یادداشت: ترجمههای فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند.
آغاز جلسه و تلاوت آیات نودوشش تا صدوسه
سلام علیکم و رحمة الله. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.
«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه میبرم به خدا از شیطان راندهشده.
«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذویالحقوق، پدر و مادر و معلمانمان، فاتحهای با صلوات.
آیات را یکبار از رو میخوانیم. داستان به نقطهای رسیده که مژدهرسان میآید و پیراهن را بر چهرهٔ یعقوب میافکند. از آیهٔ نودوشش پیش میرویم تا صدوسه.
«فَلَمَّآ أَن جَآءَ ٱلْبَشِيرُ أَلْقَىٰهُ عَلَىٰ وَجْهِهِۦ فَٱرْتَدَّ بَصِيرًا قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّىٓ أَعْلَمُ مِنَ ٱللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (یوسف/۹۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون مژدهرسان آمد آن را بر چهرهاش افکند؛ بینا بازگشت. گفت: آیا به شما نگفتم که من از خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید؟
«قَالُوا۟ يَٰٓأَبَانَا ٱسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَآ إِنَّا كُنَّا خَٰطِـِٔينَ» (یوسف/۹۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: ای پدر ما، برای گناهان ما آمرزش بخواه؛ ما خطاکار بودهایم.
«قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّىٓ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ» (یوسف/۹۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بهزودی برای شما از پروردگارم آمرزش میخواهم؛ اوست آمرزندهٔ مهربان.
«فَلَمَّا دَخَلُوا۟ عَلَىٰ يُوسُفَ ءَاوَىٰٓ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَقَالَ ٱدْخُلُوا۟ مِصْرَ إِن شَآءَ ٱللَّهُ ءَامِنِينَ» (یوسف/۹۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون بر یوسف وارد شدند پدر و مادرش را نزد خود جای داد و گفت: به مصر درآیید، اگر خدا بخواهد ایمن.
«وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى ٱلْعَرْشِ وَخَرُّوا۟ لَهُۥ سُجَّدًا وَقَالَ يَٰٓأَبَتِ هَٰذَا تَأْوِيلُ رُءْيَٰىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّى حَقًّا وَقَدْ أَحْسَنَ بِىٓ إِذْ أَخْرَجَنِى مِنَ ٱلسِّجْنِ وَجَآءَ بِكُم مِّنَ ٱلْبَدْوِ مِنۢ بَعْدِ أَن نَّزَغَ ٱلشَّيْطَٰنُ بَيْنِى وَبَيْنَ إِخْوَتِىٓ إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌ لِّمَا يَشَآءُ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و برای او به سجده درافتادند. و گفت: ای پدر، این تأویل خواب پیشین من است؛ پروردگارم آن را راست گردانید. و به من نیکی کرد آنگاه که از زندان بیرونم آورد و شما را از بیابان آورد، پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم فساد افکند. پروردگار من به آنچه بخواهد لطیف است؛ اوست دانای حکیم.
«رَبِّ قَدْ ءَاتَيْتَنِى مِنَ ٱلْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِى مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ فَاطِرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ أَنتَ وَلِىِّۦ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْـَٔاخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِى بِٱلصَّٰلِحِينَ» (یوسف/۱۰۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از مُلک به من دادهای و از تعبیر خوابها آموختهای. پدیدآورندهٔ آسمانها و زمین، تو در دنیا و آخرت سرپرست منی؛ مرا مسلمان بمیران و به شایستگان ملحق کن.
«ذَٰلِكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوٓا۟ أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ» (یوسف/۱۰۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از خبرهای غیب است که به تو وحی میکنیم؛ و تو نزد آنان نبودی آنگاه که کارشان را یکدل کردند و نیرنگ میزدند.
«وَمَآ أَكْثَرُ ٱلنَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ» (یوسف/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشتر مردم، هرچند حرص بورزی، مؤمن نیستند.
یک صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
داستان که به این نقطه رسید، برادران یوسف با زبانی محکم همان اعتراف را هم خدمت یوسف گفته بودند و هم پیش پدر میگویند. این استغفار را باید درست دید. عبارات قرآن روزنامه نیست؛ کلمه به کلمه وزن دارد. قرآن مثل خبر روزانه نیست که یکبار بخوانی و رد شوی؛ هر تأکید، هر لام، هر اسمی که بهجای فعل نشسته، باری بر دوش معناست.
استغفار برادران؛ چهار تأکید و باب توبه
برادران پیش یوسف گفته بودند:
«قَالُوا۟ تَٱللَّهِ لَقَدْ ءَاثَرَكَ ٱللَّهُ عَلَيْنَا وَإِن كُنَّا لَخَٰطِـِٔينَ» (یوسف/۹۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: به خدا سوگند که خدا تو را بر ما برتری داده است و ما خطاکار بودهایم.
در «وإن كنا لخاطئين» چهار تأکید نشسته است: «إن» یکی؛ «كنا» دومی؛ لامِ «لخاطئين» سومی؛ و «خاطئين» چون اسم است چهارمی. یعنی با هزار جور تأکید میگویند ما خطا کردهایم. نه آن تعارف سست که «هر کاری کردیم، ببخشید دیگر». اینجور غلطکردن درست است. اینجور آدم را خدا میبخشد. غلطی که با اعتراف کامل بیاید، راه را باز میکند؛ غلطی که پشت تعارف پنهان شود، راه را میبندد.
همین اعتراف را پیش پدر تکرار میکنند: ای پدر ما، برای گناهان ما آمرزش بخواه؛ ما خطاکار بودهایم. اینجا نیز با سه تأکید: «إنّا كنّا خاطئين». باب توبه باز است؛ عجیب باز است. این استغفارِ با اعتراف، هم به یوسف گفته شده هم به پدر.
یکی از آیات بحث شفاعت همین است. خودشان استغفار میکنند و از ولیشان هم میخواهند استغفار کند. معلوم است ولیشناساند. بچههای خوبیاند. در رؤیای اول داستان، آخر کارشان هم خوب است؛ به عنوان ستاره دیده شدهاند. در مقطعی از کودکی خطا کردهاند. اگر کسی بگوید «از ما گذشت، دیگر درستشدنی نیستیم»، این حرف را قرآن برنمیتابد.
در روایتی هست که پیامبر با اصحاب نشسته بودند. چیزی دیدند؛ گفتند این جن است. پرسیدند کیستی. گفت من فلانام؛ با دو سه تن مثل ابلیس — ابلیسی که از آدم بوده، پیرمردی بوده؛ جنّیان سنّشان بالاست؛ رنج سنیشان بالاست. گفت در ماجرای قتل هابیل آنجا بودم؛ داستان نوح را دیدم؛ ابراهیم را دیدم. خیلی جاها بوده ظاهراً. میگوید همهٔ این قصه را من کردم. حالا باب توبه باز است؟ حالا هم باز است؟ به او میگویند این همه به خیر. یک همت به خیر بکن؛ جای تو هم باز است. باب توبه باز است.
یوسف را در چاه انداختند. یوسف را سر به نیست کردند. کمکاری نکردند. از نسل همین برادر بزرگی که در مصر گفت من دیگر برنمیگردم، در روایات آمده پیامبری به دنیا آمد. اسمش را دقیق به خاطر نیست؛ یابان یا یابس، چیزی در روایات. از نسل او پیامبر به دنیا آمده. به هر جهت بزرگهایی بودند و بزرگزادههایی بودند. مقطعی اشتباه کردند. بعد اگر کسی بگوید به دلیل اشتباهی که کردم وضع خراب است و ما دیگر درستشدنی نیستیم — از ما گذشت — اصلاً نداریم. میشود عصمتهای متأخر داشت.
ما عصمت متأخر داریم. یعنی میتوانید بشوید معصوم. حجت خدا نمیشوید؛ ید خدا و انسان کامل در جای خود. ولی عصمت متأخر میشود پیدا کرد. سابقه، اگر با توبه درست شود، پروندهٔ ابدی نیست. میشود شد معصوم؛ با هر سابقهای. به آن میگویند عصمت متأخر: رفته، کارهای بدی هم کرده، بعد اوضاع و احوالش را درست کرده و معصوم شده. آرامآرام درست کرده.
و از لطفهای خدا این است که آدم کارهای زشتی را که کرده از یادش میرود. این هم لطف خداست. اگر قرار باشد هر کاری که کردیم یادمان بماند، روحیهای نمیماند. حتی در بهشت هم همینگونه است. در روایات: جهنمیای که میآید بهشت — میسوزد، میآید بهشت؛ بخشیده میشود با شفاعت — یک مهر جهنمی روی کلهاش است؛ معلوم است از جهنم آمده بهشت. عذر میخواهد که خدا از این حرفها؛ ضایع میشویم. خدا آن مهر را پاک میکند. بعد میگوید درست است بقیه نمیدانند، ولی همین که تو میدانی من چه کار کردهام، این را چه کنیم؟ اینکه من میدانم تو میدانی. بعد خدا کاری میکند که یادش برود؛ فراموش میکند که اصلاً خدا میداند کارش را. این لطفهای خداست که آدم یادش میرود. روحِ حضور در درگاه الهی با خطاهایی که کرده جمع نمیشود. خدا این کار را میکند.
پس این داستان آموزنده است. قرآن آموزنده است. با آن همه مشکل و مصیبت — یوسف را در چاه انداختن و بردن و نسبت ناروا دادن — باز آخرش در رؤیا به عنوان کوکب دیده شدند؛ به عنوان ستاره.
در شفاعت هم ما همین را به ائمهٔ معصومین میگوییم: ما استغفار میکنیم؛ شما هم برای ما استغفار کنید. به مجرد دیدن اینکه شفاعت کلمهای در قرآن است کار تمام نمیشود. هزار تا پیچ دارد. هم کلمهای نیست بحثش؛ هم محتوایی است. کار متقاعدی است که انشاءالله در سورهٔ ابراهیم گریزی میزنم.
إنی لأجد ریح یوسف؛ علم حضوری نه شامّه
پیش از آمدن بشیر، آیه را کسی نودودو خواند؛ نودویک هم نیست. نودوچهار است. استاد گفت لابد از شهرستان آمدهاید. اینجا میگوید:
«وَلَمَّا فَصَلَتِ ٱلْعِيرُ قَالَ أَبُوهُمْ إِنِّى لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلَآ أَن تُفَنِّدُونِ» (یوسف/۹۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون کاروان رهسپار شد پدرشان گفت: من بوی یوسف را مییابم، اگر مرا تخطئه نکنید.
عبارات قرآن دقیق است. نمیگوید «لأشمّ ریح یوسف». میگوید «لأجد ریح یوسف». یعنی بوی یوسف را مییابم؛ وجدان میکنم. نباید بگوید من با بینی میبویم. شامّه کار بینی است؛ وجدان کار حضور است. این همان مقولهٔ علم حضوری است. این بو به مشام کسی نمیرسد. کسانی که کنار یعقوباند بوی پیراهن را نمیشناسند؛ فقط همانها که با هم بوی میکنند. اما از هشتاد فرسخی میگوید من بوی پیراهن یوسف را یافتم. به بدن هم که کار ندارد. اصلاً به بدن ندارد.
واسطه یعنی آدم ممکن است مستقیماً روبهرو باشد. ممکن است منظرهای ببیند؛ ممکن است ندایی بشنود. آن شنیدن هم اینگونه نیست که اگر ندای ملکوتی بشنوید، الزاماً با این گوش بشنوید؛ ابداً اینگونه نیست که با گوشتان بشنوید. اینگونه است که از شش جهت میشنوید؛ یا اصلاً بیجهت میشنوید. شش جهتی که میگویم به مثال است؛ یعنی شش جهت نیستند. اصلاً بیجهت است این صدا. جهت خاصی را نگاه نمیکنید. گویی صدا را از خودتان میشنوید؛ در داخل خودتان صدایی میشنوید، نه اینکه از سویی صدایی بیاید.
موسی هم که با آن مواجه شد همینطور است. در روایت آمده که از همه جانب شنیده میشود. این «همه جانب» برای آن است که بفهمیم از همه جانب هم نیست. اینگونه نیست که از شرق و غرب جایی صدا بیاید. این صدای یافته میشود؛ یک سبک سمعِ یافته. شما پشت تلفن با چه صحبت میکنید؟ با روح صحبت میکنید، ولی در قالب سمع. با روح در تماسید، اما زیر اسم سمع. آن هم همینگونه است؛ انگار از خودش میشنود.
دیدن هم همینطور نیست که چشم را اینگونه بکند و ببیند یا نبیند. دیدنش همینگونه است، شنیدنش همینگونه، بوییدنش هم همینگونه. اینگونه نیست که حالا شامّهای داشته باشد که بقیه ندارند. برای همین باید به این عبارات توجه کرد. قاعده باید میشد «لأشمّ ریح یوسف»؛ گفته «لأجد ریح یوسف»: من بوی یوسف را مییابم.
اطرافیان میگویند:
«قَالُوا۟ تَٱللَّهِ إِنَّكَ لَفِى ضَلَٰلِكَ ٱلْقَدِيمِ» (یوسف/۹۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتند: به خدا سوگند که تو در همان گمراهی دیرینهات هستی.
از همان قدیم این حرف را میزدند. بعد آن مژدهرسان که میآید پیراهن را بر چهرهاش میافکند؛ میرود روی چشمش؛ بصیر میشود و بینا میشود.
کرامت یوسف است نه پیراهن
این کرامت، کرامت پیراهن یوسف نیست. کرامت، کرامت خود یوسف است. پیراهن واسطه است؛ فاعل جای دیگر است. بعضی میگویند یوسف یک پیراهن داشته که چندین کرامت از آن درآمده. یکی اینکه در چاه بوده؛ این پیراهن را درآوردند و او را در چاه انداختند. بعد:
«وَجَآءُو عَلَىٰ قَمِيصِهِۦ بِدَمٍ كَذِبٍ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنفُسُكُمْ أَمْرًا فَصَبْرٌ جَمِيلٌ وَٱللَّهُ ٱلْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ» (یوسف/۱۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر پیراهنش خونی دروغین آوردند. گفت: بلکه نفسهایتان کاری را برای شما آراسته؛ پس صبری نیکو. و خدا بر آنچه وصف میکنید یاریخواسته است.
خونی که روی پیراهن داده بودند فریاد میزده که دروغ است. این را یک کرامت پیراهن میشمارند. کرامتی هم با داستان زلیخا که پاره شد. کرامتی هم اینجا که بر چهرهٔ پدر افتاد و بینا شد. معلوم است که یک پیراهن است؛ این خیلی ضعیف است. پیراهن کودکی را بعد از صنعت عزیزیِ مصر تنش کرده باشد؟ خیلی چیزی نیست.
این کرامت خود یوسف است. این کرامات گاهی در قالب همین بدن به تأثیر بدنی اثر میکند؛ گاهی خارج از بدن اثر میکند. ممکن است بروید پیش کسی بگویید این نبات را به مریض بده خوب میشود. میگوید مریض مثلاً در آمریکاست. میگوید این نبات را خودت بخور، او خوب میشود. اگر گم کنید، اگر خیلی توجه نکنید، میگویید این نبات کارهای نیست. نبات کارهای نیست؛ آری، نبات را تو بخور آن یکی در آمریکا خوب میشود. چون خیلیوقتها اگر دقت نکنند، خیال میکنند خدا در نبات است. میگویند این نبات را بگیر بخور. ولی در همین بحث بدن و نفس، محضر اینها خودش مهم است. در آخر حرفهایی هست؛ به قول معروف اسراری هست.
یوسف گفته بود:
«ٱذْهَبُوا۟ بِقَمِيصِى هَٰذَا فَأَلْقُوهُ عَلَىٰ وَجْهِ أَبِى يَأْتِ بَصِيرًا وَأْتُونِى بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ» (یوسف/۹۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این پیراهنم را ببرید و بر چهرهٔ پدرم بیفکنید تا بینا شود؛ و همهٔ خاندانتان را نزد من آورید.
پیراهن واسطه است؛ فاعل یوسف است، و فاعلِ حقیقی خداست. اگر واسطه را فاعل بگیری، هم کرامت را گم میکنی هم توحید را. نبات را میخوری و شفا در آمریکا میافتد؛ خیال میکنی نبات کاره است. نبات کاره نیست. محضر آن کس کاره است؛ و محضر او هم در دست خداست.
ألم أقل لكم؛ بازگشت به آیهٔ هشتادوشش
چون بینا شد گفت: آیا به شما نگفتم که من از خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید؟ همانجا سرِ گریه و اندوه میگفت:
«قَالَ إِنَّمَآ أَشْكُوا۟ بَثِّى وَحُزْنِىٓ إِلَى ٱللَّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ ٱللَّهِ مَا لَا تَعْلَمُونَ» (یوسف/۸۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: من اندوه و حزنم را تنها به خدا شکایت میکنم و از خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید.
میگفتند تو خودت داری خودت را میکشی برای یوسف. آیهٔ هشتادوشش است: من چیزی میدانم که شما نمیدانید؛ از خدا چیزی میدانم که شما نمیدانید. که این یوسف زنده است؛ که این یوسف چنین آدمی است. اینجا جواب همان است: «ألم أقل لكم». آیا به شما نگفتم؟ این که بهتان نگفتم، همان جواب است. بعدش میآیند پیش پدر استغفار میکنند.
سوف أستغفر؛ روایتی که با روح قرآن سازگار نیست
«قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّىٓ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْغَفُورُ ٱلرَّحِيمُ» (یوسف/۹۸)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: بهزودی برای شما از پروردگارم آمرزش میخواهم؛ اوست آمرزندهٔ مهربان.
میگوید من برایتان استغفار میکنم؛ برای پروردگارم بعداً. «سوف» استغفار میکنم. روایاتی اینجا آوردهاند که یادم رفت بیاورم. روایت به روح قرآن نمیخورد. ما همهٔ روایت را که دیدیم با روح قرآن زدیم و لطفاً کردیم.
روایت این است که یوسف جوان بود. تا گفتند خدا تو را بر ما برتری داده و ما خطاکار بودهایم، یوسف گفت:
«قَالَ لَا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ ٱلْيَوْمَ يَغْفِرُ ٱللَّهُ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ ٱلرَّٰحِمِينَ» (یوسف/۹۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: امروز ملامتی بر شما نیست؛ خدا شما را میآمرزد و او مهربانترین مهربانان است.
چون جوان بود و دلش رقیق بود، تا گفتند غلط کردیم، گفت باشد؛ هیچ تثریبی بر شما نیست. یعقوب پیرمرد بود؛ یک جور کینه در دلش گرفته بود. بابا برای این همه آمده چه؟ حالا بایست؛ حالا ذهنم چه میکند؛ بعداً بیا پیش من استغفار میکنم. این به روح قرآن نمیخورد. یعقوب پیامبر است. پیامبر را غرضورز نشان دادن، آسانترین کار اسرائیلیات است؛ سختترین کار این است که سخن او را در بهترین منزل قرآن فرود آوری.
یک موقع هست که آدم این روایت را حمل میکند بر اینکه منتظر شب جمعه شده؛ که شب جمعه بیاید یک موقع حسابی برای شما استغفار کند. ما چه مرضی داریم که روایت به این قشنگی را رها کنیم و برویم سراغ روایتی که پیامبر را غرضورز نشان بدهد؟
امیرالمؤمنین میگوید:
«فَأَنْزِلُوهُمْ بِأَحْسَنِ مَنَازِلِ ٱلْقُرْآنِ وَٱدْخُلُوا عَلَيْهِمْ دُخُولَ ٱلْهِيمِ ٱلْعِطَاشِ» (حدیث؛ نهجالبلاغه)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنان را در نیکوترین جایگاههای قرآن فرود آورید و بر آنان درآیید ورودِ شتران تشنه.
ائمه را هر موقع بحث شد در رفیعترین جایگاهها بگذارید. بر ائمه وارد شوید مثل شترهای تشنه که بر چشمه چگونه وارد میشوند. اینگونه وارد شوید؛ ائمه جواب میدهند، علم میدهند، ذرر همه چیز. از سر بیمیلی و سیری که کسی بخواهد خدمت ائمه برسد، خدمت قرآن برسد، نه. «دخول الهیم العطاش» اینگونه. عبارت «فأنزلوهم بأحسن منازل القرآن»: ائمه را در بهترین جایگاهها قرار دهید. انبیا را بهترین جایگاهها قرار دهید. نه اینکه روایتی دیدید اینگونه خواند و نخورد، بعد چینش را طوری بگیرید که اعوذ بالله از یعقوب: حالا بایست ببینم، فکر کردی اینگونه است؟
اقلاً به این سمت که حضرت یعقوب که این همه جریان را شاهد بوده، میخواسته در بهترین وضعیت خودش دعا کند. این هست. کما اینکه مثنوی شعری کرده راجع به آن که خدو انداخت بر روی علی — تف کرد تو صورت امیرالمؤمنین. امیرالمؤمنین بلند شد دو سه حرف زد؛ چرا اینگونه کردی؟ گفت میخواهم کل این شائبه از دلم برود که نکند به خاطر این تف کردن بخواهم چنان کنم. البته این شائبه از دل خودم هم برود. بله، در یک وضعیت. اینجور تفسیر ماست.
ولی اینکه بگوییم کینهٔ قلبِ پیر نتوانست تحمل کند و از این حرفها، اینها با روح قرآن سازگار نیست. فضایی که یوسف و یعقوب در آن طی میکنند این حرفها نیست. این بزرگواری از سر و روی آیات میبارد. اینها اسرائیلیات است. راجع به پیامبران آنقدر چیز داریم، آنقدر خطا بهشان نسبت داده شده، از هر نحو ممکنی. چرا اینجور روایات برای انبیا جمع شده؟
«قال سوف أستغفر لكم ربی». بعد اینگونه هم میگوید: مرتب استغفار میکنم برای شما. «إنه هو الغفور الرحیم». او غفور است، بخشنده است. استغفار این قضیه را داریم که ممکن است قبول شود یا نشود. استغفار پیامبر مثلاً. استغفار علیٰ نحوهای است؛ استغفار به چند نحو است.
استغفار از مادهٔ غفر؛ غفور و توّاب
استغفار از مادهٔ غفر است. غفر یعنی پوشاندن. به کلاهخود چه میگویند؟ چون سر را میپوشاند، میگویند مِغفَر. اگر برای ماها باشد استغفار، یعنی پیشرفتی حاصل میشود. آن پیشرفت ممکن است حتی برای کسانی باشد که در برزخ و قیامت مشمول شفاعت میشوند؛ پیشرفتی برایشان حاصل میشود. ممکن است از درکی پایینتر به درکی بالاتر بیایند؛ ممکن است از طویلههای بهشت به قسمتی بالاتر بیایند. شفاعت چه کار میکند؟ استغفار هم آدم همین کار را میکند. این استغفار برای آدمهای معمولی است: اینکه خدا گناهانشان را میپوشاند، مستور میکند.
با توبه فرق دارد. یک موقع اسم غفور خدا را صدا میزنید؛ یک موقع اسم توّاب خدا را. اینها با هم فرق دارد. اگر اسم غفور را صدا بزنید، خیلیوقتها میگویید خدا بپوشان؛ سرِ همهاش را بیاور. در آیات میبینید:
«وَأَنِ ٱسْتَغْفِرُوا۟ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوٓا۟ إِلَيْهِ يُمَتِّعْكُم مَّتَٰعًا حَسَنًا إِلَىٰٓ أَجَلٍ مُّسَمًّى وَيُؤْتِ كُلَّ ذِى فَضْلٍ فَضْلَهُۥ وَإِن تَوَلَّوْا۟ فَإِنِّىٓ أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْمٍ كَبِيرٍ» (هود/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اینکه از پروردگارتان آمرزش بخواهید سپس به سوی او توبه کنید تا شما را تا سرآمدی معین به برخورداری نیکو برخوردار کند و هر صاحب فضلی را فضلش بدهد؛ و اگر روی بگردانید من بر شما از عذاب روزی بزرگ میترسم.
«وَيَٰقَوْمِ ٱسْتَغْفِرُوا۟ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوٓا۟ إِلَيْهِ يُرْسِلِ ٱلسَّمَآءَ عَلَيْكُم مِّدْرَارًا وَيَزِدْكُمْ قُوَّةً إِلَىٰ قُوَّتِكُمْ وَلَا تَتَوَلَّوْا۟ مُجْرِمِينَ» (هود/۵۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و ای قوم من، از پروردگارتان آمرزش بخواهید سپس به سوی او توبه کنید تا آسمان را بر شما ریزان بفرستد و نیرویی بر نیرویتان بیفزاید؛ و مجرمانه روی مگردانید.
«وَٱسْتَغْفِرُوا۟ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوٓا۟ إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّى رَحِيمٌ وَدُودٌ» (هود/۹۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از پروردگارتان آمرزش بخواهید سپس به سوی او توبه کنید؛ پروردگار من مهربان و دوستدار است.
در آیات متعددی این معناست: استغفار، سپس توبه. «أن استغفروا ربكم ثم توبوا إلیه». یک موقع از خدا میخواهید سرِ ماجرا را هم بیاورد. استغفار یعنی بپوشاند؛ از دید مخفی کند. این حکم استغفار را دارد. کسی هم که از این طرف استغفار میکند، از آن طرف بخشش هست؛ منتها مراتب. از آن طرف عرض هست؛ منتها مراتب. اینگونه نیست که به هر میزانی که این توقع دارد آن غفران انجام شود. در دایرهٔ حکمت و مصلحت خداست. یک موقع میخواهد در جریانی سرپوش بگذارد؛ خدا نمیخواهد. استغفار میکند به این معنی که سرِ قضیه کشیده شود؛ به مصلحت خدا نیست.
پیامبر حق استغفار برای مشرک ندارد
جایی در قرآن هست که خدا به پیامبر میگوید چه برایشان استغفار بکنی چه نکنی. آن یک حرف دیگر است.
«ٱسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لَا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِن تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَن يَغْفِرَ ٱللَّهُ لَهُمْ ذَٰلِكَ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا۟ بِٱللَّهِ وَرَسُولِهِۦ وَٱللَّهُ لَا يَهْدِى ٱلْقَوْمَ ٱلْفَٰسِقِينَ» (توبه/۸۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای آنان آمرزش بخواه یا نخواه؛ اگر هفتاد بار برایشان آمرزش بخواهی خدا آنان را نمیآمرزد. این بدان سبب است که به خدا و پیامبرش کفر ورزیدند؛ و خدا قوم فاسق را هدایت نمیکند.
این میخواهد بگوید اصلاً شأنش را ندارد. نه اینکه پیامبر اگر استغفار کند چنین میشود، نه. باید با آن آیاتی دید که میگوید:
«مَا كَانَ لِلنَّبِىِّ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ أَن يَسْتَغْفِرُوا۟ لِلْمُشْرِكِينَ وَلَوْ كَانُوا۟ أُو۟لِى قُرْبَىٰ مِنۢ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحَٰبُ ٱلْجَحِيمِ» (توبه/۱۱۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پیامبر و کسانی که ایمان آوردهاند را نرسد که برای مشرکان آمرزش بخواهند، هرچند خویشاوند باشند، پس از آنکه برایشان روشن شد که آنان اهل دوزخاند.
اصلاً نبی حق ندارد برای اینها استغفار کند. حق ندارد یعنی شأنش را ندارد که استغفار شود. نه اینکه آنجا معنی آیات این باشد که پیامبر تو استغفار بکنی و نکنی من نمیبخشم. معنیاش این است که پیامبر حق استغفار ندارد؛ نه اینکه استغفار میکند و خدا نمیبخشد.
فرض کنید مشرکی بیاید پیش پیامبر بگوید برای من استغفار کن. پیامبر حق ندارد مادامی که مشرک است. اگر خودش خواست — یعنی از همان شرک آمده بیرون — بله. یک موقع به غلط کردن افتاده و میگوید بیا برایم استغفار کن. تمام این نصف بیشترِ موحدین بعداً مشرکین قبلی بودند که استغفار کردند، توبه کردند، برگشتند. مادامی که مشرکاند، مشرکاند.
استغفار زبانی؛ شغلتنا أموالنا
این استغفارها از آنهایی است که خنده میآید؛ استغفار ما. مثل چیست؟
«سَيَقُولُ لَكَ ٱلْمُخَلَّفُونَ مِنَ ٱلْأَعْرَابِ شَغَلَتْنَآ أَمْوَٰلُنَا وَأَهْلُونَا فَٱسْتَغْفِرْ لَنَا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْسَ فِى قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَن يَمْلِكُ لَكُم مِّنَ ٱللَّهِ شَيْـًٔا إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعًۢا بَلْ كَانَ ٱللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرًۢا» (فتح/۱۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بهزودی بازماندگان بادیه به تو میگویند اموال و کسانمان ما را مشغول داشت؛ پس برای ما آمرزش بخواه. به زبانشان چیزی میگویند که در دلهاشان نیست. بگو: چه کسی در برابر خدا برای شما چیزی مالک است اگر برای شما زیان بخواهد یا سود؟ بلکه خدا به آنچه میکنید آگاه است.
سورهٔ فتح است؛ آیهٔ یازدهم. ما گرفتاری زن و بچه و زندگی نمیگذارد در جهاد شرکت کنیم. «شغلتنا أموالنا وأهلونا». مشغول شدیم. این خیلی عبارت است. باید فتح را دید. خدا میگوید چیزی دارند میگویند که خودشان در دلشان هم نیست. اینها که استغفار نمیکنند؛ استغفار ندارند. میگویند شما که این راه را میروید التماس دعا؛ واقعاً چه راه خوبی. ما که شغلتنا أموالنا وأهلونا. درگیر زندگی شدیم. این واقعاً باور ندارد حرفی که میزند. این التماسدعاها را باور ندارد آن که این حرف را میزند.
به میرزا گفتند آقا برو آب بیاور تشنهام. گفت چقدر تشنهای؟ گفتم آب بیاور تشنهام. گفت این تشنهات چیست؟ گفت یک مقدار بلندش کن. گفت آه این تشنهات چیست؟ این تشنه. تشنه آن است که دنبال آب میگردد، نه آن که مینشیند میگوید آب بیاور بنشینم. نشستن و امر کردن، تشنگی نیست؛ جستوجو تشنگی است. این میشود همان بیمیلی و بیرغبتی. میگوید ما چرا جنگ نمیرویم؟ فلان. اصلاً ایمان هم برایش خیلی مطرح نیست؛ جدی نیست بحث ایمانی. یک چیزی میگوید دیگر.
«وَلَئِنْ أَصَٰبَكُمْ فَضْلٌ مِّنَ ٱللَّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَن لَّمْ تَكُنۢ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُۥ مَوَدَّةٌ يَٰلَيْتَنِى كُنتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزًا عَظِيمًا» (نساء/۷۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر فضل خدا به شما برسد چنان میگوید که گویی میان شما و او مودتی نبوده: ای کاش با آنان بودم تا به رستگاری بزرگ برسم.
کنار عکس شهدا «یا لیتنی كنت معهم فأفوز فوزاً عظیماً». ای کاش جای شما. مگر رنگ و بویی از زندگی شهدا و اخلاق و رفتارشان برای «یا لیتنی» هست؟ این حرفها تعارف است. «یقولون بألسنتهم ما لیس فی قلوبهم». به او بگویی آقا دو تا وقت برای نفع دین خرج کن. دو تا کار برای نفع دین بکن. از جان و خون اهل و عیال گذشتهای؛ دو روز وقت بگذار. میگوید نه؛ وقت نداریم. آقا وقتمان اینقدر زیاد است. «إنه هو الغفور الرحیم»: خدا بخشنده و مهربان است.
اسماء مماثل؛ ستّار و غفّار و نکاح اسماء
فرق غفّارها چیست؟ اسماء به هر جهت ظرائفی با هم دارند. اسماء مماثلاند. مثل رحیم و ودود و عطوف و رؤوف و غفور. لغاتی با هم فرق دارند ولی خیلیوقتها مماثلاند؛ تحت پوشش هماند. بعضی مماثلاند. اینکه خدا ستّار العیوب است با یا غفّار الذنوب، یا وهّاب، اینها با هم فرق دارند. گاهی ناظر به جنبهٔ قابلی است؛ گاهی ناظر به جنبهٔ فاعلی. مطمئن باش فرق دارند.
حالا فرقش دقیقاً چیست؟ ستّار بودن خدا با غفّار بودن. در ستّار بودن شاید پوشش مسئله است. در غفّار بودن، حتی برای انبیا بحث غفّاریت هست: پوششی میگذارد که گناه نزدیک نشود. یک حریم میگذارد گناه نزدیک نشود. نه او نزدیک گناه شود، نه اصلاً گناه نزدیک شود. به اینها میگویند معصومین. باید استعمالات قرآنی را دقت کرد.
تمام این اسامی، اسامی به ترکیب معنا دارند. اگر عند اهل عرفان نگاه کنید، اصطلاحشان این است که میگویند نکاح اسماء. اسماء با همدیگر نکاح میکنند. غفور رحیم با غفور و رحیم فرق دارند. خدا غفور و رحیم نیست؛ غفور رحیم است. بعد یک فصل مشبعی در بحث نکاح اسماء هست. چه اتفاقی میافتد؟ متولد از اینها مثل ترکیب شیمیایی است یا فیزیکی؟ غفور و رحیم میشود یا چیز جدیدی؟ هیدروژن و اکسیژن که ترکیب شود چیز دیگری میشود. نظرات مختلف است. جای این چیزها نیست. سوادم هم آنقدر قد نمیدهد.
مبدّل السیئات بالحسنات
یا مبدّل السیئات بالحسنات. این هم اسمی است. بابت کاری خدا سیئات آدم را حسنات میکند. خدا میتواند این کار را بکند. مثل چه؟ مثل اینکه یک سری علوم در زمان جاهلیت یاد گرفتهاید؛ زمانی که دسترسی به قرآن نداشتید، دسترسی به دین نداشتید. این علوم همه کدورت بوده برای شما. همهٔ درسهای مهندسی که خواندهاید و فلان. به محض اینکه مؤمن شوید تمام آن علوم میشود نور. آنجا خدا مبدّل السیئات بالحسنات شد. اصلاً خود سیئه را کرده حسنه. همان چیزی که کدورت میآورده — همان علم — در زمان ایمان میبینید دارد رشد هم میدهد.
حالت منفیاش هم هست. سیئه موجود است. اما سیئهٔ به ذات ما نداریم الا ظلم و عدل. چیزی که به ذات سیئه باشد نداریم. زدن تو گوش کسی سیئه است؟ نه. خاطر چیست؟ به عقل کی زده تو گوش کی؟ یک موقع مصداق کار خیر است؛ یک موقع مصداق کار شر. برای همین میگویند ظلم و عدل فقط اینهاست. اگر مصداق ظلم باشد سیئه است؛ مصداق عدل باشد حسنه است. همان کاری که ممکن است زشت به نظر بیاید، در حال عمومیاش زشت است، اما یک موقعی همین حسنه است؛ عادلانه است.
خلاصه «إنه هو الغفور الرحیم». خدا بخشنده و مهربان است.
فلما دخلوا؛ آوی إلیه أبویه
«فَلَمَّا دَخَلُوا۟ عَلَىٰ يُوسُفَ ءَاوَىٰٓ إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ وَقَالَ ٱدْخُلُوا۟ مِصْرَ إِن شَآءَ ٱللَّهُ ءَامِنِينَ» (یوسف/۹۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون بر یوسف وارد شدند پدر و مادرش را نزد خود جای داد و گفت: به مصر درآیید، اگر خدا بخواهد ایمن.
وقتی داخل شدند بر یوسف. از اینجا مشخص است احترامی ویژه که یوسف به پدر و مادرش دارد. البته یا پدر و مادر است، یا آنگونه که در روایت آمده پدر و خالهاش. ظاهراً این از روی روایت تفسیری نیست؛ روایت تاریخی است عملاً. اینکه مادر یوسف مرده بود و یعقوب رفته خالهٔ یوسف را گرفته — خواهرخانمش را. رفته خواهرخانمش را گرفته و عملاً خالهشان است.
بنیامین داداش است؛ ابن یامین است. این کنیهها خیلی سر و بنیاد ندارد که حتماً باید اسم بابا اینگونه باشد. اگر بگویند ابوعبدالله حتماً باید پسری به نام عبدالله داشته باشد که شده باشد ابوعبدالله؟ از اول که بچه نداشتند هم با ابو فلان صدا میکردند. نه لازم است بچه داشته باشند اینگونه.
«أبویه» را نگاه کنید. قرآن تا اینجا اسم و رسمی از مادر یوسف نمیآورد. مادر حضرت یوسف را نمیآورد. چون قرآن کتاب تاریخ نیست. قرآن کتاب قصه نیست. قرآن کتاب عبرت است. آنچه عبرت نمیدهد، قرآن لزومی ندارد بگوید؛ حتی اگر فیلمساز برای کشش داستان به آن محتاج باشد. لزومی نداشته اسم این را بگوید. اگر یوسف را دست فیلمسازی بدهی احتمالاً یک مادر میبینیم سر داستان: مادرش چه شد این وسط؟ اگر یعقوب اینگونه بیچاره شده، مادرش چه شده؟ ممکن است مادر اصلاً ترجمه نشده باشد؛ ممکن است شده باشد. در داستان قرآن خیلی معنایی نداشته که بگوید. هی یعقوب بنشیند با خانمش صحبت کنند راجع به یوسف که چه یوسفی از دست دادیم. قرآن شخصیتی را وارد میکند، خارج میکند؛ سرش هم چیزی ندارد.
قرآن عبرت است نه فیلم؛ مادر یوسف و زلیخا
اگر همین داستان یوسف را بدهی به فیلمسازها — انشاءالله امسال فیلم را درست درست کنند که دارند درست میکنند — یکهو میبینی زلیخا را همه را نگه میدارد. در تمام داستان باید رد پای زلیخا مشخص باشد. الان نداریم زلیخا چه کار میکند. همین حرفها را میزند که مقطعی این بحث تمام شد رفت. داستان را عوض میکند؛ فضا را عوض میکند. اینگونه نیست که مثل سریال قطام همینطور نگهش دارد. هی نگه دارد شخصیتی را که اصلاً شخصیت مهمی در تاریخ اسلام نیست. قطام. به خاطر صرف فیلمسازی — بحث هنری را میفهمم؛ باید کمی از این چیزها توش باشد — ولی آنقدر تاریخ را تحریف کند که به این حد رشد پیدا کند قطام، همهٔ معادلات کوفه است. چون میگویند ایشان باید باشد تا فیلم کشش داشته باشد. کشش لازم است. بعد لزوماً ندارد عشقیاش کند.
قرآن احسن القصص است.
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ أَحْسَنَ ٱلْقَصَصِ بِمَآ أَوْحَيْنَآ إِلَيْكَ هَٰذَا ٱلْقُرْءَانَ وَإِن كُنتَ مِن قَبْلِهِۦ لَمِنَ ٱلْغَٰفِلِينَ» (یوسف/۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما نیکوترین داستان را با آنچه از این قرآن به تو وحی کردیم بر تو میخوانیم؛ و تو پیش از آن از غافلان بودی.
«وَكُلًّا نَّقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِۦ فُؤَادَكَ وَجَآءَكَ فِى هَٰذِهِ ٱلْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَذِكْرَىٰ لِلْمُؤْمِنِينَ» (هود/۱۲۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از خبرهای پیامبران همه را بر تو میخوانیم تا دلت را به آن استوار کنیم؛ و در این، حق و اندرز و یادکردی برای مؤمنان آمده است.
آن چیزی از قصه نقل میشود که قلب تو را تأثیر بدهد ای پیامبر. قرار نیست چیز دیگری. قرار نیست فیلمسازی. هر چه نقل میکنیم، آناش را نقل میکنیم که «ما نثبّت به فؤادك». دل تو قصه شود.
اولاً هیچ داستان نمیبینید که مادر این را اصلاً ذکر کند. فقط اینجا به عنوان أبویه. لازم باشد شخصیتی مثل مریم را وارد داستان میکند؛ این همه مانور میدهد راجع به شخصیت مریم. راجع به مادر موسی میآید واردش میکند، خارجش میکند. شخصیتها را آنقدر که کشش شخصیتی وجود دارد مانور میدهد. قرآن چقدر آن ستم به جنس زن نیست در اینجا. این همه سورهٔ یوسف گفته شده یک بار اسم این مادر گفته نشده. حیف نیست؟ و این قرآن جایش خالی است. این نیست که حالا چرا دور برداشته به خانمها که چرا مادر یوسف در این داستان نیست. یک جا لازم باشد داستان مادر موسی هست؛ به قوت داستان مادر موسی، پدر موسی نیست. مادر موسی هست. اینجا هم چهرهٔ خدا نه زن است نه مرد. عزیز اجلّ از این حرفهاست.
ادخلوا مصر إن شاء الله آمنین
داستان ابتدا اینگونه بوده: «وقال ادخلوا مصر إن شاء الله آمنین». معلوم است که خارج شدهاند؛ تا دهانهای، جایی خارج شدهاند که میگوید داخل شوید مصر را. این إن شاء الله گفتمان توحیدی است. آن گفتمانی که از سر زبان اینها نمیافتد؛ مثل ذکری که به گوشت چسبیده باشد، نه تعارفی که دم در میگویند. إن شاء الله آمنین. یعنی شما من عزیز مصر هستم، هواتان را دارم اینجا؟ این نیست. با اینکه من عزیز مصر هستم: إن شاء الله آمنین؛ به امید خدا شما ایمنید. نه چون من زیر پرم میگیرم شما را الان که شما آمنید. نه چون کارهام. اصلاً این حرفها نیست. کسی در این عالم در دید موحد کارهای نیست اصلاً. واقعاً اینجا تواضع کردن نیست؛ واقعاً کارهای نیست. خدا کاره است. خدا به دست آدمها کاره است. حالا به دست این یک کاری ساخته میشود به دست آن یک کاری. نه که خدایا به دست این آن کار ساخته نمیشود. نه که من زیر پرم میگیرم شما را. وارد شوید إن شاء الله.
شمس و قمر و کوکب؛ خاله یا مادر
«وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى ٱلْعَرْشِ وَخَرُّوا۟ لَهُۥ سُجَّدًا» (یوسف/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و برای او به سجده درافتادند.
پدر و مادرش را — یا پدر و خالهاش را، که بعید میدانم خالهاش باشد. حالا از کجا میگویم؟ اگر حوصله کردم توضیح میدهم. چیزی به ذهن بنده رسیده. ولی بعید نیست همان روایت تفسیری که میگویند خاله است درست باشد.
دلیلش این است که در رؤیایی که دیده:
«إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَٰٓأَبَتِ إِنِّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى سَٰجِدِينَ» (یوسف/۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که یوسف به پدرش گفت: ای پدر، من یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم؛ دیدم برایم سجده میکنند.
یازدهتا کوکباند؛ ستارههای پرفروغ بزرگ. کوکب یعنی این. یکیشان شمس است. اینها نور از خودشان میدهند. یکیشان قمر است. کلاً در بحث مکاشفات هست که قمر خودش نور ندارد؛ نور کسی دیگر را ساطع میکند. خودش نورانی نیست؛ شیء نورانی نیست. به این نکتههای قمر اگر دقت کنید لطائفی هست.
برای اینکه دقتتان گل کند، اوایل سورهٔ یونس را بیاورید. آیهٔ پنج. خیلی آیهٔ مهمی است از یک نظر. گزارشی کوتاه از آن:
«هُوَ ٱلَّذِى جَعَلَ ٱلشَّمْسَ ضِيَآءً وَٱلْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُۥ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا۟ عَدَدَ ٱلسِّنِينَ وَٱلْحِسَابَ مَا خَلَقَ ٱللَّهُ ذَٰلِكَ إِلَّا بِٱلْحَقِّ يُفَصِّلُ ٱلْـَٔايَٰتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ» (یونس/۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که خورشید را روشنایی قرار داد و ماه را نور، و برایش منزلهایی مقدر کرد تا شمار سالها و حساب را بدانید. خدا آن را جز به حق نیافرید. آیات را برای قومی که میدانند تفصیل میدهد.
او شمس را قرار داده ضیاء، قمر را نور. از اینجا رمز میدهم؛ شرمندهام فقط رمز. رمز بگیرید برای تفسیر «الله نور السموات والأرض» که بفهمید خدا در آن تمثیل چه میخواسته توضیح بدهد. اگر به چنین آیهای دقت نکنید، آنجا تکلیفتان را درست نمیکنید.
«ٱللَّهُ نُورُ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِۦ كَمِشْكَوٰةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ ٱلْمِصْبَاحُ فِى زُجَاجَةٍ ٱلزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّىٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَٰرَكَةٍ زَيْتُونَةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرَبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِىٓءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَىٰ نُورٍ يَهْدِى ٱللَّهُ لِنُورِهِۦ مَن يَشَآءُ وَيَضْرِبُ ٱللَّهُ ٱلْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَٱللَّهُ بِكُلِّ شَىْءٍ عَلِيمٌ» (نور/۳۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا نور آسمانها و زمین است. مثل نور او چون طاقچهای است که در آن چراغی است؛ چراغ در شیشهای است؛ شیشه گویی ستارهای درخشان است که از درخت خجستهٔ زیتونی که نه شرقی است نه غربی افروخته میشود؛ روغنش نزدیک است روشنی دهد هرچند آتشی به آن نرسیده باشد. نوری بر نور. خدا هر که را بخواهد به نور خود هدایت میکند؛ و خدا مثلها برای مردم میزند؛ و خدا به هر چیزی داناست.
آنجا بحث نور الله است، نه بحث شمس الله. بحث شمسیّت وجود خدا نیست؛ بحث قمریّت نور خداست. یعنی قمریت نور خدا، نه شمسیّت نور خدا. در آن آیه لطائفی هست که اگر مشخص شود این آیه چه میگوید و آن آیه چه میگوید و اینها را با هم رمز کنید — و نهایتاً بحث سایه را در قرآن — آقای قاضی، استاد الهیات و توحید، میگفته در آن آیه بروید غور کنید؛ فراوان نکته هست.
«أَلَمْ تَرَ إِلَىٰ رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ ٱلظِّلَّ وَلَوْ شَآءَ لَجَعَلَهُۥ سَاكِنًا ثُمَّ جَعَلْنَا ٱلشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلًا» (فرقان/۴۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا به پروردگارت ننگریستی که چگونه سایه را کشید؟ و اگر میخواست آن را ساکن میکرد؛ سپس خورشید را بر آن دلیل ساختیم.
خدایی که سایه کشیده اگر نور است — گفتمان بحث نور یا سایه — یک گفتمان در قرآن دارد که اگر رمزش باز شود مغزتان را میکوبید به طاق از بس نکته توش وجود دارد. سایه را کشیده؛ شمس بر علیه دلیلا. «جعل الشمس علیه دلیلا». شما میبینید سایه دولت از خورشید دارد. این بر آن دلیل است. بعضی چیزها مثل سنگ روی چشمه میماند. تعجب نکنید. انگار سنگی افتاده بیخ گلوگاهی؛ اگر آنور بروید معده را میزند بیرون. نکاتی در قرآن در حکم چنین چیزی است. یک گفتمان اگر پیدا شود یکهو میبینید آیات همینطور میآید بالا. شرمندهام رمز را اینجا نمیتوانم باز کنم. باید وقت باشد بنشینیم سر کلم بخوریم؛ خیلی چیزها را باید توضیح داد؛ سوادش را هم ما آنقدر نداریم.
این بعد از آن نور است: جعل الشمس ضیاء والقمر نوراً وقدرناه منازل لتعلموا عدد السنین والحساب. ماه را برایش خدا یک سری منازل درست کرده که شما عدد سالها و حساب را بدانید. بعد خدا میگوید ما خلقنا ذلک إلا بالحق. این حق است.
تاریخ هجری قمری و نگاه به آسمان
تاریخ هجری قمری با تاریخ هجری شمسی فرق دارد. این را نگیرید که ماه برگشته به عقب زده و فلان. تعجب نمیکنید تمام فیوضات با تاریخ هجری قمری میآید؟ تمام فیوضات در عالم با تاریخ هجری قمری است. خدا میگوید «وقدره منازل لتعلموا عدد السنین والحساب». اولاً تاریخ به ماه چیزی است که شما را سر به آسمان میکند. چون باید ماه را نگاه کنید. ماه کوچک میشود، بزرگ میشود، چهار میشود، لاغر میشود. باید ماه را نگاه کنید و از ماه تاریخها را تشخیص دهید. حال آنکه با تاریخ هجری شمسی اصلاً دلیلی ندارد به آسمان نگاه کنید. سر به آسمان نمیتوانید تعیین کنید مگر اینکه منجم باشید. وگرنه از روی لاغری و چاقیاش نمیفهمید ماه الان کجاست؛ الان چه تاریخی است.
ممکن است بگویید آقا گیر نده. کلاً خوب است؛ تاریخ هجری شمسی هم تاریخ دقیقی است. ولی نگاه به بیکرانها توصیه شده؛ نگاه به بیکران مثل دریا، مثل آسمان. اینکه سر کنید به آسمان و آسمانبین شوید. بیخود نیست شما چگونه دعا میکنید؟ اینگونه دعا میکنید یا آنگونه؟ چرا میروید تو آسمان؟ چرا در کل دنیا وقتی میخواهند خدا را صدا بزنند اینگونه صدا میزنند؟ در کلیساها اینگونه. در ارتدکستر. چرا به صورت فطری هم سرشان را میخواهند بالا؟ چرا میخواهند پایین؟ چه نکتهای در عالم گذاشتهاند که سر به آسمان بگیرد، دست به آسمان بلند کند؟ در همهٔ مکاتب و ادیان، حتی غیرتوحیدی. با یک موضوع عالی اینگونه روی آفرین قرار میدهد. کسی سر به آسمان داشته باشد، آسمانبین باشد.
میگوید «وما خلقنا ذلک إلا بالحق». این ذلک اقلّش این است که لتعلموا عدد السنین والحساب. چون آن چیزی که تاریخ است و برکتها و فیوضات بر اساس آن نازل میشود تاریخ قمری است. به ندرت گاهی به تاریخهای شمسی یک سری فیوضاتی هست؛ نوروز مثلاً که یک سری برکات توش دارد. ولی تمام این برکات را میبینید به تاریخهای قمری بوده. تاریخ شمسی، میلادی هم شمسی است. میلادی تاریخ شمسی است. بر اساس حرکت ماه نیست. در نتیجه ماه جایگاه خاص دارد.
جعل الشمس ضیاء والقمر نورا. وقتی در رؤیا به صورت قمر دیده شده، بعید نیست خالهاش باشد. باید از ارحام مطهرات هم باشند. مادر انبیا کاملاً شخصیت ویژهای باید داشته باشند. به صورت قمری نباید دیده شوند. لااقل به صورت یک کوکب خیلی بزرگ باید دیده میشد در رؤیاها، نه به صورت قمر. اینکه به صورت قمر دیده شود معلوم است شخصیت خیلی بزرگی نیست. نورانیتش بازتاب نورانیت یعقوب است. همهٔ شخصیتهای خیلی بزرگ نباید داشته باشد؛ حال آنکه مادر انبیا شخصیت بسیار بزرگی است. اینها از ارواح مطهراتاند و بزرگوارند.
ائمه وقتی میخواستند احتجاج کنند نمیگفتند ما فرزند امیرالمؤمنینایم؛ میگفتند ما فرزند فاطمهایم. همه میگفتند ما فرزند فاطمهایم. اینکه ما فرزند فاطمهایم خیلی چیز دوستداشتنی است. در نتیجه برای اینها حساب کتاب مادر انبیا حساب کتاب خاصی باید پشتش باشد. هم من أصلاب شامخ باید باشد هم من أرحام مطهره. اینگونه به ذهنمان رسید. فکر میکنم همان روایت تفسیری که میگوید خالهاش است بعید نیست. به حال اینکه لزوماً باید آدم بزرگی باشد.
آن موقع میگویی نسبت أبوی میدهند، بله. همانطور که به عمو نسبت أب میدهند، به خاله هم نسبت مادر داده میشود در عربی. برای همین گفتن أبوی اینجا محظوری فعلاً ندارد. حالا خیلی هم مهم نیست. این حرف در کلی تأثیر ندارد.
وخرّوا له سجدا؛ سجده ذاتاً عبادت نیست
«وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى ٱلْعَرْشِ وَخَرُّوا۟ لَهُۥ سُجَّدًا» (یوسف/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و برای او به سجده درافتادند.
این «خرّ» را در جاهای جاهلی هم داریم؛ «وخرّ موسی صعقاً». خرّ یعنی تالاپی افتادن. آبشار را میگویند خریر الماء. خریر یعنی سقوط چیزی. «وخرّوا له سجداً»: برایش به سجده افتادند.
«وَلَمَّا جَآءَ مُوسَىٰ لِمِيقَٰتِنَا وَكَلَّمَهُۥ رَبُّهُۥ قَالَ رَبِّ أَرِنِىٓ أَنظُرْ إِلَيْكَ قَالَ لَن تَرَىٰنِى وَلَٰكِنِ ٱنظُرْ إِلَى ٱلْجَبَلِ فَإِنِ ٱسْتَقَرَّ مَكَانَهُۥ فَسَوْفَ تَرَىٰنِى فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُۥ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُۥ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا فَلَمَّآ أَفَاقَ قَالَ سُبْحَٰنَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا۠ أَوَّلُ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (اعراف/۱۴۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون موسی به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: پروردگارا، خودت را به من بنمای تا در تو بنگرم. گفت: هرگز مرا نخواهی دید؛ ولی به کوه بنگر؛ اگر بر جایش آرام گرفت بهزودی مرا خواهی دید. پس چون پروردگارش بر کوه تجلی کرد آن را درهمکوبید و موسی بیهوش درافتاد. چون به هوش آمد گفت: منزّهی تو؛ به تو توبه کردم و من نخستین مؤمنانم.
این سجده اشکال ندارد؟ ولی یک اشکال دارد: یعقوب پیامبر است، معصوم است؛ خرّوا له سجداً: سجده کردن به یوسف. یعقوب سجده کرده. «خرّوا له سجداً» یعنی به حالت سجده افتادند. اگر قرینه برای خروج از ظاهر داشته باشیم این قرائن را قبول میکنیم. مثل سجدهٔ ملائکه به آدم. ملائکه که پیشانی به زمین نداشتند سجده کنند؛ آن یک معنی دیگری در حرف است. قرینه داشته باشیم خروج پیدا میکند از ظاهر. ولی قرینه نداشته باشیم نه. اینجا قرینهٔ خاصی نداریم.
از آنجا که سجده عبادت ذاتی هم نیست — ذاتاً عبادت نیست — همانگونه که ملائکه بر آدم سجده کردند مگر عبادت آدم بود؟ نه. مثل قبله. شما به سمت قبله سجده میکنید مگر چه میکنید؟ مگر این سنگ و چوب را سجده میکنید؟ خدا را سجده میکنید؛ به این سمت سجده میکنید خدا را.
«وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَٰٓئِكَةِ ٱسْجُدُوا۟ لِـَٔادَمَ فَسَجَدُوٓا۟ إِلَّآ إِبْلِيسَ أَبَىٰ وَٱسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ» (بقره/۳۴)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چون به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کنید، سجده کردند جز ابلیس؛ سر باز زد و کبر ورزید و از کافران شد.
اگر سجده درست مثل نذر باشد که عبادتی است جایی میروند سجده میکنند، نباید با نیت غیر خدا انجام شود. سجده برای غیر خدا گفتهاند نکنید؛ محظور است. مگر اینکه امر خاص شود. برای غیر خدا سجده — حتی کسانی که میروند درگاه امام رضا سجده میکنند کار خوبی نمیکنند، به شرط اینکه دارند سجده میکنند خدا را هم کار خوبی نیست اگر به این سمت به خاک بیفتند. شما عالم دیدهاید چنین کاری بکند؟ اینها برای خدا دارند سجده میکنند؛ سجدهٔ شکر دارند میکنند. ولی دیدید این سمتی دارند میکنند؟ میزنند به خود امام رضا؛ به این سمت به خاک میافتند. به این سمت به خاک افتادن دلیل خاص میخواهد.
سجده کردن کلاً در قرآن آمده که برای غیر خدا سجده نکنید. عبادت که هیچ؛ اصلاً غیر خدا نمیشود عبادت کرد. آن کلاً شرک است. سجده کردن برای غیر خدا — فردا وارد شود سجده کند برای علما، برای حتی امام — سجده را نداریم. طبق همین ما این را میگوییم.
ممکن است گفته باشند به خاطر جمع کردن دکان و دستگاه. گاهی افتهها هم میشود. برای حتی دستبوسی همان روایت که دست علما را نبوسید؛ نهی داریم از اینکه دست علما را ببوسند. از آقای امجد هم پرسیدم؛ گفت به خاطر این است که میخواهند دکان و دستگاه جمع شود. برداشت آقای امجد از داستان این بود که دکان و دستگاه کسی راه نیفتد با دستبوسی. گفت این روایت را برو آنجاهایی بخوان که میخواهند دوک و دستگاه بزنند؛ با این روایت بگو آدم امروزی باید دست مرا ماچ کند؟ میخواست بگوید اینگونه نیست. ممکن است این چیزها باشد.
در حد اینکه سجده برای غیر خدا نداریم مگر اینکه خاص باشد مثل سجدهٔ ملائکه بر آدم. سجدهٔ یعقوب — خود معصوم خودش میداند دارد چه کار میکند. از آنجا که سجده ذاتاً عبادت نیست مشکلی ندارد. امر خاصی سجده کرده.
ممکن است کسی بگوید قرینه این است که به زمین افتادند، به خدا سجده کردند. منتها بعدش میگوید:
«وَقَالَ يَٰٓأَبَتِ هَٰذَا تَأْوِيلُ رُءْيَٰىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّى حَقًّا» (یوسف/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفت: ای پدر، این تأویل خواب پیشین من است؛ پروردگارم آن را راست گردانید.
رؤیا چه بوده؟ یازده کوکب و شمس و قمر را دید که برایم سجده میکنند. حالا که این اتفاق میافتد میگوید این تأویل همان رؤیاست. این نمیخواهد که خرّوا لربهم سجداً باشد. محظوری ندارد که بخواهیم یک خدا وسط این پیدا کنیم. به خود سر داستان نمیخورد، به ته داستان نمیخورد. آقایان لغوی هم خیلی درست نفهمیدهاند.
سجدهٔ ملائکه به آدم را چه گونه توجیه میکنید؟ مخالفش نبودید این هم سجده است. سجده ذاتاً عبادت کردن نیست. اگر ذاتاً عبادت بود، امر به سجدهٔ آدم امر به شرک میشد؛ و خدا امر به شرک نمیکند. خدا اصلاً نمیتواند به ملائکه بگوید او را بپرستید؛ چون امر به شرک میکند. ولی میتواند بگوید اسجدوا لآدم. اسجدوا لآدم مثل این است که ما طرفی را سجده نمیکنیم؟ طرف محراب سجده میکنیم؛ کربلا سجده میکنیم. این موجودٌله شدن اشکال ندارد.
تاریخ ائمه داشتهایم که آمدهاند سجده کنند از روی تشویق؛ ائمه نهی میکردند. آمده پیششان گفته دستتان را بدهید ببوسیم. گفتهاند نه؛ نبوتی است؛ کسی حق ندارد. فرق دارد با اینکه دستش را بگذارد بگویید بیاورید ببوسید. یک موقع آقای خامنهای این کار را میکرد؛ دیگر نکرد. دست را میگذاشتند روی چیزی؛ هفت ملت میایستادند؛ تلویزیون هم نشان میداد. برای امام. میگوییم تا حدی که دوک و دستگاه راه نیفتد. بعضی چیزها اقتضای حال است. یک موقع دست آدم را ببوسند. اصلاً آدم نمیتواند قبول کند بگوید دستم را ببوسید. امام را گفتند لگنش را بگذار پایت را در شیر ملت بخورند. امام گفت من هیچ موقع چنین کاری نمیکنم. پایم را بگذارم تو شیر. اقتضای حال اقتضا نمیکند جباران و متکبران این کار را بکنند.
حالا وارد این حاشیه نشویم. اشکال ندارد که سجده کرده باشند به یوسف. یعقوب خودش میداند چه کار کرده. دو: ذاتاً عبادت نیست هیچ مشکلی ندارد. یعقوب بزرگ بود و یوسف خیلی بزرگتر شده. یوسف از یعقوب شاید بزرگتر شده. حتماً مشخص است.
شاید به فرهنگ هم مرتبط باشد. آن موقع سجده خیلی مثلاً. ما در منطقهای جنوبی رفته بودیم احترام دست میبوسیدند. کلاً دست همه را میبوسیدند. نه فقط ما. دفعهٔ اول که ورود کردیم یک پیرمرد چنان شیرهای داد دست ما که اصلاً بلد نبودیم. بعد فکر میکنی چه دیده از من. چنان شیرهای دست را کشیدیم. بعد دیدیم ناراحت شد. بعد دیدیم آقا دست همه را دارند ماچ میکنند. یعنی اصلاً بحث معنوی و عموم نیست. همه دست همدیگر را ماچ میکنند. دقیقاً یادم نیست کدام روستا بود. ممکن است به فرهنگ مرتبط باشد. منتها اگر هم به فرهنگ مرتبط باشد گیریم؛ نهی خدا نیست؛ فرهنگ ماست.
احترام زن و شوهر؛ سجدهٔ مدیریت خانه
مضمون عالیای هم گفته شد در باب احترام. لو یعنی اینکه ما این کار را نمیکنیم؛ این عمل را نمیکنیم. منتها بحث این است که اینها به اینها سجده کنند یعنی بعداً مدیریت اینها را به عهده بگیرند؛ مسئولیت بپذیرند. اینها بعداً رئیس خانهاند. یک شربت آبلیمو بدهد دست شوهرش نمیمیرد. یک احترام بیجه. سجده به شوهر، سجدهٔ خداست به شوهر؟ این هم خوب است در حد احترام مدیریت.
خیلی مطلب مهم است. مطلب احترام زن و شوهری از آن طرفش هم هست: احترام متقابل. این قانون را حفظ کردن نه با تحصیلات حفظ میشود نه با هیچ؛ با تازهواردی هم نه. جایی مجموعهٔ زوجها جمع شده بودند. آقاها را بیرون کرده بودند از کلاس. به خانمها میگفتند به آن خدا. نه شربت آبلیمو کردن کار سختی است، نه کاری است که مرد نتواند، نه کار شاق. ولی اگر این مردی که میآید خانه — خط کوفه، حالا متعارضاً همه — یک شربت آبلیمو که در فریزر یخ زده، نشسته، اگر در آستانهٔ خانه به دستش بدهی، میبینید اصلاً به عرش اعلا صعود میکند. کار به این سادگی گاهی ضمانت زندگی است. ضمانت زندگی با اخلاق و رفتار خوب میشود. اصلاً آدم شوق میکند. یک چای درست کنم برای خانمم. دو تا ظرف بشویم خانمم ظرف زده. متقابلاً این چیزها. آنقدر زیبا میکند که هزار من، هزار خروار درس خواندن و کلاس رفتن و بالا و پایین کردن این چیزها.
این سجدهٔ زن به شوهر هم این است. نه اینکه سجده میکند زن به شوهر. مدیر است؛ چون مدیر این جایگاه طبیعتاً باید به لحاظ فکری، ذهنی، مدیریتی برتر باشد. به لحاظ جایگاهش باید اینگونه باشد.
جمال یوسف؛ أخرجنی من السجن نه از جب
«وَقَدْ أَحْسَنَ بِىٓ إِذْ أَخْرَجَنِى مِنَ ٱلسِّجْنِ وَجَآءَ بِكُم مِّنَ ٱلْبَدْوِ مِنۢ بَعْدِ أَن نَّزَغَ ٱلشَّيْطَٰنُ بَيْنِى وَبَيْنَ إِخْوَتِىٓ» (یوسف/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به من نیکی کرد آنگاه که از زندان بیرونم آورد و شما را از بیابان آورد، پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم فساد افکند.
خدا آن را حق قرار داد. و قد أحسن بی إذ أخرجنی من السجن. حالا دارد گزارشی میدهد به یعقوب، به پدر، که خدا کجاها به من کمک کرد. در حضور کیا؟ در حضور داداشها. این میشود کرامت یوسف. جمال یوسف میشود این. میتوانست بگوید و قد أحسن بی إذ أخرجنی من الجب. حال شما گرفته شود. شما مرا انداختید چاه؛ خدا به من لطف کرد که از چاه بیرونم آورد. دیدهاید میخواهند حال طرف را بگیرند؛ در یک لغز و قاموس نیشی میزنند که هم حرف خدا را گفته باشند هم طرف را خرد کرده باشند.
حتی در روایات داریم که بلندبلند خدا را شکر نکنید در حضور مصیبتزده. دلش میآید خدا را شکر کند خدا یک بچهٔ ناصالح به تو هم بدهد. خدا را شکر بچههای ما اینگونه نشدند جلوی این. خدا را شکر نرفتند فلان. بخور تو سر این خدایشکری که تو داری میگویی.
این میشود اخلاق یوسف و جمال یوسف: بگوید فقط أحسن بی إذ أخرجنی من السجن. چاه را نمیگوید تا برادر خرد نشود؛ زندان را میگوید تا خدا ستوده شود. در حضور مصیبتزده، حتی شکر بلند هم تیغ است. اصلاً داستان را میزند وسط داستانی که ربطی به قضیه ندارد؛ که اینها احساس شرمندگی نکنند. إذ أخرجنی من السجن. این را هم خدا احسان کرد.
بارها گفتیم این داستان و همه جای قرآن سرشار از توحید است. اصلاً کسی که موحد است از کسی چیزی نمیگیرد. هر چه میگیرد از دست خدا میگیرد. تشکر کردن سر جای خودش؛ ممنون متشکر سر جای خودش. ادب با خلق سر جای خودش است، اما مصدر نعمت سر جای دیگری است. ولی از دست کسی چیزی نمیگیرد. این هم دارد از دست خدا میگیرد. اصلاً نه پزشک آمد نسخه پیچید فلان کرد این خورد خوب شد. میگوید خدا داخل کرد، کشف کرد. آیه دستش درد نکند. ولی اصلاً شفا را از دست این نمیگیرد. نسخهنوشتن را هم از دست این نمیگیرد. حتی به خدا میگوید خدایا تو این بیماری را دقیقاً به ذهن این پزشک بده که از این هم چگونه خوب شود. تو یک کاری میکنی. نه اینکه این کاری میکند. آدمها چکارهاند اصلاً؟ چه هیئتی دارند در این دنیا؟ هر نعمتی مال خداست. هر چه هستم خدا میدهد. علم را هم خدا میدهد.
قرآن را معلم قرآن شما کیست؟ الرحمن.
«ٱلرَّحْمَٰنُ» (الرحمن/۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدای رحمان.
«عَلَّمَ ٱلْقُرْءَانَ» (الرحمن/۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قرآن را آموخت.
الرحمن علّم القرآن. از چه تشکر میکنیم؟ از رحمان تشکر میکنیم. حالا رعایت ادبی هم هست؛ کسی استاد میکند سر جای خودش. ولی از استاد کسی چیزی یاد نمیگیرد؛ از خدا یاد میگیرد. علم را خدا یاد میدهد. اینگونه آدم گردنش مدیون هیچ بنیبشری نیست انگار. آنها را از خدا میگیرد. فقط أحسن بی إذ أخرجنی من السجن. این یک خوبی که اتفاق افتاد.
نزغ الشیطان بین من و برادرانم
«وجاء بكم من البدو من بعد أن نزغ الشیطان بینی وبین إخوتی». این هم میشود جمال یوسف. نمیگوید بعد از اینکه این برادران یک کاری ریختند. میگوید بعد از اینکه شیطان رابطهٔ ما را به هم زد. شیطان رابطهٔ ما را. بین من و داداشها شیطان رابطه را به هم زد. این هم درست است؛ یعنی حرف درست است. شیطان این رابطه را به هم زد. شیطان آمد وسط؛ کاری کرد این رابطه به هم خورد. هم درست است و هم کریمانه است.
نزغ بارها گفتهایم چیست. به سیخشان میزنند به خر. این که دارد:
«وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ نَزْغٌ فَٱسْتَعِذْ بِٱللَّهِ إِنَّهُۥ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» (اعراف/۲۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از شیطان وسوسهای به تو رسید پس به خدا پناه ببر؛ او شنوای داناست.
«وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ نَزْغٌ فَٱسْتَعِذْ بِٱللَّهِ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْعَلِيمُ» (فصلت/۳۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر از شیطان وسوسهای به تو رسید پس به خدا پناه ببر؛ اوست شنوای دانا.
آدم گاهی دارد سیخ میخورد از شیطان. به هم فلان جوری، به هم این جوری بکنند. دقیقاً سیخ شیطان است که آدم را میزند. الان برو فلان جور؛ برو فلان کار بکن. این نزغ شیطان است که دارد سواری میگیرد. برای اینکه تو هم داری؛ یک سیخی میزند تو هم آن حرکت میکنی. من بعد أن نزغ الشیطان بینی وبین إخوتی: بین من و داداشها شیطان رابطه را به هم زد.
جاء بكم من البدو؛ از بیابان به مرکز
«وجاء بكم من البدو». بدو یعنی چه؟ یک ریشه برای اینکه اشتباه نشود. بعضی بدها اشتباه استفاده میکنند. یک بدأ یبدأ داریم به معنی آشکار شدن. بیابان را به آن میگویند بدو؛ چون خیلی آشکار است. پستی و بلندی ندارد. واقعاً صاف است، معلوم است. از اینور و آنور چون پستی و بلندی ندارد بدو است. اینکه میگویند «در بدء امر» این اشتباه است اگر به معنی بیابان بگیرد. باید بگوییم در بدء امر یعنی از شروع امر. ما میگوییم در شروع امر، در بدء امر. تو بدء امر درست میگوییم بدء امر؛ یعنی شروع امر. آن بدء باز آنجا بود. بدءِ بیابان یعنی روشن بدون پستی و بلندی. بدوی که میگویند یعنی بیابانی. بدو یعنی این.
حالا چرا گفته؟ این هم به عنوان شکر: شما از یک بیابانی آمدید تو شهر. این شکر دارد. کلاً از مراکزی که درست است یعقوب پیامبر بوده، خود یعقوب پیامبر بوده، ولی محیطی که در آن بودند درست است فلسطین بود ولی معلوم نیست کدام دهکورهٔ فلسطین بوده. میگوید من شما را جاء بكم من البدو: از بدو آمدید به مرکز. خود زندگی کردن در مرکزیتی که توش حوزه دارد، دانشگاه دارد، جلسات هیئت دارد، معارف دارد، این مهم است. تا اینکه بعضی جاها میرویم یک روستایی؛ اصلاً زندگی کردن نتیجهاش همین است. نه معلم دارد نه عالم دارد نه استاد نه حوزه نه دانشگاه؛ هیچی ندارد. تو از کجا میخواهی چیز یاد بگیری؟ یک زندگی حیوانی. بعضیوقتها آدم میرود این روستاهایی که ما میرویم توی ده، کوه، پیادچنبر، دورستان. آقا عالم نه. ساعت دارد؟ ندارد. چه دارد؟ ندارد. این ندارد، ندارد، هیچی ندارد. اینجا در حقیقت اصلاً زندگی کردن توش کراهت دارد. حالا کاری نمیشود کرد؛ چارهای نیست باید عالم فرستاد. ولی کسی از بدو به مرکز بیاید، این جای شکر دارد.
أمّ القری؛ رسول در مادرِ آبادیها میآید
در سورهٔ مبارکهٔ قصص عبارت کلیدیای هست؛ قابل تأمل است. صفحهٔ سیصد و نود و دو. آیهٔ پنجاهونهم، پایین:
«وَمَا كَانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ ٱلْقُرَىٰ حَتَّىٰ يَبْعَثَ فِىٓ أُمِّهَا رَسُولًا يَتْلُوا۟ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتِنَا وَمَا كُنَّا مُهْلِكِى ٱلْقُرَىٰٓ إِلَّا وَأَهْلُهَا ظَٰلِمُونَ» (قصص/۵۹)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پروردگار تو هلاککنندهٔ آبادیها نبود تا آنکه در مادرِ آنها رسولی برانگیزد که آیات ما را بر آنان بخواند؛ و ما هلاککنندهٔ آبادیها نبودیم مگر آنکه اهلش ستمگر بودند.
ما پروردگارت آن نیست که قریههایی را، آبادیهایی را کلاً هلاک کند حتی یبعث فی أمها رسولا. رسول در امالقری میآید. یعنی در امالقرایش رسول بیاید. اگر حضرت مهدی بخواهند بیایند تو پیادچنبر فلان نمیآیند؛ میآیند تهران. میآیند تو مرکز. جاهایی رفتهایم احساس عجیب غریبی دارد این «فی أمها رسولا». در امالقری رسول میآید اصلاً. پیامبر تو مکه آمده؛ سر راه هزار جور کاروان است. هزار جور کاروان تجاری و زیارتی. تو مکه پیامبر میآید. نه تو یک بیابانی که اصلاً پیامبر بیاید که چه باشد.
خصوصیات تمدنی، خود تمدن تو یک جایی خودش مهم است. همینجوری عالم دارد، استاد دارد، حوزه دارد، دانشگاه دارد، کار میکنند، جلسه دارد، هیئت دارد. این جاها فرق میکند. کسی از بدو بیاید به مرکز، این جای شکر دارد. بله درست است فطرت است؛ پیامها میرسد؛ دعوت انبیا مثلاً میرسد. ولی فرق دارد ویژگیهای تمدن.
حالا دیگر از آن رمز میدهم. در ویژگیهای تمدنی اگر جایی دارای ویژگی تمدنی باشد مدل برخورد قرآن با آن فرق دارد. حتی در فرستادن پیامبرانش. همهٔ پیامبران را میبینید آمدهاند برای اقوامشان. خطابشان هم به کیست اولش؟ به اقوامشان. یا قوم، یا قوم، یا قوم. الا موسی:
«ثُمَّ بَعَثْنَا مِنۢ بَعْدِهِم مُّوسَىٰ بِـَٔايَٰتِنَآ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ وَمَلَإِي۟هِۦ فَظَلَمُوا۟ بِهَا فَٱنظُرْ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلْمُفْسِدِينَ» (اعراف/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بعد از آنان موسی را با آیاتمان به سوی فرعون و اشرافش برانگیختیم؛ پس به آن ستم کردند. بنگر فرجام مفسدان چگونه بود.
«ثُمَّ بَعَثْنَا مِنۢ بَعْدِهِم مُّوسَىٰ وَهَٰرُونَ إِلَىٰ فِرْعَوْنَ وَمَلَإِي۟هِۦ بِـَٔايَٰتِنَا فَٱسْتَكْبَرُوا۟ وَكَانُوا۟ قَوْمًا مُّجْرِمِينَ» (یونس/۷۵)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سپس بعد از آنان موسی و هارون را به سوی فرعون و اشرافش با آیاتمان برانگیختیم؛ پس کبر ورزیدند و گروهی بزهکار بودند.
«إِلَىٰ فِرْعَوْنَ وَمَلَإِي۟هِۦ فَٱتَّبَعُوٓا۟ أَمْرَ فِرْعَوْنَ وَمَآ أَمْرُ فِرْعَوْنَ بِرَشِيدٍ» (هود/۹۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به سوی فرعون و اشرافش؛ پس از فرمان فرعون پیروی کردند و فرمان فرعون هدایتیافته نبود.
بل قد أرسلنا موسی إلی فرعون وملئه. إلی فرعون وملئه. اصلاً مبعوث میشود نه به سمت قوم؛ به سمت — چون ویژگی تمدنی مصر یک چنین اقتضایی دارد — سراغ فرعون و ایادیاش و اشراف آنجا. خطاب که حرفهایش از اول آمد بعد با قوم خودش. اینها را دیگر بروید قابل جستجو و قابل کار در قرآن. بحث اجتماعی قرآن است. جایی مثل مصر که خود فلسطین به آن عظمت زیر پرش است. معلوم است که واقعاً یک تمدن قابل ملاحظهای دارد. مصر با این ویژگیها. یوسف میگوید من جاء بكم من البدو. از بدو آمدیم خدا را شکر.
بعدش هم در داستان انبیا میبینید همین داستان هود را یک برقی بزنید: قال یا قوم، قال یا قوم، قال یا قوم. میرسید به فرعون. موسی نمیگوید قال یا قوم. اول خدا میگوید من این را أرسلنا إلی فرعون وملئه. این إلی فرعون وملئه ویژگی بارد در قرآن است. خیلی عالی است. موسی این عرض داده میشود. جا دارد کار شود. اینها مقولههای دستنخورده در قرآن است اتفاقاً. تا حالا کسی خیلی دست نزده. واقعاً روی این مباحث قرآن کار بکنید. انشاءالله کار کنیم چون جزو علمایید، فضلایید، نور چشمید، عزیزید، سر ما جا دارید؛ همهٔ اینها را کار کنید.
یعنی مثلاً إلی فرعون وملئه. خود همین چیزها امالقری. یک ویژگی امت داشته باشد خلاف و نذیر؛ یک نذیر میرسد، پیامش میرسد. پیام یک نذیر برای همین عرض کردم که پیام ممکن است برسد. ولی خودش تو امالقریها میآید. ساکنین بعضی بلد تو امالقری ساکن نباشند. حجتی که میآید چون پیامبر هم هست تو امالقری در واقع نفوذ میشود. لله علی الناس حجة؛ حجة ظاهر و حجة باطن. هم حجت داخلی دارد به عنوان عقل و فطرت، هم حجت ظاهری دارد به عنوان نذیر. پیام نذیر آنجا میآید. فرق دارد اینکه یک قرآنی هست، یک محرم، یک آخوند میبیند یک چیزی میگوید، تا اینکه امالقری باشد آنجا. یک مرکزیتی باشد که حرفها زده میشود، بحثها گفته میشود، ذهنها آشنا میشود.
خداوکیلی اینجور معارف را شما تو روستا ندارید؛ نمیتوانید بگویید اصلاً. آنجا باید بروی بگویی چه؟ آقا خر تو را محکم نزن. سهمیهبندی شود نمرهاش برود بالا. نهایت معارفی که میشود در روستا گفت. حد معارف پایین است. نه آن احترام مثلاً چیز است.
سطح معارف بسته به مخاطب است
روایات نبوی را با روایات بعدی نگاه کنید. طرف آمده اینگونه در را جلو پیامبر؛ پایش را از پشت هوا کرده اینگونه تکان میدهد: ائذن یا رسول الله به من موعظه کن. حالا به به رسول الله چه میآید؟ این کجا، شهید امام صادق کجا؟ روضهٔ هشام و زراره نوشته شده. اینها کجا اینها کجا؟ همین سطح معارف که پیامبر در روایات پایین است به خاطر این است؛ به خاطر شنونده است. میآید پایش را میگذارد روی پای پیامبر میگوید همین که میمالی یک نصیحتی هم بکن ما را. چه آدمهایی پایش را میمالاندند نصیحت میکردند اینگونه. اینگونه بوده اصلاً مینشستند. هر محضر منظم؟ پا چه؟ همین میمالی پایم تو همین حال نصیحتم هم بکن. این وضعیت پیامبر بوده. ولی زمان امام صادق اینگونه چیزی نیست. دارد ادامه میدهد.
إن ربی لطیف لما یشاء؛ علیم حکیم
«إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌ لِّمَا يَشَآءُ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۱۰۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگار من به آنچه بخواهد لطیف است؛ اوست دانای حکیم.
خدا این باز لطیف یعنی صاحب لطف. اگر لطیف خبیر بیاید یک معنای دیگر دارد. وقتی لطیف کنار خبیر میآید خیلیوقتها معانی دیگر دارد: خیلی نرم و نازک. اینجا ما یک معنایی داریم. آنجا لطیف کنار خبیر معنایی دارد که پیوسته میگویی لطیف خبیر، لطیف خبیر. اینجا به معنی اینکه خدا هم خیلی نازک است. نه؛ نازک یعنی تا تمام اعضا و جوارح شما رفته از همانجا شاهد است. لطیف است چون لطیف خبیر است. اگر معنی لطف دقیقاً باشد اینجا لطیف لما یشاء یعنی صاحب لطف است. یا اینکه کارها را خیلی باریکبینانه دارد انجام میدهد؛ خیلی لطیف است به این معنا. خیلی ریزنقش؛ نگارگری باریک کار خدا. لطیف به این معنا هم هست. لطیف لما یشاء. برای آن هم که لم یشأ اگر جایی داریم خدا لطف دارد. لما یشاء: هر کسی که بخواهد و هر جوری هم که بخواهد ریزنقش کار میکند خدا. لطیف لما یشاء هست. این کارها نگارگری باریک. این داستان را نگاه کنید چگونه پیش رفته؛ اینگونه ریزنقش. زندگی هر کدام را میبینی یک تابلو ریزنقش است. خودمان را میبینی به خصوص این ازدواجها عجب چیزهایی اتفاق میافتد. این با آن چگونه اصلاً گیر افتادند؟ چگونه خدا این وصل پینها را درست میکند؟ لطیف است خدا. کارهای ریزنقش انجام میدهد.
إنه هو العلیم الحکیم. خدا هم علیم است هم حکیم. علیم حکیم است. هم میداند هم محکم انجام میدهد. هم حکیمانه. اگر حکیم مستقلاً بیاید غیر از اینکه با علیم حکیم بیاید، علیم حکیم یعنی هم میداند در منطق دانستنش و هم در بحث محکم انجام دادنش. و این حکیم از آنچه بارها گفتهایم که همه چیز زیر پر همین اسم است. از زیر پر این اسم چیزی درنمیآید. خدا همهٔ کارش حکیمانه است. به خلاف حکمتش هیچ کاری نمیکند. حتی بیخود یک فریش نشوید با خدا. خدا خلاف حکمت کاری انجام نمیدهد. بارها گفتهام آقا این دهنوزده دعا است؛ این حکیم بودن خدا. حکیم یعنی کسی که سر موقع، سر موقع برای هر کسی بهترین کار را انجام میدهد.
حالا شما دعا کن؛ چه دعا میکنی؟ چه نوع دعایی؟ تشکر میکنی فقط. تشکر میکنی. این اسم دهنوزده دعا است. یعنی اصلاً اگر به این اسم دقت کنید فقط میگویید خدایا چه کار بکن چه کار نکن؛ یک طومار تهیه کنید، پیشنهاد بدهید برای خدا که مجموعه کارهایی که باید بکند و مجموعه کارهایی که نباید بکند. درست میگویی؟ همین درست است. همین این. اینکه من الان مریض شدم این بهترین چیز بود که من مریض شدم. مناسبترین چیز با حال و روزم مریضی بود الان. و حالا که خوب شدم مناسبترین حالش همین این بود که من خوب شوم. من اینجا این ضربه را خوردم؛ بهترین اتفاقی که افتاده بود این بود که من تصادف کنم. آن موقع است که آدم باور بکند اصلاً میماند که چه بگوید. آن هم شما میگویی دعا چه درمیخورد؟
دعا بیقصد متن؛ مؤمن لخت در برابر ارادهٔ الهی
دعا این است که اولاً آدم از این تجرد خاکستر است؛ خاکستریایم ما. برای همین است که میگویند بزرگان دعا که میکنند قصد نمیکنند. ممکن است تعجب کنی این حرف یعنی چه. اگر این حرف را شنیدی تعجب نکن؛ منظورش همین است. یعنی دعا که میکنند متن دعا را قصد نمیکنند. میگویند خدا مریضی را شفا بده. اصلاً متن این دعا را قصد نمیکنند. میگویند این را باید بگوییم دیگر؛ ظاهراً باید بگوییم خدا مریض را. ولی هر چه صلاح میدانی، هر کاری میدانی، هر چه درست است، هر جوری هست، هر چه حکمت است. این توجه بکند. آن موقع خدا میبینید که چون ظرفیت این به خاطر همین توجه — این توجه خام نیست — به خاطر این توجه ظرفیت این آدم دارد بالا میرود. دارد خودش را در میسپارد.
یک روایت؛ حالا اگر بحث را نمیخواستم اینگونه بکشم وگرنه روایتش را میآوردم. مؤمن — نه یک حدیث جعلی هم خودم ساختم — مؤمن لخت است؛ ارادهای ندارد. آدم بیاراده یعنی اینکه در روایت آمده: إنّ من عبادی من أدبّره بعلمی بقلوبهم. من خودم بلدم عباد مؤمنم را چگونه اداره کنم. یک عده باید فقیر بمانند؛ لو أغنیته لأفسده. اگر غنی شوند ایمانشان فاسد میشود. من خودم میدانم. یک عده باید غنی باشند؛ لو أفقرته لأفسده. یک عده باید عقیم باشند، مریض باشند؛ ایمانشان با مرض درست میشود. آدم دائمالمرض باشند. لو أصححته لأفسده. یک عده هم صحیح باشند؛ لو أمرضته لأفسده. بعد هم آخرش میگوید من خودم میدانم با عبادم چه کار بکنم. بعلمی بقلوبهم. چون من میدانم اینها قلبشان چه مدلی است.
اگر مؤمن خودش را لخت بگذارد در مقابل ارادهٔ الهی، خدا او را ادارهاش میکند هر جوری که خودش میداند. یک عده باید واقعاً ثروتشان زیاد نباشد وگرنه ایمانشان از بین میرود. دیدهام. یک عده باید دستشان باز باشد وگرنه ایمانشان از دست میرود. خدا اینگونه ادارهشان میکند. یک عده باید مشکل خانوادگی داشته باشند. یک عده باید طلاق بگیرند. اینها طوری ایمانشان جفت و جور میماند. یک عده با مشکل خانوادگی ایمانشان جفت و جور میماند. یک مشکل خانوادگی در خانوادهشان به وجود میآید؛ پیراهنشان را میدهند؛ پرپر هم دیگر میروند پایین. خدا اینها اینگونه باید بمانند. خدا اینگونه میخواهد. اینها ایمانشان اینگونه واقع میماند. اگر میبینی این را رفعش بکند خدا داشت.
لذا اگر کسی به اندازهٔ ظرفیت توانست خودش را به دست ارادهٔ الهی بسپارد — کوشش، کوشش که کوشش یک کار دویدنی است باید بکنیم دیگر. مثل این بچهها که میدوند؛ دیدی بچهها میدوند ردهشان را باباشان میدهد. هیچ ربطی هم ندارد این دویدن را میدوند؛ کارشان این است که بدوند مثل دوچرخهسواری. ردهشان را بابا و مادرشان بدهد. این بچه کارش دویدن است. ما باید بدویم؛ باید بدویم.
سر یک جریانی ما دعا نمیکردیم؛ فول شدیم آنوری. گفتند دعا کن. گفتم من چه دعا کنم؟ دعا کنم که چه بشود؟ مگر. گفتند بعد چرا میدوی؟ گفتم وظیفهام بدوم. گفتند چرا دعا نمیکنی؟ گفتم دعا کنم که چه اتفاقی بیفتد؟ من مگر چه را میدانم؟ از این همه پیچیدگی الان من کدام را بلدم؟ کجا میدانم چه خیری است؟ گفتند چون میدوی. گفتم وظیفهام این است بدوم. من به عنوان این داستان به عنوان دویدن. تو یک موردش هم حالا آن اقتضای حال بود. تو یک موردش هم خدا این مشکل را اینگونه که من میگویم حل کن. ولی باید هم دوید. باید دوید ولی تسلیم محض ارادهٔ الهی. دویدن وظیفه است؛ نتیجه را خدا میچیند. این میشود یک تسلیمی؛ یک افلاکی میشود. آن موقع خدا این آدم را با این ظرفیت مدل اگر به صورت ثابت ببیند، میبینی که خدا برکات، فیوضات. این قلب بزرگ شده دیگر. قلب بزرگ جای چیزهای بزرگتر را دارد. خدا ما این را تدبیرش میکند اگر این بگوید آقا چرا فلان به فلان. قرآن این حرفها را میزند.
اگر یک درجهای از تسلیم را در قرآن میبینی:
«فَلَمَّآ أَسْلَمَا وَتَلَّهُۥ لِلْجَبِينِ» (صافات/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون هر دو تسلیم شدند و او را به پیشانی بر خاک افکند.
این یعنی چه اسلامی؟ این کدام اسلام است که الان دارد اینگونه مخ بچه را میکوبد توی چیزی که سرش را ببرد؟ این تسلیم. چرا از این داستانها میترسید؟ میخواهیم ما بزرگ شویم. ما باید بزرگ شویم. یعنی باید فرق کنیم با قرآن که اگر بخواهد بگوید تو سر همدیگر نزنید و فلان، این را قرآن باید آن را بگوید. قرآن آمده که:
«ٱلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ ٱلرَّسُولَ ٱلنَّبِىَّ ٱلْأُمِّىَّ ٱلَّذِى يَجِدُونَهُۥ مَكْتُوبًا عِندَهُمْ فِى ٱلتَّوْرَىٰةِ وَٱلْإِنجِيلِ يَأْمُرُهُم بِٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَىٰهُمْ عَنِ ٱلْمُنكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ ٱلطَّيِّبَٰتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ ٱلْخَبَٰٓئِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَٱلْأَغْلَٰلَ ٱلَّتِى كَانَتْ عَلَيْهِمْ فَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِهِۦ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَٱتَّبَعُوا۟ ٱلنُّورَ ٱلَّذِىٓ أُنزِلَ مَعَهُۥٓ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُفْلِحُونَ» (اعراف/۱۵۷)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که از این پیامبر درسنخوانده پیروی میکنند که او را نزد خود در تورات و انجیل نوشته مییابند؛ به معروف فرمان میدهد و از منکر بازمیدارد؛ پاکیزهها را برایشان حلال و پلیدیها را حرام میکند؛ و بار گران و غلهایی را که بر آنان بود از دوششان برمیدارد. پس کسانی که به او ایمان آوردند و گرامیاش داشتند و یاریاش کردند و نوری را که با او نازل شده پیروی کردند، آنان رستگاراناند.
آمده غل و زنجیر از پای من رها کند. تا بتوانیم به عوالم دیگری بچشیم مواهب دیگری. تا ان لا رب. بکش برو بالا. به قول یکی از زندههای علم به بهت گفت بکش برو بالا. همین؛ تا همینجوری هم یادمان مانده. بکش برو بالا. همینه تا بالا انشاءالله یدعنا الله. خدا البته خودش میداند چه کار بکند با ما. هر موقع صلاح دانست. ولی دعای خیر خیر است. احیاناً صلوات هم میفرستیم خیر است. دعایی که خیر است خیرها. چون صلوات مستقیم باشیم. چه بدهد؟ ایمان بدهد، تقوا بدهد. اینها بدهد. سریع یک میلیون پول بدهد، خانه بدهد، نمیدانم بدهد. بعضیها هم میروند اعتکاف نمیدانند چه کار بکنند تو اعتکاف. مینشینند مثلاً تصمیم میگیرند که چطور خانهدار شوند. این که اعتکاف نمیشود با این. اعتکاف مال این حرفها نبود. بعضی میروند آنجا پاشو بازی میکنند. مانده چه کار بکند؟ آن که دیگر اهل اعتکاف خودش میداند چه کار کند سه روز.
اینور هم در دعاهای مأثورهایم که پناه ببریم به خدا از فقر و بینوایی و تنهایی. اینها یک معنایی دارد توش.
ابوذر و پسندیدن سقم؛ پسند ما پسند خداست
آمدند به امیرالمؤمنین گفتند ابوذر میگوید من الان به جایی رسیدهام که سقم را بر صحت میپسندم، فقر را بر غنا، این را بر فلان؛ و من این را میپسندم. امام گفتند نه؛ ابوذری گفتند رحمة الله علیه. خدا رحمت کند. ولی ما هر چه را به پسند، نمیپسندیم. اگر سقم بخواهد سقم؛ صحت بخواهد صحت. اگر این خوب است خوب. آن سقم و فلان و بیساری که پناه میبرند از آن، پناه میبرند که نکند ایمانشان ضایع شود. یعنی آن سقمی که ایمانشان را ضایع کند. تا آنجا.
برای همین خیلیوقتها میبینید یک سقمی، یک مرضی هست کنار میآید، کنار میآید، کنار میآید. خیلیوقتها قشنگ مشهد امتحان است. کنار میآید، کنار میآید، دیگر دارد خدا بزرگ میکند تدریجاً با همین. تا دادش درآمد تمام میشود. مشکل تمام میشود. یعنی تا دادش درآمد مثل اینکه یک سرآمد عربی هست اینجا. میخواهد بگوید حدّت همینقدر بود. یعنی رسیدی به نقطهٔ اوجی که باید میرسیدی. بیشتر از این هم در برگه نبود. باز برو تو یک روند دیگر، یک جای دیگر.
البلاء ثم البلاء. هر چقدر کسی را دوست داشته باشد شروع میکند با او کار کردن. الأنبیاء ثم الأمثل فالأمثل. انبیا؛ یکی یکی برایت میآورند. هرکی به انبیا نزدیکتر شروع میکند با او کار کردن. ممکن است در نگاه عافیتطلبی بگویی پس این راه انبیا مال خودشان است؛ ما نخواستیم بیاییم راه انبیا. یک نگاه نورانی، یک خیر. خیر. ما طلب نمیکنیم. طلب این است که خدا ما را امتحان کن مثلاً. آمدهام امتحانم کنی. این مثلاً چاقو کشیدن از خداست. یعنی اصلاً غرور است. خدا — همان که هستیم. خدا میخواهد امتحانم کند؟ بیا. اینجا امتحانم کند، به این بخواهد امتحان کند، به آن بخواهد امتحان کند. نه اینکه من چارهاندیشی نمیکنم. من دویدن خودم را انجام میدهم. من باید بدوم میخواهم. اگر مشکلی است باید از مشاوره سؤال کنم، اینجا بپرسم، آنجا بپرسم. ولی خدا تدبیری که میکند خودش، آن بهترین تدبیر است.
برای همین خیلیوقتها میبینید انگار یک بیماری است انگار. سرما خوردی باید یک هفتهای بگذرد خوب شوی. دارو هم بخوری شش روزه خوب میشوی. سعی نکن نیمساعته خوب شوی. این باید دورش بیاید، شما رشد کنی، بگذرد، قوی شوی. دورهای این مصیبت هست باید بیاید و برود و تو مهم این است که تو این وسط قوی شوی. خیلیوقتها خیلی بلا هست برای اینکه بعضی میگویند چرا اینگونه؟ خدا هر جوری که دلش بخواهد بلا را برای آن بچه میفرستد که تو ای پدر و مادر چیز شوی. تو پدر و مادر با او رشد کنی. منتها اگر کسی بلد باشد رشد کند با او.
البته خدا به اندازهٔ ظرفیت. خدا اینگونه نیست که یکهو یک وزنهٔ دویست کیلو بدهد بلند کن مثلاً. اینگونه نیست. به اندازهٔ ظرفیت خرد خرد طرف کار میکند، باز چیزش میکند. قطعاً آن وزنهای که خدا میگذارد توان طرف هست.
«لَا يُكَلِّفُ ٱللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا لَهَا مَا كَسَبَتْ وَعَلَيْهَا مَا ٱكْتَسَبَتْ رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَآ إِن نَّسِينَآ أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَآ إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُۥ عَلَى ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِۦ وَٱعْفُ عَنَّا وَٱغْفِرْ لَنَا وَٱرْحَمْنَآ أَنتَ مَوْلَىٰنَا فَٱنصُرْنَا عَلَى ٱلْقَوْمِ ٱلْكَٰفِرِينَ» (بقره/۲۸۶)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا هیچ کس را جز به اندازهٔ توانش تکلیف نمیکند. آنچه کسب کرده به سود اوست و آنچه به دست آورده به زیان او. پروردگارا، اگر فراموش کردیم یا خطا کردیم ما را مگیر. پروردگارا، باری بر ما منه چنانکه بر کسانی که پیش از ما بودند نهادی. پروردگارا، آنچه تابش نداریم بر ما بار مکن؛ از ما درگذر و ما را بیامرز و به ما رحم کن. تو سرپرست مایی؛ پس ما را بر قوم کافران یاری ده.
این هم دلیل اینکه لا طاقة لنا بما لا طاقة لنا به. ما همان چیزهایی که خدا میگذارد روی ما داریم مینشینیم چیزش میکنیم. ما لا طاقة لنا به را خدا هم قطعاً ما لا طاقة لنا به میگذارد. منتها اگر کسی شروع کرد در این باشگاه خدا تمرین نکرد، بیرحمی نکرد دیگر راضی است سر خودش.
وزنههای باشگاه خدا؛ اعمل ما شئت
و این وزنههایی که خدا میگذارد و وزنههایی که اضافه میکند حکیمانه اضافه میکند. شما همین مربی باشگاهها را دیدهاید؛ چیزی نیم کیلو، نیم کیلو، نیم کیلو، نیم کیلو تمرین میدهند به طرف. به وزن اضافه میکنند. خودم هم همینگونه وزن اضافه میکنم. برای اینکه شما هی که من بلند نمیکنم هیچی و مثلاً مسخره کردی و زنگ. اگر اینگونه کسی با خدا برخورد بکند، عجز یک جور دیگر میشود. مثلاً ممکن است خدای نکرده دیگر تمرین نکند.
تو را میفرستند آبدارخانه؛ همانجا کل و تمتّعوا. دیگر حالا بشین حالا یک مدتی حالا بخور حالا تا آن چه میشود؟ تمتّعوا؛ این تمتّعوا؛ اعملوا ما شئتم. دیگر هر کاری میخواهی بکن. حالا تو که تحت برنامه نمیخواهی بیایی ظاهراً. پس اعمل ما شئت. این عبارت به نام اعملوا ما شئتم. هر کار خواستی بکن دیگر. اشکال ندارد. شما آزادی.
«إِنَّ ٱلَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِىٓ ءَايَٰتِنَا لَا يَخْفَوْنَ عَلَيْنَآ أَفَمَن يُلْقَىٰ فِى ٱلنَّارِ خَيْرٌ أَم مَّن يَأْتِىٓ ءَامِنًا يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ ٱعْمَلُوا۟ مَا شِئْتُمْ إِنَّهُۥ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ» (فصلت/۴۰)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که در آیات ما کجروی میکنند بر ما پوشیده نیستند. آیا کسی که در آتش افکنده شود بهتر است یا کسی که روز قیامت ایمن بیاید؟ هر چه خواهید بکنید؛ او به آنچه میکنید بیناست.
مثل اینکه به طرف بگویند شما آزادی. این یعنی آزادی نیست که به طرف بگویند شما آزادی. به مریض میگویند آقا این را فردا بیا، پسفردا نخور. هی میخواهد. میگویند آقا شما آزادی؛ هر چه خواستی بخور. این آزادی، آزادی نیست. این یعنی میمیرد. حالا واسه خودش. مربی که بگوید هر چه خواستی بخور، بیمار را رها کرده است؛ خدا هم وقتی بگوید اعمل ما شئت، یعنی از برنامه بیرونت کرده، نه اینکه راه را برایت گشوده باشد.
دعای یوسف؛ توفّنی مسلماً
یوسف در حضور برادران نه از چاه میگوید نه از نسبت ناروا. از زندان میگوید و از بدو. شیطان را وسط میگذارد نه برادران را. پدر و مادر را روی عرش میبرد. سجده تأویل همان رؤیای کودکی است. إن شاء الله میگوید با اینکه عزیز مصر است. استغفار با چهار تأکید میپذیرد. و پدر سوف میگوید نه از کینه؛ از حکمت. و همهٔ این داستان نگارگری باریک لطف خداست: لطیف لما یشاء إنه هو العلیم الحکیم.
یک صلوات بفرستید.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.
بعد از این گزارش، یوسف رو به پروردگار میکند. داستان تمام شده؛ ملک آمده، تعبیر آمده، برادران آمدهاند، پدر آمده، رؤیا حق شده. حالا چه میخواهد؟
«رَبِّ قَدْ ءَاتَيْتَنِى مِنَ ٱلْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِى مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ فَاطِرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ أَنتَ وَلِىِّۦ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْـَٔاخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِى بِٱلصَّٰلِحِينَ» (یوسف/۱۰۱)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، از مُلک به من دادهای و از تعبیر خوابها آموختهای. پدیدآورندهٔ آسمانها و زمین، تو در دنیا و آخرت سرپرست منی؛ مرا مسلمان بمیران و به شایستگان ملحق کن.
از ملک داده؛ از تأویل احادیث آموخته. فاطِر آسمانها و زمین. ولیّ در دنیا و آخرت. توفّنی مسلماً. أحقنی بالصالحین. این دعا بعد از اوج قدرت است نه در چاه. جمال یوسف اینجاست هم. کسی که به تخت رسیده از خدا مرگ مسلمان میخواهد و الحاق به صالحان. وقتی ملک آمده و رؤیا حق شده، باز هم از خدا مرگ میخواهد نه دوام تخت را؛ ادب دعا همین است که بعد از اوج، خود را ولیّ خود نبیند. مُلک را «من الملک» گفته؛ بخشی از ملک، نه همه. علم را هم «من تأویل الأحادیث». ادب دعا است. تو ولیّ منی؛ من ولیّ خودم نیستم حتی روی تخت مصر.
و خدا به پیامبر ما میگوید این از انباء غیب است. تو پیششان نبودی وقتی اجماع کردند بر کارشان و مکر میکردند. و بیشتر مردم ولو حرص بورزی مؤمن نیستند. حرص پیامبر بر ایمان مردم هم کارهای نیست اگر خودشان نخواهند. این هم همان توحید است که از سر زبان یوسف نمیافتاد: إن شاء الله آمنین.
«ذَٰلِكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوٓا۟ أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ» (یوسف/۱۰۲)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از خبرهای غیب است که به تو وحی میکنیم؛ و تو نزد آنان نبودی آنگاه که کارشان را یکدل کردند و نیرنگ میزدند.
«وَمَآ أَكْثَرُ ٱلنَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ» (یوسف/۱۰۳)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشتر مردم، هرچند حرص بورزی، مؤمن نیستند.
داستان که به اینجا رسید دیگر قصه نیست فقط. عبرت است برای اولیالألباب که در آیهٔ آخر سوره میآید؛ ولی امروز تا همینجا بس است. آنچه خواندیم از آمدن بشیر تا دعای یوسف روی تخت، یک رشته توحید است و یک رشته کرم. توحید در إن شاء الله و در أحسن بی و در نزغ الشیطان. کرم در لا تثریب و در من السجن نه من الجب و در استغفار پدر. این دو تا اگر در خانه و در حکومت و در توبه جا بیفتد، سورهٔ یوسف کارش را کرده.
دعای پایان جلسه
خدایا خوانندهٔ ما را ببخش و بیاموز. قلب نازنین همسران ما را زنده و خوشحال بدار. ما را از فردای خودت خواستهٔ ایشان قرار بده. حق رفیقت را نیز بفرما. خدا پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی بفرما. در حق این معارج دست ما را در این دنیا و آخرت و قیامت از معارف نورانی قرآن و اهل بیت و عترت کوتاه مفرما. خدایا پروردگارا هر چه از این جلسه به روح حضرت فاطمهٔ معصومه واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام را در پناه خودت حفظ و حمایت بفرما. همهٔ مریضها — مریضهایی که خیر و صلاحشان در سلامتی و شفاست — عاجلاً و کاملاً دعایشان میکنیم. تمام شهدا را عالیمقام بگردان. ما را هم به ایشان ملحق بفرما. الهی به حق محمد و علی و عترت و اصحاب.
به نیت همه فاتحهای.
«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)
ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.
یادداشت پایانی: متن حاضر از پیادهسازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمههای فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شدهاند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسشوپاسخهای پس از درس و صداهای جانبی حذف شدهاند. تقسیمبندیهای فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.