ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 031

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و تلاوت آیات هشتادوهشت تا نودوهشت

الهی نستعین. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمان‌مان، فاتحه‌ای با صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

صفحهٔ دویست‌وچهل‌وشش را پیش رو بگذارید. سلام علیکم و رحمة الله و برکاته. سلام خدا و همهٔ انبیا به شما.

آیات را از رو می‌خوانیم. آیهٔ هشتادوهشت را پیش‌تر خوانده‌ایم و توضیح هم داده‌ایم؛ از همان‌جا تا نودوهشت پیش می‌رویم. امروز بنا بر شتاب است، اما هیچ حلقهٔ داستان را نباید جا گذاشت.

«فَلَمَّا دَخَلُوا۟ عَلَيْهِ قَالُوا۟ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا ٱلضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَٰعَةٍ مُّزْجَىٰةٍ فَأَوْفِ لَنَا ٱلْكَيْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَيْنَآ إِنَّ ٱللَّهَ يَجْزِى ٱلْمُتَصَدِّقِينَ» (یوسف/۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون بر او وارد شدند گفتند: ای عزیز، به ما و خاندانمان سختی رسیده و کالایی ناچیز آورده‌ایم؛ پیمانه را برای ما تمام بده و بر ما صدقه کن؛ خدا صدقه‌دهندگان را پاداش می‌دهد.

«قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنتُمْ جَٰهِلُونَ» (یوسف/۸۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید آنگاه که نادان بودید؟

«قَالُوٓا۟ أَءِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ قَالَ أَنَا۠ يُوسُفُ وَهَٰذَآ أَخِى قَدْ مَنَّ ٱللَّهُ عَلَيْنَآ إِنَّهُۥ مَن يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ ٱللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: آیا به‌راستی تو یوسفی؟ گفت: من یوسفم و این برادر من است. خدا بر ما منّت نهاد. هر که تقوا ورزد و صبر کند، خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی‌کند.

«قَالُوا۟ تَٱللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَكَ ٱللَّهُ عَلَيْنَا وَإِن كُنَّا لَخَٰطِـِٔينَ» (یوسف/۹۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: به خدا سوگند که خدا تو را بر ما برتری داد و ما واقعاً خطاکار بودیم.

«قَالَ لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ ٱلْيَوْمَ يَغْفِرُ ٱللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ» (یوسف/۹۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: امروز بر شما ملامتی و لخم‌کردنی نیست؛ خدا شما را می‌آمرزد و او مهربان‌ترین مهربانان است.

«ٱذْهَبُوا۟ بِقَمِيصِى هَٰذَا فَأَلْقُوهُ عَلَىٰ وَجْهِ أَبِى يَأْتِ بَصِيرًا وَأْتُونِى بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ» (یوسف/۹۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این پیراهنم را ببرید و بر چهرهٔ پدرم بیفکنید تا بینا شود؛ و همهٔ خاندانتان را نزد من آورید.

«وَلَمَّا فَصَلَتِ ٱلْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَآ أَن تُفَنِّدُونِ» (یوسف/۹۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کاروان جدا شد، پدرشان گفت: من بوی یوسف را می‌یابم، اگر مرا به خرافه‌گویی نسبت ندهید.

«قَالُوا۟ تَٱللَّهِ إِنَّكَ لَفِى ضَلَٰلِكَ ٱلْقَدِيمِ» (یوسف/۹۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: به خدا سوگند که تو هنوز در همان گمراهی دیرینه‌ات هستی.

«فَلَمَّآ أَن جَآءَ ٱلْبَشِيرُ أَلْقَىٰهُ عَلَىٰ وَجْهِهِۦ فَٱرْتَدَّ بَصِيرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مِنَ ٱللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (یوسف/۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون مژده‌آور آمد، آن را بر چهره‌اش افکند و بینا شد. گفت: آیا به شما نگفتم که من از خدا چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید؟

«قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَا ٱسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَآ إِنَّا كُنَّا خَٰطِـِٔينَ» (یوسف/۹۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای پدر ما، برای گناهانمان آمرزش بخواه؛ ما خطاکار بودیم.

«قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّىٓ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ» (یوسف/۹۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: به زودی از پروردگارم برای شما آمرزش می‌خواهم؛ او آمرزنده و مهربان است.

یک صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

قدری بنا بر شتاب است؛ همان‌طور که در اواخر دعای کمیل نگاه می‌کنید و می‌بینید آهنگ کلام تند می‌شود. می‌کوشم مطالب را فشرده بگویم؛ شما خود گوش کنید.


هل علمتم؛ نامهٔ یعقوب و مقام غیرِ شماتت

آیهٔ هشتادوهشت را خوانده‌ایم و توضیح هم داده‌ایم. آیهٔ هشتادونه این است:

«قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنتُمْ جَٰهِلُونَ» (یوسف/۸۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید آنگاه که نادان بودید؟

این حرف ناگهان از میانهٔ داستان درمی‌آید. خواننده داستان حضرت یوسف را می‌داند؛ این بندگان خدا نمی‌دانند. خودشان جزء شخصیت‌های داستان‌اند و بیست‌وپنج سال است که نمی‌دانند قضیه چیست. یوسف یک‌دفعه چنین حرفی می‌زند.

یک‌سری روایت هست که هنوز همه را پیش خود نیاورده‌ام. اگر این‌ها به دست فیلم‌سازها بیفتد، می‌دانند با چنین صحنه‌ای چه کنند. روایت خیلی شیک است. می‌گوید حضرت یعقوب نامه‌ای به یوسف می‌نویسد و به دست فرزندان می‌دهد که ببرند. عبارتش با همین شروع می‌شود:

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْعَزِيزُ» (آغاز نامهٔ یعقوب در روایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم. ای عزیز.

و چقدر این نامه لطیف است. مضمونش این است: من یعقوبم، پسر اسحاق، پسر ابراهیم؛ همان ابراهیمی که می‌خواستند در آتش بسوزانندش. ما خانوادهٔ نبوتیم. ما مصیبت‌دیده‌ایم. نخستین مصیبت من این بود که فرزندی داشتم نامش یوسف؛ بیست‌وپنج سال پیش از دستش دادیم. بعد بنیامین؛ بنیامین برادر او بود. هر وقت دلم برای یوسف تنگ می‌شد، بنیامین را به سینه می‌چسباندم. نامه خیلی شکننده است؛ خیلی عاشقانه و رمان‌گونه است. سپس می‌گوید ما دزد نیستیم. ما خانوادهٔ نبوتیم — چون تهمت دزدی به بنیامین خورده بود. ما این کاره نیستیم. پشت من شکسته است.

روایت دارد که حضرت یوسف همین‌طور می‌خواند و گریه می‌کند؛ آن‌قدر که تمام پیراهنش از گریه خیس می‌شود. آن‌گاه همان پرسش آیه را پیش می‌کشد: آیا دانستید با یوسف و برادرش چه کردید، وقتی جاهل بودید؟

این در مقام شماتت نیست. شماتتشان نکرده؛ سرزنش برای سرزنش نیست. دارد می‌پرسد: شما که آمده‌اید این حرف‌ها را می‌زنید و این کارها را می‌کنید، فهمیدید چه کار کرده‌اید؟ به آن گذشته‌تان اعتراف می‌کنید، یا همین‌طور آمده‌اید؟ بعد این‌ها می‌گویند «إن کنا لخاطئین»؛ این «إن» هم إنِ تأکید است. می‌گویند خطا کردیم؛ خیلی اشتباه شده.

از خودِ محتوای آیات بعد هم برمی‌آید که شماتت نیست. این حرف، با توجه به چیزی است که حضرت یعقوب از پیش به آنان گفته بود:

«يَٰبَنِىَّ ٱذْهَبُوا۟ فَتَحَسَّسُوا۟ مِن يُوسُفَ وَأَخِيهِ وَلَا تَا۟يْـَٔسُوا۟ مِن رَّوْحِ ٱللَّهِ إِنَّهُۥ لَا يَا۟يْـَٔسُ مِن رَّوْحِ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلْقَوْمُ ٱلْكَٰفِرُونَ» (یوسف/۸۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای پسران من، بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از گشایش خدا نومید نشوید؛ جز گروه کافران از گشایش خدا نومید نمی‌شوند.

اینان پیامبرزاده‌اند و خودِ یعقوب را قبول دارند. فرق دارند با پسر نوح که نوح را قبول نداشت. حتی در آن رؤیا به عنوان کوکب دیده می‌شوند؛ ستاره‌هایی که سجده می‌کنند. بعد هم در آیهٔ صد تعبیر می‌شود.

«إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَٰٓأَبَتِ إِنِّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى سَٰجِدِينَ» (یوسف/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که یوسف به پدرش گفت: ای پدر، من یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم؛ دیدم که برای من سجده می‌کنند.

«وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى ٱلْعَرْشِ وَخَرُّوا۟ لَهُۥ سُجَّدًا وَقَالَ يَٰٓأَبَتِ هَٰذَا تَأْوِيلُ رُءْيَٰىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّى حَقًّا وَقَدْ أَحْسَنَ بِىٓ إِذْ أَخْرَجَنِى مِنَ ٱلسِّجْنِ وَجَآءَ بِكُم مِّنَ ٱلْبَدْوِ مِنۢ بَعْدِ أَن نَّزَغَ ٱلشَّيْطَٰنُ بَيْنِى وَبَيْنَ إِخْوَتِىٓ إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌ لِّمَا يَشَاءُ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همه برای او به سجده افتادند. گفت: ای پدر، این تعبیر خواب پیشین من است؛ پروردگارم آن را راست گردانید، و به من نیکی کرد آنگاه که از زندان بیرونم آورد و شما را از بادیه آورد، پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را به فتنه کشید. پروردگار من به آنچه بخواهد لطیف است؛ او دانای حکیم است.

پیامبرشان را قبول داشتند؛ خودشان هم از بیت نبوت‌اند. اگر گاهی می‌گفتند «إن أبانا لفی ضلال مبین» یا «إنک لفی ضلالک القدیم»، می‌خواستند بگویند تو هنوز کهنه‌فکری؛ روشنفکر نیستی. نه اینکه بحث ضلالت به معنای گمراهیِ دینی باشد. آنجا اصلاً ربطی ندارد به اینکه تو آدم گمراهی هستی.


إن أبانا لفی ضلال مبین؛ تهمت کهنه‌فکری به مؤمن

در آیات ابتدای سوره می‌گفتند ما با اینکه گروهیم، یوسف را خیلی دوست می‌دارد.

«إِذْ قَالُوا۟ لَيُوسُفُ وَأَخُوهُ أَحَبُّ إِلَىٰٓ أَبِينَا مِنَّا وَنَحْنُ عُصْبَةٌ إِنَّ أَبَانَا لَفِى ضَلَٰلٍ مُّبِينٍ» (یوسف/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که گفتند: یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما دوست‌داشتنی‌ترند، در حالی که ما گروهی نیرومندیم؛ قطعاً پدر ما در گمراهی آشکاری است.

بحثشان این نیست که ما پدر گمراه داریم. آنجا هم گفته شد که می‌خواهند بگویند کمی آدم روشنفکری نیستی. همین تهمت در آیات دیگر هم می‌آید. و این تهمتی است که خیلی‌وقت‌ها به مؤمن زده می‌شود؛ چون معیار مؤمن چیز دیگری است. مؤمن معیارش یک الگوی دیگر است. خیلی‌وقت‌ها ممکن است به او بگویند مؤمن خیلی ساده است.

سورهٔ هود را بیاورید؛ صفحهٔ دویست‌وبیست‌وچهار. آیهٔ بیست‌وهفت. راجع به نوح چه می‌گفتند.

«فَقَالَ ٱلْمَلَأُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ مِن قَوْمِهِۦ مَا نَرَىٰكَ إِلَّا بَشَرًا مِّثْلَنَا وَمَا نَرَىٰكَ ٱتَّبَعَكَ إِلَّا ٱلَّذِينَ هُمْ أَرَاذِلُنَا بَادِىَ ٱلرَّأْىِ وَمَا نَرَىٰ لَكُمْ عَلَيْنَا مِن فَضْلٍۭ بَلْ نَظُنُّكُمْ كَٰذِبِينَ» (هود/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس اشرافِ کسانی از قومش که کفر ورزیدند گفتند: تو را جز بشری مثل خودمان نمی‌بینیم، و نمی‌بینیم که تو را پیروی کرده باشند جز فرومایگان ما که رأی‌شان ساده و ظاهر است؛ و برای شما بر خود فضیلتی نمی‌بینیم، بلکه شما را دروغگو می‌پنداریم.

ملأ و اشراف قوم نوح می‌گفتند: تو را جز بشری مثل خودمان نمی‌بینیم. اولاً تو بشری مثل خود مایی. خدا هم نمی‌گوید این‌گونه نیست؛ اتفاقاً همین‌گونه هست. بعد راجع به تابعین نوح چه می‌گویند: کسانی که تابع تو شده‌اند اراذل مایند؛ به لحاظ موقعیت اجتماعی خیلی پایین‌اند. بعد هم «بادی الرأی»اند.

«بادی» از بدا، یبدو می‌آید؛ به معنای روشن و خیلی صاف. در ادامهٔ همین سورهٔ یوسف هم «بدو» را می‌بینید؛ بیابان. می‌گویند این تابعان، آدم‌های بادی‌الرأی‌اند؛ چون صاف‌اند؛ پیچیدگی‌های سیاسی ندارند. حرفشان یک حرف مشخص و روشن است. آدم‌های پیچیده‌ای نیستند که اقلاً حرف را بالا و پایین کنند و داخل پیچیدگی‌های سیاسی باشند.

اقتضای بحث دینی هم این نیست که مؤمن لزوماً یک آدم پیچیدهٔ عجیب‌وغریب باشد. نه اینکه عمق و پرونده ندارد؛ ولی خیلی‌وقت‌ها مؤمن اصلاً قابل تحلیل نیست، چون منطقش متفاوت است. طرف می‌خواهد با همان فنون سیاسی‌اش او را بخواند و نمی‌تواند. منطق مؤمن چون متفاوت است، خدا هم اینجا نمی‌گوید نه، این‌ها این‌گونه‌اند نیستند. سکوت قرآن در اینجا معنی دارد. بادی‌الرأی‌اند. مرغِ پادری است این‌جوری: هرچه بپیچانیش، آخرش همین‌طور می‌آید پایین. مثل گربه که هرطور بیندازیش آخر این‌گونه می‌آید پایین. حرفش همین است: خداست؛ رزق دست خداست؛ با امداد الهی پیش می‌رویم. همهٔ حرف‌های این مدلی را می‌زند. آدم پیچیده‌ای نیست.

به واسطهٔ همین سادگی‌اش در مسیر توحید قرار می‌گیرد. به واسطهٔ همین توحیدی بودنش امداد می‌شود. لذا خیلی‌وقت‌ها حرف مؤمنانه برای طرف مقابل قابل تحلیل نیست؛ چون او با فنونی عمل می‌کند که مؤمن با فنون دیگری عمل می‌کند.


شطرنج مؤمن و منطق توحیدی امام

یک‌بار در یکی از جلسات گفته شد: اگر در بازی شطرنج شرکت کنید، فیل یک حرکتی دارد و سرباز حرکت‌هایی دیگر. اگر طرف با قواعد شطرنج شما عمل کند و بعد ببیند فیل شما دارد کار رخ را می‌کند، یا سرباز شما ممکن است از همان جلو شاه را بزند، اصلاً نمی‌شود با این موجود بازی کرد؛ چون شما تابع قواعدی هستید که او تابع آن قواعد نیست. و این‌گونه هم نیست که قاعده همان قاعده باشد. قواعد دیگری در کار است که او از آن‌ها بی‌خبر است. بی‌خبر است از این فنون.

لذا مؤمن بادی‌الرأیی که می‌گویند بادی‌الرأی است، این‌گونه است: آنان اراذل ما و بادی‌الرأی‌اند. حرف خیلی در این عبارت است. حرف صاف. ملأ کارشان همین پیچیدگی‌هاست. مؤمن کارش این پیچیدگی‌ها نیست.

امام را که می‌بینی — همان جلسه هم گفته شد — تمام تحلیل‌ها و تمام این چیزها، یک‌دفعه مثلاً می‌گوید این سرِ مرشد را بیا بکشیم؛ روی یک دید فقهی. یا دفاع اینجا این‌گونه است، حمله این‌گونه است. با مردم که صحبت می‌کند، با رزمنده‌ها که صحبت می‌کند، وقتی خرمشهر را آزاد کردند، امام می‌گوید خرمشهر را خدا آزاد کرد.

فیلمی از امام هست که با همین منطق توحیدی، جایی از کلام اوج می‌گیرد؛ دقیقاً مشخص است که در صحبت دارد اوج می‌گیرد. اگر خواستید فیلمش را می‌آورم نشان بدهم. با همان لحن سادهٔ دهاتی می‌گوید که بعضی‌ها پیشنهاد داده‌اند بروید فرانسه. اولاً کسی به ما نگفت که کی برود فرانسه؛ پیشنهاد فرانسه را کسی به ما نداد. بعد اصلاً خودمان هم هیچ اراده‌ای در این زمینه نداشتیم. شما هم هیچ اراده‌ای ندارید. اصلاً هیچ‌کس اراده ندارد. من برای شما هم اراده‌ای قائل نیستم. دارد با مسئولین صحبت می‌کند. می‌گوید نه من اراده‌ای برای خودم قائلم، نه برای شما قائلم؛ نه بوده. از آن موقعی که انقلاب شروع شد شما اراده‌ای نداشتید؛ نه ما، نه شما. شروع می‌کند انگار همه را به خاک یکسان می‌کند در اینکه کسی نقشی در این عالم دارد. این منطق توحیدی امام است. اصلاً کسی نمی‌تواند برود بگوید پس چه؟

می‌بینی که عمق و پرونده هست. سر همان جریان اول ماه مه که روز کارگر است، خیلی مانده بودند چه می‌شود. همان موقع، امام برگشت گفت خدا هم کارگر است. حرف درست است؛ خدا کارگر است؛ افعال الهی است؛ همهٔ ما افعال او هستیم. اصلاً کل قضیهٔ اول ماه مه با این حرف جمع شد. می‌خواستند به حساب روز کارگر و بحث سوسیالیستیِ اول انقلاب چیزی درست کنند؛ با این جملهٔ امام همه چیز جمع‌وجور شد: خدا هم کارگر است. یک جملهٔ توحیدی، درست مطابق با واقع، و کل قضیه را هم جمع می‌کند. شخصیتی مثل امام در دل این داستان‌ها درست می‌شود.

اینان پیامبر را قبول داشتند؛ پیامبرزاده بودند؛ خودشان هم از بیت نبوت. فقط می‌گفتند تو روشنفکر نیستی؛ این حرف‌هایی که می‌زنی این‌هاست.


أئنک لأنت یوسف؛ رسالة الولایه و شناخت حضوری

خلاصه که به آنان می‌گوید شما این‌گونه و این‌گونه. این‌ها می‌گویند:

«قَالُوٓا۟ أَءِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ قَالَ أَنَا۠ يُوسُفُ وَهَٰذَآ أَخِى قَدْ مَنَّ ٱللَّهُ عَلَيْنَآ إِنَّهُۥ مَن يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ ٱللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ ٱلْمُحْسِنِينَ» (یوسف/۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: آیا به‌راستی تو یوسفی؟ گفت: من یوسفم و این برادر من است. خدا بر ما منّت نهاد. هر که تقوا ورزد و صبر کند، خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمی‌کند.

این ذهنیت را هم داشتند که پدر گفته بود بروید جستجو کنید از یوسف. «أئنک لأنت یوسف» معنایش واضح است. ولی عباراتی دارند.

مرحوم علامه — علامهٔ تبریزی، کسی که در حقش می‌توان گفت «ولم یکن له کفوا أحد»، البته در انسان‌های غیرمعصوم — رساله‌ای دارد به نام رسالة الولایه.

«وَلَمْ يَكُن لَّهُۥ كُفُوًا أَحَدٌۢ» (اخلاص/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ‌کس همتای او نبوده است.

آن موقع که از حالا بچه‌تر بودیم، حدود سیزده سال پیش، این رساله را می‌خواندیم؛ خیلی هم نمی‌فهمیدیم، ولی برای ژست گرفتن بد نبود که بگوییم ما هم رسالة الولایه می‌خوانیم. دانشجوی سال دوم مهندسی بودیم. الان هم خیلی این حرف‌ها را نمی‌فهمی؛ به مرور زمان ظاهراً بیشتر می‌فهمی.

رسالة الولایه حول یک روایت است؛ حول همین آیه. از اینجا مشخص می‌شود که اگر درِ خانهٔ اهل بیت بسته نشده بود و می‌رفتند این آیات را یکی‌یکی عرض می‌کردند، چه می‌شد. روایتی را برای اختصار نیاورده‌ام که بخوانم؛ چون راجع به بحث توحیدی است. شاید اصلاً باورتان نشود این آیه را چطور به آن بحث توحیدی ارتباط داده‌اند.

خلاصه‌اش، چکیده‌اش کنم: می‌گویند اگر بخواهی با جوشن کبیر خدا را بشناسی، آن خداشناسی نیست؛ اسم‌شناسی است. خداشناسی این نیست که از روی اسماء پی ببری به چیزی. خداشناسی این است که اول خودِ او را حاضر ببینی؛ خودش را حاضر ببینی، بعد صفاتش را پیدا کنی و اسماءش را پیدا کنی. یعنی خود آن موجود ابتدا حاضر شود. این می‌شود شناخت درست.

اولاً این شناخت‌های حصولی اصلاً شناخت نیست. در بحث شناخت، کلی انقلاب و غلط است. شناخت حصولی یعنی من اکنون چهرهٔ ایشان را می‌بینم؛ ارتباطم با ایشان چیست؟ تمام و تمام این تصویرهاست. یعنی واقعاً چیزی که دارم همین تصویرهاست. اینکه این تصویرها مطابق با واقع است یا نه، خودش محل بحث است. یکی از معضلات معرفت‌شناختی — به قول دهاتی‌ها همین معرفت‌شناسی — همین است: پلی میان آنچه من ذخیره دارم و آنچه واقع است. علم حصولی واقعاً مشکل است.

این‌ها شناخت نیست. چیزی که واقعاً می‌شناسی، تصویر ذهنی خودت را می‌شناسی، نه آن شخص بیرونی را. چون آنچه علم توست الان همین تصویر ذهنی است، نه آن چیز بیرونی. علم حصولی را بگذار کنار. علم باید حضوری شود؛ آن‌چنان که اول خودِ شخص شناخته شود. یعنی خودِ خدا را اول درک کنی.

مثل درد. تو درد خودت را چگونه درک می‌کنی؟ اگر عالم و دو ملت بیایند بگویند آقا تو درد نداری، می‌گویی من درد دارم. تازه بگویند علامت دردت چیست؟ می‌گویی این دردی که دارم؛ صورتم سرخ شده؛ این‌گونه شده‌ام. شروع می‌کنی از درد خودت می‌گویی. دردی که خودت می‌دانی داری و به تمام وجود آن را حضور می‌کنی و وجدان می‌کنی.

آن رسالة الولایهٔ علامه، حول روایتی است که حول همین آیه است. از اینجاست که می‌گویند خدا را این‌گونه باید بشناسی: «أنت یوسف»، نه «یوسف أنت». یعنی اول «أنت»، بعد «یوسف». تازه اسم، بعد از آنکه خودِ او شناخته شده.

آن روایت سر جای خود بسیار لطیف است. اقسام مختلف خداشناسی را می‌گویند: این نیست، این نیست، این نیست. همهٔ گونه‌های خداشناسی که ما برهانی و بالاتر می‌گوییم، می‌گویند این‌ها خداشناسی نیست. خداشناسی آن است که خدا وجدان شود. به اندازهٔ کانال وجودی خود شخص. خدا به تمامه وجدان نمی‌شود؛ محال است کسی احاطه پیدا کند. ولی به اندازهٔ کانال وجودی و جدول وجودی انسان، خدا وجدان می‌شود. خدا یافت می‌شود. خدا فهمیده می‌شود. دین و معارف دین فهمیده می‌شود. اهل بیت فهمیده می‌شوند؛ وجدان می‌شوند.


حدیث صعب مستصعب و فراست مؤمن

نمی‌خواهم طول بدهم. در احادیث هست که «إن حدیثنا صعب مستصعب»؛ حدیث ما سخت و سنگین است.

«إِنَّ حَدِيثَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا حدیث ما دشوار و سخت‌تحمل است.

یکی از ملاک‌هایی که می‌دهند این است: اگر حدیث برایتان عرضه شد و «ولانت له قلوبکم» — دلتان با آن کنار آمد — این حدیث مال ماست. اگر دل‌تان رمید، این حدیث مال ما نیست. آن موقع مال کیست؟ مال «عبدٍ امتحن الله قلوبهم للتقوی».

«إِنَّ ٱلَّذِينَ يَغُضُّونَ أَصْوَٰتَهُمْ عِندَ رَسُولِ ٱللَّهِ أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ ٱمْتَحَنَ ٱللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَىٰ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَأَجْرٌ عَظِيمٌ» (حجرات/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که نزد رسول خدا صدایشان را فرو می‌کشند، آنان‌اند که خدا دل‌هایشان را برای تقوا آزموده است؛ برایشان آمرزش و پاداشی بزرگ است.

عبدی که خدا دل‌هایشان را برای تقوا آزموده، تا این پایه رسیده، حدیث را که جلویش بگذاری می‌گوید این حدیث نیست. یعنی وجدان می‌کند که این حدیث نیست. نه اینکه فقط برود رجال نگاه کند سند دارد یا ندارد. آن مال فقه است؛ آنجا که آدم بخواهد رساله بدهد و حکم بدهد، مجبور است رجال را طی کند. ولی واقعیت قضیه این است که به پایگاهی برسد که حدیث را دقیقاً استشمام کند و بگوید نه یا آره.

حتی یکی از علما بوده — شاگرد مرحوم گلپایگانی بوده؛ الان دقیق یادم رفته کی بوده — می‌گفتند حدیث را که جلویش می‌گذاشتند می‌گفته این تکه حدیث است، این تکه حدیث نیست. این نورانیتی است که به آدم می‌رسد؛ آدم که نورانی شود:

«ٱلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ ٱلرَّسُولَ ٱلنَّبِىَّ ٱلْأُمِّىَّ ٱلَّذِى يَجِدُونَهُۥ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِى ٱلتَّوْرَىٰةِ وَٱلْإِنجِيلِ يَأْمُرُهُم بِٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَىٰهُمْ عَنِ ٱلْمُنكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ ٱلطَّيِّبَٰتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ ٱلْخَبَٰٓئِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَٱلْأَغْلَٰلَ ٱلَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِهِۦ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَٱتَّبَعُوا۟ ٱلنُّورَ ٱلَّذِىٓ أُنزِلَ مَعَهُۥٓ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ» (اعراف/۱۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که از پیامبر درس‌نخوانده پیروی می‌کنند که او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته می‌یابند؛ به معروف فرمانشان می‌دهد و از منکر بازشان می‌دارد و پاکیزه‌ها را برایشان حلال و پلیدی‌ها را حرام می‌کند و بار گران و بندهایی که بر آنان بود از دوششان برمی‌دارد. پس کسانی که به او ایمان آوردند و گرامی‌اش داشتند و یاری‌اش کردند و نوری را که با او نازل شده پیروی کردند، رستگاران‌اند.

«ویضع عنهم إصرهم والأغلال التی کانت علیهم.» و این که می‌گویند:

«ٱتَّقُوا فِرَاسَةَ ٱلْمُؤْمِنِ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ ٱللَّهِ» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از فراست مؤمن بپرهیزید؛ زیرا او با نور خدا می‌نگرد.

این زیرکی مؤمن مال آن نور الله است که همراه اوست. «یسعی بین أیدیهم وبأیمانهم»؛ جلو و پشت سرش نورانی است.

«يَوْمَ تَرَى ٱلْمُؤْمِنِينَ وَٱلْمُؤْمِنَٰتِ يَسْعَىٰ نُورُهُم بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَبِأَيْمَٰنِهِم بُشْرَىٰكُمُ ٱلْيَوْمَ جَنَّٰتٌ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَا ذَٰلِكَ هُوَ ٱلْفَوْزُ ٱلْعَظِيمُ» (حدید/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): روزی که مردان و زنان مؤمن را می‌بینی که نورشان پیشاپیش‌شان و به جانب راست‌شان می‌شتابد: مژده باد شما را امروز به بهشت‌هایی که از زیر آن نهرها روان است؛ در آن جاودان‌اند؛ این همان رستگاری بزرگ است.

خیلی‌وقت‌ها می‌گفتند امام می‌آمد، به او گزارش می‌دادند فلانی چنین کرد؛ خودِ طرف می‌کشید گزارش بدهد. می‌گفت این که تو می‌گویی نیست. این که تو می‌گویی نیست. بعد انگشت روی همان چیزی می‌گذاشت که نبود. این‌گونه است. مؤمن اگر فکر بکند، به هزار نماز و روضه می‌ارزد؛ این که چیزی نیست. می‌گویند همین‌گونه است.

اگر دقت کنید آقای همت بعضی‌وقت‌ها یک گریز این‌گونه در سخنرانی‌هایش می‌آید. آقای امجد هم بعضی‌وقت‌ها تکه‌هایی می‌آید که فقط اهلش باید بفهمند دارد به کجا می‌زند. می‌گفت در همین «علی، علی مولا»: علی آقا؛ «أنت یوسف» نه «یوسف أنت»؛ علی، باز دور بعدش. اینکه آنجا گفتند «أنت یوسف» و نگفتند «یوسف أنت»، دقیقاً همان است که وسط «علی علی مولا» آقای امجد می‌زند؛ زده به همان بحث روایت در رسالة الولایهٔ علامه. کل آن رساله حول همین روایت است. روایت مفصل است. اشاره کردم. اگر بخواهید باید روایت را بیاورم. خیلی روایت لطیفی است؛ باید بنشینیم توضیح بدهیم. پیشنهاد بدهید بعد از اینکه سورهٔ یوسف تمام شد، رسالة الولایهٔ علامه را روی همان یک روایت توضیح بدهیم. کار سختی است. البته خوب هم هست.


رجب و شعبان و رمضان؛ وجدان توبه

ماه رجب و شعبان و رمضان، ماه‌های نورانی شدن است. این سه ماه را نباید با بقیهٔ تقویم یکی گرفت. اگر ابتدای سال سلوکی را می‌گویند رجب — رجب‌المرجب — زمان با زمان فرق دارد، مکان با مکان فرق دارد، رجب با بقیهٔ ماه‌ها فرق دارد؛ اقتضائات ماه فرق دارد. این‌گونه نیست که بگویی هر کاری می‌کردیم همان است. رجب را می‌گویند ابتدای سال سلوکی.

قول حافظ است: نگویمت که همه سال می‌پرستی کن؛ سه ماه می‌خور و نُه ماه پارسا می‌باش. این «سه ماه می‌خور» مال همین سه ماه است؛ وقت می‌خوری و شب و سحر. حالا این‌گونه می‌گویند؛ به ما که نه. ولی می‌گویند این‌گونه است. اقتضائات این ماه فرق دارد. مراقبهٔ این ماه فرق دارد. مراقبهٔ این سه ماه با مراقبهٔ بقیهٔ ماه‌ها فرق دارد.

آن موقع آدم می‌رسد به همان که اهل بیت گفته‌اند باید بشود. یعنی خدا را این‌گونه که قرآن می‌گوید «لوجدوا الله توابا رحیما»: اگر کسی کنار روضهٔ منورهٔ نبوی برود و آنجا توبه کند و استغفار کند و از پیامبر بخواهد که برایش استغفار کند.

«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ ٱللَّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّلَمُوٓا۟ أَنفُسَهُمْ جَآءُوكَ فَٱسْتَغْفَرُوا۟ ٱللَّهَ وَٱسْتَغْفَرَ لَهُمُ ٱلرَّسُولُ لَوَجَدُوا۟ ٱللَّهَ تَوَّابًا رَّحِيمًا» (نساء/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ رسولی نفرستادیم مگر آنکه به اذن خدا اطاعت شود. و اگر آنان وقتی به خود ستم کردند نزد تو می‌آمدند و از خدا آمرزش می‌خواستند و رسول برایشان آمرزش می‌خواست، خدا را توبه‌پذیر مهربان می‌یافتند.

خدا را تواب رحیم می‌یابد. یعنی می‌فهمد خدا برگشته. می‌فهمد خدا توبه کرده. می‌فهمد خدا دیگر سمتش برگشته. این را می‌یابد. بحث یافتن و وجدان چیز مهمی است.

حالا این «إنک لأنت یوسف» چون روایت رسالة الولایه زده بود به اینجا، از درِ یک توضیح مختصر گفتم.

گفتند «أئنک لأنت یوسف»؛ تو یوسفی؟ تازه اینجا خودش را معرفی می‌کند: من یوسفم؛ این هم برادر من است. همین بنیامین. «قد من الله علینا»: خدا بر ما نعمت عظیم داد. نعمت عظیم. این نعمت عظیم نه اینکه ببین ما شاه شدیم، ما فلان شدیم. نه. این‌ها نیست. یعنی خدا این نعمت عظیم ولایت را به ما داده؛ نعمت عظیم قرب را به ما داده. از این مشکلات هم رها شدیم؛ از مشکلات دنیا هم رها شدیم. چرا؟ «إنه من یتق ویصبر فإن الله لا یضیع أجر المحسنین.» دلیلش این است. این قاعدهٔ کلی دنیاست. کسی که تقوا به خرج بدهد و صبر کند — این یک مقدمهٔ مطوی دارد — این محسن است: «فإن الله لا یضیع أجر المحسنین.» خدا اجر محسن را ضایع نمی‌کند.

کسی در این دنیا این‌گونه زندگی کند که به این وعده‌ها باور داشته باشد و مؤمنانه زندگی کند، مستحق وعده‌ها می‌شود؛ عذاب نمی‌شود. مستحق وعده‌های الهی می‌شود. منتها کیست که باور کند؟ کیست که این حرف‌ها را باور کند؟


من یتق ویصبر؛ وعده‌های الهی

همین حضرت هود به قوم خودش می‌گوید:

«وَيَٰقَوْمِ ٱسْتَغْفِرُوا۟ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوٓا۟ إِلَيْهِ يُرْسِلِ ٱلسَّمَآءَ عَلَيْكُم مِّدْرَارًا وَيَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلَىٰ قُوَّتِكُمْ وَلَا تَتَوَلَّوْا۟ مُجْرِمِينَ» (هود/۵۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ای قوم من، از پروردگارتان آمرزش بخواهید، سپس به سوی او بازگردید تا آسمان را بر شما ریزان بفرستد و نیرویی بر نیرویتان بیفزاید؛ و مجرم‌وار روی مگردانید.

ای قوم من، یک آدم درست‌وحسابی بشوید. توبه کنید؛ برگردید به سمت خدا. همان کاری که خدا گفته انجام بدهید. آسمان برایتان مدرارا می‌بارد؛ تمام رزق‌های آسمانی و باران و هرچه بگوییم می‌بارد. قوتتان زیاد می‌شود؛ همین‌طور پشت سر هم. این جریان عالم است. روی مگردانید.

چه جواب می‌دهند؟

«قَالُوا۟ يَٰهُودُ مَا جِئْتَنَا بِبَيِّنَةٍ وَمَا نَحْنُ بِتَارِكِىٓ ءَالِهَتِنَا عَن قَوْلِكَ وَمَا نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنِينَ» (هود/۵۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای هود، برای ما دلیلی نیاورده‌ای، و ما به سخن تو خدایانمان را واگذارنده نیستیم، و به تو ایمان‌آورنده نیستیم.

حالا تو که بیّنه نیاوردی. یعنی حرفی زدی که دلیل و برهان بیاور. چه برهانی بالاتر از اینکه خدا وعده داده؟ چه برهانی مهم‌تر از اینکه خدا گفته؟ خدای «ومن أصدق من الله قیلا»؛ از خدا راستگوتر کیست؟

«وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّٰتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ خَٰلِدِينَ فِيهَآ أَبَدًا وَعْدَ ٱللَّهِ حَقًّا وَمَنْ أَصْدَقُ مِنَ ٱللَّهِ قِيلًا» (نساء/۱۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، به زودی آنان را در بهشت‌هایی درآوریم که از زیر آن نهرها روان است؛ در آن جاودانه‌اند. وعدهٔ خدا حق است؛ و چه کسی در گفتار از خدا راستگوتر است؟

خدایی که «ولله جنود السماوات والأرض»؛ عالم سپاه و ستاد خداست.

«وَلِلَّهِ جُنُودُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَكَانَ ٱللَّهُ عَزِيزًا حَكِيمًا» (فتح/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و سپاهیان آسمان‌ها و زمین از آنِ خداست؛ و خدا شکست‌ناپذیر حکیم بوده است.

خدایی که با این وعده‌ها می‌آید جلو. می‌گویند ما آلهه‌مان را ول نمی‌کنیم به خاطر یک حرف تو که می‌گویی اگر وعده‌های خدا را باور کنید و عمل کنید و برگردید به سمت خدا، چنین می‌شود.

این آقای امجد حفظه الله این شعر را می‌خواند که: چون از او گشتی همه چیز از تو گشت. یعنی همهٔ عالم می‌شود ملکِ طلق او و خدا این‌گونه با او برخورد می‌کند. و ما این وعده را داریم. فقط کیست که این وعده‌ها را باور کند؟

می‌گویند آقا شما ازدواج بکن «ویغنهم الله من فضله». آخه کیست که باور کند؟ بکن؛ به وعدهٔ الهی بکن.

«وَأَنكِحُوا۟ ٱلْأَيَٰمَىٰ مِنكُمْ وَٱلصَّٰلِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَآئِكُمْ إِن يَكُونُوا۟ فُقَرَآءَ يُغْنِهِمُ ٱللَّهُ مِن فَضْلِهِۦ وَٱللَّهُ وَٰسِعٌ عَلِيمٌ» (نور/۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بی‌همسران خود را و شایستگان از بندگان و کنیزانتان را به نکاح درآورید. اگر تهیدست باشند خدا از فضل خود بی‌نیازشان می‌کند؛ و خدا گشایشگر داناست.

فقط یک مدتی، یک گپی در این وسط هست. آن گپ این است که معلوم شود تو صادقانه داری این کار را می‌کنی؛ نه تجارت مصلحتی با خدا. وقتی صدق معلوم شود، برکات نازل می‌شود. برکات دیگر نازل می‌شود. چه فرد، چه جامعه.

جامعه هم این‌گونه است:

«وَمَا كَانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ ٱلْقُرَىٰ بِظُلْمٍ وَأَهْلُهَا مُصْلِحُونَ» (هود/۱۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگار تو چنان نبود که آبادی‌ها را به ستم هلاک کند در حالی که اهلش اصلاحگر باشند.

وقتی اهلش مصلح‌اند خدا هیچ قریه‌ای را چرا نابود کند؟ مگر نعوذ بالله مریض است و آفریده را این‌گونه باید بزند نابود کند که چه؟ اهلها مصلحون باشد، چرا باید قریه‌ای نابود شود؟ منتها همه افساد می‌کنند؛ خدا هم بلند می‌دارد.

«فَلَمَّا جَآءَ أَمْرُنَا جَعَلْنَا عَٰلِيَهَا سَافِلَهَا وَأَمْطَرْنَا عَلَيْهَا حِجَارَةً مِّن سِجِّيلٍ مَّنضُودٍ» (هود/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون فرمان ما آمد، بالایش را پایین گرداندیم و بر آن سنگ‌هایی از گل سنگ‌شدهٔ متراکم باراندیم.

می‌پیچاند همه را به هم؛ بساطشان را جمع می‌کند. یا با این عذاب‌ها جمع می‌کند، یا عذاب‌های «أو یلبسکم شیعا».

«قُلْ هُوَ ٱلْقَادِرُ عَلَىٰٓ أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ ٱنظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ ٱلْـَٔايَٰتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ» (انعام/۶۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو او تواناست که بر شما عذابی از بالای سرتان یا از زیر پاهایتان بفرستد، یا شما را گروه گروه به هم درآمیزد و بأس بعضی را به بعضی بچشاند. بنگر چگونه نشانه‌ها را گوناگون می‌آوریم؛ باشد که بفهمند.

حتماً منتظر عذابی نباید بود که از آسمان همین‌طور بریزد پایین؛ سنگی مثل عذاب سجّیل منضود. با آن گل‌های داغ که مسلماً هر کدام نشان‌خورده بودند. همه چیز در این عالم نشان دارد. یعنی این سنگ باید بخورد توی سر فلانی. روی هر لقمه نوشته به عیان که فلان ابن فلان ابن فلان. این فلان ابن فلان ابن فلان این را می‌خورد و دیگری نمی‌خورد. زور نزن. رزقت مشخص است. فلان ابن فلان ابن این را می‌خورند؛ دیگران نمی‌خورند. این‌قدر فکر نکن بقیه مزاحم روزی تو هستند. تو روزی تعیین‌شدهٔ خودت را می‌خوری؛ روزی بقیه را نمی‌خوری. درهم هم بیاید نمی‌خوری آخرش.


گپ تقوا با صبر پر می‌شود

این وعده‌ها را کسی باور کند: «إنه من یتق». این «یتق» یک گپی لازم دارد. این گپ با چه پر می‌شود؟ با صبر. «یتق ویصبر.» چون باید یک تاوانی بدهد؛ عقیده‌اش را به لحاظ چیزی بپردازد. می‌بینی که هیچ رسولی نیامد «إلا کانوا به یستهزئون».

«وَمَا يَأْتِيهِم مِّن رَّسُولٍ إِلَّا كَانُوا۟ بِهِۦ يَسْتَهْزِءُونَ» (حجر/۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هیچ رسولی نزدشان نمی‌آید مگر آنکه او را به ریشخند می‌گرفتند.

رسول دارد حرف‌هایی می‌زند که با منطق موجود سازگار نمی‌افتد و همیشه مسخره می‌شود. حرف دینی مسخره می‌شود؛ این را بدانید. منتظر نباشید. گرچه فطرت‌ها خیلی‌وقت‌ها می‌پذیرد — یعنی وجدان می‌پذیرد — ولی به لحاظ ظاهر مسخره‌اش می‌کنند؛ رسول را مسخره می‌کنند و مزاحمش می‌شوند. طبیعتاً مؤمن هم همین‌گونه است. او وارث انبیاست؛ همان راه را می‌رود؛ همان سبک را ادامه می‌دهد. مدتی منطقش مسخره می‌شود؛ پیله می‌کنند به او؛ و هزاران چیز دیگر. بعد می‌بینید که «فإن الله لا یضیع أجر المحسنین»؛ در همین دنیا هم هست.

بارها گفته‌ایم که بحث وعده‌ها — «والعاقبة للمتقین» — داستان آن دنیا نیست؛ داستان این دنیاست.

«قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ ٱسْتَعِينُوا۟ بِٱللَّهِ وَٱصْبِرُوٓا۟ إِنَّ ٱلْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُهَا مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِۦ وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (اعراف/۱۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): موسی به قومش گفت: از خدا یاری بجویید و صبر کنید. زمین از آنِ خداست؛ آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد به میراث می‌دهد؛ و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.

«تِلْكَ ٱلدَّارُ ٱلْـَٔاخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِى ٱلْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (قصص/۸۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن سرای آخرت را برای کسانی قرار می‌دهیم که در زمین برتری و فسادی نمی‌خواهند؛ و فرجام از آنِ پرهیزگاران است.

«وَأْمُرْ أَهْلَكَ بِٱلصَّلَوٰةِ وَٱصْطَبِرْ عَلَيْهَا لَا نَسْـَٔلُكَ رِزْقًا نَّحْنُ نَرْزُقُكَ وَٱلْعَٰقِبَةُ لِلتَّقْوَىٰ» (طه/۱۳۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خاندانت را به نماز فرمان ده و بر آن شکیبا باش. از تو روزی نمی‌خواهیم؛ ما به تو روزی می‌دهیم؛ و فرجام از آنِ تقواست.

«والعاقبة لأهل التقوی والیقین.» عاقبت به نفع مؤمن تمام می‌شود در همین دنیا. در آیاتی که وعدهٔ عذاب می‌دهد: «واتبعوا فی هذه الدنیا لعنة ویوم القیامة»؛ در این دنیا لعنت و در آن دنیا.

«وَأُتْبِعُوا۟ فِى هَٰذِهِ ٱلدُّنْيَا لَعْنَةً وَيَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ أَلَآ إِنَّ عَادًا كَفَرُوا۟ رَبَّهُمْ أَلَا بُعْدًا لِّعَادٍ قَوْمِ هُودٍ» (هود/۶۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و در این دنیا و روز قیامت لعنتی بدرقهٔ آنان شد. آگاه باش که عاد به پروردگارشان کفر ورزیدند. آگاه باش؛ دوری باد بر عاد، قوم هود.

نه اینکه این دنیا کیف، آن دنیا لعنت. این دنیا بدترین زندگی را غیرمؤمن می‌کند؛ این دنیا هم بهترین زندگی را مؤمن می‌کند.

«وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُۥ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُۥ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ أَعْمَىٰ» (طه/۱۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که از یاد من روی بگرداند، برای او زندگی تنگی است و روز قیامت او را نابینا برمی‌انگیزیم.

«معیشة ضنکا» را در این دنیا می‌کند؛ آن دنیا «ونحشره یوم القیامة أعمی» حساب آن دنیایش است. لذا دنیا و آخرت برای فکر مؤمنانه است. آن‌قدر باید صبر کرد و وعده را باور داشت. آن موقع لذت زندگی در این دنیا را مؤمن می‌برد و کافر لذت زندگی بی‌خدایی را نمی‌برد. ولو بخواهد با هزاران چیز مثل شهربازی و دستگاه بازی پر کند؛ پر نمی‌شود. آن خلأ با خودش پر می‌شود؛ با چیز دیگر پر نمی‌شود.

«ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ ٱللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ ٱللَّهِ تَطْمَئِنُّ ٱلْقُلُوبُ» (رعد/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردند و دل‌هایشان به یاد خدا آرام می‌گیرد. آگاه باش که با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد.

«فإن الله لا یضیع أجر المحسنین.» اگر کسی بخواهد کار لغوی بکند و وجوه معنایی در قرآن، اگر حول معنای محسن تحقیق کند، یکی از جاها همین است که دقیقاً احسان، دقیقاً تقوای مع الصبر را می‌گویند احسان.


تالله لقد آثرک الله؛ اعتراف مؤکد برادران

«قَالُوا۟ تَٱللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَكَ ٱللَّهُ عَلَيْنَا وَإِن كُنَّا لَخَٰطِـِٔينَ» (یوسف/۹۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: به خدا سوگند که خدا تو را بر ما برتری داد و ما واقعاً خطاکار بودیم.

قسم می‌خورند که خدا تو را بر ما برتری داد. با چند تا تأکید: با یک قسم، با یک لام، با یک قد. این‌ها فهمیده‌اند. از آن ور هم خطا را می‌گویند: «وإن کنا لخاطئین.» «إن» تأکید است؛ «کان» اینجاست؛ باز به یک تأکید زائد برمی‌خوریم: «إن کنا لـ» با آن لام تأکید. یعنی طرف واقعاً به غلط کردن افتاده. چند تا تأکید؟ چهار تا: إن، لام، قد، و اسم فاعل یعنی خاطئین. یعنی اشتباه کردیم ما؛ ما خطاکار بودیم.

اینجا سر و ته ماجرا را یوسف می‌آورد. نمی‌گوید از اول بگویید خطاهایتان را یکی‌یکی لیست کنید ببینم چه کردید و چه نکردید. این می‌شود همان منطقی که گفته شد همراه با شماتت نیست. می‌گوید:

«قَالَ لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ ٱلْيَوْمَ يَغْفِرُ ٱللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ» (یوسف/۹۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: امروز بر شما تثریبی نیست؛ خدا شما را می‌آمرزد و او مهربان‌ترین مهربانان است.

لا تثریب؛ لطف لغت و لخم‌نکردن ماجرا

لغات قرآن را برخورد روزنامه‌ای نکنید. هر کدام از لغات قرآن یک محسنات و یک لطفی در آن لغت هست که این لغت به کار رفته و لغت دیگری به کار نرفته. ترجمه‌ها می‌کنند «لا تثریب علیکم الیوم». اینجا مثلاً مرحوم قمشه‌ای معنی کرده که ملامتی بر شما نیست. بقیه هم همین‌طور می‌گویند توبیخی نیست، ملامتی نیست. نمی‌خواهم بگویم اشتباه است؛ ولی ما برای ملامت لغات دیگری هم داریم. مثل خودِ ملامت؛ یعنی لوم که در خود قرآن هم آمده: «فلا تلومونی ولوموا أنفسکم.»

«وَقَالَ ٱلشَّيْطَٰنُ لَمَّا قُضِىَ ٱلْأَمْرُ إِنَّ ٱللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ ٱلْحَقِّ وَوَعَدتُّكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَمَا كَانَ لِىَ عَلَيْكُم مِّن سُلْطَٰنٍ إِلَّآ أَن دَعَوْتُكُمْ فَٱسْتَجَبْتُمْ لِى فَلَا تَلُومُونِى وَلُومُوٓا۟ أَنفُسَكُم مَّآ أَنَا۠ بِمُصْرِخِكُمْ وَمَآ أَنتُم بِمُصْرِخِىَّ إِنِّى كَفَرْتُ بِمَآ أَشْرَكْتُمُونِ مِن قَبْلُ إِنَّ ٱلظَّٰلِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» (ابراهیم/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شیطان چون کار گزارده شد گفت: خدا به شما وعدهٔ حق داد و من به شما وعده دادم و خلاف کردم. مرا بر شما تسلطی نبود جز آنکه شما را خواندم و پاسخ دادید. پس مرا سرزنش نکنید و خود را سرزنش کنید. من فریادرس شما نیستم و شما فریادرس من نیستید. من به آنچه پیش‌تر مرا شریک کردید کافرم. ستمگران را عذابی دردناک است.

اگر اینجا تثریب آمده، یک لطفی در معنی تثریب هست. این لغات را دقت کنید. خیلی از این‌ها در روایت هم برمی‌خورید، در آیات هم برمی‌خورید.

مثلاً «عنفوان جوانی» را شنیده‌اید؟ این لغت اصلاً مال روایت است: عنفوان الشباب. خیلی‌ها فکر می‌کنند معنایش یعنی اول جوانی. درست است که ملازم اول جوانی ممکن است باشد، ولی عنفوان از عنف می‌آید. عنف ضد رفق است. رفق یعنی مدارا. عنف یعنی چلنگ تخته انداختن و ناسازگاری. عنفوان جوانی یعنی آن موقعی که جوان می‌افتد به ناسازگاری‌ها و برخوردهایی که تحت قاعده نمی‌رود. ملازم اول جوانی هست، ولی عنفوان جوانی اصلاً یعنی همین: آن بخش زندگی که جوان به ناسازگاری می‌افتد. چون کمی که رد می‌شود دیگر آن‌گونه نیست؛ کمی عاقل می‌شود. می‌گویند جوش غرور می‌زند. آن لحظه را می‌گویند عنفوان الشباب. این معنی دقیقاً لطف لغت است. در عربی این وجوه معانی بی‌شمار است؛ ان‌قدر معنی‌های خاصی اشراق می‌شود.

حالا تثریب چیست؟ تحریض را یادتان هست؟ حرض المؤمنین؛ تحریض. تشویق کردن. چطور شد معنایش تشویق کردن؟ با چه روندی؟ بحث ازالة الحرض. حرض گفتیم یعنی شیء بی‌مقدار. یکی از معانی باب تفعیل، معنای ازاله است. مثل تجلید که در فقه هم هست. تجلید یعنی چه؟ یعنی پوست کندن. تجلید یعنی ازالة الجلد؛ پوست این گوسفند را می‌گیرند می‌گویند تجلید. یکی از معانی‌ای است که طلبه‌ها در بحث‌های بلاغی می‌خوانند؛ در معانی و بیان و بدیع. معانی ابواب چطور است.

تحریض هم یعنی ازالة الحرض. برای اینکه همین‌طور عربی یاد بگیری بعضی می‌گویند سرت را بگذار بالا. تثریب یعنی ازالة الثرب. ثَرب یا ثِرب. گوسفند ذبح‌شده دیده‌اید؟ یک چربی روی معده و قلبش دارد. عرب به این می‌گوید ثرب. تثریب یعنی ازالهٔ این؛ یعنی لخم کردن. گوشت را لخمش می‌کنند؛ یک‌دفعه چربی‌ها را می‌گیرند و لخم می‌شود. به این کار می‌گویند تثریب.

پس «لا تثریب علیکم الیوم» یعنی چه؟ تثریب یعنی دیدی بعضی‌ها ماجرا را لخم می‌کنند؟ می‌گویند حالا بیا چکش کنیم، روبه‌رو کنیم ببینیم چه شد. می‌خواهند لیست کنند و دیگر قضیه را سرهم‌بندی نکنند؛ ماجرا را سر هم نیاورند. شروع می‌کند: «إن کنا لخاطئین»؟ خیلی خوب حالا؛ فکر کردی مفت است؟ همین‌طور «إن کنا لخاطئین» تمام شد رفت؟ تمام شد؟ وایسا. یکی‌یکی غلط کردن‌هایت را بگو. از اول حسادت کردی غلط کردی. ما را انداختی توی چاه غلط کردی. به دروغ، گرگ زدی غلط کردی. برگشتید گفتید برادرمان دزد بوده؛ غلط کردید چنین حرفی زدید. این‌ها را یکی‌یکی بگو. اینکه ماجرا را بعضی‌ها دوست دارند لخم کنند؛ چربی‌هایش را بگیرند؛ قشنگ مسئله روشن شود. مسئله را می‌خواهند روشن کنند.

از این طرف روایتی هست که می‌گویند این کار را نکنید. داریم که پنجاه نفر آمدند گفتند آقا ایشان این کار را کرده. خودش گفت من نکردم. ائمه می‌گویند «فصدّقْه وکذّبْهم»؛ آن یک نفر را تصدیق کن، آن پنجاه نفر را تکذیب کن. یعنی چه تکذیب کن؟ نه اینکه بگو از عدالت افتاده‌اند و دیگر پشت سرشان نمی‌شود نماز خواند. یعنی بگو طرف آمد گفت آقا من نگفتم. تمامش کن. تمام کن. تثریب نکن دیگر. ماجرا را هم نزن، رو نکن. نگفتی؟ فکر کردی حال را گیر آوردی؟ روبه‌رو می‌کنیم ببینیم گفتی یا نگفتی. من باید ته قضیه دربیاید برایم که تو این را گفتی یا نگفتی. این بحث شماتت کردن و بحث رو کردن است.

اگر یک نفر واقعاً فهمیدی ادب شد — کاری کرده بود، ادب شد — دیگر تثریب نکن؛ شماتتش نکن.

«عَوْرَةُ ٱلْمُؤْمِنِ عَلَى ٱلْمُؤْمِنِ حَرَامٌ» (حدیث)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عورت مؤمن بر مؤمن حرام است.

آمدند به امام گفتند منظور این سفلی است؟ گفتند نه بابا؛ آن که هیچ؛ بحث آن نیست. «عورة المؤمن علی المؤمن حرام» یعنی یک زشتی در اخلاق طرف گیر بیاوری، حتی بروی جستجو کنی چیزهایی را در بانک‌های اطلاعاتی ذخیره کنی برای اینکه یک جا برگ برنده‌اش را رو کنی؛ مثلاً بگویی تو این‌جوری هستی. روایت داریم. حالا با عنوان برگ برنده ندارد؛ ولی دقیقاً اینکه بگردی در اخلاق کسی تا جایی زهر را بزنی، می‌شود همین کارهای شماتت. می‌گویند نکنید. دنبال عورات مردم نگرد.

«إِنَّ ٱلَّذِينَ يُحِبُّونَ أَن تَشِيعَ ٱلْفَٰحِشَةُ فِى ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْـَٔاخِرَةِ وَٱللَّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لَا تَعْلَمُونَ» (نور/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که دوست دارند زشتی در میان کسانی که ایمان آورده‌اند شایع شود، آنان را در دنیا و آخرت عذابی دردناک است؛ و خدا می‌داند و شما نمی‌دانید.

در همین موارد گفته‌اند کسی که اشاعهٔ فحشا در مؤمن می‌کند — «فی الذین آمنوا» — می‌رود اشاعه می‌دهد. یعنی می‌گوید ایشان یک اخلاق فلان‌جوری دارد که عذر را قبول نمی‌کند. همین آیه را خوانده‌اند. این شیوع فحشا بشود در میان مؤمنین که عیب مؤمنی در میان مؤمنان مشخص باشد. احادیث بی‌نظیری داریم. می‌گوید «لهم عذاب ألیم فی الدنیا والآخرة.» در همین دنیا و آن دنیا خدا پوستی از او بکند اگر دنبال این جور کار است.

لذا این لطف معنای تثریب است. شاید ملازمه با معنای لوم و توبیخ داشته باشد، ولی لطف خودِ معنایش را دارد.

بعضی می‌گویند از کجا این‌ها را گیر می‌آوری؟ ما که مجتهد در لغت نیستیم. همین لوح فشردهٔ قرآن، لغت‌نامه‌ای داری که توش التحقیق را دارد. اخیراً هم گذاشته‌اند التحقیق فی کلمات القرآن المجید؛ شروع می‌کند مفردات و صحاح و مانند این‌ها را همه را می‌آورد؛ یک نظر تحقیقی هم خودش می‌دهد. علامه مصطفوی آنجا وقتی لیست می‌کند این‌ها را کنار هم، خیلی زیبا می‌شود معانی را استخراج کرد. خودِ لغویین خیلی‌وقت‌ها به این معانی اشاره کرده‌اند. این‌گونه نیست که بگویی اوه آقای قاسمیان چه کرد در تثریب. چون خودشان نمی‌دانند، آدم در حال امنیت از جهل مستمعین قرار می‌گیرد. فکر می‌کنی حاجی این‌جوری نیست. ما هم لغت هست، کتاب لغت هست. گیر آوردن این معانی خیلی سخت نیست. کتاب لغت باشد، آدم با توجه به اشارات لغویین می‌تواند معانی را از توش استخراج کند.

«قال لا تثریب علیکم.» دیگر نمی‌گذارد حرف بزنند. این می‌شود اخلاق یوسفی. حسن یوسف تو خوشگلی‌اش نیست؛ تو این چیزهاست. وگرنه حسن اهل بیت تو قیافه‌شان نیست؛ تو اخلاقشان است. حسن اهل بیت تو این چیزهاست. این حسن یوسف می‌شود اینکه دیگر نمی‌گذارد حرف بزنند.


الیوم؛ شش روز آفرینش و هفت آسمان

این «یوم» هم گاهی به معنی یک بیست‌وچهار ساعت است؛ مثل اینکه می‌گویند نماز یومیه. گاهی هم به معنی «امروزه» است. دیده‌اید در فارسی می‌گویند امروزه این‌جوری می‌کنند. این هم نه اینکه «الیوم» من کاری باهاتان ندارم، فردا پوستتان را می‌کنم. این حالا امروز را بی‌خیال شدم. نه اینکه در این بیست‌وچهار ساعت کاری به کارتان ندارم، حالا ببینیم بیست‌وچهار ساعت بعدی چه می‌کنم. این نه. این الیوم یعنی امروزه؛ در این لحظه؛ در این برهه. خیلی‌وقت‌ها یوم و ایام اصلاً دقیقاً معنایش همین است.

مثلاً اینکه «والذی خلق السماوات والأرض فی ستة أیام»: آنجا بحث اصلاً شش روز یعنی شش تا بیست‌وچهار ساعت نیست که خدا آسمان و زمین را در شش تا بیست‌وچهار ساعت آفریده باشد. قبل از این بیست‌وچهار ساعت هم حالا خورشید و حرکت زمین به دور خورشید و این‌ها به خاطر عالم و آخرت اینجا نیستند که بخواهد دقیقاً معیار زمانی ساعت و دقیقه داشته باشد. تفسیرهای خودش را دارد. تفسیرش در موقع خودش که بیاید واضح است ایام چه می‌شود؛ هفت آسمان و هفت زمین؛ این معادلات، همهٔ این عددها کنار هم معنا دارد.

«وَهُوَ ٱلَّذِى خَلَقَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضَ فِى سِتَّةِ أَيَّامٍ وَكَانَ عَرْشُهُۥ عَلَى ٱلْمَآءِ لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا وَلَئِن قُلْتَ إِنَّكُم مَّبْعُوثُونَ مِنۢ بَعْدِ ٱلْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ ٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ إِنْ هَٰذَآ إِلَّا سِحْرٌ مُّبِينٌ» (هود/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اوست که آسمان‌ها و زمین را در شش روز آفرید و عرش او بر آب بود تا بیازماید کدام‌یک از شما نیکوکردارتر است. و اگر بگویی که شما پس از مرگ برانگیخته می‌شوید، کسانی که کفر ورزیدند قطعاً خواهند گفت این جز جادویی آشکار نیست.

تازه گاهی نمی‌گوید هفت آسمان هفت زمین؛ می‌گوید هفت آسمان و «من الأرض مثلهن». که این لطف دیگری دارد غیر از هفت زمین. می‌گوید هفت آسمان و معادل آن هر قدر زمین.

«ٱللَّهُ ٱلَّذِى خَلَقَ سَبْعَ سَمَٰوَٰتٍ وَمِنَ ٱلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ ٱلْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوٓا۟ أَنَّ ٱللَّهَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ وَأَنَّ ٱللَّهَ قَدْ أَحَاطَ بِكُلِّ شَىْءٍ عِلْمًۢا» (طلاق/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خداست که هفت آسمان آفرید و از زمین همانند آن‌ها. فرمان میان آن‌ها فرود می‌آید تا بدانید که خدا بر هر چیز تواناست و دانش خدا به هر چیز احاطه دارد.

«یتنزل الأمر بینهن»: امر از آسمان میان این آسمان‌ها و زمین‌ها فرود می‌آید. این هم در شش روز. این‌ها معنی دارد. معنی دارد. ان‌شاءالله بخشی‌اش در ماه رمضان در بحث‌های انسان کامل؛ آنجا بخشی‌اش. البته قول نمی‌دهم این هفتادوهفت تا به این دقت مشخص شود؛ ولی اشاراتی می‌تواند به این بحث بشود.

چون این بحث را بفهمید دیگر تطبیق ندهید به اینکه این هفت تا کرهٔ مشتری است، فیزیکدان‌ها گفته‌اند هفت لایه دارد، حالا ما ذوق می‌کنیم که او فیزیکدان‌ها گفته‌اند هفت لایه تشخیص داده‌اند، این‌ها با همدیگر، وای وای بدوید همه مسلمان شوید، بیایید نگاه کنید قرآن ما چه گفته، جار بزنید. اصلاً هیچ ربطی ندارد. هیچ ربطی ندارد به این داستان. هیچ بطنی نیست در این‌ها. باید دید فرهنگ گفتمانی قرآن در این مورد چه مدلی است؛ بعد بگویید ربط دارد یا ربط ندارد. فرهنگ خاص خودش را دارد.


یغفر الله لکم؛ حق‌الناس و چهرهٔ حق‌اللهی

اگر این حساب حق‌الناس من است، بخشیدم. حساب حق‌الناس همان «لا تثریب علیکم الیوم» است. یک بحث است. این نیست که مشکل حق‌الناسی به گردنتان باشد و شما فقط توبهٔ حق‌اللهی بکنید. به دلیل اینکه توبه عند الله است. بعضی فکر می‌کنند من غیبت کردم؛ به او می‌گویم آقا من غیبت تو را کردم، راضی‌ام. باید بروی سجدهٔ درگاه حق بسایی که تو غیبت کردی. اصلاً همین: شما جفا کردی به امانت الهی. امانت «ونفخت فیه من روحی.»

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست کردم و در او از روح خود دمیدم، برای او سجده‌کنان بیفتید.

بحث این نیست که رضایت فلانی را گرفتید تمام شد. نه. درست است که این‌ها به حقوق یوسف تجاوز کردند، ولی خودشان هم باید بروند استغفار کنند. حق‌الناس یک وجههٔ حق‌اللهی دارد؛ همهٔ حق‌الناس‌ها. آن خیانت به دستورات الهی است و آن خیانت به فطرت پاک بشری؛ خیانت به امانت نفخهٔ الهی. این خیانت در این امانت، چهرهٔ حق‌اللهی این گناه است که باید سر همین بروید توبه کنید.

لذا می‌گوید این حق‌الناسی‌اش را که من بخشیدم، این گردن من. آن هم که «یغفر الله لکم وهو أرحم الراحمین.» نمی‌گوید وهو رحیم ودود مثلاً؛ «وهو أرحم الراحمین.» می‌خواهد شنونده را سوق بدهد به «آخر من یشفع أرحم الراحمین.»


أرحم الراحمین و شفاعت

در بحث شفاعت این‌گونه است که شفع یعنی چه؟ یعنی جفت. صفات خدا به همدیگر ضمیمه می‌شود. اگر در بحث مفصل خواستیم باید گفته شود. صفات خود خدا به هم. خدا یک موقع با اسم منتقم یک‌دفعه ظهور می‌کند. شما می‌روید دم امام رضا. این هم پارتی‌بازی نیست. باید ظرفیت قابل زیاد شود. بعضی فکر می‌کنند یک پارتی‌بازی اسلامی است. نه. این‌ها پارتی‌بازی نیست. باید ظرفیت قابل زیاد شود در این مراجعه؛ آن کاری که دارد با امام می‌کند. و اگر معنی شفاعت را بدانید، کمی دقیق‌تر می‌روید مشهد. دقیق‌تر. نه اینکه با عنایت کمتر. آنجا در روضهٔ منورهٔ رضوی چه کار دارید می‌کنید، آن مهم است. مهم‌تر از همه چیز آنجا توبه است. این که «لا شفیع أنجح من التوبة.» از توبه پیروزمندانه‌تر ما شفاعتی نداریم. مهم‌ترین کار در روضهٔ منورهٔ رضوی توبه است؛ نه تکان دادن ضریح.

طرف می‌آید می‌گوید ما زیارت نکردیم. می‌گوییم چرا؟ مگر چه نکردید؟ مگر نرفتید؟ نه، آن‌جوری که زیارت باید بکنیم نشد. می‌گفت آن که دیگر زیارت؛ مگر چیست که باید چطور زیارت کنید؟ الحمدلله مشهد خلوت بود. الحمدلله. فکر می‌کند توجه امام نصف می‌شود اگر یک کس دیگر هم باشد. این‌ها خورشیدند. خورشید؛ همه بایستند زیر خورشید. همه به قدری که قرار است بتابد، می‌تابد. این که الحمدلله خلوت بود، تونستیم یک زیارت درست‌وحسابی بکنیم — اگر بگردی دنبال واژه‌هایش می‌بینی منظورشان این است که انگار بقیه مزاحم زیارت من‌اند. یعنی حواس امام رضا پرت می‌شود به بقیه. این جهالت است. آن طرفش هم که می‌گوید درست زیارت نکردیم، منظورش درست حمله به ضریح بوده. اگر شفاعت معلوم شود، معلوم می‌شود آنجا باید چه کار کرد.

شما کاری که آنجا می‌کنید صفات خدا را با هم جفت می‌کنید. یعنی خدای منتقم را یک صفتی کنارش می‌گذارید به نام ودود، رئوف، غافر الذنب، مبدل السیئات حسنات. هر کدام را که هی می‌آیید جفت کنید، اگر نشد نشد نشد نشد، دیگر می‌شود «آخر من یشفع أرحم الراحمین.» این را که جفت کنی تمام است. این را که با آن منتقم جفت کنی. چون اینجا جای توضیحش نیست: آن أرحم الراحمین نسبتش با بقیهٔ اسماء نسبت مطلق به مقید است. در حقیقت آن که بیاید تمام اسماء می‌رود کنار. لذا آن ظهور می‌کند. آن ظهور بکند تمام می‌شود.

آن أرحم الراحمین هم وجود نازنین پیامبر اکرم است؛ آن أرحم الراحمین. که آن «آخر من یشفع أرحم الراحمین» وجود نازنین پیامبر اکرم است که با رحمانیت مطلقه متحد است؛ با رحمانیت مطلقهٔ خدا متحد است در آن شأن.

و اگر در روایت داریم که فتح باب شفاعت به دست پیامبر اکرم است — روایات ما دال بر این است که همهٔ انبیا شروع می‌کنند؛ امت‌هاشان می‌روند پیش انبیاشان؛ انبیاشان پیش فلان — همه آخرش می‌گویند کار از پیامبر برمی‌آید. او باید این باب را فتح کند. همه‌اش هم برهان دارد؛ برهان عقلی پشتش می‌خوابد. آخرش می‌روند پیش پیامبر. پیامبر می‌آید سجده می‌کند. خدا می‌گوید:

«ٱرْفَعْ رَأْسَكَ وَاشْفَعْ تُشَفَّعْ» (حدیث شفاعت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سرت را بردار و شفاعت کن تا شفاعتت پذیرفته شود.

شفاعت کن تا انبیای دیگر هم بتوانند از تو شفاعت کنند؛ تا انبیای دیگر بتوانند شفاعت کنند. او باید باب شفاعت را فتح کند. او که فتح کند بقیه می‌توانند شفاعت کنند. جایگاه پیامبر خاص است. بارها گفته بودم جایگاه پیامبر خاص است؛ خاص الخاص است. شفاعت پیامبر یک چیز دیگر است. «لوجدوا الله توابا رحیما» است.

آن موقع است که در این جفت کردن‌ها آخرش می‌رسد به «آخر من یشفع أرحم الراحمین» که دارد می‌زند به اینکه «وهو أرحم الراحمین.» شما وقتی خدای أرحم الراحمین دارید، جا برای توبه هست. کسی نمی‌تواند بگوید من توبه نمی‌کنم چون اوضاع‌ام خراب است. کسی کنار أرحم الراحمین اوضاعش خراب نیست. کنار أرحم الراحمین کسی اوضاعش خراب نیست. همهٔ اوضاع‌ها می‌تواند درست شود. برای همین می‌گوید «وهو أرحم الراحمین.»

این بحث‌هایی که گفتم کمی سنگین بود می‌دانم؛ ولی سر جای خودش اگر حل شود، چنان بر ذائقهٔ شما این آیات نفوذ می‌کند که می‌فهمید آیات دارند چه می‌کنند؛ روایات دارند چه کار می‌کنند.

انشایی است؛ یا دعاست که حالت انشایی است: «یغفر الله لکم» که دعاست؛ یعنی خدا شما را ببخشد. یا اینکه خدا شما را می‌بخشد؛ خبری است. حالا هر کدامش باشد به هر جهت درست است. این‌ها تفاسیر مختلفی است که می‌تواند بگیرد؛ اشکالی هم ندارد. این واو را بخواهید واو حالیه بگویید: «وهو أرحم» در حالی که خدا أرحم الراحمین است دیگر شما بخشیده‌اید؛ کنار خدای أرحم الراحمین شما بخشیده‌اید. یا هر جور فقط مطابق با قواعد لغت و ادبیات باشد درست است.


رجب ولایت، شعبان نبوت، رمضان الله

پیامبر، پیامبر. ماه شعبان. این رجب و شعبان و رمضان معنا دارد. ماه امیرالمؤمنین، ماه پیامبر، ماه خدا. این‌ها معنا دارد. این‌گونه نیست که فقط چون میلاد چیزی در اینجاست. این روایت مدح‌شان هم جواب می‌دهد. ولی در اینکه ماه امیرالمؤمنین — که در حقیقت ولایت است؛ ماه خاتم ولایت و این سلسلهٔ جلیله — بعد چرا این ماه پیامبر است؟ بعد داریم میلاد کی در این ماه شعبان؟ میلاد امام رضا. این دو تا گره می‌خورد همیشه به همدیگر در فرهنگ رضایی ما. چرا این دو تا گره می‌خورد؟ معنا دارد. معنایش بماند سر جای خودش. که چرا بحث پیامبر و چرا هم اسم بودنشان، هم خلق بودنشان این‌گونه است. چه رمز و رازی در هم اسم بودن این‌ها با همدیگر هست؛ هم خلق بودن این‌ها با همدیگر. این خاتم ولایت. بعد امیرالمؤمنین، پیامبر اکرم، خدا؛ این‌ها ماه خدا. این‌ها معنا دارد.

در حقیقت کسی رجَبش رجب باشد، شعبانش هم شعبان است. توقع نداشته باشید کسی که رجَبش رجب نباشد، شعبانش شعبان باشد. نه نمی‌شود. رجَبش باید رجب باشد دقیقاً تا شعبان شعبان باشد، رمضانشان رمضان باشد. برای همین است که می‌گویم این ابتدای ماه سلوکی است. اصلاً می‌گویند سلوک از چه شروع می‌شود؟ از ماه رجب شروع می‌شود. برای همین.


اذهبوا بقمیصي؛ کرامت و رد گم کردن اولیا

«ٱذْهَبُوا۟ بِقَمِيصِى هَٰذَا فَأَلْقُوهُ عَلَىٰ وَجْهِ أَبِى يَأْتِ بَصِيرًا وَأْتُونِى بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ» (یوسف/۹۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این پیراهنم را ببرید و بر چهرهٔ پدرم بیفکنید تا بینا شود؛ و همهٔ خاندانتان را نزد من آورید.

می‌گوید این پیراهن مرا ببرید. این کرامت این پیراهن است. البته کرامت یوسف است. بعضی‌ها فکر می‌کنند کرامت مال پیراهن است. ولی گاهی اوقات اولیای خدا خیلی آخر رد گم می‌کنند. حالا نمی‌دانم رجعاً من این حرف‌ها را دارم می‌زنم. اولیای خدا گاهی اوقات رد گم می‌کنند. اگر می‌بینید یک‌دفعه ممکن است قندی به کسی بدهند بخورد، این قند خیلی‌وقت‌ها موضوعیت ندارد. بعضی‌وقت‌ها هم دارد. اگر بدهند به قند موضوعیت دارد؛ اگر ندهند موضوعیتش کمتر می‌شود. گاهی اوقات اصلاً موضوعیت ندارد؛ فقط رد گم کردن است. به خاطر اینکه یک‌دفعه راجع به آن شخص چیزی نکنید.

گاهی اوقات ائمه با اهل‌بیتشان این کارهای رد گم را می‌کردند. می‌دیدند طرف نمی‌کشد، چیزی می‌کردند. روایت هست که یک‌دفعه امام صادق نشسته بودند فرمودند: من می‌دانم آنچه در آسمان‌هاست و آنچه در زمین است؛ من می‌دانم آنچه در بهشت است و آنچه در آتش است؛ آنچه بوده و آنچه خواهد بود و آنچه هست. یک‌دفعه می‌بیند یکی دارد انگار کم می‌آورد. «فمکث هنیئة»؛ یک لحظه مکث می‌کنند.

البته من این‌ها را از روی کتاب قرآن می‌گویم. چون قرآن «فیه تبیان کل شیء» است، من هم این‌ها را روی قرآن بلدم. هم درست است، هم رد گمی.

«وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِى كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا عَلَيْهِم مِّنْ أَنفُسِهِمْ وَجِئْنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ تِبْيَٰنًا لِّكُلِّ شَىْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَىٰ لِلْمُسْلِمِينَ» (نحل/۸۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزی که در هر امتی گواهی از خودشان بر آنان برانگیزیم و تو را گواه بر اینان بیاوریم. و کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر هر چیزی است و هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان.

اینی که از رو قرآن دارم، آن قرآنی که «تبیانا لکل شیء» است این نیست. آن قرآنی است که «فی کتاب مکنون.» هم آن حرف درست است هم این.

«إِنَّهُۥ لَقُرْءَانٌ كَرِيمٌ» (واقعه/۷۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن قرآن ارجمندی است.

«فِى كِتَٰبٍ مَّكْنُونٍ» (واقعه/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در کتابی نهفته.

گاهی اوقات رد گم کردن است. این «اذهبوا بقمیصي هذا» اینکه این پیراهن است، این کرامت خودِ یوسف است که در پیراهن ظاهر شده. گرچه خودِ این‌ها که با بدن تماس دارد، با نفس تماس دارد، این‌ها خودشان چیزهایی در توشان دارد. این‌ها را جای جهالت آدم‌ها نگذارید.

این که مؤمنی بر آبی چیزی بخواند و فوت کند به آب و بدمد، این دمش هم مهم است. بدمد به آب. تأثیری که دم او می‌گذارد متفاوت است با اینکه ندمد به آب. در جای خودش قابل تثبیت است. این چیزهایی که بیاید دست بمالد. اصلاً صغرا. الان البته پزشکی می‌گوید نمی‌دانم فلان و بهمان. ولی ما که قبول نداریم. این از ماست. حالا هر کس می‌خواهد برمی‌خورد برمی‌خورد.


سؤر مؤمن و تماس بدن

اصلاً بحثی داریم در مواضع فقه: بحث اسآر؛ بحث نیم‌خورده‌ها. گفته‌اند این نیم‌خورده مشکل دارد، این کراهت دارد، این کراهت دارد. نیم‌خوردهٔ مؤمن مستحب است. البته نیم‌خوردهٔ گربه هم مستحب است. حالا این دو تا شباهتی نیست دلیلش. ولی نیم‌خوردهٔ مؤمن: «سؤر المؤمن شفاء.» و سؤر در معنای دقیق کلمه‌اش هم نیم‌خورده است و هم تماس به بدن حاصل شده.

اگر در روایات این را می‌گویم ممکن است در روایت گم کنید. مثلاً داریم نیم‌خوردهٔ عنکبوت: «سؤر العنکبوت» مثلاً فلان. اشکال ندارد. عنکبوت اصلاً نیم‌خورده اگر دیده‌اید تا حالا کسی نیم‌خورده‌اش را؟ نه. سؤر دقیقاً یعنی اینکه بدن خورده باشد به آن. مثل اینکه عنکبوتی رفته باشد توی کاسهٔ آب آمده؛ ماری رفته باشد توی کاسهٔ آب آمده؛ این می‌شود سؤر الحیة. در روایات داریم. سؤر الحیة فکر نکنید نیم‌خوردهٔ مار است که مار آمده سر کشیده و یک خرده‌اش مانده. این می‌شود سؤر الحیة. سؤر — آقایان طلبه‌ها دقت کنید این‌ها ذخیره است. این‌ها را یاد بگیرید؛ به درد می‌خورد. چون بعضی این را اشتباه فکر می‌کنند؛ حتی خیلی‌ها را دیده‌ایم فکر می‌کنند سؤر معنایش نیم‌خورده است. سؤر معنایش به بدن خورده است؛ یعنی به بدن خورده باشد. حالا یا به دهانش خورده که به بدنش خورده، یا دقیقاً این.

این را داریم سؤر المؤمن خوردنش مستحب است. حالا چه بدنش اصلاً دست زده باشد. شما بحث هم‌سفره شدن و دست زدن در یک غذا — من خودم خیلی راحت‌ام. البته دیگر نمی‌شود؛ نه در مهمانی‌ها می‌شود، نه خانواده قبول می‌کند که دست همه برود توی غذا. خیلی خوب است. ما قبلاً هیئت‌ها که می‌رفتیم همین‌جوری بود. سینی می‌گذاشتند همه دستشان می‌کردند توی این. این دستی که یک ربع نیم‌ساعت به سینه خورده برای اباعبدالله، این دست فرق دارد. جدی می‌گویم این دست فرق دارد. اینجا جای قاشق و چنگال است؛ بعضی‌شان هم که اصلاً عذاب الیم است. من فکر می‌کنم یکی از عذاب‌های جهنم این است که سینهٔ مرغ را به آدم بدهند بگویند با قاشق یک‌بارمصرف بخور. این یکی از عذاب‌های جهنمی است. چیز نمی‌شود خورد این‌ها.

این دست فرق دارد. این‌ها را جای چیز نگذارید. این‌ها را البته به کسانی که نمی‌فهمند نگویید. چون شما می‌فهمید، الحمدلله فرض می‌کنم سطح بالاست که می‌گویم. ترجمه نشوید و نقل نکنید. ولی واقعاً این دست فرق دارد با یک دست معمولی. دستی که به سینه خورده برای اباعبدالله، این دست فرق دارد. اگر این دست را به کسی زدید و شفا پیدا کرد هیچ تعجب نکنید. هیچ تعجبی ندارد که این دست شفا بدهد. مال من هم نیست. این دست، دستی است که به برکت اباعبدالله مبارک شده است. این مبارک است. لذا این دست اگر به کسی — حالا عرق، نه؛ بشور؛ سترون کن؛ مایع ضدعفونی‌کننده بزن تا مثلاً بشود دست داد. اصلاً مصافحه در فرهنگ روایی‌مان به قدری توصیه شده. مصافحه یعنی این تماس‌های این‌گونه؛ تن به بدنش خورده باشد، به دستش خورده، به دهانش خورده باشد.

نه این دهان — گفته‌اند پزشکان که نمی‌دانم دهنی این‌ها را نخورید. من اعتقادم به این چیزها بیشتر است. دهنی مؤمن بخورید؛ این‌ها برکت است. بسم الله بگویید اولش هیچ اتفاقی نمی‌افتد. بسم الله الرحمن الرحیم بگویید هیچ اتفاقی نمی‌افتد. این را هم روایت گفته‌اند و هم من تجربهٔ شخصی کرده‌ام. گفته‌اند اولی که می‌خواهید چیزی، بسم الله الرحمن الرحیم بگویید.

یک پیرزنی در اردوی جهادی دوغ درست کرده آورده؛ همه ایستاده‌اند ماستش نکند نکند چه باشد. نه بابا؛ حیا نمی‌کنی از خدا دست این پیرزن را رد می‌کنی؟ یعنی پیش خدا حیا نمی‌کنی که این ظرف دوغ را نمی‌گیری بخوری؟ بگیر. هر کثافتی هم توش افتاده باشد یک بسم الله بگو برو بالا؛ چیزی نمی‌شود. اکثرشان همین‌گونه‌اند. باور کنید ما در همین اردوی جهادی رفته بودیم. همین بچه‌های خودتان هم بودند. در این اردوی جهادی شروع کردیم بقیه همه اولش دو دل بودند بخورند نخورند. اردو حالا علم و سنت هم که رفت آن یکی بدتر. آن همه دانشجوی کلاس این فکر می‌گفتند نکند دوغش از ماست غیر بهداشتی تهیه شده باشد. دست این پیرزن همین‌طور آورده بود. این بچه‌ها ایستاده بودند که نکند ماستش فلان باشد. بابا بخور؛ از خدا حیا بکن. این با این همه عشق برداشته دوغ درست کرده برایت. از سر این محترمه بخور. یک بسم الله بگو بخور. هیچ اتفاقی نمی‌افتد. و من تجربه کرده‌ام حتی چیزهایی که توش اشکال افتاده بود و من می‌دانستم اشکال افتاده توی این. هیچی نمی‌شود. هیچ مشکلی نیست. خوشمزه‌تر هم می‌شود. مزه‌اش اصلی شده بود.

این را کمی این مسخره‌بازی‌هایی که اخیراً می‌گویند بگذارید کنار. حالا یک موقع است چیز واگیری مشخص است؛ آن‌ها یک بحث. ولی این مسخره‌بازی را بگذارید کنار.

«اذهبوا بقمیصي هذا فألقوه علی وجه أبی یأت بصیرا.» این را بزنید به وجه ابی؛ بصیر می‌شود. «وأتونی بأهلكم أجمعین»: آن موقع همه را بردارید بیاورید؛ پدر و مادر همه را.


وأتوني بأهلكم؛ ادب یوسف نه بی‌احترامی

بعضی‌ها این عبارت را قدری بی‌ادبی تلقی کرده‌اند از حضرت یوسف که بردارید بیاورید. بلند شو برو. پدر و مادر احترامشان واجب نبود که تو باید بروی آنجا؟ یعنی چه بردارید بیاورید؟ کمی بی‌ادبی تلقی شده؛ به اضافهٔ آیات بعدی و یک‌سری روایات که آیات بعد نشان می‌دهم که اتفاقاً آیه دقیقاً ادب حضرت یوسف در مقابل پدر و مادر است.

یک‌سری روایت آمده که به روح قرآن نمی‌خورد. در شیعه هم هست. آوردم که روایتش را بخوانم. به روح قرآن این که می‌گویند با روح قرآن تماس بگیرید، یک تماسی حاصل کنید با روح قرآن. به روح قرآن نمی‌خورد این روایت. یعنی اینکه یوسف با این عظمتی که تا حالا در این سوره دیدید چنین حرفی زده باشد، چنین برخوردی کرده باشد، و خدا هم با او چنین برخوردی کرده باشد — و آن موقع همه این‌قدر روی این روایت مانور می‌دهند، این‌قدر حال می‌کنند با این روایت و نکات استخراج می‌کنند و درس ادب یاد می‌دهند به مؤمنین و مؤمنات با این روایت — این روایت به کلی روایت غلطی است.

برای علای یوسف مصری مشو از سلطنت مغرور / پدر را باز پرس آها کجا شد مهر فرزندی. بی‌خود کردی چنین حرفی زدی اصلاً. هر که بودی، هر جا. اصلاً یوسف این حرف‌ها؟ یوسف و چنین کاری؟

حالا برایتان بگویم اینکه نمی‌رود اتفاقاً دلیل دارد. به دلیل اینکه یک مملکت بحران‌زده است الان. خودش مسئول تقسیم ارزاق است؛ خودش بالای سر کار است. در یک مملکت این‌گونه، مرکزیت کل مجموعه‌ای که خودِ کنعان و فلسطینی که یعقوب توش است زیر پرِ مصر بزرگ است. مصر آن موقع بزرگ است. این مملکت را در این وضعیت بحران‌زده ول نمی‌کند برود دو سه ماه تفریحات خانوادگی. یعنی مملکت را ول نمی‌کند بلند شود. می‌خواهد برود فلسطین دیگر؛ از مصر باید برود فلسطین. لااقل هم مدتی می‌خواهد پیش خانواده بماند بعد برگردد. مملکت را در این زمان ول نمی‌کنند؛ در این شرایط ول نمی‌کنند. این هم همین کار را کرده که می‌گوید «وأتونی بأهلكم أجمعین.» می‌گوید آن‌ها را بردارید بیاورید.

و یک دلیل دیگری که بعداً می‌گویم؛ یادتان باشد بعداً می‌گویم. چون بروم توش مجبورم ادامه بدهم.


روایتی که با روح قرآن نمی‌سازد

این روایت در بحارالأنوار جلد دوازدهم است. یعقوب به مصر می‌آید. یوسف از شهر بیرون می‌رود به استقبال؛ خود آیه هم همین را دارد. آهنگ آن می‌کند که از اسب پیاده شود. آن‌گاه ملک خویش را به یاد می‌آورد: من با این همه، من عزیز، پیاده شوم برای یک آدم عربِ بادیه‌نشین؟ چه کار بکنم؟ پیاده نمی‌شود. جبرئیل نازل می‌شود.

«فَقَدِمَ يَعْقُوبُ إِلَى مِصْرَ وَخَرَجَ يُوسُفُ لِيَسْتَقْبِلَهُ فَهَمَّ بِأَنْ يَتَرَجَّلَ لِيَعْقُوبَ ثُمَّ ذَكَرَ مَا هُوَ فِيهِ مِنَ الْمُلْكِ فَلَمْ يَفْعَلْ فَنَزَلَ عَلَيْهِ جَبْرَئِيلُ يَا يُوسُفُ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَقُولُ لَكَ مَا مَنَعَكَ أَنْ تَنْزِلَ إِلَى عَبْدِيَ الصَّالِحِ اُبْسُطْ يَدَكَ فَبَسَطَهَا فَخَرَجَ مِنْ بَيْنِ أَصَابِعِهِ نُورٌ فَقَالَ مَا هَٰذَا يَا جَبْرَئِيلُ فَقَالَ هَٰذَا أَنَّهُ لَا يَخْرُجُ مِنْ صُلْبِكَ نَبِيٌّ أَبَدًا عُقُوبَةً بِمَا صَنَعْتَ بِيَعْقُوبَ إِذْ لَمْ تَنْزِلْ إِلَيْهِ» (بحارالأنوار ج۱۲؛ روایتی که رد می‌شود)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یعقوب به مصر آمد و یوسف به استقبالش بیرون رفت. آهنگ آن کرد که برای یعقوب از مرکب پیاده شود؛ سپس ملک خویش را به یاد آورد و نکرد. جبرئیل بر او فرود آمد: ای یوسف، خدای عز و جل می‌گوید چه بازت داشت از اینکه برای بندهٔ صالح من فرود آیی؟ دستت را بگشا. گشود؛ نوری از میان انگشتانش بیرون آمد. گفت این چیست ای جبرئیل؟ گفت این است که هرگز پیامبری از نسل تو بیرون نیاید؛ کیفر آنچه با یعقوب کردی چون برایش فرود نیامدی.

این روایت اشتباه است. می‌خواهم یاد بگیرید عرض روایات را: روایت را به روح قرآن عرضه کردن. اولاً به یوسف می‌خورد. به یوسف. حالا به یک آدم معمولی می‌خورد که نسبت به ملک و جلال و جبروتش بگویی من پیاده شوم برای چه؟ ما هم این کار را نمی‌کنیم. که استادمان را ببینیم از ماشین پیاده می‌شویم؛ تواضع می‌کنیم. حالا یوسف، این نبی خدا، راجع به پدرش که نبی خداست بگوید من عزیزم، بیایم پایین؟ اولاً به فضای یوسف و فضای قرآن نمی‌خورد. روح کلی قرآن و یوسف ارتباط ندارد با این.

ثانیاً یک اشکال دارد. اشکالش هم در همین است. می‌گوید:

«فَلَمَّا دَخَلُوا۟ عَلَىٰ يُوسُفَ ءَاوَىٰٓ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَقَالَ ٱدْخُلُوا۟ مِصْرَ إِن شَآءَ ٱللَّهُ ءَامِنِينَ» (یوسف/۹۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون بر یوسف وارد شدند پدر و مادرش را به خود جای داد و گفت: به مصر درآیید اگر خدا بخواهد ایمن.

کمی کارتونی می‌شود اگر قرار باشد این روی اسب باشد. همین که به هم می‌رسند «آوی إلیه أبویه»: پدرش را با آغوش می‌کشد. می‌رسند به هم. وارد بر یوسف که می‌شوند این کار را می‌کند. شما چطور ممکن است این روی اسب باشد، آن‌ها روی زمین، این‌گونه از بالای اسب گردن این‌ها را بگیرد؟ این که این‌گونه دارد تواضع می‌کند و به آغوش می‌کشد، به خود آیه هم نمی‌خورد. به روح کلی قرآن هم نمی‌خورد.

این چیزی که در ذهن جاعل حدیث زده این است که درست است از نسل حضرت یوسف ما نبی دیگر نداریم. اینکه از نسل یوسف نبی نداریم ربطی به این داستان ندارد. ممکن است امام حسن از نسلش امام نداشته باشیم. این وجود نقصی مگر دارد برای امام حسن؟ حالا چون از نسل امام حسن امام نداریم باید بگردیم چیزی ببندیم به امام حسن که چون آنجا کار اشتباهی کرده بود نور امامت رفت؟ ربطی ندارد. ممکن است در حد احتمال فقط. آن‌قدر دعا می‌کنند برای زهرا. ممکن است فضیلت خاصی در شأنی برای امام حسین ثابت کند؛ کما اینکه فضیلت خاصی برای پیامبر نسبت به اهل بیت ثابت شود. ولی نه در این حدود. درست است «إن الحسن والحسین إمامان قاما أو قعدا»؛ ولی فضیلت خاصی برای امام حسین جهت ذریه هست. نباید لزوماً یک گیر این‌گونه در بحث وجود داشته باشد.


إنی لأجد ریح یوسف؛ بوی ملکوتی

«وَلَمَّا فَصَلَتِ ٱلْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَآ أَن تُفَنِّدُونِ» (یوسف/۹۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کاروان جدا شد، پدرشان گفت: من بوی یوسف را می‌یابم، اگر مرا به خرافه‌گویی نسبت ندهید.

وقتی قافله جدا شد، پدرشان گفت من بوی یوسف را می‌یابم، اگر مرا تفنید نکنید. چند تا تأکید. «إنی لأجد»: یعنی قطعاً من دارم بوی یوسف را می‌شنوم. اگر مرا تفنید نکنید و نسبت فند و خرافه به من ندهید. فند یعنی خرافه. نسبت فند به من ندهید و خرافه‌پرست من را نکنید و به این عناوین نخوانید. من قطعاً بوی یوسف را می‌شنوم.

این بوی یوسف بویی نیست که خودِ آن حاملان بشنوند. این یک بوی ملکوتی است که شنیده می‌شود. بینی‌شان را هم بگیرند شنیده می‌شود. این‌گونه نیست که از طریق بینی می‌شنوند. این بوی یوسف را می‌گوید من می‌شنوم. این چیزها هم هست؛ چیزهای نرخ شاه‌عباسی در بحث‌های قرآن و روایات. اینکه بوی ملکوتی، صدای ملکوتی، چهرهٔ ملکوتی. این چیزهایی که مربوط به این عالم ملک نیست؛ مال حواس ملکوتی. حواس ملکوتی که چیزهایی ببیند، چیزهایی بشنود.

یک بنده‌خدایی بود می‌گفت تشییع جنازهٔ فلان جا که نبودی — در صداقتش بی‌تردید است — می‌خواست غیبت نشود. گفت یک سگی بالای جنازه‌اش ایستاده داشت گاز می‌زد جنازه‌اش را. درست هم هست. چیز اشتباهی هم نیست. مثلاً آدمی بوده با اهل و خانواده‌اش بدی می‌کرده و تلخ‌مزاج بوده. آن یک صورت برزخی بوده؛ صورت ملکوتی بوده دیده. این اشکالی ندارد این چیزها. کسی را متهم نکنی. البته این‌گونه نشود که هر کس ادعا کرد من فلان، تو را خوک می‌بینم. این‌گونه نیست که آدم هی چیز شود. ولی کلیتش هیچ شک و شبهه‌ای نیست که شما همین الان چهره‌های مختلف — نه یک چهره؛ چهره‌های مختلف — برای ارباب بصیرت قابل دیدن است.

در آنجا هم این چیزها با هم جمع می‌شود. یعنی نه این‌گونه که هم خوک می‌بینم هم گرگ هم مورچه، نکند ما یک ترکیب خاصی از دست و پایمان شبیه یکی است و آن شبیه فلان. نه. آن چیزها با همدیگر قابل جمع است. یعنی هم خوک، هم سگ، هم گرگ، هم مورچه، هم عنکبوت؛ همه با همدیگر در یک چهره هست. این‌ها را با چهره‌های ملکی یکی نکنید. چهرهٔ ملکوتی با همدیگر قابل جمع است.

می‌گوید من بوی یوسف را می‌شناسم و در این شامه هیچ تردیدی هم ندارد. این چیزها هم اگر نبی گزارش بدهد دیگر کشف اتمّ معصوم می‌شود. مثل بدیهی می‌شود تقریباً در مقابل نظریات. این کشف اتمّ معصوم است. یعنی معصوم اگر چیزی را کشف کند، دیگر بحث نمی‌شود که کشفش درست است یا غلط یا باید با چه ملاکی سنجیده شود. ممکن است یک نفر کشف کند و کشفش اشتباه باشد. ولی این کشف، کشف اتمّ معصوم است. کشف تمام است. معصوم است؛ کشفش هم درست است. بوی یوسف را می‌شناسد چه بویی می‌دهد؛ با قامتی که می‌شنود.


إنک لفی ضلالک القدیم

بعد هم این‌ها که این چیزها را نمی‌فهمند بعضی اوقات می‌گویند:

«قَالُوا۟ تَٱللَّهِ إِنَّكَ لَفِى ضَلَٰلِكَ ٱلْقَدِيمِ» (یوسف/۹۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: به خدا سوگند که تو هنوز در همان گمراهی دیرینه‌ات هستی.

می‌گویند تو هنوز. ولی همین، از آیات مشخص می‌شود که چند تا از برادرهای یوسف رفته‌اند آنجا، چند تاشان مانده‌اند. از خودِ عبارات بعدی هم مشخص می‌شود. می‌گویند «تالله إنک لفی ضلالک القدیم.» بعد از بیست‌وپنج سال باز هم این می‌گوید من یوسف، باز یوسف، بروید دنبال یوسف و یوسف را پیدا کنید؛ و هنوز من این لهجهٔ دوری از یوسف را دارم. چرا هنوز تو همان چیز قدیمی‌ات هستی؛ همان مشکل قدیمی‌ات با این یوسف؟ چون آنجا گفته بودند «إن أبانا لفی ضلال مبین.» اینجا هم می‌گویند خلاصه «إنک لفی ضلالک القدیم.» تو همان مشکل قبلی‌ات را به هر جهت داری فعلاً.

این‌ها باشد تا همین‌جا. ان‌شاءالله خسته شدیم.


دعای پایان جلسه

ان‌شاءالله که این ماه بر همهٔ ما مبارک باشد.

خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. خدایا قلب ما را به معارف نورانی قرآن و اهل بیت عالم و عامل بفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از معارف حقهٔ قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. همهٔ مریضان اسلام — مریضان روحی، جسمی، معنوی — اگر خیر و صلاحشان در شفاست، که مریضان معنوی خیر و صلاحشان در شفاست، عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. خدایا پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. هر حظ و بهره‌ای در هر جای این عالم به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. همهٔ گذشتگان و رفتگان و ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمان‌مان را همین ساعت مهمان صاحب این ماه، امیرالمؤمنین علیه‌السلام قرار بده. این ماه رجب و شعبان و رمضان را بر ما مبارک قرار بده. مقام شهدا عالی است؛ عالی‌تر بگردان. ما را هم به ایشان ملحق بفرما.

به نبی و آله فاتحه.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.