوری دین نمی‌پسندد. لااقل میانهٔ راه است، لااقل ابتدای راه است.

ما سؤالی ایشان کرده بود جلسهٔ گذشته که باز هم وقت نکردیم بگوییم ولی پنجشنبه به دلیل همین مثل و کلمه نتوانستیم بگوییم الان جواب سؤال‌شان را. این بحث خیال‌پردازی و تفکر مثبت و این‌ها در فضا فکر کردن و این‌ها به طور کلی شما می‌گویید چند دقیقه که اصلاً درست می‌توانید که مثلاً هر لحظه یا هر موقعی می‌توانید با خودتان رو کنید که من کی‌ام؟ قرار بود چه باشم؟ این‌ها که درست. نه من کی‌ام؟ هدف چیست؟ چقدر راه آمده‌ام؟ این‌ها همه واقع‌نگری است. برنامه‌ریزی واقع‌نگری است. شما، من کی‌ام؟ هدف چیست؟ تا کجا آمده‌ام؟ چقدر وقت دارم؟ باید تا کجا بروم؟ این می‌شود واقع‌نگری. نشستن با خود و پرسیدن این سؤال‌ها خیال نیست؛ حساب کشیدن از خود است. آن خیال‌پردازی مال این است که چه در امور معنوی، چه در امور مادی‌اش طرف می‌نشیند فکر می‌کند و غیرواقعی همه‌چیز را نگاه می‌کند. غیرواقعی نگاه می‌کند و فکرهای جزئی می‌کند. طی‌الارض را در خیال چیدن، ماکسیما را نیم ساعت در ذهن راندن، همان خیالات جزئی است که محل را ناپاک می‌کند.

همین‌گونه که می‌گویند، می‌بینید و همین نتیجه‌اش می‌شود همین خواطر که او به من تیکه انداخت من باید به او تیکه بیندازم. همان مانده باید بخورد هنوز. تیکه این‌گونه است. می‌گویند اصلاً باید این خواطر را زدود همین‌گونه. یعنی راه این‌ها نه اینکه توقع این را که همین ابتدای کار طرف این است. نه. ولی راه این است که باید این خواطر را زدود.


قرآن نیامده آدم متوسط درست کند؛ کشیک نفس

بحث این است که بابا قرآن نیامده آدم متوسط درست کند. تا مردم به قسط قیام کنند هدف متوسط انبیاست آمده. آمده غل و زنجیر وا کند از پای آدم. نیامده آدم را متوسط درست کند که این‌ها هدف نهایی است. آمده نورانی بکند.

«لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِٱلْبَيِّنَٰتِ وَأَنزَلْنَا مَعَهُمُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْمِيزَانَ لِيَقُومَ ٱلنَّاسُ بِٱلْقِسْطِ وَأَنزَلْنَا ٱلْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنَٰفِعُ لِلنَّاسِ وَلِيَعْلَمَ ٱللَّهُ مَن يَنصُرُهُۥ وَرُسُلَهُۥ بِٱلْغَيْبِ إِنَّ ٱللَّهَ قَوِىٌّ عَزِيزٌ» (حدید/۲۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی فرستادگان خود را با دلیل‌های روشن فرستادیم و با آنان کتاب و ترازو فرو آوردیم تا مردم به قسط قیام کنند؛ و آهن را فروفرستادیم که در آن نیرویی سخت و سودهایی برای مردم است، و تا خدا بداند چه کسی او و فرستادگانش را در نهان یاری می‌کند؛ خدا نیرومند شکست‌ناپذیر است.

آن موقع طرف می‌گفتش که ما که دروغ نگوییم کار بچه‌مان مانده دیگر چه کار بکنیم؟ این برای اینکه نفهمیده قرآن قرار است چه کار بکند. قرآن قرار است شما کشیک نفستان. چه می‌شود اگر یک هواجس نفسانی هم طرف در دلش خطور کرد که می‌خواستم نزدیک بود می‌خواستم دروغ بگویم. داغون می‌کند خودش را توبه می‌کند. بلند می‌شود روزه می‌گیرد چه می‌کند که من نزدیک بود می‌خواستم دروغ بگویم. نزدیک بود که بخواهم دروغ بگویم. آن مال آنی است که کشیک نفس کشیده، حالت نفس را بررسی کرده، نشسته در دیرِ نفس این‌قدر چیز کرده خودش را کنترل کرده. آن مال آن چیزها.

بین این، این مال این چیزها اشکال ندارد. اصلاً بحث این را نکنید که آقا مشکل شرعی دارد می‌گوید. نه. بعد می‌نشیند آدم توی فکر کند پشت کمد نشسته توی فکر کند مثلاً پشت ماکسیما نشسته می‌گوید مشکل شرعی دارد. نه. بعضی‌هایی که دینشان دین فقیه است، همین‌جور آدم می‌پرسند آقا مشکل شرعی دارد این؟ نه آقا خیلی چیز مشکل شرعی ندارد ولی این، این راه نیست. این راه نیست که بگوید هرچه چه مشکل شرعی دارد، ندارد. دین فقط فهرست حرام و حلال فقیه نیست؛ دین کشیک نفس است و نورانی کردن. آنچه شرعاً ممنوع نیست همیشه راه نیست.


دعای پایان جلسه

خدایا، خداوندا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. معارف نورانی قرآن و اهل بیت را بر ذائقهٔ تشنهٔ ما بچشان. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از معارف قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. ما را از سربازان خاص امام زمان قرار بده. خدایا هر لحظه و هر بهره‌ای در هر جای این عالم به روح حضرت امام واصل بفرما. همهٔ خدمتگزاران اسلام را مورد رحمت و در پناه خودت حفظ و ایمان تأیید بفرما. خدا همهٔ گذشته‌هامان، رفته‌هامان، بزرگ‌هامان، پدر و مادرم، معلم‌هامان همین ساعت سر سفرهٔ بیکران قرآن و اهل بیت حاضر و مرضی بفرما. اگر خیر و صلاح مرضاست در شفا، مرضای روحی و جسمی عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. مقام شهدا عالی است، عالی‌تر بگردان. ما را هم به ایشان ملحق بفرما.

به نیت همه فاتحه‌ای.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.