ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 033

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و تلاوت آیات صدویک تا صدوهشت

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. إیاک نستعین. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمان‌مان، فاتحه‌ای با صلوات.

درس امروز صفحهٔ دویست‌وچهل‌وهفت است. آیات را یک‌بار از رو می‌خوانیم. موضوع، پس از آمدن یعقوب به مصر و آن سجده، دعای یوسف است و آیات پایانی سوره؛ از آیهٔ صدویک تا صدوهشت.

«رَبِّ قَدْ ءَاتَيْتَنِى مِنَ ٱلْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِى مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ فَاطِرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ أَنتَ وَلِىِّۦ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْـَٔاخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِى بِٱلصَّٰلِحِينَ» (یوسف/۱۰۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، به من از ملک دادی و از تعبیر خواب‌ها آموختی؛ ای پدیدآورندهٔ آسمان‌ها و زمین، تو در دنیا و آخرت سرپرست منی؛ مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق کن.

«ذَٰلِكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوٓا۟ أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ» (یوسف/۱۰۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از خبرهای غیب است که به تو وحی می‌کنیم؛ و تو نزد آنان نبودی آنگاه که کارشان را یک‌صدا کردند و نیرنگ می‌زدند.

«وَمَآ أَكْثَرُ ٱلنَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ» (یوسف/۱۰۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشتر مردم — هرچند حرص بورزی — مؤمن نیستند.

«وَمَا تَسْـَٔلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَٰلَمِينَ» (یوسف/۱۰۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر آن هیچ مزدی از آنان نمی‌خواهی؛ این جز تذکری برای جهانیان نیست.

«وَكَأَيِّن مِّنْ ءَايَةٍ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ» (یوسف/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه بسیار نشانه‌ای در آسمان‌ها و زمین که بر آن می‌گذرند و از آن رویگردان‌اند.

«وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ» (یوسف/۱۰۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشترشان به خدا ایمان نمی‌آورند مگر آنکه مشرک‌اند.

«أَفَأَمِنُوٓا۟ أَن تَأْتِيَهُمْ غَٰشِيَةٌ مِّنْ عَذَابِ ٱللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ ٱلسَّاعَةُ بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (یوسف/۱۰۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ایمن شده‌اند از اینکه پوششی از عذاب خدا بر آنان بیاید، یا ساعت ناگهان بر آنان درآید در حالی که نمی‌فهمند؟

«قُلْ هَٰذِهِۦ سَبِيلِىٓ أَدْعُوٓا۟ إِلَى ٱللَّهِ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا۠ وَمَنِ ٱتَّبَعَنِى وَسُبْحَٰنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ» (یوسف/۱۰۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: این راه من است؛ من و هر که پیرویم باشد، با بینش به سوی خدا می‌خوانیم؛ و منزّه است خدا و من از مشرکان نیستم.

یک صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

رؤیاهای خوب دیر تعبیر می‌شوند

پس از آنکه حضرت یعقوب به مصر آمد و آن ماجرای سجده پیش آمد، یوسف به پدر گفت اینک تعبیر همان خواب پیشین است؛ پروردگار آن را راست گردانید.

«وَرَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى ٱلْعَرْشِ وَخَرُّوا۟ لَهُۥ سُجَّدًا وَقَالَ يَٰٓأَبَتِ هَٰذَا تَأْوِيلُ رُءْيَٰىَ مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّى حَقًّا وَقَدْ أَحْسَنَ بِىٓ إِذْ أَخْرَجَنِى مِنَ ٱلسِّجْنِ وَجَآءَ بِكُم مِّنَ ٱلْبَدْوِ مِنۢ بَعْدِ أَن نَّزَغَ ٱلشَّيْطَٰنُ بَيْنِى وَبَيْنَ إِخْوَتِىٓ إِنَّ رَبِّى لَطِيفٌ لِّمَا يَشَآءُ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلْعَلِيمُ ٱلْحَكِيمُ» (یوسف/۱۰۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پدر و مادرش را بر تخت بالا برد و همگی برای او به سجده درافتادند؛ و گفت: ای پدر، این تعبیر خواب پیشین من است؛ پروردگارم آن را راست گردانید، و به من نیکی کرد آنگاه که از زندان بیرونم آورد و شما را از بادیه آورد، پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را به فساد کشید؛ پروردگارم به آنچه بخواهد لطیف است؛ اوست دانای حکیم.

این تأویل همان رؤیا بود. نکته‌ای که در جای خود قابل تأمل است این است که رؤیاهای خوب دیر هم تعبیر می‌شوند. این را در بحثی جدا می‌آوریم. پایان این سوره، همان‌طور که علامه طباطبایی بحثی راجع به رؤیا دارد — ماهیت رؤیا چیست، انسان چگونه رؤیا می‌بیند، رؤیای خوب چیست، رؤیای بد چیست — کلاً ماجرای رؤیا را در پایان، بحثی نسبتاً موضوعی، یک جلسه‌ای خواهیم کرد.

ولی رؤیاهای خوب اصولاً دیر تعبیرند. همان خواب کودکی را به یاد آورید:

«إِذْ قَالَ يُوسُفُ لِأَبِيهِ يَٰٓأَبَتِ إِنِّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِى سَٰجِدِينَ» (یوسف/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه که یوسف به پدرش گفت: ای پدر، من یازده ستاره و خورشید و ماه را دیدم؛ دیدم که برای من سجده می‌کنند.

این را در اوایل کودکی دیده است. بیست‌سالگی را هم که فرض کنیم، نزدیک سی سال کار داشته تا این رؤیا تعبیر شود.

البته این‌گونه نیست که آدم یک چیز خوب ببیند — مثلاً خواب ببیند که دارد شیر می‌خورد، یعنی عالم می‌شود — بعد بگوید بگیر بکش بیاور بگذار؛ تو قرار است عالم بشوی. این‌گونه نیست که چون رؤیا دیده، قرار باشد مفت و بی‌زحمت چیزی به آدم بدهند. اصولاً رؤیاهای خوب، اگر حکایت از یک ترقی معنوی داشته باشند یا ترقی خاصی در آن‌ها باشد و جنسشان خاص باشد، دیر می‌رسند. آرزو اگر خیلی کوچک باشد و جنس خوبی نداشته باشد، حتی زود داده می‌شود.

چقدر تجربه کرده‌اید که آرزو کرده‌اید کاش یک آب‌پرتقال برایم بیاورند؛ چیز خیلی بی‌ارزشی را که آدم آرزو می‌کند، سریع هم به او می‌دهند. بعضی‌ها می‌گویند کاش از خدا چیز دیگری خواسته بودم تا این را. ولی اگر از خدا چیز دیگری بخواهی — تجلی ذاتی و آن کار بزرگ — این‌گونه نیست که با یک «اِ» زود تعبیر شود. هرچه کار بیشتری ببرد، این رؤیاها زود تعبیر نمی‌شوند. رؤیایی که رؤیا بود، منتظرِ دیر تحویل شدنش باش. این رؤیا هم همین‌گونه است: بعد از حدود سی سال تحویل شده است.

این نکته را در ذهن داشته باشید تا در بحث موضوعی رؤیا بازش کنیم. خوب دیدن، مفتِ بی‌زحمت نیست؛ حکایت از راه است. رؤیای خوب وعدهٔ جایزه نیست؛ نقشهٔ مسیر است. اگر جنسش ترقی باشد، باید آن مسیر طی شود. سی سال یوسف میان چاه و زندان و بردگی و عزت، همان مسیر است نه تأخیر بی‌حکمت.


رب قد آتیتنی من الملک؛ توحید یوسف در اوج اقتدار

این وقتی که در اوج اقتدارش هست، چیزی را به خدا می‌گوید. بارها بحث توحید را در زبان یوسف دیده‌اید. جمال یوسف به همین است.

«رَبِّ قَدْ ءَاتَيْتَنِى مِنَ ٱلْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِى مِن تَأْوِيلِ ٱلْأَحَادِيثِ فَاطِرَ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ أَنتَ وَلِىِّۦ فِى ٱلدُّنْيَا وَٱلْـَٔاخِرَةِ تَوَفَّنِى مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِى بِٱلصَّٰلِحِينَ» (یوسف/۱۰۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، به من از ملک دادی و از تعبیر خواب‌ها آموختی؛ ای پدیدآورندهٔ آسمان‌ها و زمین، تو در دنیا و آخرت سرپرست منی؛ مرا مسلمان بمیران و به صالحان ملحق کن.

پروردگار من، تو به من ملک دادی. با اینکه در آیات میانی همین سورهٔ مبارکهٔ یوسف بود که ملک مصر گفت بیاوریدش:

«وَقَالَ ٱلْمَلِكُ ٱئْتُونِى بِهِۦٓ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِى فَلَمَّا كَلَّمَهُۥ قَالَ إِنَّكَ ٱلْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ» (یوسف/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پادشاه گفت: او را نزد من آورید تا وی را خاص خود کنم. پس چون با او سخن گفت، گفت: تو امروز نزد ما دارای جایگاه و امینی.

پادشاه می‌گوید من این را خاص خودم کنم؛ مشاور ویژهٔ من شود و هزار چیز. ولی موحد آن نیست که چیزی را از دست کسی دیگر غیر خدا بگیرد. موحد آن است که اگر به او چیزی بدهید می‌گوید خدا را شکر، نه تو را شکر. روح موحد این‌گونه است. دینش، گردنش، ذمهٔ کسی نیست. از کسی چیزی نمی‌گیرد. دارد از خدا می‌گیرد و غیر خدا هم نمی‌گیرد. و اگر کسی بخواهد چیزی به او بدهد که مزاحم خدا باشد، اصلاً از او قبول نمی‌کند. با اینکه او می‌گوید من دادم و این ملک فلان، این خدا را شکر می‌کند که تو به من ملک دادی.

و آن هم نه «الملک»، «من الملک»: بخشی از ملک و پادشاهی را. چون آن کسی هست که ملک به تمامه به دست اوست:

«تَبَٰرَكَ ٱلَّذِى بِيَدِهِ ٱلْمُلْكُ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ» (ملک/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بزرگوار است آن که ملک به دست اوست و او بر هر چیزی تواناست.

آن الملک دست اوست. الملک، القدرة، العزة دست اوست. یک «من القدرة» و «من الملک» و «من العزة» را به آدم‌ها می‌دهد. همه‌اش را که نمی‌شود داد. او هم الملک دستش است هم مالک الملک است.

«قُلِ ٱللَّهُمَّ مَٰلِكَ ٱلْمُلْكِ تُؤْتِى ٱلْمُلْكَ مَن تَشَآءُ وَتَنزِعُ ٱلْمُلْكَ مِمَّن تَشَآءُ وَتُعِزُّ مَن تَشَآءُ وَتُذِلُّ مَن تَشَآءُ بِيَدِكَ ٱلْخَيْرُ إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ قَدِيرٌ» (آل‌عمران/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: خدایا، ای مالک ملک، ملک را به هر که بخواهی می‌دهی و ملک را از هر که بخواهی می‌گیری، و هر که را بخواهی عزت می‌دهی و هر که را بخواهی خوار می‌کنی؛ خیر به دست توست؛ تو بر هر چیزی توانایی.

این نوع دعا کردن این‌گونه است. الان می‌خواهد دعا کند. این مقدمهٔ دعاست. دعا کلاً باید با ثنا شروع شود؛ همیشه. این قاعدهٔ دعاست. گفته‌اند دعا را این‌گونه شروع کنید؛ همین کار را کرده‌اند. دعاها را با ثنا شروع می‌کنند: با اینکه تو کیستی، به ما چه داده‌ای، و ما چیزی نیستیم. همهٔ این معانی در این دعاست: ما هیچی نیستیم، تو همه‌چیز هستی، به ما هم این چیزها را دادی. حالا یک خواسته. نه اینکه خدایا این را بده، آن را نده، این را بگیر، آن را بده. مگر به نوکر دستور می‌دهد؟ دارد خواهش می‌کند. دستور که نمی‌دهد. قاعدهٔ خواهش این است که نسبت به کسی می‌آیی می‌گویی شما این کار را کردید؛ ما این را نداشتیم؛ ما این‌گونه نبودیم؛ ما بدبخت بودیم؛ تو این کار را کردی، این کار را کردی، این کار را کردی.


ادب دعا: ثنا پیش از درخواست

اینجا آدم‌ها دو دسته‌اند. اگر یادش برود — یعنی آن‌قدر مشغول برشمردن کار خدا باشد که اصلاً یادش برود چه می‌خواسته — غرق این شود که تو این کار را کردی، تو این‌گونه بودی. گفته‌اند اگر کسی واقعاً یادش برود، حدیث قدسی است که هر که ذکر من او را از درخواستش بازدارد، بهتر از آنچه به سائلان داده‌ام به او می‌دهم. حسابی حال به او می‌دهند اگر یادش برود چه می‌خواسته.

ولی یک دسته آدم هستند متوسطین. یادشان نمی‌رود؛ اصلاً برای همین آمده‌اند. اساساً برای همین آمده‌اند که یک چیزی بخواهند و آن چیز هم نوعاً از سنخ چیزهای مادی است. معمولاً عبدالله وجود ندارد. معمولاً عبد المنعم وجود دارد. ماها عبد المنعمیم. عبد الباسطیم، عبد الفتاحیم، عبد الرزاقیم. عبدالله که کسی عبدالله نیست. عبدالله تمام شد. بندگی نام خدا مانده؛ بندگی خودِ خدا کم شده است.

یک عده آدم هستند به نام عبدالله. بقیه عبد المنعم‌اند، عبد الرزاق‌اند، عبد الباسط‌اند، عبد الفتاح‌اند، عبد الوهاب‌اند. یعنی خدایی را که رزق می‌دهد عبادت می‌کنند. خدایی که رزق نمی‌دهد را عبادت نمی‌کنند. اگر هم خدا را صدا می‌زنند، خدایی را دارند صدا می‌زنند که یک خرده پول توی دست‌وپالشان بریزد. خدایی را صدا می‌زنند که گشایشی در رزق مادی‌شان درست کند. وگرنه عبدالله ما تا برسد به اینکه عبدِ «هو» بشود — «أشهد أن محمداً عبده» بشود — آن که دیگر هیچی. آن مال بلوغ حقیقی انسان است؛ مال همین شنبه، بیست‌وهفت رجب. مال آن کسی بود که قرار بود بنده‌اش را شبانه سیر دهند:

«سُبْحَٰنَ ٱلَّذِىٓ أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِۦ لَيْلًا مِّنَ ٱلْمَسْجِدِ ٱلْحَرَامِ إِلَى ٱلْمَسْجِدِ ٱلْأَقْصَا ٱلَّذِى بَٰرَكْنَا حَوْلَهُۥ لِنُرِيَهُۥ مِن ءَايَٰتِنَآ إِنَّهُۥ هُوَ ٱلسَّمِيعُ ٱلْبَصِيرُ» (اسراء/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): منزّه است آن که بنده‌اش را شبانگاه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی که پیرامونش را برکت دادیم سیر داد، تا از آیات خود به او بنمایانیم؛ او شنوای بیناست.

عبد. این «هو» لزوماً ضمیر نیست. «هو» اسم است.

«شَهِدَ ٱللَّهُ أَنَّهُۥ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةُ وَأُو۟لُوا۟ ٱلْعِلْمِ قَآئِمًۢا بِٱلْقِسْطِ لَآ إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ٱلْعَزِيزُ ٱلْحَكِيمُ» (آل‌عمران/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا گواهی داد که معبودی جز او نیست، و فرشتگان و صاحبان دانش، ایستاده به قسط؛ معبودی جز او نیست؛ عزیز حکیم.

هیچ‌موقع ضمیر، مستثنیٰ از مفعول نمی‌شود این‌گونه که اینجا آمده. این ضمیر نیست؛ این اسم است. تا کی چطور بفهمد؟ آن «هو» چیزی است که یک پیغمبری عبدِ اوست. یعنی دیگر زده توی خال ما. بالاترین نقطه‌ای که می‌شود خدا را عبادت کرد، با بالاترین جدول وجودی که می‌شود با این اقیانوس وصل شد، یک نفر وصل شد. حالا آن را بگذار کنار؛ آن عبدِ «هو» است.

یک عده هستند عبدالله‌اند؛ آن‌ها هم خیلی بزرگوارند. یک عده هم ماها هستیم که عبد المنعم و عبد الرزاق و عبد الفتاح و عبد الباسط و عبد الوهابیم؛ این مجموعهٔ اسمائی که توش خطاهای مادی است. ولی به هر حال ادب دعا کردن این است که آدم اول بشمرد که خدایا تو در زندگی من چه کردی. لطف‌هایی که خدا در زندگی آدم کرده را بشمرد: خدا معلّم خوب دادی، شاگرد خوب دادی، خانوادهٔ خوب دادی. این‌گونه بود؛ این‌گونه می‌توانستی نباشی.

یعنی این بحث مثبت‌اندیشی که می‌گویند، ما به شدتش را در دین داریم با شدتی وحشتناک که اصلاً در افق آن بحث‌های مثبت‌اندیشی نیست و تفکر مثبت نیست. حتی نمی‌توانند به آن افق فکر کنند که حتی آنجاهایی که به ظاهر برای ما سخت است بگویی خدایا همهٔ آن‌ها هم حکمت شما نهاده شده؛ آنجا هم برکت و رزقی در آن بود که آنجا این‌گونه شد، اینجا این‌گونه شد.

منتها ماها آن‌قدر منفی فکر می‌کنیم — هم راجع به دنیا، هم راجع به خدا. این‌همه خدا نعمت داده؛ حالا دو جا خواستیم نداده. می‌گویی ما هرچه خواستیم نداده. این‌همه داده؛ دو مورد روی حکمت نداده، مصلحت خودت بوده. می‌گویی از رحمت خدا مأیوسیم. این تفکر منفی است. این نوع حرف که خدایا حواست را جمع کن، بنده‌هایی داری نمی‌دانم کجای کاری — ادب دعا نیست.

ربّه با این شروع می‌شود: تو این ملک را دادی. و این تعلیم احادیث هم تو یادمان دادی. این رزقی است که حالا در بحث انتهای این سوره راجع به رؤیا و تعبیر رؤیا — اول سوره هم اندکی بحث شد — به میان می‌آید.


فاطر السموات والأرض؛ منادا با حرف ندای محذوف

«فاطر السموات والأرض»: این فاطر السموات والأرض مناداست. حرف ندایش حذف شده. برای همین منصوب است. یعنی یا فاطر السموات والأرض. این فاطر درست گره می‌خورد به آن «أنت ولیّ فی الدنیا والآخرة». این عبارت را در جاهای دیگر قرآن هم داریم. سورهٔ انعام — که متأسفانه افتاده دست ختم‌انعام‌ها؛ سورهٔ بسیار بسیار پرمحتوایی است این سورهٔ انعام — آنجا می‌گوید:

«قُلْ أَغَيْرَ ٱللَّهِ أَتَّخِذُ وَلِيًّا فَاطِرِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَهُوَ يُطْعِمُ وَلَا يُطْعَمُ قُلْ إِنِّىٓ أُمِرْتُ أَنْ أَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَسْلَمَ وَلَا تَكُونَنَّ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ» (انعام/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: آیا غیر خدا را ولیّ بگیرم، در حالی که پدیدآورندهٔ آسمان‌ها و زمین است و او می‌خوراند و خورانده نمی‌شود؟ بگو: من مأمور شده‌ام که نخستین کسی باشم که اسلام آورده است، و زنهار از مشرکان مباش.

یعنی من غیر خدا هم ولی پیدا کنم در حالی که آن، فاطِر است؟ در حالی که او فاطِر است من بروم دنبال یک ولی؟ این فاطر بودن خدا دقیقاً چه بحثی دارد که گره می‌خورد به بحث ولی بودن؟ این را توضیح می‌دهم. می‌خواهم با سرعت رد شوم که تمام شود؛ ولی این از سطح یک جلسهٔ تفسیر معمولی اندکی بالاتر است. الحمدلله همهٔ شما صاحب فضل و کمالاتید؛ این را گوش کنید که به فضل خدا بیشتر یاد بگیریم.


سه پرده: قارون، ناصر، ولی

اولاً به بحث ولی دقت کنیم. بحث ولی؛ کم‌کسی است که خدا را با اسم ولی بخواند. این نقطه‌ای که یوسف ایستاده خیلی نقطهٔ رفیعی است.

یک ما هست که اساساً خودمان را می‌بینیم و خدا را نمی‌بینیم. خیلی‌هامان همینیم. یعنی این کار را خودمان کرده‌ایم. حالا قارون می‌گوید — گفتند این پول‌هایی که دستت است چیست؟ گفت:

«قَالَ إِنَّمَآ أُوتِيتُهُۥ عَلَىٰ عِلْمٍ عِندِىٓ أَوَلَمْ يَعْلَمْ أَنَّ ٱللَّهَ قَدْ أَهْلَكَ مِن قَبْلِهِۦ مِنَ ٱلْقُرُونِ مَنْ هُوَ أَشَدُّ مِنْهُ قُوَّةً وَأَكْثَرُ جَمْعًا وَلَا يُسْـَٔلُ عَن ذُنُوبِهِمُ ٱلْمُجْرِمُونَ» (قصص/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: جز این نیست که آن را بر علمی که نزد من است داده‌اند. آیا ندانست که خدا پیش از او از نسل‌ها کسانی را هلاک کرده که از او نیرومندتر و انبوه‌تر بودند؟ و مجرمان از گناهانشان پرسیده نمی‌شوند.

کار کردم، زحمت کشیدم، فکر اقتصادی داشتم، شمّ اقتصادی داشتم، درآوردم. خیلی از ماها همینیم. اساساً قارونیم. حالا او در بحث اقتصادیش این‌گونه گفت؛ ما در بحث علم و فهم هم همین را می‌گوییم. می‌آییم در این درجهٔ علمی می‌گوییم آها، کم دود چراغ نخورده‌ایم. کم دو نیمه‌شب بیدار نشده‌ایم. کم استاد ندیده‌ایم. این اساساً یک آدم قارون است. این که هیچی. علمی هم که این‌گونه به دست آمده قارونی است؛ نه نور است، نه برکت، نه هیچی.

این آدم اگر به او بگویند تو در این جایی، آن قسمتش را هم تعارفی اضافه می‌کند: در درجهٔ اول خدا. این را اضافه می‌کنند که بد نباشد. مهم این نیست که چه می‌گوییم — البته خودِ چه می‌گوییم هم مهم است — ولی آن اصلی که در آدم می‌گذرد این است که اولش خود آقا کار کردم، زحمت کشیدم. این فکر قارونی است. قارون فقط کیسهٔ زر نیست؛ قارون یک نسبت است: نسبتِ «من کردم».

بیا یک بالاتر. متوسطینی هستند که خودشان را می‌بینند، خدا را هم می‌بینند. یعنی خودشان دارند کاری می‌کنند، خدا کمکشان می‌کند. خدا با جلوهٔ «إنه خیر ناصر و معین» برایشان ناصر است. یعنی این‌گونه جلوه کرده؛ خدا برایشان در مقام نصرت است. خوب است؛ ولی افق پایین است، افق متوسط است. این‌ها در بحث «إن تنصروا الله ینصرکم» و این‌جور بحث‌ها سیر می‌کنند. خدا را با این زاویه می‌بینند. خدا هم با همین زاویه با آن‌ها برخورد می‌کند که اگر نصرت کنند خدا نصرتشان می‌کند.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوٓا۟ إِن تَنصُرُوا۟ ٱللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ» (محمد/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، اگر خدا را یاری کنید یاریتان می‌کند و گام‌هایتان را استوار می‌دارد.

«بَلِ ٱللَّهُ مَوْلَىٰكُمْ وَهُوَ خَيْرُ ٱلنَّٰصِرِينَ» (آل‌عمران/۱۵۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه خدا سرپرست شماست و او بهترین یاری‌کنندگان است.

نصرت یعنی چه؟ یعنی من هستم، خدا هم هست. من کار می‌کنم، خدا کمکم می‌کند. خدا در این کار مرا کمک می‌کند. این می‌شود ناصر بودن خدا. این مرتبهٔ متوسطین است که خدا دارد کمکشان می‌کند. مثل یک نوجوان یا جوان که خودش توان کار خودش را دارد، پدر و مادر کمکش می‌کنند.

یک موقع نه؛ بحث این نیست. طرف فانی است دیگر. در منطقهٔ فناء. منطقهٔ تواضع و شکست نفس نیست که اساساً ما چیزی به نام «شکست نفس» داشته باشیم. اساساً این مفهوم جعلی است. محتوایش دروغ است. گاهی می‌گوییم شما صددرصد بلدی؟ می‌گوید نه آقا بلدم؛ می‌گوید من بلد نیستم. داری دروغ می‌گویی. رسماً داری دروغ می‌گویی. این محتوا کاملاً جعلی است. البته تواضع نه؛ تواضع چیز دیگری است و حقیقتی دارد.

ولی این ولایت یعنی چه؟ یعنی خدا ولی است یعنی چه؟ مثل اینکه بچهٔ نوزاد؛ مادر برایش ناصر نیست، برایش ولی است. یعنی تمام وجود را به دست گرفته؛ هیچی ندارد. این چیزی که مخاطب خطاب است:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ أَنتُمُ ٱلْفُقَرَآءُ إِلَى ٱللَّهِ وَٱللَّهُ هُوَ ٱلْغَنِىُّ ٱلْحَمِيدُ» (فاطر/۱۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، شمایید نیازمندان به خدا، و خداست که بی‌نیاز ستوده است.

ستون فقراتش شکسته؛ فقیر است. او در جایی قرار گرفته که آنجا خدا با «الله ولیّ الذین آمنوا» دارد برایش ظهور می‌کند، نه با «هو خیر الناصرین». با خیر الناصرین برایش ظهور نمی‌کند؛ با الله ولیّ الذین آمنوا ظهور می‌کند. این خدا برایش ولی است نه ناصر. و این از این طرف فانی است؛ نه اینکه منم یک چیزی هستم.

«ٱللَّهُ وَلِىُّ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ يُخْرِجُهُم مِّنَ ٱلظُّلُمَٰتِ إِلَى ٱلنُّورِ وَٱلَّذِينَ كَفَرُوٓا۟ أَوْلِيَآؤُهُمُ ٱلطَّٰغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ ٱلنُّورِ إِلَى ٱلظُّلُمَٰتِ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلنَّارِ هُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ» (بقره/۲۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا سرپرست کسانی است که ایمان آورده‌اند؛ آنان را از تاریکی‌ها به سوی نور بیرون می‌برد. و کسانی که کفر ورزیده‌اند سرپرستانشان طاغوت است؛ آنان را از نور به سوی تاریکی‌ها بیرون می‌برند. آنان اهل آتش‌اند؛ در آن جاودانه‌اند.

در دعای عرفهٔ امام سجاد علیه‌السلام هم گفته‌اند. این‌ها شکست‌نفسی نیست؛ این‌ها واقعاً در این مقام‌اند. عرفه را بخوانید؛ عرفه در صحیفهٔ سجادیه هست. بعد به خدا می‌گوید: «أنا أقلّ الأقلّین، أذلّ الأذلّین، مثل ذرّة بل دونها». می‌گوید خدا من از — به این چرخ و غربت آلمان که می‌گویند — من بدتر وجود ندارد. از من پست‌تر وجود ندارد، از من بیچاره‌تر وجود ندارد. این دیگر اصلاً خودی نمی‌بیند این وسط. آن کسی که این‌گونه است حرفش این است که «أنت ولیّ». یعنی او در مقام ولایت دارد سیر می‌کند نه در مقام نصرت. لذا افق خیلی بالاست که کسی به خدا بگوید «أنت ولیّ» این دنیا و آن دنیا.

نه اینکه آن دنیا — آن دنیایی که دست و پای آدم بسته است که نه؛ چون خیلی وقت‌ها همه حواله به قیامت است که مثلاً آن دنیا معلوم است، «ربنا آتنا فی الدنیا حسنة» و این‌ها. این دنیا مهم است؛ کسی که چشم و گوشش باز باشد. نه اینکه آن دنیا چشم و گوشش باز باشد. آن دنیا چشم و گوش را زورکی باز می‌کنند. اگر باز نباشد زورکی بازش می‌کنند. مهم است که این دنیا چشم و گوشش باز باشد. بگوید تو این دنیا هم أنت ولیّ. من اصلاً اراده‌ای ندارم. اراده‌ام مندک در ارادهٔ توست. تو چه می‌خواهی؟ من اصلاً چیزی نمی‌خواهم. مگر ما چیزی خواستیم؟ این یک افق دیگری است در بحث.

لذا این سه پرده را لحاظ کنید. یکی هست که کلاً می‌گوید آقا ما زحمت کشیدیم به اینجا رسیدیم؛ این قارون است. یکی می‌گوید من زحمت می‌کشم خدا کمک می‌کند؛ این متوسط است. یکی هم می‌گوید من، اصلاً من چیست؟ من یعنی چه؟ منی وجود ندارد. هرچه هست تویی. این را اگر نیستیم انکار نکنیم. واقعاً یک مقامی وجود دارد؛ مقام فناء است. طرف واقعاً خودش را نمی‌تواند ببیند. نمی‌بیند خودش را. در این مقام بیا: خدا هرچه هست تویی. بیا سرپرستی ما را تو. من یک بچه‌ام که تو باید مرا بزرگ کنی، نه من یک نوجوانی که تو باید مرا کمک کنی. آنجا خدا با اسم «الله ولیّ الذین آمنوا» ظهور می‌کند کما اینکه برای کسی با اسم «خیر الناصرین» ظهور می‌کند. هر دو تایش را در قرآن داریم. خیر الناصرین برای کسانی که نصرت‌طلب‌اند. الله ولیّ برای کسانی که ولایت‌طلب‌اند. حالا تا کی چطور باشد. در مقام نصرتش هم مراتب دارد. همهٔ این‌ها مراتب دارد.

این معلوم شد «أنت ولیّ» یعنی چه. گفتار یوسف این است. این فاطر چه ربطی به این أنت ولیّ دارد؟


مفهوم فاطر: دوام اسم فاعل و شکافتن پوست عدم

اینکه در سورهٔ انعام مفهوم ولایت و ولی بودن را به مفهوم فاطر بودن خدا گره کرده، چه ارتباطی دارد؟ وقتی با فاطر می‌خوانند این اسماء معنی دارد. این اصلاً معنی دارد. قرآن را نمی‌شود دست زد. قرآن همانی است که هست. باید بگردی نکته‌اش را درآوری. اگر چیزی تکرار شد، باید بیایی نکته‌اش را درآوری.

مفهوم فاطر را اندکی از نظر تخصصی گوش کنید. فاطر اگر چیزی رفت توی اسم فاعل، اولاً حواستان باشد به معنای دوام و ثبوت. یعنی دوام و ثبوت را در خودش دارد. مثل صالح با «عملوا الصالحات». چه فرقی می‌کنند آنجا؟ می‌گویند «عملوا الصالحات» مال کسی است که عمل صالح دارد. ولی صالح یعنی جانش صالح شده اصلاً. این دیگر با دوام و ثبوت که این خودِ جان صالح است که حالا از این می‌تراود عمل صالح. آن موقع «عملوا الصالحات» چهار تا کار خوب می‌کند، چهار تا کار بد هم می‌کند. ولی تا شده باشد صالح، صالح که بشود این جان صالح است دیگر؛ می‌شود شیشهٔ عطر. دیگر بوی کثافات از این نمی‌آید.

چه فرقی بین این‌ها هست؟ بین محسن هست با «الذین أحسنوا»:

«لِّلَّذِينَ أَحْسَنُوا۟ ٱلْحُسْنَىٰ وَزِيَادَةٌ وَلَا يَرْهَقُ وُجُوهَهُمْ قَتَرٌ وَلَا ذِلَّةٌ أُو۟لَٰٓئِكَ أَصْحَٰبُ ٱلْجَنَّةِ هُمْ فِيهَا خَٰلِدُونَ» (یونس/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای کسانی که نیکی کردند نیکی است و زیاده؛ و سیاهی و خواری چهره‌شان را نمی‌پوشاند؛ آنان اهل بهشت‌اند؛ در آن جاودانه‌اند.

یک تعبیر محسن داریم. این تعابیر را دقت کنید. کلاً اگر برود توی اسم فاعل اشاره به دوام و ثبوت دارد. این یک نکته.

نکتهٔ بعدی این است که معنی فاطر که به معنی فَطْر است، به معنی شکافته، به این معناست که در حقیقت خدا فاطِر است یعنی همه‌چیز را از عدم — انگار پوست عدم را — دارد می‌شکافد و می‌آورد توی صحنه. پوسته‌ای انگار؛ در حقیقت تقریباً معنی خالق می‌دهد منتها با این عنایت که معنی شکافتن را شما در آن لحاظ کنید. مثل پوست یک دانه که می‌شکافد و چیزی می‌زند بیرون. پوست یک هسته می‌شکافد، چیزی می‌زند بیرون از این. اینجا می‌شود فَطْر.

خدا هم اگر دارد فاطِر است — همان‌طور که از لغت توضیح دادم، مفصّل هم توضیح داده‌ام — یعنی این پوست عدم را، وقتی می‌خواهد توی صحنهٔ وجود بیاورد. خیلی‌ها فاطر را معنی خالق می‌کنند. اشکالی ندارد؛ درست است؛ منتها با این لحاظ کنید: دارد چیزی را می‌شکافد؛ انگار این عدم مثل یک هستهٔ نارس است، چیز بسته‌ای که این پوستش می‌شکافد چیزی می‌زند بیرون. که این هم خیلی معنا دارد که چرا با اسم فاطر می‌آید.

چون ماها همه انگاری که توی ذهن خدا یک موقعی هستیم. فقط داریم می‌زنیم بیرون. این خطاب «کن»:

«إِنَّمَآ أَمْرُهُۥٓ إِذَآ أَرَادَ شَيْـًٔا أَن يَقُولَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ» (یس/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که کار او چون چیزی را اراده کند این است که به آن بگوید باش، پس می‌باشد.

به چه می‌گویند «کن» اصلاً؟ این خطاب کن یعنی باش. به چیزی باید بگویند باش که این باشد دیگر؛ این «یکون» بشود. این یک سؤال بسیار مهم است و جواب بسیار مهمی برای خودش دارد که این دقیقاً این شیئی که به او می‌خواهند بگویند کن، این کجاست؟ این یک جایی هست. که خدا به او می‌گوید باش و این می‌باشد. از آن پوستش درمی‌آید و می‌باشد آن موقع. «یکون» می‌شود. که این اشاره به معنی فاطر بودن خداست.

ولی حالا با همین معنایی که این پوست عدم شکافته می‌شود و چیزی می‌آید، این مخلوقات دارند می‌آیند بیرون. نکتهٔ اول را به نکتهٔ دوم اضافه کنید؛ نتیجه‌اش چه می‌شود؟ دم‌به‌دم خدا دارد پوست را می‌شکافد و چه کار می‌ریزد بیرون. آن‌به‌آن. چونکه ثابت است — مقدمهٔ اولمان که دارد به ثبوت و دوام این کار را می‌کند. نتیجه‌اش این می‌شود که شمایی که الان اینجا ایستاده‌ای، نشسته‌ای، دم‌به‌دم خدا دارد شما را می‌آفریند، آن‌به‌آن. بحث این نیست که شما به صورت مستمر همین‌گونه هستی الان. آفریده و دیگر شما داری بزرگ می‌شوی. این نیست. فیض را شما مدام داری می‌گیری همین الان. یعنی مدام داری؛ این آنت با آنِ قبلت هیچ ربطی هم ندارد. اگر شما قیافه‌تان سر جایش مانده، این به خاطر ظهور اسم حفیظ خداست که شما قیافه‌تان مانده.


حرکت جوهری؛ آصف و تخت بلقیس

این مطلب حتی برهان دارد. حتی این مطلب در فلسفه به نام حرکت جوهری برهان دارد. شما یک لحظه با یک لحظهٔ قبلتان یکی نیستید. اساساً لحظهٔ قبل فیض قبل بوده، لحظهٔ جدید فیض جدید است. و اگر این بحث را درست بتوانید حلاجی کنید، در سورهٔ نمل در مورد بحث حضرت سلیمان، این بحثی که «أنا آتیک به قبل أن یرتد إلیک طرفک»: من تخت ملکهٔ سبا را برمی‌دارم قبل از اینکه چشمت به هم بخورد دارم می‌آورم اینجا.

«قَالَ يَٰٓأَيُّهَا ٱلْمَلَؤُا۟ أَيُّكُمْ يَأْتِينِى بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن يَأْتُونِى مُسْلِمِينَ» (نمل/۳۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: ای بزرگان، کدام یک از شما تخت او را پیش از آنکه تسلیم‌شده نزد من آیند برایم می‌آورد؟

«قَالَ عِفْرِيتٌ مِّنَ ٱلْجِنِّ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ وَإِنِّى عَلَيْهِ لَقَوِىٌّ أَمِينٌ» (نمل/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عفریتی از جن گفت: من آن را پیش از آنکه از جایگاهت برخیزی برایت می‌آورم، و من بر آن نیرومند امینم.

یعنی یک کاری هست؛ جلسه تمام شود و این‌ها، من با این سرعت می‌آیم دارم می‌آورم. ولی آن که نزدش علمی از کتاب بود — که خدا راجع به او گفت چقدر علم داشت «علم من الکتاب»؛ در روایت بود قطره‌ای از بحر علم داشت — «علم من الکتاب» داشت. امیرالمؤمنین چقدر دارد؟ «علم الکتاب» دارد. پیامبر اکرم «علم الکتاب» دارد که در خود آیهٔ قرآن آمده:

«وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لَسْتَ مُرْسَلًا قُلْ كَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًۢا بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» (رعد/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که کفر ورزیدند می‌گویند تو فرستاده نیستی. بگو: خدا میان من و شما گواه بس است، و آن که نزد او علم کتاب است.

حالا این‌ها بحثش مفصّل است. او که «علم من الکتاب» داشت گفت:

«قَالَ ٱلَّذِى عِندَهُۥ عِلْمٌ مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَءَاهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُۥ قَالَ هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِىٓ ءَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِۦ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِىٌّ كَرِيمٌ» (نمل/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن که نزد او علمی از کتاب بود گفت: من آن را پیش از آنکه چشم برهم زنی برایت می‌آورم. پس چون آن را نزد خود مستقر دید گفت: این از فضل پروردگار من است تا بیازمایدم آیا شکر می‌کنم یا کفر می‌ورزم. و هر که شکر کند جز این نیست که برای خود شکر می‌کند، و هر که کفر ورزد پس پروردگار من بی‌نیاز کریم است.

چشمت به هم بخورد من دارم می‌آورم. این مفسّرینی که اهل فن‌اند سر این جان‌اند؛ همین را می‌گویند. یعنی کلاً بحث برهانی است، درست هم هست. یعنی به این اراده، این آصف، تخت این فیضِ آنِ قبل را که توی سبا و کشور سبا بوده، این آن دارد اینجا انجام می‌شود؛ تمام شد و رفت. این آن آنجا بوده، این آن اینجاست. چونکه این فیض دارد مدام حرکت می‌کند و می‌آید.

یعنی شما دقیقاً لحظه‌به‌لحظه دارید عمر می‌گیرید، وجود می‌گیرید، فیض می‌گیرید. این‌گونه نیست که علم آنِ قبلتان همین‌گونه مانده؛ من به صورت طبیعی باید آنِ قبل یک علمی داشتم، توی آنِ بعد هم همان علم را باید می‌داشتم. اصلاً بنا بر این نیست. بنا بر این نیست که شما علمتان باقی بماند اصلاً. شما این آن با آنِ قبل، خدا دارد این فیض را می‌دهد که شما علمتان می‌ماند. بحث این نیست که شما شب بخوابید صبح بلند شوید علمتان دیگر نباشد. بحث این است که اصلاً شما این آن با آنِ قبل معلوم نیست علمتان باشد. بنای بر این نیست که علم به شما سر جایش بماند. اگر می‌ماند ظهور اسم حفیظ الهی است که می‌ماند؛ وگرنه قرار نبوده بماند. قیافه‌تان قرار نبوده بماند. این ظهور اسم حفیظ، دائم، باقی — این اسامی خدا به خاطر این است که این‌ها مظهر دارند و برای مظهر داشتن این‌هاست که شما قیافه‌تان می‌ماند، علمتان می‌ماند، این‌ها می‌ماند. یک آن خدا اراده کند که شما علم نداشته باشید تمام است؛ ندارید. یعنی شما این‌گونه، دقیقاً توی ید قدرت الهی قرار گرفته‌اید من و شما. نه من و شما؛ کل عالم این‌گونه است. یعنی این‌گونه توی دست قدرت الهی هستیم.


مولوی: هر نفس نو می‌شود دنیا و ما

برای همین است مولوی توی دفتر اول این عبارت را می‌گوید: «هر نفس نو می‌شود دنیا و ما / بی‌خبر از نو شدن اندر بقا». می‌گوید هر آن‌به‌آن دارد همه‌چیز نو می‌شود. تو نمی‌بینی دارد نو می‌شود. بعد می‌گوید: «این عمر چون جوی نو نو می‌رسد / مستمری می‌نماید در جسد». این عمر دارد نو نو می‌آید؛ فقط مستمر می‌نماید در جسد که شما داری این را می‌بینی. بعد یک مثال می‌زند. می‌گوید: «آن ز تیزی مستمر شکل آمده است / چون شرر کش تیز جنبانی به دست». می‌گوید از سر تیزی و تندی است که آن‌قدر تند می‌رود، شما مستمرشکل داری می‌بینی این را. مثل چه؟ چون شرر؛ مثل این آتش‌گردان که تیز می‌جنبانی به دست. تیز که بگردانی، شما یک دایرهٔ باقی می‌بینی این‌گونه. ولی این از سر تندی است؛ آن‌قدر تند می‌چرخد که شما داری این‌گونه می‌بینی. وگرنه عمر چون جوی نو نو می‌رسد؛ مستمری می‌نماید.

این‌ها عرفان مولوی است. نه توی چهار تا داستان — بعضی داستان‌هایش را نقل می‌کنند، این‌ها را نقل نمی‌کنند. داستان‌هایش را می‌گوید که این‌ها را بگوید. این توی کدام داستان است؟ توی داستان خرگوش و شیر است این را می‌گوید. داستان مهم نیست؛ این‌ها مهم است. دفتر اول مثنوی.

همین می‌شود مفهوم فاطر بودن خدا، بدیع بودن خدا. یعنی خدا نو کار می‌کند اصلاً. بی‌الگو کار می‌کند. این‌گونه نیست که این آن را به‌عنوان الگو از قبل داشته باشد و با آن کپی کند. عالم را نوبه‌نو دارد خلق می‌کند. آن‌به‌آن، نوبه‌نو.

آن موقع است که شما این آیهٔ سورهٔ مبارکهٔ الرحمن را می‌خوانید که یک علامه می‌خواهد پایین‌جایش را این‌چنین توضیح دهد:

«يَسْـَٔلُهُۥ مَن فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِى شَأْنٍ» (الرحمن/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هر که در آسمان‌ها و زمین است از او درخواست می‌کند؛ هر روز او در کاری است.

همهٔ عالم دارند مدام از خدا سؤال می‌کنند و درخواست می‌کنند. خدا که بیست‌وچهار ساعت برایش معنی ندارد. یعنی آن‌به‌آن، آن‌به‌آن خدا هر آنی در یک شأنی است. یعنی خدا آن‌به‌آن دارد کار می‌کند. نه؛ خدا یک ساعت‌ساز لاهوتی نیست به قول این غربی‌ها که کوک کرده گذاشته دارد خودش کار می‌کند. عالم کوک‌شده و رها نیست. خودش کار نمی‌کند. آن‌به‌آن دارد فیضش را از خدا می‌گیرد. اگر یک آن فیض قطع شود، نه قیافه می‌ماند نه علم نه ستون.

آن موقع شما اگر توجه کنید به اینکه خدا فاطر السموات والأرض هست، یعنی نوبه‌نو دارد — یعنی اصلاً این علم مال تو نیست. اصلاً چیزی مال تو نیست. نه اینکه این مال تو نیست؛ هیچی مال تو نیست. قیافه‌ات هم مال خودت نیست. چشمت هم مال خودت نیست. علمت هم مال خودت نیست. این‌ها نوبه‌نو دارد می‌دهد. یعنی این آن‌به‌آن باید بدهد تا این بماند. دیدی دیگر؛ دیگر چیزی نیست. دیگر چیزی نمانده. یعنی اگر تو فاطر السموات والأرض هستی که دیگر چیزی نمانده برای ما. اگر این‌ور فاطِر است، این‌ور بی‌همه‌چیزیم. چون دارد نو نو می‌دهد.

دقت کنید: مفهوم فاطر قطعاً یک فقر را به دنبال خودش می‌آورد. نه دیگر «من راه می‌افتم از تو حرکت از خدا برکت». این مال متوسطین است. «از تو حرکت از خدا برکت» مال بحث متوسط است. بارها گفتیم بابا قرآن می‌خواهد آدم را بزرگ کند. نمی‌خواهد بگوید که مثلاً تو سر و کلهٔ هم نزنید که مال همدیگر نخورید، دزدی نکنید، چراغ قرمز هم حواستان باشد. نهایتاً دروغ نگویید، غیبت هم نکنید. این‌ها نیست. قرآن این را نمی‌خواهد. اصلاً این حد را قرآن لازم نداشت.

مثل این می‌ماند که برای کشیدن یک دانه قوطی کبریت تریلر نمی‌سازند. تریلری را که ساختند قرار بوده بار حمل کند، نه قوطی کبریت. اینی که سر و کلهٔ همدیگر نزنید، مال همدیگر نخورید — ما که خمس می‌دهیم، نماز می‌خوانیم، روزه می‌گیریم. دیگر چه؟ این «دیگر چه» یعنی هیچی؛ کاری انجام نداده‌ای. خمس را می‌دهی، نماز را می‌خوانی، روزه را می‌گیری، احکام را هم به‌جا می‌آوری؛ اگر ایستادی و گفتی تمام شد، معلوم است نمی‌دانی قرآن چیست. قرآن برای این است که آدم بگوید دیگر چه خبر؟ این‌همه مفهوم برای همین است که انسان افق را گم نکند؛ نه اینکه بگوید روزه‌ام را گرفتم، هیزم حرام نمی‌خورم، دیگر چه؟


نوبه‌نو خلق کردن؛ معجزه خرق عادت است نه کار محال

سؤال شد که استاد شما که می‌گویید اینجا خدا نوبه‌نو خلق می‌کند، مگر می‌شود دیگر هم خلق کند توی یک لحظهٔ دیگر؟ بله. اصلاً خیلی وقت‌ها مسخ همین است. چون این آنِ آدم، آن باید بماند. نعوذ بالله. پس می‌تواند این‌گونه باشد. قاعده‌ای دارد؛ نمی‌گویم بی‌قاعده است. بحث این است که نوبه‌نو دارد خلق می‌کند. شما فقط این را بدانید: اگر این ستون مانده، این نیست که ما توی رشتهٔ عمران کلاً مقاومت این‌جور مصالح را حساب کرده‌ایم که این ستون می‌ماند این‌گونه. نه. این ستون و مقاومتش، مقاومت مصالحش، این‌ها نو نو دارد از خدا فیض می‌گیرد. اینی که آهن سخت است — «و ألَنّا له الحدید»: ما برای داوود این را نرم می‌کنیم — اصلاً چیزی نیست. چونکه نو نو دارد خاصیتش را می‌گیرد آهن. این آن قرار بوده خاصیتش سختی باشد، آنِ بعد قرار بوده خاصیتش نرمی باشد. به همین راحتی.

«وَلَقَدْ ءَاتَيْنَا دَاوُۥدَ مِنَّا فَضْلًا يَٰجِبَالُ أَوِّبِى مَعَهُۥ وَٱلطَّيْرَ وَأَلَنَّا لَهُ ٱلْحَدِيدَ» (سبأ/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی داوود را از جانب خود فضلی دادیم: ای کوه‌ها، با او هم‌آواز شوید، و پرندگان؛ و آهن را برای او نرم کردیم.

برای همین است سر داستان حضرت ابراهیم می‌گوید این‌ها گفتند بسوزانیدش. ما هم به آتش گفتیم. ما هم به آتش گفتیم، نه به چیز دیگر. چونکه برخی از محجوبین در تفسیر این‌جور آیه را جوری تفسیر می‌کنند که انگار به علم جدید درست برمی‌خورد؛ می‌گویند نه، یعنی ما یک سپر حفاظتی روی ابراهیم کشیدیم که آتش نسوزاند او را. اصلاً آیا این نیست؟ می‌گوید ما به آتش گفتیم:

«قُلْنَا يَٰنَارُ كُونِى بَرْدًا وَسَلَٰمًا عَلَىٰٓ إِبْرَٰهِيمَ» (انبیاء/۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفتیم: ای آتش، بر ابراهیم سرد و سلامت باش.

این را گفتند این‌گونه؛ ما به آتش گفتیم آتش نسوزان. به همین راحتی. به همین راحتی امداد توی عالم به همین راحتی می‌افتد. اصلاً چیزی سخت نیست. یعنی خدا برایش چیزی سخت نیست اصلاً. چونکه نوبه‌نو دارد خاصیت می‌دهد به همه‌چیز. این آن اراده‌اش این را این‌گونه خاص کرده. آن اراده‌اش یک جور خاصیت دیگر می‌دهد به چیزی.

سؤال می‌شود قاعده‌اش چیست؟ خدا هر چند وقت یک بار این را می‌خواهد که مثلاً این‌گونه بشود؟ چند وقت یک بار نیست. برای حضرت ابراهیم یک موقع می‌خواهد. مهم این است که یک موقع‌هایی می‌خواهد. چه‌موقع می‌خواهد؟ همان موقعی که می‌خواهد؛ موقعی که مصلحت دارد. مصلحت در آنجا اقتضا کرده. می‌خواهم بگویم که شما اصلاً تعجب نکنید. تعجب نکنید که مثلاً همه بسیج شوند بر علیه شما برای اینکه کاری بکنند و آن نشود. خیلی چیز طبیعی است. این خیلی طبیعی است که خدا بگوید مثلاً من لشکر رعبم را می‌فرستم:

«سَنُلْقِى فِى قُلُوبِ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ ٱلرُّعْبَ بِمَآ أَشْرَكُوا۟ بِٱللَّهِ مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِۦ سُلْطَٰنًا وَمَأْوَىٰهُمُ ٱلنَّارُ وَبِئْسَ مَثْوَى ٱلظَّٰلِمِينَ» (آل‌عمران/۱۵۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به زودی در دل کسانی که کفر ورزیده‌اند رعب می‌افکنیم، به سبب آنکه به خدا شرک آوردند چیزی را که بر آن برهانی نفرستاده بود؛ و جایگاهشان آتش است و بد است جایگاه ستمگران.

چونکه این‌ها مشرک‌اند. ما مشرکیم می‌ترسیم. اگر ما موحد بودیم که نمی‌ترسیدیم. ولی چونکه مشرک‌اند ما رعب می‌اندازیم توی دلشان. چرا؟ توی دست ماست. دل این‌ها دست ماست. شما اول سال چه می‌گویید؟ یا مقلّب القلوب والأحوال. ای کسی که قلب‌ها را برمی‌داری این‌وری می‌کنی آن‌ور. همه بسیج شوند که شما را خراب کنند. نمی‌توانند. اگر خدا نخواهد نمی‌شود. قلب در دست اوست؛ لشکر رعب هم در دست اوست. همه بسیج شوند و او نخواهد، نمی‌شود.

برای همین است حالا ادامهٔ ماجرا. قاعده‌اش این است: خدا هر موقع مصلحت بداند. اصلاً همهٔ عالم معجزه است. عالم کلش دارد معجزه اتفاق می‌افتد؛ معجزه‌آسا اتفاق می‌افتد. فقط بعضی از معجزه‌ها را ما آن‌قدر دیده‌ایم عادت کرده‌ایم. دیدیم یک دانه می‌گذاریم توی خاک بعد می‌آید می‌شود درخت. این معجزه نیست؟ که یک دانه هسته آن‌قدری می‌کنی توی خاک بعد می‌شود یک درخت آن‌قدری. بعد یک هستهٔ دیگر می‌کنی توی خاک، یک درخت یک جور دیگر می‌شود، یک میوهٔ دیگر می‌دهد. زمین یکی، آفتاب یکی، این ساقه‌ها یکی. «خدا که دهد میوهٔ الوان از چوب / یا که برد گلِ سرخ از خار»؛ نخ‌بندان قضا و قدر. این‌ها نخ را کی می‌بندد؟ قضا و قدرِ شیرین‌کار. آن معجزات به صورت طبیعی دارد اتفاق می‌افتد. منتها بعضی از معجزات هست که آن‌قدر اتفاق افتاده ماها عادت کرده‌ایم. این معجزهٔ الهی است که قیافهٔ من همین‌گونه مانده تا این سن. منتها آن‌قدر دیده‌ایم عادت کرده‌ایم. دیدیم قیافه باید سر جایش بماند دیگر.

معجزه اساساً — حتی توی بحث‌ها این را می‌گویند — معجزه یعنی خرق عادت، نه یک کار غیرممکن کردن. یعنی عادت بر این بوده که چنین بشود. یک بچه‌ای پدر داشته باشد، مادر داشته باشد، نطفه‌ای باشد در رحم ریخته شود. عادت بر این بوده. حالا یک موقع خدا اراده کرده است که یک بچه‌ای بدون پدر متولد شود. این چیست؟ الان چیز محالی نیست. فقط خرق یک عادت است. یعنی عادتی ما کرده بودیم که این‌گونه بشود. یک عادت از بین رفت. چون خدا حالا اینجا این‌گونه اراده کرده. ولی حالا ارادهٔ خدا به محال تعلق نمی‌گیرد دیگر.


محال عقلی و إن الله علی کل شیء قدیر

آها؛ ارادهٔ محال، محال عقلی. یعنی خدا اراده بکند که دو بشود چهار. چهار بشود دو. این‌ها دیگر لاشیء است اصلاً. «و إن الله علی کل شیء قدیر»: یعنی یک چیزی اصلاً باید شیئی باشد، یک چیزی باشد تا خدا این کار را بکند. اگر محال عقلی باشد، محال عقلی بازگشتش به این است که اصلاً این چیز نیستی است اصلاً؛ ماهیتش نیست. جمع ضدین خدا می‌تواند بکند؟ یعنی اصلاً جمع ضدین، جمع نقیضین، این‌ها محال است اصلاً. خودش محال است.

انتهاء صغیر در کبیر می‌تواند بکند؟ این‌ها می‌آمدند از ائمه می‌پرسیدند همین سؤال‌ها را که همین الان هم می‌کنند. روایاتش هست. انتهاء صغیر در کبیر می‌تواند بکند؟ که یک کرهٔ زمینی بدون اینکه کوچک شود در یک تخم‌مرغ، بدون اینکه این تخم‌مرغ بزرگ شود، جا شود؟ نه اینکه کرهٔ زمین را فشرده‌اش کنی، فضاهای خالی‌اش را بگیری. نه؛ این همین‌گونه این‌قدری این را بکنی توی این. این خدا اصلاً اراده‌اش تعلق نمی‌گیرد چون یک چیزی نیست اصلاً که به خدا اراده تعلق بگیرد. ولی غیر محال ذاتی و محال عقلی، هر چیزی که شیئی باشد، خدا علی کل شیء قدیر هست؛ حکمتش اقتضا بکند آن کار را انجام می‌دهد.

معیارش عقل ماست؟ یعنی هر چیزی که با عقل انسان رد شود را خدا انجام نمی‌دهد؟ عقل قطعی، نه عقل مشوّبه به وهم. ماها ممکن است چیزهایی بگوییم برهان عقلی است ولی اندکی به آن گیر بدهی می‌بینی نه اصلاً برهان نیست این؛ عقل نیست اساساً. طرف می‌گوید آقا به عقل من می‌رسد. به خصوص توی احکام خیلی‌ها عقلشان کار می‌کند. من این‌گونه به عقلم می‌رسد که نماز را قبلاً می‌گفتند قصر بخوانید به خاطر سختی سفر بوده که می‌گفتند قصر بخوانید. الان چونکه سفر سختی ندارد من به عقلم می‌رسد که مثلاً باید همان‌گونه بخوانیم. چه برهان عقلی؟ اصلاً شما می‌توانید برهان عقلی بیاورید بر این؟ چیزهایی که آدم‌ها همین‌گونه به ذهنشان می‌رسد می‌گویند به عقلمان می‌رسد. این‌ها نه؛ باید برهان داشته باشد. یعنی دودوتاچهارتا این‌گونه باشد. اگر دودوتاچهارتا این‌گونه بشود، محال عقلی بشود طبیعتاً این محال عقلی را چه؟

یا مثلاً گاهی اوقات وهم فشار می‌آورد. ما تا حالا هرچه معلول دیدیم، هرچه موجود دیدیم، دیدیم یک علت داشته. این بحث را شیخ‌الرئیس، بوعلی سینا، اول نمط چهارم اشارات دقیقاً همین بحث را می‌کند. می‌گوید ما تا حالا هرچه موجود دیدیم، دیدیم یک علت داشته. این کتاب دیدیم یک علت داشته. این دیوار، خانه، یک علت. هرچه را دیدیم دیدیم یک علت داشته. آن موقع می‌گوییم که کل موجود معلول. یعنی پس هر موجودی باید علت داشته باشد. این برهان است؟ این که برهان نیست که. شما از اینکه این استقراء ناقصه است دیگر رسماً استقراء ناقصه؛ برهان نیست. یک مثال نقض دارد دقیقاً. کی؟ خدا. موجودی که معلول هم نیست. ولی ما هرچه می‌بینیم از موجودات این‌ها معلول‌اند، معلول‌اند یعنی علت دارند، می‌گوییم آن‌وقت وهم یک فشاری می‌آورد به آن عقل ناب. می‌گوید تو همهٔ این چیزها گفتی این‌گونه است پس بگو کل این‌گونه است. در صورتی که این «کل» را شما از لحاظ عقلی حق نداری بگذاری اول این چیز. این استقراء ناقصه است و از استقراء ناقص شما استقراء تام هیچ‌موقع نتیجه نمی‌گیری برهانی. لذا اگر عقل، عقل ناب دودوتاچهارتایی باشد، بدون هیچ — همین که می‌گوییم مثل اجتماع نقیضین محال است که هیچ‌کس نمی‌تواند این را رد کند. هیچ‌کس یعنی اصلاً نمی‌تواند؛ کسی اثباتش را هم نمی‌تواند بکند که ممکن است.

سؤال شد که اگر خاصیت گرما را بگوییم مثلاً ذات آن نار است، پس نمی‌تواند نسوزاند؟ این را بی‌خود می‌گویند. این مال فلسفه است. آن‌ها غلط است. فلسفه تا حالا بیا؛ تازه آمده‌ایم مال فلسفهٔ مشّاء. بیایید توی فلسفهٔ ملاصدرا و برسید به بحث حرکت جوهری؛ اصلاً همین هم همان بحث آنجا تبیین شده. می‌بینید که یک موقعی نمی‌فهمیدند. یک موقعی اصلاً بحث ذات و عرض و این‌ها بحث‌هایی است که مثلاً فلسفه ساخته از روایات و چیزی، یک بحث ساخته، روش کار کرده‌اند، یک سری در بهشان داده که یک سری معارف را با آن تبیین کنند. برای همین است که کسانی که متسلّب روی فلسفه‌اند، این‌ها خیلی وقت‌ها گیر می‌افتند؛ توی مباحث دینی گیر می‌افتند. فلسفه، نظام فلسفهٔ ضعیف نمی‌تواند تبیین کند.

کما اینکه توی بحث‌های عرفانی ما که مثلاً ابن‌عربی گفته، ابن‌عربی یک بحثی را باز کرده می‌گوید من دارم می‌بینم. می‌گوید شما چطور قطرات باران دارد می‌آید می‌بینی نو نو دارد می‌آید. می‌گوید من اسماء الهی نو نو دارد کار می‌کند. من دارم می‌بینم این را. با اینکه برهان نتوانم برایش بیاورم. می‌بینی او دارد می‌بیند می‌گوید من نمی‌توانم برهان بیاورم. برهان دستم خالی است. نظام فلسفه‌ای که توی قرن هفتم ابن‌عربی دارد با آن کار می‌کند در این نظام ضعیف است به لحاظ فلسفی که بتوانیم تبیین کند. می‌بینید می‌افتد دست یک ملاصدرایی شروع می‌کند — هم خودش اهل کشف و شهود است، آثار عرفا را دیده، آیات را دیده، «یسئله من فی السموات والأرض کل یوم هو فی شأن» را دیده، این‌ها را دیده، قدر هم هست — می‌آید یک نظام فلسفی می‌دهد این‌ها را تبیین می‌کند. باز هنوز توی همین بحث نظام فلسفی صدرایی چیزهایی هست تبیین نمی‌شود. باید بعدی‌ها زحمت بکشند به فضل خدا زحمت بکشید دربیاورید با آن چیز دیگر تبیین شود. اینجا ضعیف است.

خدا از دیوار می‌تواند به شما پول بدهد؟ این مگر محال است؟ نه. کی گفته محال عقلی است؟ هیچ‌کس نمی‌تواند بگوید این محال عقلی است. شما درس بخوانید؛ توی دیوار، دیوار خوب است. خدا رزقتان می‌دهد از توی دیوار. خدا پول بگذارد توی کشوی میزتان اشکال عقلی دارد؟ نه. ممکن است پس کشوی میزتان را بکشید و رزقتان را از توی کشوی میزتان دریافت کنید بدون اینکه کسی بداند خودتان پول گذاشته باشید آنجا یا کس دیگری گذاشته باشد. و همین‌گونه این هم اصلاً بعید نیست. خرق عادت فقط.


توفنی مسلما؛ عاقبت‌بخیری در اوج قدرت

برویم سر اصل دعا. اینی که می‌گوید و این‌گونه خودش را تخلیه می‌کند و بی‌اراده می‌کند، یک خواسته‌ای دارد و آن خواسته‌اش این است: «توفّنی مسلماً وألحقنی بالصالحین». بعد از این‌همه، دعایش این است که توفّنی؛ حسن عاقبت یعنی عاقبت‌بخیری. خدایا ما عاقبت‌به‌خیر بمیریم. چونکه عاقبت‌به‌خیر زندگی کردن غیر عاقبت‌به‌خیر مردن است.

ما بلعم باعورا داشتیم که قرآن در سورهٔ مبارکهٔ اعراف راجع به او می‌گوید:

«وَٱتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ٱلَّذِىٓ ءَاتَيْنَٰهُ ءَايَٰتِنَا فَٱنسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ ٱلشَّيْطَٰنُ فَكَانَ مِنَ ٱلْغَاوِينَ» (اعراف/۱۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر آنان بخوان خبر آن که آیات خود را به او دادیم پس از آن‌ها به در آمد؛ پس شیطان در پی او افتاد و از گمراهان شد.

ما آیات به او دادیم، از او گرفتیم. ما سامری داشتیم که وقتی موسی از او می‌پرسد:

«قَالَ فَمَا خَطْبُكَ يَٰسَٰمِرِىُّ» (طه/۹۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: پس کار مهم تو چه بود ای سامری؟

«قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا۟ بِهِۦ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِّنْ أَثَرِ ٱلرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَٰلِكَ سَوَّلَتْ لِى نَفْسِى» (طه/۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: به چیزی بینا شدم که آنان به آن بینا نشدند؛ پس مشتی از اثر رسول برگرفتم و آن را افکندم؛ و نفس من این‌گونه برایم بیاراست.

کارت چه بود؟ می‌گوید من یک بصیرتی داشتم؛ مشتی از اثر رسول برگرفتم؛ نفس برایم بیاراست. می‌گوید من صاحب بصیرت بودم. سامری کم‌آدمی نبوده. بلعم باعورا کم‌آدمی نبوده. خوب زندگی کردن غیر از خوب مردن است.

اینکه مرحوم آقای شریعتی می‌فرماید خدایا خوب زندگی کردن را به ما بیاموز، خوب مردن را خودمان می‌گوییم — این یک حد متوسط است. این آدم متوسط است اصلاً معلوم است از این حرف. اشکالی هم ندارد؛ همه هم متوسطیم. خوب زندگی کردن را به ما بیاموز، خوب مردنش را هم بمیران، خوب در برزخ تو خودت محشور کن، از برزخ به منطقهٔ قیامت خوب خودت ببر، همه‌چیز را خودت بکن. نه اینکه خوب زندگی کردن را به ما بیاموز ما خودمان خوب می‌میریم. نه این‌گونه نیست. خیلی‌ها خوب زندگی کردند خوب نمردند. خیلی‌ها خوب زندگی کردند خوب نمردند.

بحث ایمان مقارن را توی لحظهٔ مرگ، توی لحظهٔ مرگ بفشارند که همین الفبای دین آدم یادش برود. همین الفبا. توی پنجشنبه گفتم که این چیزی که از آدم سؤال می‌کنند همین الفبای دین را سؤال می‌کنند. شبههٔ عاقلِ مکلف را از آدم سؤال نمی‌کنند که. می‌گویند من ربّک، من إمامک، من کتابک. همین‌ها یاد آدم نمی‌آید. همین‌ها یاد آدم نمی‌آید.

برای همین است که در تلاش‌های آخر به این می‌گویند، این چانه‌اش را بگیر به او بگو و بلند، بلند به او بگو و تکانش بده که حالیش بشود. چونکه می‌دانی که میّت نمی‌فهمد مرده. اولش نمی‌داند مرده. فقط می‌بیند که یک صحنه‌هایی دارد می‌بیند که تا حالا نمی‌دید. یک آدم‌هایی که تا حالا نبودند. همه که نمی‌فهمند مرده‌اند که. نفر یواش‌یواش می‌فهمد مرده. یعنی این حالتی که از او دارند. فقط یکهو می‌بیند اِ چشمش وا شده. مثلاً یک صحنه‌هایی دارد می‌بیند، یک چیزهایی می‌بیند، یک آدم‌هایی می‌بیند، بابا مامانش را می‌بیند. این بعدش که نمی‌فهمد که. این هم می‌گوید چرا دارید مرا اذیت می‌کنید؟ چرا بدنم را گرفتید؟ چرا این‌گونه می‌کنید؟ بگذارید زمین.

بعد که می‌گویند، به او می‌گویند الموت حق. به او می‌گویند که تو مردی. اول حواسش می‌آید تو مردی. بعد البعث حق و النشور حق و الحساب حق و المیزان حق و الصراط حق و الکتب حق. من آن‌قدر این را که توی یک خانهٔ تحقیق خواندم این‌ها را یاد گرفتم دیگر. این‌ها حق است. می‌خواهند به او بگویند تو مردی، یک. حواست باشد إذا أتاک الملکان المقرّبان این‌ها آمدند؛ فقل فی جوابهما الله ربّی والقرآن کتابی. و علی بن أبی طالب إمامی و الحسن بن علی إمامی و این‌ها. این‌ها را یاد نبری. این‌ها آخرین تلاش‌هاست. قرار نیست آدم در آخرین تلاش یادش بیاید این‌ها. این‌ها باید چیزی باشد که واقعاً زندگی کرده باشد با الله ربّی. باید زندگی کرده باشد با علیّ إمامی، این امامی، آن امامی. باید با این‌ها زندگی کرده باشد. قرآن کتابی.

اگر رفت سراغ این اراجیف که آرامش در سه دقیقه، تربیت در پنج دقیقه، این چیزها را رفت از این‌ها خرید خواند و فکر کرد که با این‌ها می‌رسد به آرامش، رفت آنجا و نیامد سراغ قرآن، آنجا به او گفتند من کتابک، می‌گوید او... وشوش. امروزه خریدار دارد این حرف‌ها. می‌گویند آرامش در سه دقیقه. چیست در شصت ثانیه. تربیت چیست در پنج ثانیه. این می‌شود همه‌اش این کتاب‌ها. این که آرامش نیست که. اگر این بود بعدش چرا می‌شود این؟

این آخرین تلاش‌ها برای این میّت است که با این «إذا أتاک الملکان المقرّبان» این‌ها آمدند «فقل فی جوابهما الله ربّی». خدا — این آخرین — معلوم هم نیست او بتواند بگوید آخرش الله ربّی. اگر این‌گونه بود که تمام میّت‌های شیعه الان بهشان تلقین بخوانند همه‌شان می‌گفتند این را. این ته ته لایه‌هاست؛ آخرین جایی است که این متصل به دنیاست. همین این هم «توفّنی مسلماً» که ما توفّنی.

یک نکتهٔ دوم که یوسف حالات مختلف داشته: یک موقع توی چاه بوده، یک موقع توی زندان بوده، یک موقع برده بوده. آنجا نمی‌گوید توفّنی مسلماً. اینجا گفته توفّنی مسلماً. یک موقع آدم گرفتار می‌شود. ای خدا مرگ ما را برسان. ای خدا ما را به نحو شایسته از این دنیا ببر. ای خدا نمی‌دانم چه کار بکنم. دیگر گیر کرده، گیر کرده به مشکلات. توی آن‌جاها حالا توفّنی مسلم گفتن غیر اینجا گفتن است. توی اوج قدرت، عزت، اقتدار، توی اینجا به خدا بگو توفّنی مسلماً. یعنی یاد مرگ توی آنجا فایده ندارد. توی آن‌ها ارزش دارد و خیلی کم‌ارزش است. مثلاً کسی بیاید له شود زیر مشکلات. خدا ما را دیگر ببر. دیگر با خوبی ما را ببر. این «ما را ببر» دیگر سر خناق است، زیر خناق است. دیگر اینجاش رسیده. خدا ما را ببر. مرد آن کسی است که تازه شده در اقتدار، همه به او روی می‌آورند، بگوید خدا ما را به خیر و سلامت ببر. «توفّنی مسلماً»: به حالت اسلام و تسلیم ببر.

این را که می‌گویند، منظورشان را در همین افق یوسف معنا کنید. مسلمی که در نهایت بحث اسلام باشد و تسلیم باشد. نه مسلم مثلاً یک اسلام سطح پایین. توی این افق باید خودش را معنی کند. کما اینکه بعدش هم می‌گوید «وألحقنی بالصالحین». مرا با صالحین محشور کن؛ نه با صالحین دم‌دستی و معمولی. یک صالحین معمولی نه.


دو رتبهٔ صالحین؛ صفحهٔ شصت‌وچهار و صفحهٔ بیست

سورهٔ مبارکهٔ بقره، آیهٔ صد و سی، صفحهٔ بیست. نخست صفحهٔ شصت‌وچهار: سورهٔ مبارکهٔ آل‌عمران آیهٔ صد و سیزده و صد و چهارده.

یک موقع هست متوسطین را خدا به آن‌ها می‌گوید صالحین. مثل این‌ها متوسطین‌اند به هر جهت. آدم‌های خوبی‌اند. از آیهٔ قبلش نگاه کنید، صد و سیزده:

«لَيْسُوا۟ سَوَآءً مِّنْ أَهْلِ ٱلْكِتَٰبِ أُمَّةٌ قَآئِمَةٌ يَتْلُونَ ءَايَٰتِ ٱللَّهِ ءَانَآءَ ٱلَّيْلِ وَهُمْ يَسْجُدُونَ» (آل‌عمران/۱۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): یکسان نیستند؛ از اهل کتاب گروهی ایستاده‌اند که آیات خدا را در ساعات شب می‌خوانند و سجده می‌کنند.

«يُؤْمِنُونَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ وَيَأْمُرُونَ بِٱلْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ ٱلْمُنكَرِ وَيُسَٰرِعُونَ فِى ٱلْخَيْرَٰتِ وَأُو۟لَٰٓئِكَ مِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ» (آل‌عمران/۱۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به خدا و روز بازپسین ایمان می‌آورند و به معروف امر می‌کنند و از منکر نهی می‌کنند و در خیرات می‌شتابند؛ و آنان از صالحان‌اند.

می‌گوید همهٔ این اهل کتاب یک جور نیستند. گروهی در ساعات شب بلند می‌شوند سجده می‌کنند و تلاوت آیات الهی می‌کنند. اهل سجده و نماز و این چیزهایند. ایمان به خدا و روز بازپسین دارند و امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند و در خیرات می‌شتابند؛ و آنان از صالحین‌اند. این یک درجه‌ای از صالحین‌اند.

و آیهٔ صد و سی صفحهٔ بیست:

«وَمَن يَرْغَبُ عَن مِّلَّةِ إِبْرَٰهِـۧمَ إِلَّا مَن سَفِهَ نَفْسَهُۥ وَلَقَدِ ٱصْطَفَيْنَٰهُ فِى ٱلدُّنْيَا وَإِنَّهُۥ فِى ٱلْـَٔاخِرَةِ لَمِنَ ٱلصَّٰلِحِينَ» (بقره/۱۳۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کیست که از آیین ابراهیم روی بگرداند جز آن که خود را خوار کرده باشد؟ و به‌راستی او را در دنیا برگزیدیم و او در آخرت از صالحان است.

کسی که از ملّت و روش ابراهیم فاصله بگیرد، کیست که فاصله می‌گیرد؟ مگر اینکه کسی — کسی نمی‌تواند فاصله بگیرد. اصلاً مگر روش حنیف ابراهیمی و دین چه مشکلی دارد؟ مشکل به خدا توی قرآن نیست. مشکل توی نوع معرفی ماست از دین. نوع اخلاق ما، ما متدیّنان. و این قرآن که مشکل ندارد. دین که مشکل ندارد. دین ثمراتش می‌شود پیغمبر، می‌شود امیرالمؤمنین، می‌شود ائمه، می‌شود امام زمان. ثمرات دین می‌شود این. ثمرات قرآن می‌شود این. مهم این است که ما آدم‌های بی‌خودی هستیم.

و این هم می‌گوید: کی اصلاً ممکن است بتواند از دین فاصله بگیرد؟ «إلا من سفه نفسه». مگر اینکه خودش خودش را خوار کند. یعنی اگر خودش را خوار بکند می‌تواند بگوید که من به دین ایمان نمی‌آورم، به این معارف ایمان نمی‌آورم. کما اینکه حتی من دانشجو دارم می‌آید می‌گوید همهٔ این حرف‌ها درست است. همهٔ حرف‌هایی هم که می‌زنی درست است ولی من نمی‌آیم توی دین به دلیل اینکه دین می‌خواهد به من قید و بند بزند. ولی همهٔ حرف‌هایت درست است. همهٔ حرف‌های قرآن هم درست است. تا اینجا کشید بیرون به من می‌گفت همهٔ این حرف‌هایی که می‌زنی درست. همهٔ این چیزی هم که نهج‌البلاغه گفتی درست. این هم که قرآن می‌گویی درست. همه را من قبول دارم. منتها من به دلیل اینکه دارم قید و بند می‌خورم با این حرف‌ها — تو می‌خواهی به من بگویی حالا چنین بکن، چنان نکن، چنین و چنان نباش — می‌خواهی به من قید و بند بزنی.

الان هم با یک آژانس می‌آمدم. حالا من دیگر متحیّر شده بودم. می‌گفت آقا ما توی آلمان بودیم این‌قدر خوب، این‌همه چیز خوب. کام‌جویی‌شان سر جایش؛ سر جایش یعنی سر این هم سر جایش. یعنی همه‌چیز سر جایش. اصلاً آدم چه لذتی می‌برد. آبجو می‌خورند فراوان سر جایش. مشکلی هم ندارند. همه‌چیز خانواده سر جایش، کام‌جویی سر جایش، همه‌چیز الحمدلله سر جایش. جا مانده بود چه بگوییم دیگر. می‌گفت من قربون؛ این هم گفت، گفت من قربون امام حسین از تو افتاد. این‌گونه هم می‌گفت. ولی همه‌چیز سر جایش. می‌گوید می‌شود آلمان کیف کن؛ همه‌چیز سر جایش.

این «إلا من سفه نفسه». این خودش را خوار کرده. مگر می‌شود این آدم بهتر از... تو خودت هم باور نداری این حرف‌هایی که داری می‌زنی که در چه لذتی دارند زندگی می‌کنند. لذت خانوادگی یک، لذت کام‌جویی دو، لذت مشروب و الکل سه، لذت چه همه، همه را با هم دارند. همه را با همدیگر دارند. لذت باطن آرام بی‌اضطراب دارند. لذت این را دارند. این‌ها را دارند. تو داری خودت را خوار می‌کنی. همین کشورهایی که تو داری می‌گویی بالاترین آمار خودکشی، بالاترین آمار طلاق، بالاترین چیز. این «إلا من سفه نفسه».

حالا «ولقد اصطفیناه فی الدنیا»: می‌گوید ما او را در دنیا اصطفاء کردیم و برگزیدیم «وإنه فی الآخرة لمن الصالحین». ابراهیم پیغمبر، شیخ الأنبیاء، قرار است در آخرت بپیوندد به صالحین. این چه صالحینی است؟ این ائمه است. چون دعایش است؛ دعای حضرت ابراهیم است که روایات ما آمده می‌خواهد بپیوندد به ائمه. این توی دنیا پیوستن نه؛ کار ابراهیم نیست. مرتبه‌اش نیست. «وإنه فی الآخرة لمن الصالحین». توی آنجا تکاملاتی که وجود دارد توی آنجا می‌رود در زمرهٔ صالحین، از آن صالحین.

این هم که می‌گوید «وألحقنی بالصالحین» منظورش نیست که به یک متوسط. این‌ها افقشان بالاست. دعا می‌کنند در افق خودشان دعا می‌کنند. اگر می‌گوید که «توفّنی مسلماً وألحقنی بالصالحین» از خودمان درنمی‌آوریم دیگر. مگر خود قرآن دارد می‌گوید دیگر. این‌ها را توی افق خودش می‌بیند. قرآن را مثل روزنامه نخوانی درست می‌شود. همه‌چیز از خود قرآن درمی‌آید. «توفّنی مسلماً»‌اش یعنی همان مسلمی که نهایت تسلیم باشد، نه یک مسلمین عادی معمولی. «وألحقنی بالصالحین»‌اش هم یعنی صالحینی که توی آن افق باشد که می‌خواهند ابراهیم را ببرند پیش صالحین. این دو رتبه بودنش هم از کجا درآوردیم؟ خودمان درنیاوردیم. خود قرآن گفت. خود قرآن. و این یک نرخ شاه‌عباسی قرآن است اساساً که شما می‌بینید رتبه‌بندی می‌کند، رتبه‌بندی می‌کند.


ذلکم من أنباء الغیب؛ تو نزد آنان نبودی

آیهٔ بعد.

«ذَٰلِكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوٓا۟ أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ» (یوسف/۱۰۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از خبرهای غیب است که به تو وحی می‌کنیم؛ و تو نزد آنان نبودی آنگاه که کارشان را یک‌صدا کردند و نیرنگ می‌زدند.

می‌گوید که این از أنباء غیب بود. ما به تو ای پیامبر «نوحیه إلیک»، به تو ای پیامبر گفتیم. وقتی که داشتند این‌ها مکر می‌کردند، جمع شده بودند، جمع کردند امرشان را، هم‌داستان شدند و حیله می‌کردند برای سر به نیست کردن یوسف، تو نبودی پیششان. این یعنی چه؟ این است که تو این‌ها أنباء غیب است ما داریم به تو می‌گوییم و تو با این‌ها نبودی.

یک بحثی دارد قرآن — وقت کم است — ولی یک بحثی دارد قرآن که اگر باز شود درست بحث علم غیب پیامبران و ائمه، آنچه که در قرآن هست و روایات. این جمع‌بندی این بحث خیلی مهم است توی مباحث اعتقادی ما.

ما از طرفی آیاتی داریم که بحث سورهٔ توبه است. از این دسته آیات داریم که:

«وَقُلِ ٱعْمَلُوا۟ فَسَيَرَى ٱللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُۥ وَٱلْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (توبه/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو عمل کنید؛ پس به زودی خدا عمل شما را می‌بیند و رسول او و مؤمنان؛ و به سوی دانای غیب و شهادت بازگردانده می‌شوید پس به آنچه می‌کردید آگاهتان می‌کند.

شما هر عملی که می‌کنید در مشهد و مرآت و منظر خدا و رسول و ائمه دارید انجام می‌دهید. یعنی یک علم مطلق تبیین می‌شود.

از طرفی هست که به خود همین ائمه و انبیا و در رأس این‌ها وجود نازنین پیامبر اکرم از این حرف‌هاست که تو اینجا نبودی. تو آنجا نبودی. خیلی زیاد است. توی سورهٔ قصص هست. می‌گوید:

«وَمَا كُنتَ بِجَانِبِ ٱلْغَرْبِىِّ إِذْ قَضَيْنَآ إِلَىٰ مُوسَى ٱلْأَمْرَ وَمَا كُنتَ مِنَ ٱلشَّٰهِدِينَ» (قصص/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو در جانب غربی نبودی آنگاه که کار را به موسی فروفرستادیم و از شاهدان نبودی.

«وَلَٰكِنَّآ أَنشَأْنَا قُرُونًا فَتَطَاوَلَ عَلَيْهِمُ ٱلْعُمُرُ وَمَا كُنتَ ثَاوِيًا فِىٓ أَهْلِ مَدْيَنَ تَتْلُوا۟ عَلَيْهِمْ ءَايَٰتِنَا وَلَٰكِنَّا كُنَّا مُرْسِلِينَ» (قصص/۴۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ولی نسل‌هایی پدید آوردیم پس عمر بر آنان دراز شد؛ و تو میان اهل مدین مقیم نبودی که آیات ما را بر آنان بخوانی، ولی ما فرستنده بودیم.

«وَمَا كُنتَ بِجَانِبِ ٱلطُّورِ إِذْ نَادَيْنَا وَلَٰكِن رَّحْمَةً مِّن رَّبِّكَ لِتُنذِرَ قَوْمًا مَّآ أَتَىٰهُم مِّن نَّذِيرٍ مِّن قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ» (قصص/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو در جانب طور نبودی آنگاه که ندا دادیم، ولی رحمتی از پروردگار توست تا قومی را که پیش از تو بیم‌دهنده‌ای به آنان نیامده بود بیم دهی؛ باشد که به یاد آورند.

تو جانب طور نبودی. جانب غربی نبودی آنجا. با اهل مدین مقیم نبودی آنجا. راجع به حضرت مریم:

«ذَٰلِكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَٰمَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ» (آل‌عمران/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از خبرهای غیب است که به تو وحی می‌کنیم؛ و تو نزد آنان نبودی آنگاه که قلم‌هایشان را می‌افکندند که کدام‌یک مریم را کفالت کند، و نزد آنان نبودی آنگاه که ستیزه می‌کردند.

آن موقعی که کی می‌خواست کفالت مریم را بگیرد تو نبودی. با همدیگر مخاصمه می‌کردند تو آنجا نبودی. این‌ها را نمی‌دانی. من دارم می‌گویم تو می‌دانی پیغمبر.

حتی پیغمبر توی سورهٔ احقاف. این حرف را نمی‌خواستم بگویم. بگویم یا نگویم؟ این آیه را پیدا می‌کنید که «ما کنت بدعاً من الرسل». من می‌خواهم این‌ها را بگویم که شما چونکه خیلی اهل فضل و کمالات هستید و دارید می‌شوید همین‌گونه هم بیشتر، این آیات جمع‌بندی‌شده‌اش این را داریم مهم است. پیدا نکردید؟ پس مجبورم که با دقت نگاه کنم پیدا کنم چونکه آیه مهمی است. اینجا علامه هم یک بحثی زیر همین آیه می‌کند؛ آیهٔ نهم. بله، آیهٔ نهم است، صفحهٔ پانصد و سه. می‌آید که خدا به پیغمبر می‌گوید برو این‌گونه بگو. این یک تهشه. می‌گوید «قل»، قل بگو:

«قُلْ مَا كُنتُ بِدْعًا مِّنَ ٱلرُّسُلِ وَمَآ أَدْرِى مَا يُفْعَلُ بِى وَلَا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰٓ إِلَىَّ وَمَآ أَنَا۠ إِلَّا نَذِيرٌ مُّبِينٌ» (احقاف/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: من نوآمده‌ای از رسولان نبودم، و نمی‌دانم با من و با شما چه کرده می‌شود؛ جز آنچه به من وحی می‌شود پیروی نمی‌کنم و من جز بیم‌دهنده‌ای آشکار نیستم.

من یک چیز نوعی توی انبیا نیستم؛ من مثل بقیهٔ انبیایم. حالا چه خارق‌العاده‌ای در انبیا. یک. این را هم برو بگو که من نمی‌دانم چه سر خودم می‌آید، نمی‌دانم چه سر شما می‌آید. من چه اتفاقاتی می‌خواهد برای من بیفتد نمی‌دانم؛ برای شما هم بخواهد چه اتفاقی، من این را هم نمی‌دانم. من تک خودم را هم نمی‌دانم.

یک جاهای دیگر از نوح می‌گوید که:

«وَلَآ أَقُولُ لَكُمْ عِندِى خَزَآئِنُ ٱللَّهِ وَلَآ أَعْلَمُ ٱلْغَيْبَ وَلَآ أَقُولُ إِنِّى مَلَكٌ وَلَآ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِىٓ أَعْيُنُكُمْ لَن يُؤْتِيَهُمُ ٱللَّهُ خَيْرًا ٱللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا فِىٓ أَنفُسِهِمْ إِنِّىٓ إِذًا لَّمِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (هود/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به شما نمی‌گویم که خزائن خدا نزد من است و غیب نمی‌دانم و نمی‌گویم که من فرشته‌ام و به کسانی که چشمانتان خوارشان می‌شمارد نمی‌گویم خدا هرگز خیرشان نمی‌دهد؛ خدا به آنچه در دل‌هاشان است داناتر است؛ من آنگاه از ستمگران باشم.

من نمی‌گویم خزائن آسمان و زمین دست من است که؛ من چه کاره‌ام. من علم غیب ندارم.

یک جا دیگر پیغمبر می‌گوید:

«قُل لَّآ أَمْلِكُ لِنَفْسِى نَفْعًا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُ وَلَوْ كُنتُ أَعْلَمُ ٱلْغَيْبَ لَٱسْتَكْثَرْتُ مِنَ ٱلْخَيْرِ وَمَا مَسَّنِىَ ٱلسُّوٓءُ إِنْ أَنَا۠ إِلَّا نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» (اعراف/۱۸۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: برای خودم سود و زیانی مالک نیستم مگر آنچه خدا بخواهد؛ و اگر غیب می‌دانستم خیر بیشتری می‌اندوختم و بدی به من نمی‌رسید؛ من جز بیم‌دهنده و بشارت‌دهنده‌ام برای گروهی که ایمان می‌آورند.

اگر علم غیب داشتیم که خوب بود. خیر بیشتری داشتیم. ما علم غیب نداریم که. این را هم داریم، آن را هم داریم.


روایات کافی؛ قم و بغداد؛ جمع‌بندی علم غیب به جلسهٔ بعد

بیا توی روایات. توی روایات می‌بینی این را هم داریم که توی همین کتاب الحجة کافی جلد اول. این کتاب الحجة کار بی‌نظیری کرده مرحوم کلینی. اصلاً به نظرم می‌آید که این کافی را وقتی نوشته به دلیل کتاب الحجة که توی قم منتشر نکرده و رفت بغداد منتشر کرد که پایگاه شیعه باشد. چونکه اگر توی قم منتشر می‌کرد در حقیقت یک تکهٔ بزرگش گوشش می‌شد. چونکه قم هر کسی یک نسبت چیزی به ائمه نسبت بلندبالا می‌خواست، عالی می‌شد. یعنی آن غلو در حق ائمه مشخص می‌شد و می‌رفت سینهٔ دیوار.

قم به هر حال — چه این که الان فکر می‌کنید که مثلاً الان باید چه توقع داشت، من می‌گفتم که قم یک جوری است که همه‌چیز سینه‌چاک مثلاً چیزی — نه اتفاقاً این‌گونه نبوده. قم پایگاه چیز بوده. اصلاً می‌بینید که شیخ صدوق در قم است که می‌تواند بحث سحر النبی را مطرح کند که پیغمبر گاهی اوقات مثلاً دو رکعتی می‌خوانده، به او می‌گویند یا رسول الله تغییری در نماز اتفاق افتاده؟ گفتند چه شده مگر؟ گفتند شما چهار رکعت را دو رکعت خواندید. گفت اِ؟ من چهار رکعت را دو رکعت. توی شیخ صدوق که این سحر النبی را مطرح می‌کند به خاطر این است که توی قم می‌تواند مطرح کند. بغداد این را مطرح می‌کرد، می‌زدند سینهٔ دیوار شیخ صدوق. اینجاست می‌تواند سحر النبی را مطرح کند.

این کتاب الحجة البته خیلی جمع‌آوری جالبی کرده. حالا اگر یک موقعی وقت کردید شما که دیگر اهل فضل و کمالات و سرور ما هستید، می‌شود این کتاب الحجة کافی را کسی بهتان بگوید؛ این کتاب الحجة را خیلی معرفت امامش بالاست. می‌بینید که از این طرف دارد که همهٔ اعمال در نزد ائمه حاضر است؛ همه از این روایات فراوان دارد. در همه شاهدند و شاهد و حاضر اعمال بقیهٔ قوم هم هستند و همین‌گونه.

از آن طرف هم دارد مثلاً امام صادق علیه‌السلام آمدند بیرون — حالا چون بحث دارد یادم نیفتاد دقیق — امام صادق می‌آیند بیرون عصبانی، چوب گرفته‌اند دستشان دنبال کنیزشان. می‌گویند این کنیز من اگر دستم بیاید، دستم به او برسد؛ گمش کرده‌اند. بعد این‌گونه می‌گویند: کی به شما علم غیب داده این؟ دنبال این‌گونه. این هم هست. کی به شما علم غیب داده؟ دنبال کنیزشان دارند می‌گردند که بزنند، بگیرند بزنند. احتمالاً یا توبیخش بکنند. کی به شما علم غیب داده؟ این حلوا چیست می‌زنند راجع به ما؟ این هم دارد.

دارد توش که پیامبر شترشان گم می‌شود، بسیج می‌کنند همه را: آقا شتر ما گم شده. بعدش یک نفر این وسط سؤالی توی ذهنش می‌زند. می‌گوید این بابا دارد راجع به چه گنده‌گنده‌هایی راجع به ما، این خود شترش را نمی‌تواند پیدا کند. شترش نمی‌داند این کجاست. این‌ها هم داریم. می‌خواهم بگویم هم توی روایات یک چیزهایی داریم با تهافت و تقابل، هم توی آیات داریم.

شرمنده وقت نیست این بحث را. حالا این بحث را شما حالا فعلاً توی ذهنتان داشته باشید هفتهٔ بعد، اول جلسه، یعنی اول ساعت پس می‌گویم که اگر چیزی بود پس زود بیایید؛ همین یک ربع به پنج بیایید که بحث‌مان برود جلو. نرسیدیم، یک ربع به شش بیایید که بحث‌مان تمام شود این بحث‌ها. این بحث خیلی مهمی است هم توی کل معارف. این آقا دارد برایتان جمع‌بندی می‌کند. این بحث بماند تا جلسهٔ بعد.

الان نزدیک اذان است مگر؟ یک ربع مانده تا اذان؟ ده بیست. خیلی زود. نه می‌ترسم جمع نشود. چونکه بیش از این چیز داریم دارد. من می‌خواهم روایتش را پس بیاورم. نمی‌خواستم بیاورم، روایتش را هم بیاورم یک چند تا چیز، چند تا آیه هم از رو نگاه بکنیم مثل این. از این هم نگاه بکنیم که گفتند که تو شهید بر همه‌ای؛ برای هر امتی شهیدی و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا. تو شهیدِ شهیدهایی. تو شاهد همه.

«فَكَيْفَ إِذَا جِئْنَا مِن كُلِّ أُمَّةٍۭ بِشَهِيدٍ وَجِئْنَا بِكَ عَلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ شَهِيدًا» (نساء/۴۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چگونه است آنگاه که از هر امتی گواهی بیاوریم و تو را بر اینان گواه آوریم؟

بعد این روایاتی که شب جمعه اعمال عرضه می‌شود این‌ها همه مفهوم دارد. بحث این است که شب جمعه اعمالتان می‌رسد دست در حقیقت امام زمان؛ این به این معنایش که وقت دیگر نیست پس این چه معنایی دارد؟ شب جمعه اعمال دست امام زمان رسیدن چه معنایی دارد؟ اصلاً بحث شب گذشتن شب جمعه بر ائمه چونکه ائمه را — شب جمعه یک عنایت خاصی دارند و می‌گویند که شب جمعه‌های ما خلاصه این‌گونه هست. من نمی‌خواهم بگویم؛ می‌خواهم روایت را برایتان بخوانم. شب جمعه را ما این‌گونه می‌گذرانیم. جمع‌مان جمعه. «شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی» به قول سعدی. این شب جمعه همان نوع مادی است. این را حالا بگذارید تا آن روایتش هم بیاورم که رو بخوانم بد نشود. اگر یادم ماند البته؛ من ممکن است تا چند شب یادم برود. این ولی این «وما کنت» تمام و «وما کنت» زیاد دارد. پس بگذارید تا این جمع‌بندیش را این.


و ما أکثر الناس ولو حرصت بمؤمنین

آیهٔ بعد را پس بخوانیم توی این صفحه.

«وَمَآ أَكْثَرُ ٱلنَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ» (یوسف/۱۰۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشتر مردم — هرچند حرص بورزی — مؤمن نیستند.

پیغمبر می‌گوید که هرچقدر هم حرص بزنی، اکثریت مردم ایمان نمی‌آورند. اکثریت مردم ایمان نمی‌آورند. این را بگذارید کنار دو سه آیه بعد که آیهٔ صد و شش می‌گوید:

«وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ» (یوسف/۱۰۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشترشان به خدا ایمان نمی‌آورند مگر آنکه مشرک‌اند.

این یک جمع‌بندی دارد. مردم یک اکثری دارند، یک اقلی دارند. اکثری‌شان ایمان نمی‌آورند. اقلی‌شان ایمان می‌آورند. در آن اقلی‌شان اکثرشان مشرک‌اند. یک اقلی از آن اقل هستند این‌ها موحدند. کو توحید؟ توحید کجاست؟ حالا تا اینکه برسیم توی همان آیه توضیح این را بدهم که «یؤمن أکثرهم بالله إلا وهم مشرکون» یعنی چه دقیقاً. اکثریت مردم پس چه شد؟ این‌ها ایمان نمی‌آورند. یک اقلی ایمان می‌آورند. در این اقلی یک اکثری مشرک‌اند. یک اقلی هستند این‌ها موحدند. این اولاً جمع‌بندی این دو تا آیه با همدیگر.

نکتهٔ «ولو حرصت»: این حرص زدن پیغمبر حرص چیز بدی است؟ نه. حرص برای هدایت نه. پیغمبر عاشق هدایت است. عاشق هدایت کردن است. توی همین ابتدای سورهٔ کهف، یعنی اوایل سورهٔ کهف، خدا به پیغمبر می‌گوید:

«فَلَعَلَّكَ بَٰخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا۟ بِهَٰذَا ٱلْحَدِيثِ أَسَفًا» (کهف/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس نزدیک است که اگر به این سخن ایمان نیاورند از پی آنان جان خود را از اندوه هلاک کنی.

می‌گوید داری خودت را هلاک این‌ها می‌کنی. داری روی آثار — داری دنبالشان می‌دوی که این‌ها را هدایت کنی. یعنی از اینکه این‌ها ایمان نیاورند به قرآن داری می‌میری رو. این می‌شود پیغمبر. پیغمبری کردن و وارث پیغمبر بودن یعنی مردن برای هدایت مردم، برای هدایت توده. نه اینکه بنشینیم بیایید بیایید. یعنی این‌ها طبیعتاً دارند خودشان را می‌کشند برای بقیه. می‌کشند خودشان را.

این‌ها حرفشان هم این است که:

«وَمَا تَسْـَٔلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَٰلَمِينَ» (یوسف/۱۰۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر آن هیچ مزدی از آنان نمی‌خواهی؛ این جز تذکری برای جهانیان نیست.

تو یک اجری از این‌ها خواستی. اصلاً حرفشان هم این است. این‌ها اصلاً برای اجر کار نمی‌کنند.


عاشق هدایت نه کاسب؛ پزشک و رانندهٔ تاکسی

آن پزشکی که پول می‌گیرد پزشکی می‌کند، او عاشق سلامت نیست. آدم خوبی است البته، ولی عاشق سلامتی نیست. پزشکی که عاشق سلامتی باشد یعنی می‌میرد مریض ببیند. نه اینکه بگوید تخت پنج؛ به آدم‌هایی که روی تخت خوابیده‌اند می‌گویند تخت شمارهٔ پنج. یعنی آدم را مثل تخت می‌بینند. خیلی وقت‌ها یک اسکناس می‌بینند مثل رانندهٔ تاکسی. نمی‌گویم آدم بدی‌اند و رزقشان مشکل دارد؛ ولی یک سری اسکناس ردیف کنار خیابان می‌بینند و جمع می‌کنند. پزشکی که می‌گوید بیایید پول بدهید من درمان می‌کنم عاشق سلامتی نیست. عاشق سلامتی بدود ببیند کی مریض است. این‌ها گیر نمی‌آید. عاشق هدایت هم گیر نمی‌آید. «ما تسألهم علیه من أجر»: نه پول، نه تجلیل، نه احترام، نه سلام علیک، نه مرگ بر و درود بر. هیچی ازتان نمی‌خواهیم. این می‌شود پیغمبر و ورثهٔ پیغمبران.

عاشق بودن یک چیز دیگر است. یعنی اینکه من ببینم که این نمی‌فهمد، خودت داری می‌گویی، خودت داری می‌میری از چیز. این نمی‌فهمد، این این‌گونه است. هیچ‌موقع آن آخوندی که برمی‌گردد بگوید که چه آدم‌هایی‌اند فلان. این اصلاً آخوند نیستی که برود بگوید چه آدم‌هایی‌اند مثلاً. این می‌میرد که این چرا، چرا این‌گونه است؟ چرا این‌گونه شده؟ باید این‌گونه به او بگوید. این می‌شود ما ورثهٔ انبیا. برای همین است که گفته‌اند که ورثهٔ انبیا حق پول گرفتن، که پول خواستن از کسی ندارند. نه حق مطلب را ترقی بده، حق تجلیل خواستن هم ندارند، احترام خواستن هم ندارند. تا این‌ها بشوند یک ورثهٔ ناب. نه احترام می‌خواهند، نه تجلیل می‌خواهند، نه درود بر می‌خواهند، نه مرگ بر اذیتشان می‌کند، نه چه. نه نه نه نه. عاشق هدایت مردم، افتادن دنبال هدایت مردم. همین. این‌ها می‌شوند ورثهٔ انبیا.

سطح این‌ها را توی رو خدا پایین نیاورید. «خویش را تأویل کن نه ذکر را». سطح خودت را بکش بالا، سطح این‌ها را نکش پایین. نگو مگر می‌شود که فلان؟ آره می‌شود. یک عده آدم هستند، این‌ها می‌میرند بر مردم. برای هدایت می‌میرند عملاً. نه برای مردم می‌میرند، برای هدایت می‌میرند.

آن موقع اصلاً این خودش یک استدلالی است واقعاً. اگر می‌بینید که در سورهٔ مبارکهٔ یس می‌گوید آن مؤمن آل یس می‌آید:

«وَجَآءَ مِنْ أَقْصَا ٱلْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَىٰ قَالَ يَٰقَوْمِ ٱتَّبِعُوا۟ ٱلْمُرْسَلِينَ» (یس/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از دورترین جای شهر مردی شتابان آمد؛ گفت: ای قوم من، از این فرستادگان پیروی کنید.

«ٱتَّبِعُوا۟ مَن لَّا يَسْـَٔلُكُمْ أَجْرًا وَهُم مُّهْتَدُونَ» (یس/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از کسانی پیروی کنید که مزدی از شما نمی‌خواهند و خود راه یافته‌اند.

این مرسلین را تبعیت بکنید. استدلال. «اتّبعوا من لا یسألکم أجراً» یک، «وهم مهتدون» دو. خودشان هدایت شده‌اند، هیچی از شما نمی‌خواهند، هیچی نمی‌خواهند. طبیعتاً باید این‌ها چیز کرده.

دیگر این کار من است، این نام و نشان من را دارد. بعضی فکر می‌کنند این‌ها خوراک بسته‌بندیِ دکّه‌اند. که مثلاً این را من گفتم، این چیز من است، به نام من باید باشد. اصلاً دنبال نه نامه که نام من را روی یک کتابی زدید یا نزدید. اسم من را گفتید یا نگفتید. از من تجلیل کردید یا نکردید. این می‌شود ما. امام را داریم توی همین چیز.


شهید بهشتی؛ معلم عاشق؛ حوزه هنوز این جو را دارد

یک چیز معروف است این داستان که شهید بهشتی آن موقعی که شهید بهشتی خیلی مظلوم، مظلومانه واقعاً زندگی کرد. می‌گفتند که کاخ دارد و چه دارد، ال دارد، بل دارد این‌ها. بعد کلی بچهٔ حزب‌اللهی می‌گفتند مرگ بر شهید بهشتی، مرگ بر بهشتی. این شعار بچه حزب‌اللهی‌ها بود دیگر. که این خدا نگذرد ازشان این منافقینی که این‌ها توی دهن این‌ها کرده بودند.

شهید بهشتی یک موقع رفت خودش که قبل امام دیدار عمومی داشت. همین داشت می‌رفت که توی همان حسینیه هم چه، گفت که یکهو چیز شدند، دیگر همه‌اش مرگ بر بهشتی فلان این‌ها. امام، امام است دیگر. تربیت — دین تربیت بکند، امام تربیت می‌کند. گفت که این روح منی خمینی را می‌شنوی الان اینجا؟ آره. گفت همهٔ این‌ها اگر بگویند مرگ بر خمینی، آن‌قدر سر سوزنی من تغییر نمی‌کنم. این یعنی مبحث. این یعنی عاشق هدایت. این آدم یعنی عاشق. عاشق بودن خیلی فرق دارد با کاسب بودن. کاسب از بازار می‌ترسد؛ عاشق از بازار پر می‌شود و همان‌جا می‌ماند. مرگ بر و درود بر برای کاسب ترازوست؛ برای عاشق هدایت حتی به اندازهٔ سر سوزن در ترازو نمی‌آید.

آن معلّمی که می‌گوید پول می‌گیرم می‌گویم — حالا فکر نکنید من دارم خودم را می‌گویم. ما یک اجر دیگر می‌طلبیم. ما پول نمی‌خواهیم، یک هزار تا چیز دیگر می‌خواهیم، که هزار تا چیز دیگر ما داریم. من خودم را نمی‌گویم. البته خدا توفیق داده. نمی‌دانم چطور بوده. من یک مطلبی که یاد بگیرم مثل اینکه یک گلّه آتش گذاشته‌اند کف دستم، این را باید به یک نفری یاد بدهم. یعنی گاهی اوقات هست که حتی توی آن مؤسسه‌مان که می‌نشستم که عزیز دوستان آنجا هستند، به محض اینکه یک مطلبی یاد بگیرم باید بیایم به یک نفر بگویم. این حالا یک روحیه‌ای است مثلاً. ولی این اجر نخواستن نیست؛ هزار جور اجر دیگر می‌خواهم؛ پول نخواستن نیست. هزار تا چیز دیگر است.

آن معلّمی که می‌گوید من پول می‌گیرم چون اصلاً عاشق علم نیست. آن کاسب است، فرق ندارد با تاکسی. ما بعضی‌ها داریم عاشق فیزیک‌اند. اصلاً می‌خواهند این مفاهیم فیزیک را یک جوری به آدم‌ها یاد بدهند. توی قالب داستان تعریف می‌کنند. شکل می‌کشند. این‌ها عاشق فیزیک‌اند انگار. حالا هر کاری، می‌پیچانند این مفاهیم فیزیکی را یک جوری بگویند در قالب. اصلاً دوست دارند دشوارترین لایه‌های فیزیک را مثلاً به بچهٔ هفت‌ساله یک جوری یاد بدهند. اصلاً می‌میرند برای اینکه این را به یک نفر یاد بدهند. این می‌آید همان عاشق؛ این دیگر اصلاً وضعی نیست که پول می‌گیرم یا نمی‌گیرم. اصلاً به این فکر نمی‌کند.

و خدا خیر بدهد اساتید ما را در حوزه که حوزه هنوز این جو توش هست. الحمدلله توی حوزه هست. اگر در خروجی‌هایی که شما می‌بینید نیست، توی حوزه است. توی حوزه غالب این است. اصلاً طرف فکر نمی‌کند که من باید پولی بگیرم. باور کنید فکر نمی‌کند. برای همین دانشجویان وقتی می‌روند حوزه، هاج و واج می‌مانند. این‌ها دانشجو می‌آیند بعد از مدتی می‌گویند آقا این‌ها کی‌اند دیگر؟ نشسته توی خانهٔ مخروبه دارد به تو — یک آسمان‌جل دارد — درس می‌دهد؟ وقت و بی‌وقتش را هم می‌گیری اصلاً به ذهنش نمی‌آید که از تو چیزی بگیرد. اصلاً وقتی هم که می‌خواهی حالا مثلاً یک تقدیر و تشکر، اصلاً خودت خودت را گم می‌کنی بگویی چه جوری تقدیر و تشکر کنی؟ الحمدلله این جو هنوز توی حوزه است. به برکت این آموزه‌هاست هست.

مگر این‌ها سوپ‌اند که فکر مالکیتش را دارید؟ علم مگر مال کسی است؟ این‌ها مسائل فرهنگی است. بگذارید همه یاد بگیرند، بگذارید بفهمند. حق مؤلف را محفوظ نگه داشتن حدّ آدم متوسط است. حق چاپ را روی جلد می‌نویسد و خیال می‌کند مطلب از آنِ اوست؛ حال آنکه مطلب حق است و حق را نباید حبس کرد. آقا نام خودش را بگذارد روی مطلب حق؛ بگذار نشرش بدهد. چرا من بخواهم تو نشرش بدهم؟ این قوایی دارد.

این‌ها که کاسبی کردن از کار فرهنگی نه، به‌به. این‌ها اصلاً خیلی به‌دورند با راه دین. کاسبی کردن از کار فرهنگی. این‌هایی‌اند که «ما تسألهم علیه من أجر». یعنی هیچی اجر نمی‌خواهند، هیچی نه، هیچی، هیچی.

آیات صد و پنج و صد و هفت تلاوت شد و به شرح نرسید. راه در آیهٔ صد و هشت است: با بینش به سوی خدا می‌خوانم.


دعای پایان جلسه

خدایا ما را ببخش و بیامرز. قلب نازنین امام زمان علیه‌السلام را از ما راضی و خشنود بدار. ما را از یاران و سربازان خاص ایشان قرار بده. خدایا دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از معارف نورانی و حق قرآن و اهل بیت علیهم‌السلام کوتاه مفرما. خدایا نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت علیهم‌السلام قرار بده. خدایا هر حظ و بهره‌ای در هر جا از این احوال است به روح حضرت امام و یارانش واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران به اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و مایهٔ تحکیم بفرما. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذوی‌الحقوق، پدر، مادر، برادر، خواهر، معلمان، همه‌مان، همه‌شان را سر سفرهٔ بی‌کران قرآن و اهل بیت علیهم‌السلام حاضر و منظور بفرما. مریضان اسلام، مریضان روحی و جسمی اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و آجلاً و آسان لباس عافیت بپوشان. مقام شهدا عالی است؛ عالی‌تر بگردان. ما را هم به ایشان ملحق بفرما.

به نیت همه فاتحه‌ای با صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.

السلام علیک یا أبا عبدالله.

سلام علیکم.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.