ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 034

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و تلاوت آیات صد و سه تا صد و یازده

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. بسم الله الرحمن الرحیم. و به نستعین. صلی الله علی سیدنا محمد المصطفی و آله الطاهرین.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگان، پدر و مادر و معلمان‌مان، فاتحه‌ای با صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

آیهٔ صد و سه؛ صفحهٔ دویست و چهل و هفت. آیات را یک‌بار از رو می‌خوانیم.

«وَمَآ أَكْثَرُ ٱلنَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ» (یوسف/۱۰۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشتر مردم، هرچند حرص بورزی، مؤمن نیستند.

«وَمَا تَسْـَٔلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَٰلَمِينَ» (یوسف/۱۰۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو بر آن هیچ مزدی از ایشان نمی‌خواهی؛ این جز یادآوری برای جهانیان نیست.

«وَكَأَيِّن مِّنْ ءَايَةٍ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ» (یوسف/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه بسیار نشانه‌ای در آسمان‌ها و زمین که بر آن می‌گذرند و خود از آن روی‌گردان‌اند.

«وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ» (یوسف/۱۰۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشترشان به خدا ایمان نمی‌آورند مگر آنکه مشرک‌اند.

«أَفَأَمِنُوٓا۟ أَن تَأْتِيَهُمْ غَٰشِيَةٌ مِّنْ عَذَابِ ٱللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ ٱلسَّاعَةُ بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (یوسف/۱۰۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ایمن شدند از اینکه پوششی از عذاب خدا بر آنان درآید، یا ساعت ناگهان بر آنان درآید در حالی که درنمی‌یابند؟

«قُلْ هَٰذِهِۦ سَبِيلِىٓ أَدْعُوٓا۟ إِلَى ٱللَّهِ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا۠ وَمَنِ ٱتَّبَعَنِى وَسُبْحَٰنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ» (یوسف/۱۰۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو این راه من است: به‌سوی خدا دعوت می‌کنم، بر پایۀ بصیرت، من و هر که پیرو من است؛ و منزّه است خدا و من از مشرکان نیستم.

«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًا نُّوحِىٓ إِلَيْهِم مِّنْ أَهْلِ ٱلْقُرَىٰٓ أَفَلَمْ يَسِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَيَنظُرُوا۟ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَدَارُ ٱلْـَٔاخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ ٱتَّقَوْا۟ أَفَلَا تَعْقِلُونَ» (یوسف/۱۰۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو نفرستادیم مگر مردانی از اهل قریه‌ها را که به آنان وحی می‌کنیم. آیا در زمین نگشتند تا بنگرند فرجام کسانی که پیش از آنان بودند چگونه بود؟ و سرای آخرت برای کسانی که تقوا پیشه کردند بهتر است؛ آیا خرد نمی‌ورزید؟

«حَتَّىٰٓ إِذَا ٱسْتَيْـَٔسَ ٱلرُّسُلُ وَظَنُّوٓا۟ أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا۟ جَآءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّىَ مَن نَّشَآءُ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ ٱلْقَوْمِ ٱلْمُجْرِمِينَ» (یوسف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنگاه که پیامبران نومید شدند و گمان کردند که تکذیب شده‌اند، یاری ما آمد؛ پس هر که را بخواهیم نجات می‌دهیم و خشم ما از قوم مجرمان بازگردانده نمی‌شود.

«لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَرَىٰ وَلَٰكِن تَصْدِيقَ ٱلَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلِّ شَىْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» (یوسف/۱۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی در داستان‌هایشان عبرتی برای خردمندان بود. سخنی نبود که به دروغ بافته شود؛ بلکه تصدیق آنچه پیش روی آن است و شرح هر چیزی و هدایت و رحمتی برای گروهی که ایمان می‌آورند.

یک صلوات بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

علم غیب امام؛ بحثی که به وقت حضور همه موکول می‌شود

قرار بود از ظاهر همین آیات، بحث علم غیب امام را باز کنیم. این چیست که قرآن مکرر می‌گوید تو آنجا نبودی؟ «ما کنت لدیهم»: اینجا نبودی، آنجا نبودی؛ وقتی خودشان را جمع کردند که نیرنگ بزنند تو نزدشان نبودی.

«ذَٰلِكَ مِنْ أَنۢبَآءِ ٱلْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوٓا۟ أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ» (یوسف/۱۰۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این از خبرهای غیب است که به تو وحی می‌کنیم؛ و تو نزد آنان نبودی آنگاه که کارشان را یک‌دل کردند و نیرنگ می‌زدند.

این «تو نبودی» چیست؟ آیات دیگر چیست؟ روایات‌مان چیست؟ امیرالمؤمنین می‌گوید من با همه بودم؛ با نوح در کشتی بودم؛ با آدم بودم؛ با این بودم و با آن. ظاهر قرآن می‌گوید پیامبر آنجا نبود؛ روایت می‌گوید علی با همه بود. این‌ها چیست و آن‌ها چیست؟ آیا این‌ها جزو متعارضات قرآنی حساب می‌شود؟ یعنی چیزی است که باید حل کرد؟

بحث، بحث قرآنی است. نمی‌شود یک طرف را گرفت و طرف دیگر را نادیده گذاشت. قرآن می‌خواهد صدر و ذیل عالم را به هم بدوزد. نمی‌شود بحث، بحثی ذهنی و شخصی باشد. باید همهٔ عالم را پاسخگو باشد؛ برای همهٔ آحاد بشر حرف داشته باشد. چنین کتابی ناگزیر است که از صدر و ذیل عالم بگوید. اگر کتاب بخواهد قانون اساسی عالم باشد، نمی‌تواند فقط حالِ یک نفر را بگوید و بقیه را رها کند. ممکن است در ابتدا این‌گونه فهمیده شود که متعارض است؛ ولی قابل حل و هضم و جذب است. ظاهر را با ظاهر نباید به جنگ انداخت؛ باید هر دو را در دستگاه قرآن نشاند و هضم کرد.

دوستان گفتند می‌خواهیم به مشهد برویم؛ عده‌ای گفتند ما در بحث نیستیم. گفتیم باشد، این بحث را هفتهٔ بعد می‌گذاریم. نه اینکه اصل بحث بی‌اهمیت باشد؛ بحث سنگینی است و باید همه باشیم. حالا ادامه می‌دهیم تا إن‌شاءالله هفته‌ای که بچه‌های مؤسسهٔ جهادی از سفر برگشتند و همه حاضر باشیم، آن بحث علم غیب را بخوانیم. از این جهت گفتیم وقتی باشد که خودمان باشیم؛ بحث سنگین را در غیاب جمع نمی‌شود تمام کرد. امروز از آیهٔ صد و سه پیش می‌رویم؛ ظاهر آیات پایانی سوره.


اکثر مردم مؤمن نمی‌شوند؛ اکثر مؤمنان مشرک‌اند

آیه می‌فرماید:

«وَمَآ أَكْثَرُ ٱلنَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ» (یوسف/۱۰۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشتر مردم، هرچند حرص بورزی، مؤمن نیستند.

هرچقدر هم حرص بزنی، اکثریت مردم مؤمن نمی‌شوند. این را بدان. اکثریت مردم ایمان نمی‌آورند. این را پیش از آیهٔ بعد باید در ذهن داشت. آیهٔ صد و سه را کنار آیهٔ صد و شش گذاشته‌ایم:

«وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ» (یوسف/۱۰۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشترشان به خدا ایمان نمی‌آورند مگر آنکه مشرک‌اند.

از کنار هم نهادن این دو، تقسیمی درمی‌آید. مردم دو دسته‌اند: اکثریتی که مؤمن نیستند؛ و اقلیتی که مؤمن‌اند. در همان اقلیتِ مؤمن هم باز اکثریتی دارند که مشرک‌اند؛ و اقلیتی می‌ماند که موحدند. پس از کل مردم، اندکی مؤمن‌اند؛ و از همان اندک، اندک‌تری موحد خالص‌اند.

اگر در بیانات عرفا و بزرگان حرف‌هایی دیدید، تعجب نکنید. عده‌ای اصلاً اهل‌الله نیستند؛ پا در راه نگذاشته‌اند. تازه یک عموم اهل‌الله داریم؛ عموم اهل‌الله همان کسانی‌اند که اصلاً پا در راه گذاشته‌اند. یک خاصه از اهل‌الله داریم. یک خاصهٔ الخاصه داریم. یک خلاصهٔ خاصهٔ الخاصه داریم. یک صفا و خلاصهٔ خاصهٔ الخاصه داریم. یک صفوت و صفای خلاصهٔ خاصهٔ الخاصه داریم. تازه آن «خاصه»ای که می‌گویند، قدم اولش همان عموم اهل‌الله است که به او سالک واصل می‌گویند؛ آن‌که به حقایق رسیده باشد تازه خاصه است. تا برسد کجا، راه دراز است.

آن کسی که می‌گوید ما که غیبت نمی‌کنیم، تهمت نمی‌زنیم، مال مردم را نمی‌خوریم، پس دیگر چه مانده؟ اصلاً نمی‌داند که این در نسبت توحید و قرب الی‌الله یعنی هیچ. عموم اهل‌الله، خاصه، خاصهٔ الخاصه، خلاصهٔ خاصهٔ الخاصه، صفا و صفوتِ آن خلاصه. کار زیاد است؛ راه دراز است. اگر امیرالمؤمنین می‌گوید «آهٍ آهٍ من قلّة الزاد و طول الطریق»، طول طریق است؛ راه دراز است. البته این را در این حد آوردیم که قرآن نیامده فقط بگوید سرتان را به هم نزنید و سر هم نزنید. قرآن آمده بگوید عالم چیست و راه چیست. ببینیم قرآن چه دارد.

درست است که ما بر فطرت توحیدی به دنیا آمده‌ایم؛ ولی از باب «قد خاب من دسّاها» می‌شود آدم این فطرت را مدسوس کند و لگدکوب کند و پنهان کند. البته خدا همیشه کار می‌کند برای اینکه آن لطیفه‌ای را که به امانت گذاشته، دوباره به خود آدم نشان بدهد که تو موحدی. صحنه‌هایی به وجود می‌آورد که انسان متوجه شود خودش موحد است؛ یعنی اخلاص خود را در توحید وجدان کند.

«قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّىٰهَا» (شمس/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی رستگار شد آن‌که آن را پاکیزه داشت.

«وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّىٰهَا» (شمس/۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نومید شد آن‌که آن را فروپوشاند.

فطرت توحید در فلک؛ آیهٔ بیست‌ودو یونس

در آیات داریم که خدا انسان را در صحنه‌ای می‌گذارد تا توحید نابش درآید. این آیه صفحهٔ دویست و یازده است؛ آیهٔ بیست‌ودو سورهٔ یونس. خیلی هم آیهٔ پرمعنایی است. بسم الله بگیرید.

«هُوَ ٱلَّذِى يُسَيِّرُكُمْ فِى ٱلْبَرِّ وَٱلْبَحْرِ حَتَّىٰٓ إِذَا كُنتُمْ فِى ٱلْفُلْكِ وَجَرَيْنَ بِهِم بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ وَفَرِحُوا۟ بِهَا جَآءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَآءَهُمُ ٱلْمَوْجُ مِن كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّوٓا۟ أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ دَعَوُا۟ ٱللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ ٱلدِّينَ لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَٰذِهِۦ لَنَكُونَنَّ مِنَ ٱلشَّٰكِرِينَ» (یونس/۲۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که شما را در خشکی و دریا می‌برد؛ تا چون در کشتی باشید و بادِ پاکیزه‌ای آنان را ببرد و بدان شادمان شوند، بادی تند بر آن وزد و موج از هر سو بر آنان آید و گمان کنند که احاطه شده‌اند؛ خدا را بخوانند در حالی که دین را برای او خالص کرده‌اند: اگر ما را از این برهانی، قطعاً از شکرگزاران خواهیم بود.

اوست که شما را در برّ و بحر می‌برد. حالا کسی نگوید ما کشتی سوار نمی‌شویم، سوار نشده‌ایم، نخواهیم شد. خدا این‌گونه نیست که لازم باشد حتماً فلک باشد. یک مرکب باشد، یک مریضی باشد، یک مشکل خانوادگی باشد، یک شرایط دیگر. بحث فلک اینجا تمثیل است. می‌خواهد نشان بدهد که شما موحدید.

وقتی در کشتی‌اید، باد طیّبی به این فلک می‌وزد. حواستان جمع باشد: آن باد واقعاً طیّب است؛ در ذات خودش باد پاکیزه است. این رزقی که برای شما می‌آید، اوضاع بر وفق مراد است. تا گره کار اینجاست: «وَفَرِحُوا بِهَا»؛ نه «وَفَرِحُوا بِاللّه». فرحناکی به باد است. دارد کیف می‌کند از اینکه اوضاع پیش می‌رود؛ نه اینکه توفیق الهی است و بخت خدا یار شد. کیف به باد است، نه کیف به خدا. به نعمت‌الله کیف نمی‌کند؛ به باد کیف می‌کند. شادمان است که همه‌چیز درست شده.

دقیقاً در اوج همین سرمستی‌ها بادی تندِ ناموافق می‌وزد: «جَاءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ». آیا همین کافی است که توحید ناب شما درآید؟ نه. «وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ»: از هر طرف باید موج بیاید. خیلی وقت‌ها خدا این‌گونه می‌کند: باید از هر طرف برسد. مشکل درسی‌ات به مشکل خانوادگی‌ات به مشکل ایمانی‌ات؛ یک‌نفر وسط کار از دنیا می‌رود؛ چرا این‌جوری است؟ موج از هر مکان.

«وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ»: و وقتی یقین کنند. ظن در قرآن خیلی‌وقت‌ها معنای یقین می‌دهد. یعنی یقین کنند که امواج از همه طرف احاطه‌شان کرده؛ دیگر راه فرار نیست. اگر فکر کند راه فرار هست، هنوز به همان راه فرار دلش خوش است: بابام مسئولیت فلان را دارد؛ این‌همه پول داریم؛ پزشک معالج داریم. فلک نشد، چیز دیگری شد. می‌گذارد در این شرایط که یقین کنند احاطه شده‌اند. آن‌وقت می‌بینی با حالت اخلاص دعا می‌کنند: «دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ». خدا نمی‌گوید این‌ها مخلص نیستند. خود خدا گزارش می‌کند: واقعاً مخلصانه دعا می‌کنند. این اخلاص، این توحید، این اتصال را خدا تأیید می‌کند. می‌گوید این‌گونه‌اند. منتها حیف که آدم در این وقت‌ها این‌گونه است.

در روایات هم داریم که خدا را در ایام سرّاء بخوان، نه فقط در ایام ضرّاء. ایام ضرّاء را که همه می‌خوانیم. خدا را در روزهای گشایش بخوان تا در روزهای تنگی اجابت شوی: «فی أیام سرّائك حتى تستجیب لك فی أیام ضرّائك».

«لَئِنْ أَنجَيْتَنَا مِنْ هَٰذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ»: خدا اگر مرا از این مصیبت رد کنی، دیگر شاکرم. با چند تأکید: لام، نون تأکید، نون جمع. سه تأکید. به خدا، به پیر، به پیغمبر، من دیگر عوض می‌شوم. تو حالا این را درست کن؛ این مشکل که درست شود من دیگر عوض می‌شوم.

«فَلَمَّآ أَنجَىٰهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِى ٱلْأَرْضِ بِغَيْرِ ٱلْحَقِّ يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَىٰٓ أَنفُسِكُم مَّتَٰعَ ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا ثُمَّ إِلَيْنَا مَرْجِعُكُمْ فَنُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (یونس/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون نجات‌شان داد، بناگاه در زمین به ناحق ستم می‌کنند. ای مردم، ستم شما فقط بر خودتان است؛ برخورداری زندگی دنیاست. سپس بازگشت‌تان به‌سوی ماست؛ پس شما را به آنچه می‌کردید خبر می‌دهیم.

وقتی نجات‌شان دادیم، بناگاه به ناحق در زمین ستم کردند. بعد خطاب به همهٔ عالم: ای همهٔ عالم، این ستم‌تان به خودتان برمی‌گردد. شما به کسی ستم نمی‌کنید جز خودتان. شما سر سفرهٔ خودتانید. این متاع زندگی دنیا را برای چه سگ‌دو می‌زنی؟ برای چه؟ که چه بشود؟ متاع الحیاة الدنیا.

می‌گویند گنجشکی لب اقیانوس نشسته بود و گریه می‌کرد. می‌گفتند چه می‌گوید؟ می‌گفت اگر این‌همه آب را بخورم، بعد که آب تمام شد چه بخورم؟ آب از کجا گیر بیاورم؟ این سؤال خود من هم هست. شما ندیده‌اید آدم‌های شصت‌هفتادساله‌ای را — شاید هم دیده‌اید — که شش‌موتوره دنبال دنیایند؛ شش‌موتوره‌ای که هفت نسل‌شان می‌توانند فقط همین اموال را بخورند. دنبال دنیا، نه دنبال کار برای تحصیل رضای الهی. دقیقاً دنبال این است که پول را انباشت کند. تو دیگر چرا؟ تو مگر چقدر عمر می‌کنی؟ چراهای بزرگ سر راه همه هست. تو با شصت‌هفتاد سال سن، خودت می‌دانی عمل کنارگذر قلب شده‌ای، دو سکته هم کرده‌ای، دیگر چرا این‌گونه حرص می‌زنی؟ آدم گاهی از همین حرص تعجب می‌کند. تحصیل رضای الهی حرف دیگری است. کار برای رضای خدا یک حرف است؛ این حرص دنیا حرف دیگری.

این حکایت همان گنجشک است: اگر آب اقیانوس را بخورم و تمام شود چه کنم؟ فرقی ندارد: پول باشد، شهرت باشد، اعتبار باشد. می‌بینی با شصت‌هفتاد سال سن هنوز در بازی سیاسی است؛ نه آن سیاستی که «سیاست ما عین دیانت ماست»، هنوز در بازی‌های سیاسی است. دیگر تو چرا. سپس بازگشت‌تان به‌سوی ماست؛ پس شما را به آنچه می‌کردید خبر می‌دهیم.

حرف قرآن این است که آدم‌ها موحدند؛ چون خود خدا به وجودشان آورده و در آنان از روح خود دمیده است.

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست کردم و در او از روح خود دمیدم، برای او سجده‌کنان بیفتید.

منتها این توحیدشان از باب «قد خاب من دسّاها» محسوس می‌شود؛ لگدکوب می‌شوند. آخر سر می‌بینی تو موحدی؛ این‌ها موحدند. عده‌ای بالاختیار از باب «قد أفلح من زکّاها» همین را نگه می‌دارند و در مراتب توحید بالا می‌روند و قرب الی‌الله پیدا می‌کنند.

ممکن است بپرسی قرب الی‌الله چه فایده‌ای دارد؟ اصلاً چه فایده‌ای دارد نزدیک شدن؟ قرب الی‌الله یعنی نزدیک شدن به حقیقت عالم. پیاده شدن حقیقت عالم در انسان. کونِ جامع شدن انسان؛ همهٔ ملک و فلک و جن و پری در محضر انسان بودن و جزء شؤون او بودن. بحث اینجا زیاد است. در همین حرفی که زدم حرف زیاد است. یک موقع اگر آن آیهٔ تمثل برای حضرت مریم پیش آمد:

«فَٱتَّخَذَتْ مِن دُونِهِمْ حِجَابًا فَأَرْسَلْنَآ إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا» (مریم/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس از آنان حجابی برگرفت؛ آنگاه روح خود را به‌سوی او فرستادیم و برای او به صورت بشری درست‌اندام نمودار شد.

می‌گویند آن لام، لامِ ملکیت است؛ یعنی مالِ خودِ حضرت مریم بوده؛ اصلاً شأن خود حضرت مریم بوده. همان بشرِ سویّ بیرون از حضرت مریم نبوده. آن حرف‌ها حرف زیاد است راجع به این بحث. بحث امروز این‌ها نیست. این آیه را فقط کنار آیهٔ یوسف گذاشتیم تا مشخص شود قرآن چه توحیدی و چه گونه موحدبودنی را می‌خواهد رقم بزند.

در «لا إله إلا الله»های قرآن نگاه کنید — سی‌وشش «لا إله إلا الله» دارد — می‌فهمید با هم فرق دارند. این خودش یک بحث است. حالا فقط کد می‌دهم؛ بروید دنبالش را بگیرید. هر کدام از این لا إله إلا الله‌ها در یکی از مراتب است. یکی در مقام نفی آلههٔ ظاهری است؛ یکی در نفی استقلال اسباب؛ یکی در نفی رؤیت غیر. همه یک کلمه است و همه یک رتبه نیست. اگر این را نفهمی خیال می‌کنی توحید همان شهادت زبانی اول کار است؛ بعد می‌گویی دیگر چه مانده. مشخص است که توحید مراتب دارد. آقای حسن‌زاده و این بزرگواران زیاد می‌گویند همان سلسلهٔ عموم اهل‌الله تا صفوت و صفای خلاصهٔ خاصهٔ الخاصه. یعنی عموم اهل‌الله که خاصه‌اش از آن سالک واصل است؛ تا برود بالا، خبرهاست در این عالم. منتها آن‌که می‌گوید ما که خمس‌مان را دادیم، دروغ هم نمی‌گوییم، توی سرِ کلمه ادعا می‌کنیم دیگر چه مانده؟ معلوم است اصلاً نفهمیده عالم چیست؛ عالم چه خبر است. می‌خواهید بدانید چه خبر است؟ قرآن بخوان. قرآن بخوان ببین چه خبر است. خبر زیاد است.


حرص عاشقانه؛ ما تسألهم علیه من أجر

بعد می‌فرماید:

«وَمَا تَسْـَٔلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْرٍ إِنْ هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَٰلَمِينَ» (یوسف/۱۰۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو بر آن هیچ مزدی از ایشان نمی‌خواهی؛ این جز یادآوری برای جهانیان نیست.

آن جلسه هم یک برید آخر جلسه رفتیم روی این. این حرص، حرص عاشقانه است که پیامبر می‌زند. عاشق بودن فرق دارد با کاسب بودن. ماها کاسبیم؛ بد هم نیست؛ اشکالی ندارد. ولی عاشق بودن غیرِ کاسب بودن است. آن‌که می‌گوید این‌قدر پول بده تا عملت کنم و اگر نه عملت نمی‌کنم، کاسب خوبی است؛ عاشق سلامتی نیست. گروه پیامبران آن‌اند که تجربهٔ عاشقی کرده‌اند. این تجربه خیلی تجربهٔ خوبی است.

تجربهٔ مادری یکی از تجارب عاشقانه است؛ حتی آن‌جوری که تجربهٔ پدری آن‌گونه نیست. یک چیز خاصی است. اگر کسی تجربه کند، تجربه‌ای است که «ما تسألهم علیه من أجر»: من اصلاً اجر نمی‌خواهم. کارهایی که می‌کند گاهی به ذهنش هم نمی‌آید که دارم کاری می‌کنم؛ ولی دارد کاری می‌کند. جزء وظیفهٔ خودش تلقی می‌کند حتی.

من در دفترچهٔ یادداشت، در مصاحبت جهادی، نوشته‌ام: جهادی تجربهٔ عاشقی است. واقعاً هم همین است. جهادی کاری است که کسی می‌تواند عاشق بودن را لااقل چند روز تجربه کند. و عاشق بودن غیرِ کاسب بودن است. پیامبران آن بودند که اصلاً هیچ اجری نمی‌خواهیم. حتی:

«إِنَّمَا نُطْعِمُكُمْ لِوَجْهِ ٱللَّهِ لَا نُرِيدُ مِنكُمْ جَزَآءً وَلَا شُكُورًا» (انسان/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز این نیست که شما را برای روی خدا اطعام می‌کنیم؛ از شما نه پاداشی می‌خواهیم و نه سپاسی.

ما تشکر هم نمی‌خواهیم بکنی. نه تجلیل می‌خواهیم، نه احترام، نه تشکر، نه پول. و خدا راجع به پیامبر می‌گوید داری خودت را می‌کشی برای این‌ها:

«فَلَعَلَّكَ بَٰخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَىٰٓ ءَاثَٰرِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا۟ بِهَٰذَا ٱلْحَدِيثِ أَسَفًا» (کهف/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس نزدیک است که اگر به این سخن ایمان نیاورند، از اندوه جان خود را در پی آنان تباه کنی.

«لَعَلَّكَ بَٰخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا۟ مُؤْمِنِينَ» (شعراء/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نزدیک است که جانت را تباه کنی از اینکه مؤمن نباشند.

پیامبر کارش این است که خودش را برای بقیه بکشد؛ و کسی که بر اساس پیامبر است همین‌گونه است. به برکت همین معارف است که هنوز این فضا در حوزه‌های علمیه زنده است. بقیه اگر کاسب‌اند، هنوز طلبه عاشق است؛ یعنی عاشقانه خیلی‌وقت‌ها کار می‌کند. جوّ حوزه را اگر تجربه کنید — نه این‌هایی که می‌آیند بیرون تبلیغ می‌کنند، نه سنت گرفتن و پست گرفتن؛ همان وقتی که آنجا هستند، در همان قدسیت طلبگی‌شان — «و ما تسألهم علیه من أجر».

حالا بعضی مشاغل می‌گویند واقعاً نمی‌شود عاشق بود در آن. من نمی‌دانم. فکر کنید رانندهٔ تاکسی چطور می‌تواند عاشقانه مسافر جابه‌جا کند؛ یعنی کاری نداشته باشد که به او پول می‌دهند. رانندهٔ تاکسی را همه هزارتومنی می‌بینند؛ همه را اسکناس می‌بینند بغل دست. باید همین باشد؟ چطور می‌شود یک‌نفر رانندهٔ تاکسی باشد و عاشق باشد؛ عاشق این باشد که آدم‌ها به مقصد برسند؟ بعضی مشاغل خیلی نمی‌خورد به عاشقی. مشاغل علمی یک مقدار در آن بازتر است: معلمی، شغل انبیا اسمش. یک مقداری دست در عاشقی کردن برایش باز است. تجربهٔ خوبی است. مشاغل با هم فرق دارند؛ ولی اصل همان است: «و ما تسألهم علیه من أجر».


إلا المودة فی القربی؛ فهو لکم

حالا اگر آمده که «إلا المودة فی القربی»، گفته‌اند ما هیچ اجری نمی‌خواهیم مگر مودت در قربى. در سورهٔ شوری:

«ذَٰلِكَ ٱلَّذِى يُبَشِّرُ ٱللَّهُ عِبَادَهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَعَمِلُوا۟ ٱلصَّٰلِحَٰتِ قُل لَّآ أَسْـَٔلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا ٱلْمَوَدَّةَ فِى ٱلْقُرْبَىٰ وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُۥ فِيهَا حُسْنًا إِنَّ ٱللَّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ» (شوری/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این همان است که خدا بندگانش را که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند بدان مژده می‌دهد. بگو بر آن هیچ مزدی از شما نمی‌خواهم مگر دوستی در خویشاوندی؛ و هر که نیکی به دست آورد، برایش در آن نیکی می‌افزاییم؛ خدا آمرزنده و سپاس‌پذیر است.

و در سورهٔ سبأ گفته این اجری هم که می‌خواهیم، «فهو لکم»:

«قُلْ مَا سَأَلْتُكُم مِّنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِىَ إِلَّا عَلَى ٱللَّهِ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَىْءٍ شَهِيدٌ» (سبأ/۴۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو هر مزدی که از شما خواستم پس آن برای خود شماست؛ مزد من جز بر خدا نیست و او بر هر چیزی گواه است.

این چیزی که ما به عنوان اجر طلب کردیم — المودة فی القربی — این فهو لکم؛ برای خودتان بود، نه به خاطر ما. این‌جور اجر خواستن که شما این کار را بکن، به جایش آن کار را بکن. معلم‌ها هستند که می‌گویند شما به جایش درس بخوان. اجر این کار این است که درس بخوانی؛ و این درس‌خواندن هم مال خودت است، نه اینکه قرار است چیزی به معلم برسد. پاداشی که می‌خواهی به ما بدهی هیچ توقعی نیست الا درس خواندن؛ و این الا درس خواندن یعنی آخرش «فهو لکم»: برمی‌گردد به خودت. نه اینکه این کار را بکن برای من. این هم یعنی «و ما تسألهم علیه من أجر»: تو چیزی نمی‌خواهی.

و این خودش برهان است. در سورهٔ یاسین آمده:

«وَجَآءَ مِنْ أَقْصَا ٱلْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعَىٰ قَالَ يَٰقَوْمِ ٱتَّبِعُوا۟ ٱلْمُرْسَلِينَ» (یس/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و مردی از دورترین جای شهر شتابان آمد؛ گفت: ای قوم من، از فرستادگان پیروی کنید.

«ٱتَّبِعُوا۟ مَن لَّا يَسْـَٔلُكُمْ أَجْرًا وَهُم مُّهْتَدُونَ» (یس/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): از کسانی پیروی کنید که مزدی از شما نمی‌خواهند و خود راه‌یافته‌اند.

تبعیت کنید از این مرسلین. آخر این مرسلین هم خودشان مهتدون‌اند هم هیچ از شما نمی‌خواهند. خودش هدایت شده؛ مشکل خودش را نمی‌خواهد حل کند. خودش دارد زندگی خودش را می‌کند؛ هیچ توقعی هم از شما نکرده. چرا دنبال راه چنین آدمی نیستید؟ اگر کسی شروع کند از شما چیز مطالبه کردن — پول مطالبه، این‌قدر پول بده، این‌قدر سفارش ما را بکن، آنجا چه کار بکن، اینجا چه کار بکن — این إن‌قلت‌قلتی سرش هست، واقعاً، در مسیر هدایت.

برای همین در روایت، ذمّ مستأکل العلم داریم: کسی که بخواهد از علمش پول دربیاورد؛ علم را بخورد. دقیقاً ناظر به همین طلبه‌کردن‌هاست. علم دین امانت است؛ کالای دکّان نیست. کسی بگوید من سخنرانی می‌کنم، این‌قدر پول بده تا سخنرانی کنم؛ این‌قدر پول بده من کلاس دینی و قرآن بگذارم؛ بگویی پول نمی‌دهید، بگوید من هم نمی‌کنم. ما هم دود چراغ خوردیم؛ بیهوده نبوده. این را داریم که گرفتنش اصلاً گاهی معلوم نیست شرعی هم باشد. در بی‌برکت بودنش که هیچ حرفی نیست، لا ریب فیه؛ ولی در شرعی بودنش هم حرف هست. سخت است دیگر حاجی این چیزها.

«إن هو إلا ذکر للعالمین»: این قرآن پند جهانیان است. این را توضیحش را داده‌ایم.


کأین من آیة؛ خلق است نه طبیعت

«وَكَأَيِّن مِّنْ ءَايَةٍ فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ» (یوسف/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و چه بسیار نشانه‌ای در آسمان‌ها و زمین که بر آن می‌گذرند و خود از آن روی‌گردان‌اند.

چه بسیار آیه از آسمان و زمین که بر آن‌ها می‌گذرند این آیات الهی. بعضی فکر می‌کنند باید حتماً معجزه‌ای اتفاق بیفتد تا آیه دیده شود. حال آنکه همین که شب می‌رود روز می‌شود — همان حرف‌هایی که جلسهٔ پیش زدیم — همین که قیافهٔ شما سر جایش مانده، این از آیات الهی است. از آیات الهی این است که قیافه‌ات سر جایش مانده. این آن با آن آن؛ این شب و روز. معجزهٔ جداگانه نمی‌خواهد؛ خودِ روال عالم آیه است. کسی که در اعراض مرور می‌کند، از کنار همین روال می‌گذرد و الله‌اکبر نمی‌گوید.

خدا این بحث را چقدر باز می‌کند که متأسفانه در علم جدید، با کنار گذاشتن یک واژه و فراهم آوردن واژهٔ دیگر، همه‌اش را از ذهن‌ها برده‌اند. به جای اینکه بگوییم خلقت این‌گونه است، می‌گوییم طبیعت این‌گونه است. طبیعت می‌شود یک حرف گنگ، حرف کور. یعنی چه طبیعت این‌گونه است؟ این خلق خداست که این‌گونه است؛ و خدا مکرر اصرار دارد که بگوید خلق خداست این‌ها. از آیات الهی اختلاف شب و روز است؛ رفت‌وآمد شب و روز؛ شب زیر روز می‌آید. اینکه ماه از خورشید جلو نزند، آن از این جلو نزند، شب از روز جلو نزند. اینکه انهار مسخّرند. اینکه شتر این‌گونه است. همه‌اش را به عنوان فعل‌الله مطرح می‌کند.

«وَسَخَّرَ لَكُمُ ٱلَّيْلَ وَٱلنَّهَارَ وَٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ وَٱلنُّجُومُ مُسَخَّرَٰتٌۢ بِأَمْرِهِۦٓ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَـَٔايَٰتٍ لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» (نحل/۱۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و شب و روز و خورشید و ماه را برای شما رام کرد؛ و ستارگان به فرمان او رام‌شده‌اند. همانا در این برای گروهی که خرد می‌ورزند نشانه‌هاست.

«وَسَخَّرَ لَكُمُ ٱلشَّمْسَ وَٱلْقَمَرَ دَآئِبَيْنِ وَسَخَّرَ لَكُمُ ٱلَّيْلَ وَٱلنَّهَارَ» (ابراهیم/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خورشید و ماه را برای شما رام کرد در حالی که پیوسته روان‌اند؛ و شب و روز را برای شما رام کرد.

«وَسَخَّرَ لَكُم مَّا فِى ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَمَا فِى ٱلْأَرْضِ جَمِيعًا مِّنْهُ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَـَٔايَٰتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» (جاثیه/۱۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است همه را از سوی خود برای شما رام کرد؛ همانا در این برای گروهی که می‌اندیشند نشانه‌هاست.

ولی متأسفانه گفتمان توحید وقتی حذف می‌شود — و این چیزی است که ائمه اصرار دارند، آیات اصرار دارند — لااقل در کلام‌مان باشد. چون وقتی از کلام حذف می‌شود، یواش‌یواش از ذهن هم حذف می‌شود.

وقتی این‌قدر می‌گویند سر سفره نشستید بگو «الحمد لله الذی أطعمنا و سقانا و آدبنا و کفانا» — او داد؛ او این غذا را داد. می‌خواهی چیزی بپوشی؟ این‌همه ادعیهٔ ما که این معانی در آن آمده؛ همهٔ معانی‌اش آمده، نه فقط الفاظ. نگو مسخره‌مان می‌کنند.

باور کنید ما یک معلم شیمی داشتیم سال دوم دبیرستان. این توحید را در بچه‌ها جا می‌انداخت. می‌گفت به عنایت الهی این واکنش این‌گونه انجام می‌شود. به قدرت الله این‌گونه انجام شد. اصلاً فکر می‌کردیم سر کلاس دینیم. باور کنید بروید از هم‌دوره‌ای ما بپرسید. همان یک سال بود و رفت. بچه‌ها می‌گفتیم چه کلاسی داری؟ می‌گفتیم دینی‌شیمی، دینی‌شیمی. چون همهٔ واکنش‌هایش به قدرت الله انجام می‌شد؛ به فضل الله، به عنایت الله، در بستر توحید. همهٔ معادلات این‌گونه با هم مساوی می‌شد؛ به عنایت الله تساوی‌ها برقرار می‌شد. این می‌شود شیمی دینی. این می‌شود شیمی‌ای که داری کأنّه فعل الله را بررسی می‌کنی، نه واکنشِ کورِ بی‌صاحب را. هرچقدر بنشینی این را بخوانی رشد می‌کنی؛ چون نشسته‌ای فعل خدا را می‌خوانی.

ولی اگر بگویی کائنات این کار را می‌کند، طبیعت این کار را می‌کند — کائنات یعنی چه؟ طبیعت یعنی چه؟ این‌ها خرافات است. یعنی چه طبیعت این کار را می‌کند؟ طبیعت چیست؟ اگر بیاوری پای برهان، این خرافات لنگ می‌افتد. دیگر این طبیعت اگر منظور همان موجود مجرد خارج از این عالم باشد، بگو. این عقلی است یا نقلی؟ عقل مقابل نقل است؛ مقابل دین نیست. باید بگویی دینی است یا غیر دینی؛ عقلی است یا نقلی. نه اینکه عقلی است یا دینی. علمی است یا دینی؟ علم چه فرقی دارد با دین؟ دین چه فرقی دارد با علم؟ این کتاب تکوین الهی است؛ این هم کتاب تدوین الهی است. این‌ها نسخهٔ بدل هم‌اند؛ مؤید هم‌اند. این عقل حجت الهی است. هرچه عقل اثبات کند هیچ شرع هیچ مشکلی با آن ندارد. هیچ با هیچ از این جهان مشکل ندارد. این یعنی چه این حرف‌هایی که درآورده‌اند؟

بیایید پای برهان، می‌بینید همهٔ این حرف‌ها لنگ می‌افتد. آقای طبیعت چیست؟ می‌بینی به یک موجود کور می‌زند که خودش بی‌شعور است و نمی‌تواند این‌همه شعور تولید کند. این‌همه شعور مال یک موجود بی‌شعور است، روی صدفه و تصادف. اگر صدفه و تصادف قرار باشد ایجاد شود، هیچ‌کس نمی‌تواند فکر کند. کسی نمی‌تواند فکر کند چون هیچ رابطهٔ علی‌معلولی وجود ندارد. اگر هیچ رابطهٔ علی‌معلولی وجود نداشته باشد، هیچ فکر هیچ‌کس به هیچ جا نمی‌تواند منجر شود. این‌همه شعور از موجود بی‌شعور؛ تولید شعور از موجود بی‌شعور.

خدا اصرار دارد که شما در و دیوار عالم را نگاه کنید؛ آسمان‌ها را نگاه کنید؛ موجودات را نگاه کنید. می‌گوید همهٔ این‌ها آیات الهی است. دنبال چه می‌گردی؟ دنبال چه هستی؟ این‌ها آیات الهی است.

می‌گوید در حالت اعراض پیاپی مرور می‌کنند. می‌آید چشم را می‌گذارد پشت ذره‌بین بزرگ‌نمایی، یک عالم موجودات می‌بیند، یک الله‌اکبر نمی‌گوید که خدا دارد رزق آن‌ها را هم می‌دهد. یک الله‌اکبر نمی‌گوید. این می‌شود همان «وکأین من آیة… یمرون علیها وهم عنها معرضون». خدایا چه کردی؟ این آسمان‌ها، این کرات، این نظم. این‌ها را از مدار خودشان خارج کنید همه به هم می‌چسبند. شما دیگر فیزیک خوانده‌اید. از مدار خودش خارج شود، دقیقاً همه به هم می‌چسبند. این‌همه مداری که دارد حرکت می‌کند — فیزیک‌خوانده‌ها — چه تعادل نیروی وحشتناکی باید بین این‌ها موجود باشد تا سر جایشان بمانند. وگرنه از مدار خارج می‌شوند. همان را که در کهکشان‌ها می‌بینی، می‌ریزی زیر ذره‌بین بزرگ‌نمایی، همان اتفاق آنجا هم هست. یک ماکت کوچک‌شده‌اش را می‌بینی. چه دیگر آدم لازم دارد از این عالم؟ می‌گوید همین آیات را نگاه کنید.

«لَا ٱلشَّمْسُ يَنۢبَغِى لَهَآ أَن تُدْرِكَ ٱلْقَمَرَ وَلَا ٱلَّيْلُ سَابِقُ ٱلنَّهَارِ وَكُلٌّ فِى فَلَكٍ يَسْبَحُونَ» (یس/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه خورشید را سزد که ماه را دریابد و نه شب بر روز پیشی گیرد؛ و همه در مداری شناورند.

«إِنَّ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱخْتِلَٰفِ ٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ لَـَٔايَٰتٍ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ» (آل‌عمران/۱۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همانا در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمدوشد شب و روز نشانه‌هایی است برای خردمندان.

بعد عده‌ای می‌گویند برهان نظم زیرش خورده. تو زیرش خورده بدبخت، نه برهان نظم. این براهین خداست. نه برهان نظم می‌داند چیست؛ یک چیزی شنیده. بله اشکالاتی شده، جواب‌شان را داده‌اند. این برهان نظم را می‌گویی زیرش خورده. کی گفته این‌ها زیرش خورده؟ چهار تا فیلسوف غربی اشکالاتی کرده‌اند؛ اشکالاتش را این‌ها جواب بدهند. مگر خدا، اصلاً می‌شود کسی زیر خدا را بزند؟ زیر خودش را می‌زند. این‌ها پای برهان بیاید، تو سر کلاس فلسفه بیاید، پای برهان بیاید آنجا قابل اثبات است. می‌نشینیم اثبات می‌کنیم، می‌بینیم برهان نظم زیرش خورده یا نخورده.


و ما یؤمن اکثرهم بالله إلا و هم مشرکون

شرک خفی؛ لولا فلان

«وَمَا يُؤْمِنُ أَكْثَرُهُم بِٱللَّهِ إِلَّا وَهُم مُّشْرِكُونَ» (یوسف/۱۰۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بیشترشان به خدا ایمان نمی‌آورند مگر آنکه مشرک‌اند.

اکثر مؤمنین مشرک‌اند؛ موحد نیستند. توحید برای آدم‌ها اعتبار قائل است؛ یعنی اعتبار قائل است که این کار از دست این برمی‌آید، از دست این آقا به‌تنهایی هیچ کاری برنمی‌آید. این باید جا بیفتد؛ نه فقط فهمیده شود، وجدان شود.

در روایت ذیل همین آیه گفته‌اند چطور اکثر این‌ها مشرک‌اند؟ گفته‌اند عادتاً می‌گویند: «ولولا فلان لهلك»؛ «ولولا فلان لضاع عیالی»؛ «لولا فلان لعصبت کذا». می‌گویند اگر فلانی نبود فلان اتفاق می‌افتاد. اگر فلانی نبود چنین می‌شد. اگر فلانی نبود ما فلان. خوب شد این بود که باعث شد فلان. داشتند تصادف می‌کردند؛ اگر این نگفته بود من تصادف کرده بودم. این‌ها همان شرک‌های خفیّه در آدم است. یعنی چه اگر فلانی؟ مگر این کاره‌ای است کلاً در مجموع عالم؟ مگر جز خدا کسی کاره‌ای است؟ اگر فلانی نبود فلان‌جور می‌شد — اصلاً این حرف‌ها یعنی چه؟ جز خدا، نقد این عالم چیزی نیست. بقیه هیچ‌اند. فقط خدا کاره است.

گفتند اگر بگوییم «ولولا أنّ الله دَفَعَ بفلان لهلك»؟ گفتند نه، این اشکال ندارد. به وسیلهٔ این، خدا این لطف را به ما کرد؛ درست است. به وسیلهٔ این خدا این لطف را کرد. منتها خدا این لطف را کرد. این می‌شود توحید. این می‌شود توحید که به وسیلهٔ این دارو خدا شفا داد؛ یعنی خدا شفا داد، فکر پزشک را خدا چرخاند به سمت اینکه این مشکل فهمیده شود. این‌ها درست است.

ولی بعضی روایات که می‌شنوید حتی گاهی بزرگان را به خلط و اشتباه انداخته. منظورش همین چیزهاست. مثلاً داریم که شرک خفیّ، تحویل الخاتم است؛ یعنی انگشتر را برگرداندن برای اینکه یادش بیاید. خانمم گفته آقا آمدی نان بخر؛ برای اینکه یادم نرود این را این‌گونه می‌کنم که علامت باشد سرِ راه نان بخرم. این را بگوییم شرک خفی است؟ منظور همین است؛ نه اینکه کلاً تحویل الخاتم شرک خفی باشد. یا مثلاً اگر کسی این کار را بکند کار اشتباهی است. حتی بزرگان را اشتباه انداخته. شیخ صدوق، در همین وسائل الشیعه، به خاطر همین یک روایت فتوا داده به عدم جواز تحویل الخاتم مگر آنکه برای ذکر عدد رکعات باشد. یک چنین بابی دارد: برای اینکه در رکعات نماز یادش بیاید، سه چهار تا انگشتر دارد این طرف و آن طرف کند. این منظور این نیست. آن بزرگ هم به خلط افتاده. یعنی چه عدم جواز اینکه این را این‌گونه کنی؟

نه اینکه بگویی اگر من این کار را نکنم، اگر من این را یادداشت نکنم، قطعاً یادم می‌رود. این همان شرک خفی است. یعنی برای این نوشتهٔ خود اعتبار قائلی؛ برای نوشتهٔ خودت اعتبار قائلی که این حفظ می‌کند ذهن مرا. در صورتی که آن‌که دارد حفظ می‌کند، خدا دارد در ذهن تو حفظ می‌کند، نه این نوشته. خدا به وسیلهٔ این نوشته دارد حفظ می‌کند. اینکه از شرک خفی «تحویل الخاتم» در روایات ما هست، منظورش همین است. نه اینکه کلاً حالا یک ضربه روی چیزی بزنی که یادت بماند. اگر قائل شوی که بابا خداست که این کار را می‌کند، منتها به این وسیله — و واقعاً این را قبول داشته باشی — معلوم می‌شود که این کرنش‌ها و تواضع‌ها چقدر کسی برای کسی اعتبار قائل است.

برای همین داریم که کلاً کاری نکن که مجبور شوی عذرخواهی کنی. یک شرک خفی در نوع عذرخواهی هست؛ یعنی برای این طرف خیلی داری ارزش قائل می‌شوی در نوع عذرخواهی‌هایت. یعنی کاری نکن که اصلاً به عذرخواهی بیفتی؛ در عذرخواهیِ این‌گونه شرکی وجود دارد.

این را با جلسهٔ پیش جمع کنید. گفته شد این حرف‌ها اول خیلی دست به شرک خفی می‌زند. دقیقاً همین است: تا اعتبار استقلالی برای وسیله بگذاری، شرک خفی از همان در می‌آید.

اسباب؛ ذات و اسماء و محال عقلی

بعد نگو پس خدا بدون وسایل هم کار را انجام می‌دهد. نه. یعنی وقتی از دیوار پول می‌دهد بیرون یعنی بدون وسیله؟ وسایل عادی. اگر منظورتان ذات خداست، آن خدا را نه کسی می‌شناسد نه کسی می‌داند کیست. هرکه تماس دارد، با جلوه‌های خدا تماس دارد، نه با خدا. امام هم می‌گوید خدا را اصلاً کسی نمی‌فهمد. روایت ما هم همین را دارد. خدا لایتناهی است؛ ما متناهی هستیم. متناهی، لایتناهی را کلاً نمی‌تواند بفهمد. با فیض و اسماء ارتباط داریم؛ همان فیض‌هایی که می‌دهد یعنی اسباب.

منتها یک سری اسباب، اسباب عادیه است که ما عادت کرده‌ایم این‌ها اسباب‌اند. یک سری اسباب، اسباب غیرعادیه است. البته برای خدا هیچ فرقی نمی‌کند عادی و غیرعادیش. همان مفهوم بدیع‌السماوات و نو به نو شدنی که هفتهٔ پیش گفته شد، همان بحث است. منتها خدا از دیوار هم می‌تواند پول بدهد، بله. دل را هم می‌تواند بگرداند، بله. فقط نخواه محال اتفاق بیفتد؛ محالات عقلی. طرف می‌گفت خدا می‌تواند تاس بیندازد هفت بیاید؟ می‌گفت معجزه است. نه؛ معجزه قرار نیست تاس هفت بیاید. تاس هفت بیاید یعنی شش‌وجه را خدا کرده مثل هفت‌وجه. این محال است؛ محال عقلی است. شش، شش است؛ هفت، هفت. برای اینکه وجهی اضافه شود و تاس هفت‌وجهی شود، هفت نمی‌آید. از رویش جوک هم ساخته‌اند. این محال عقلی نخواه اتفاق بیفتد. چون محال عقلی بازگشتش به تناقض است؛ بازگشتش به عدم است. عدم را که نمی‌شود موجود کرد.

پرسیده شد: انجام شدن کار به غیر از اسبابش هم محال عقلی است؟ بله. انجام شدن کار بدون سبب — اسباب عادی و غیرعادی — اصلاً خدا فقط با اسباب کار می‌کند. اگر منظورتان ذات است، فرض کنید شفا دادن اسم شافیِ خداست؛ خدا شفا می‌دهد. این اسماء بوده. شخصاً اسم شافیِ خدا شفا می‌دهد؟ این‌جوری هم بله؛ بدون طبیب، بدون دارو، بدون واسطه‌های عادی. آری. اما خودِ همین اسم شافی واسطه است. حالا این‌ها دیگر واسطه‌اش فرق می‌کند. واسطه بودنش فرق می‌کند. یک موقع با ده دست گردش یک پول را می‌رساند؛ یک موقع با دو دست گردش می‌رساند.


توکل و رضا و تسلیم؛ اقتضای حال

پس نمی‌شود نتیجه گرفت که آدم‌های بالا باید وسیله‌ها را حذف کنند. وسیله‌ها را در ذهنشان، بله. اینکه در ذهن حذف می‌شود، طرف در مقام است. برای همین می‌گویند مقام رضا و تسلیم.

بچه‌های جهادی یک بازی می‌کردند به نام بازی توکل. مسخره‌بازی البته. بازی توکل این بود که همه جمع می‌شدند یک سنگی می‌انداختند بالا؛ بعد می‌گفتند توکل، ببین سرِ کی می‌آید. اسمش را گذاشته بودند بازی توکل. بعد بازی ارتقا پیدا کرد به رضا و تسلیم: یک‌نفر می‌ایستاد، یک عالمه سنگ می‌ریختند رویش. این می‌شود بازی. ولی اگر در مقام رضا و تسلیم باشد، بله؛ یعنی بالاتر از این حرف‌ها هم حرف هست.

پرسیده شد: چرا فقط در ذهن؟ چرا در عملش نباید این کار را بکند؟ در عمل یعنی نرود پیش دکتر؟ ما در روایات داریم امام علی یک وقتی شترش را می‌بست و توکل می‌کرد؛ یک وقتی نمی‌بست و توکل می‌کرد. این اقتضای حال است. وقتی حالش بالاتر بود نمی‌بست و توکل می‌کرد. یعنی هرچه آدم بالاتر می‌رود، در عملش هم اثر می‌گذارد. دویدنی که غیرموحد می‌کند و دویدنی که موحد می‌کند فرق دارد. اصلاً سلام‌علیک موحد با غیرموحد فرق دارد. نوع سلام‌علیک‌شان با آدم‌ها فرق دارد؛ نوع تحویل‌گرفتن‌شان فرق دارد. طبیعتاً در عمل‌شان تأثیر می‌گذارد.

منتها مراتب. جاهایی هست که اصلاً تشخیص نمی‌دهی. این‌قدر تابلو نیست که مثلاً مریض شود و دیگر نه دکتر برود نه دارو بخورد. نه. یک موقع می‌گویند آن‌که خیلی موحد است، حتی این را هم می‌داند که خدا می‌خواهد این را با دارو شفا بدهد؛ می‌رود دارو می‌خورد. ولی برای دارو هیچ اعتباری قائل نیست. هیچ اعتباری قائل نیست. در عمل که به هر حال تأثیر دارد؛ ولی به حذفِ وسط نه. باید بدانید موحد تا کجا می‌رود و به چه چیزها اطلاع پیدا می‌کند. حتی می‌گویند آشنا به سرّ القدر می‌شود. آنچه می‌فهمد همان‌جور عمل می‌کند. یک موقع دنبال دوا و دکتر می‌رود؛ یک موقع دنبال دوا و دکتر هم نمی‌رود. این می‌شود اقتضای حالش. نه اینکه فکر کنی هرچه حالش بالا برود همهٔ وسایل را حذف می‌کند. این‌جوری نیست.

اقتضای حال را پیش‌تر توضیح داده‌ایم. حال آدم دست خداست؛ این را می‌داند. از خدا چیزی نمی‌خواهد. می‌داند آنچه خیرش نباشد به او نمی‌دهند. یک موقع همان آدم می‌بیند این مجموعهٔ نخواستن‌ها دارد یک تعنّت و تکبری در او ایجاد می‌کند؛ برای ریز و پیچ زندگی‌اش هم چیزی نمی‌خواهد. این اقتضای حال یعنی همین. حال آدم یکسان نیست؛ چیز ثابتی نیست. به همان اقتضای حال خودش اگر در مسیر خوب باشد عمل کند خوب است. بحث مفصل است.

این احادیثی که در مورد دعا مطرح می‌شود گاهی با هم خیلی اختلاف دارد، ناظر به همین است. یک حدیث هست که نمک پاشیدن؛ دعا؛ خدا بخواهد فلان. یعنی برای احوالات مختلف گفته‌اند. صحبت خیلی زیاد است در این بحث‌ها اگر بخواهیم دل را باز کنیم: در چه نوع تجلّی‌ای باشد، در چه حالات و مقاماتی باشد.

بعضی وقت‌ها حتی در کلمات عرفا می‌بینید — تعجب نکنید، همهٔ این‌ها را تعجب نکنید — یکی برمی‌گردد می‌گوید من کلاً نه از خدا چیزی می‌گیرم نه از غیر خدا؛ از خودم چیزی می‌گیرم. اِ، اِ، پررو را نگاه کن. می‌گوید من از خدا هم نمی‌گیرم. از خدا هم نمی‌گیرم، از غیر خدا هم نمی‌گیرم، از خودم می‌گیرم. می‌بینی موحد است. می‌بینی تا کجای عالم این‌ها رفته‌اند. کسی که حالیش نیست این اصلاً در چه تجلّی‌ای قرار گرفته، می‌گوید پررو را نگاه کن چه حرف‌هایی می‌زند؛ چه تعریف‌هایی از خودش می‌کند. یا آقای حسن‌زاده برمی‌گردد می‌گوید من خودم یک دور تفسیر انفسی قرآنم؛ خودم. نگاه کن چه حرف‌هایی می‌زند.

یعنی چه که از خدا هم نمی‌گیرم؟ این‌ها را نگاه کنید. فقط اگر دیدید عارفی چنین حرف‌هایی زد، بگویید ما نمی‌فهمیم. بشنو؛ باور نکن. نه تکذیب کن، نه تعقیب، نه مرگ‌بر دورش کن. بگو علمش به اهلش. ما نمی‌فهمیم این چیست. دنبال محکمات باشید؛ محکمات هم قرآن است. خیلی‌وقت‌ها پوست‌کنده حرف زدن سرِ این‌ها را به باد داده. طرف اصلاً ظرفیتش نیست بشنود. در یک تجلّی خاص می‌گوید من از خدا هم نمی‌گیرم؛ درست هم می‌گوید. در یک تجلّی دیگر همه‌اش می‌گوید همه را از خدا می‌گیرم: «فالأمر کلّه منه ابتداءً و انتهاءً» — سر و تهش همه‌اش مال خداست. در تجلّی دیگر می‌گوید از خدا نمی‌گیرم؛ اِهدی منم؛ از خودم می‌گیرم. در این موارد بشنو و واگذار. البته بستگی دارد کیست. یکی از سیاسیون این حرف را بزند، اصلاً در قد و قواره‌اش نیست. اگر از مایهٔ آقای امجد و آقای فاطمی‌نیا و آقای حسن‌زاده و آقای قاضی چنین حرف‌هایی زدند، بگویید ما نمی‌فهمیم. پوست‌کنده حرف زده؛ ما نمی‌فهمیم. حرف زیاد است. آن خیلی بالاست که چنین حرفی زده. حالا از این بگذریم و به ادامهٔ آیه برگردیم؛ حرف آیه هنوز باقی است.


أفأمنوا أن تأتیهم غاشیة؛ ایمنی کاذب

«أَفَأَمِنُوٓا۟ أَن تَأْتِيَهُمْ غَٰشِيَةٌ مِّنْ عَذَابِ ٱللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ ٱلسَّاعَةُ بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» (یوسف/۱۰۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا ایمن شدند از اینکه پوششی از عذاب خدا بر آنان درآید، یا ساعت ناگهان بر آنان درآید در حالی که درنمی‌یابند؟

آیا ایمن‌اند از اینکه غاشیه‌ای — یعنی عذاب فراگیری که می‌پوشاند؛ اصلاً محیط می‌شود و احاطه می‌کند — بر آنان درآید؟ یا اینکه این روز قیامت بغتةً برسد. چه این قیامت اُولی که در زمان حیات است، چه آن ساعت. «و هم لا یشعرون»: درنمی‌یابند.

آن جلسهٔ پیش گفته شد مرگ را خیلی‌ها نمی‌فهمند. خیلی نمی‌فهمند مردن را. خیلی‌ها هستند که بغتةً یک‌دفعه می‌میرند؛ بعد نمی‌فهمند. یک‌دفعه فکر می‌کنند عه، چرا این‌جوری شد؟ یک سری حرف‌های دیگر می‌بینند؛ یک سری این‌جوری می‌بینند. بعداً در قبر یواش‌یواش حالیشان می‌شود که مرده‌اند. یعنی می‌فهمند که مرده‌اند. خیلی‌ها بغتةً می‌میرند. این آدم‌هایی که ناگهان می‌میرند و خودشان نمی‌فهمند مردن را و بعداً می‌فهمند، از مؤمنین نیستند. مؤمنین می‌فهمند دارند می‌میرند. مؤمن با چشم بسته از دنیا نمی‌رود. و این ذیل آیهٔ سورهٔ یونس است:

«لَهُمُ ٱلْبُشْرَىٰ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَفِى ٱلْـَٔاخِرَةِ لَا تَبْدِيلَ لِكَلِمَٰتِ ٱللَّهِ ذَٰلِكَ هُوَ ٱلْفَوْزُ ٱلْعَظِيمُ» (یونس/۶۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): برای آنان در زندگی دنیا و در آخرت بشارت است. تبدیل نیست برای کلمات خدا. این همان رستگاری بزرگ است.

روایتش را هم آورده‌اند. چون «بغتة» می‌گوید، چرا ایمن نیستند؟ «أفأمنوا»: آیا ایمن‌اند؟ یعنی این ایمنی اگر ایمنی کاذب باشد، در عمق خودش یک ناامنی صادق دارد. اگر کسی بخواهد با چیز دیگر آرامش قلب پیدا کند:

«ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ ٱللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ ٱللَّهِ تَطْمَئِنُّ ٱلْقُلُوبُ» (رعد/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردند و دل‌هاشان به یاد خدا آرام می‌گیرد؛ آگاه باش که با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد.

اگر کسی خواست با چیز دیگر آرامش قلب پیدا کند، این کاذب است و یک موقعی می‌زند بالا؛ خودش را نشان می‌دهد. بارها گفته‌ام: این چیزهای کاذب اگر خوشیِ کاذب باشد، در عمق خودش یک ناخوشیِ صادق وجود دارد. بارها برایتان گفته‌ام این قضیهٔ کمدین‌ها را بروید پیگیری کنید؛ این کسانی که کار دلقکی انجام می‌دهند در همین تلویزیون خودمان. این‌ها نوعاً مریض روانی‌اند؛ یعنی افسردگی دارند؛ حتی کارشان به بستری می‌کشد؛ حتی قرص‌های ضدافسردگی می‌خورند. فکر نکنید که باریکلا، خوش به حال خانواده‌اش، این‌قدر می‌خنداند. اگر کسی با دلقک‌بازی دارد می‌خندد و می‌خنداند، بدانید در عمقش یک ناکامی صادق وجود دارد. حتی آمارشان را دارم؛ درست نیست الان اسم‌شان را اعلام کنم. قریب به اتفاق این‌ها در عمق‌شان بسیار آدم‌های افسرده‌اند؛ حتی قرص ضدافسردگی می‌خورند. کسی که می‌خواهد با دلقک‌بازی آدم‌ها را بخنداند، خودش لزوماً خندان نیست. خانواده‌های بد، زندگی‌های ناجور، خودشان هم افسرده.

ایمنی فقط در این است که خدا می‌گوید:

«ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَلَمْ يَلْبِسُوٓا۟ إِيمَٰنَهُم بِظُلْمٍ أُو۟لَٰٓئِكَ لَهُمُ ٱلْأَمْنُ وَهُم مُّهْتَدُونَ» (انعام/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آوردند و ایمان‌شان را به ستم نیامیختند، آنان را ایمنی است و خود راه‌یافته‌اند.

کسانی که ایمان می‌آورند و ایمان‌شان را هیچ ظلمی نمی‌پوشاند، به الأمن می‌رسند؛ به مطلق امنیت. از آن‌ور هم می‌گوید:

«أَفَأَمِنُوا۟ مَكْرَ ٱللَّهِ فَلَا يَأْمَنُ مَكْرَ ٱللَّهِ إِلَّا ٱلْقَوْمُ ٱلْخَٰسِرُونَ» (اعراف/۹۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا از مکر خدا ایمن شدند؟ پس از مکر خدا ایمن نمی‌شوند مگر قوم زیانکار.

دارد یک ایمنی پیدا کرده. می‌گوید این ایمنی، ایمنی نیست که پیدا کرده. ایمنی به نظرش می‌آید؛ ولی ایمن نیست. مؤمن این‌جوری نیست. مؤمن می‌فهمد که دارد می‌میرد؛ چون حالات خاصی بر مؤمن می‌گذرد. إن‌شاءالله قسمت شود می‌بینیم.


بشری مؤمن هنگام مرگ؛ کافی جلد سه

کافی، جلد سه، صفحهٔ صد و بیست و هشت، یک روایت خوب دارد. عقبه از ابوعبدالله می‌پرسد و حضرت امام صادق به او می‌گویند. می‌فرمایند خدا از بندگان عملی را قبول نمی‌کند مگر همین امری که شما بر آنید — همین راهی که شما دارید می‌روید. و فاصلهٔ میان شما و دیدن آنچه چشمتان بدان روشن شود جز این نیست که جان به اینجا برسد — سپس با دست به حلق اشاره کردند. می‌گویند فاصلهٔ بین شما و رسیدن به آن نور چشم، این است که جانتان به اینجا برسد. چون جان را از پا می‌گیرند، از سر نمی‌گیرند. جان را از پا می‌گیرند و طرف یواش‌یواش پایش یخ می‌کند، بعد دستش؛ و هنوز شعور دارد. از سر نمی‌گیرند. این هم از موهبت‌های الهی است که همان موقع هم آدم وقتی بفهمد دارد می‌میرد — آن ممکن است توبه قبول نباشد ولی در تخفیف عذاب بی‌تأثیر نیست.

سپس تکیه دادند. می‌گوید با من معلّی بود؛ معلّی بن خنیس از اصحاب است. پیاپی به من سوق می‌داد که سؤال کنم. گفتم یابن‌رسول‌الله، وقتی جان به اینجا رسید چه می‌بیند؟ مؤمن وقتی بخواهد بمیرد چه می‌بیند؟ نزدیک ده مرتبه پرسیدم چه می‌بیند؟ حضرت در همه گفت می‌بیند؛ و بر آن می‌افزایم. گفتم چه می‌بیند؟ گفت می‌بیند؛ یک چیزی می‌بیند.

سپس نشستند. فرمود یا عقبه. گفتم لبیک. فرمود می‌خواهی بدانی؟ گفتم نعم یابن‌رسول‌الله. می‌گوید گریستم؛ حضرت نسبت به من رقّت کرد. فرمود: یراهما والله — آن دو تا را می‌بیند، والله آن دو تا را می‌بیند. گفتم پدر و مادرم فدایت، آن دو کی‌اند؟ فرمود: آن رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله است و علی علیه‌السلام. یا عقبه، هرگز نفس مؤمنه‌ای نمی‌میرد تا آن دو را ببیند.

گفتم وقتی مؤمن به آن دو نظر کرد، آیا به دنیا برمی‌گردد؟ نه دیگر برنمی‌گردد. اگر این دو را ببیند دیگر برنمی‌گردد. کی حاضر است برگردد؟ گفتم چیزی هم می‌گویند؟ فرمود هر دو بر مؤمن وارد می‌شوند؛ رسول خدا بالای سرش می‌نشیند و علی علیه‌السلام نزد پاهایش. پس رسول خدا خم می‌شود روی سرش و می‌گوید: یا ولی‌الله، بشارت باد؛ من رسول خدایم؛ من برای تو بهترم از آنچه از دنیا گذاشتی. سپس رسول خدا برمی‌خیزد و علی علیه‌السلام می‌ایستد تا خم شود و بگوید: یا ولی‌الله، بشارت باد؛ من علی بن ابی‌طالبم؛ همان که دوستش می‌داشتی. آن‌که عاشقش بودی، آن منم.

و بعد همین را می‌گویند از آیهٔ قرآن استخراج شده: «لهم البشری فی الحیاة الدنیا». ما این را از روی قرآن می‌گوییم. مؤمن این‌گونه می‌میرد که رسول‌الله بالای سرش می‌آیند، امیرالمؤمنین بالای سرش می‌آیند؛ بعد این‌گونه می‌رود آخر کار و می‌برندش. إن‌شاءالله که ما هم جزو مؤمنین باشیم و همین‌گونه ببرند. این از این نکته. اینکه «بغتة وهم لا یشعرون» — آیات قرآنی «بغتة وهم لا یشعرون» زیاد است.


قل هذه سبیلی؛ دعوت علی بصیرة

سیمان احساس و سنگ معارف

آیهٔ بعد می‌گوید:

«قُلْ هَٰذِهِۦ سَبِيلِىٓ أَدْعُوٓا۟ إِلَى ٱللَّهِ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا۠ وَمَنِ ٱتَّبَعَنِى وَسُبْحَٰنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ» (یوسف/۱۰۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو این راه من است: به‌سوی خدا دعوت می‌کنم، بر پایۀ بصیرت، من و هر که پیرو من است؛ و منزّه است خدا و من از مشرکان نیستم.

خدا می‌گوید بگو این راه من است؛ این راه توحیدی که از این سورهٔ یوسف تا اینجا شنیدید. «قل هذه سبیلی». من چه کار می‌کنم؟ من دعوت می‌کنم به سمت خدا؛ علی بصیرة دعوت می‌کنم. أنا: من این کار را می‌کنم. من اتبعنی هم همین کار را می‌کنند. من اتبعنی هم یدعو إلی الله علی بصیرة. یعنی من که علی بصیرة دعوت می‌کنم، پیروان من هم همین کار را می‌کنند. یعنی پیرو من دعوتش علی بصیرة است؛ نه تقلیدی، نه علی عمی کورکورانه، نه با احساسات و عواطف تنها، نه با داستان و خواب. بعضی‌ها خیلی دین‌شان بسته به خواب است. چهار تا خواب؛ خواب چطور ببینند؟ دین‌شان با بصیرت نیست. با چهار تا شفا دادن و شفا ندادن. با چهار تا بحث احساسی.

احساسات خیلی نقش دارد. خیلی، خیلی نقش دارد. ولی بنده به عنوان یک مهندس عمران بخواهم مثال بزنم، احساسات نقشش مثل سیمان است در بتن. سیمان اصلاً هیچ مقاومتی ندارد. بعضی‌ها فکر می‌کنند اگر در بتن زیاد سیمان بریزند خوب است؛ اشتباه می‌کنند. اگر سیمان را زیاد بریزید در بتن، بتن فاسد می‌شود. سیمان یک حد دارد. سیمان اصلاً مقاومت ندارد. اگر یک پاکت سیمان بگذاری زیر باران خشک شود، با لگد خرد می‌شود. کار سیمان چسبندگی بین سنگ و ماسه است. کارش چسبندگی است؛ مقاومت را آن سنگ‌ها دارند می‌کشند. همان شنی که در آن است و ماسه‌ای که خلل و فرج آن شن را پر می‌کند. سیمان کارش چیست؟ سیمان کارش چسبندگی بین این‌هاست؛ این‌ها را به هم می‌چسباند. کم‌نقش نیست؛ ولی نقشش حواستان باشد چیست. نمی‌توانید سیمان بزنید جای ملات؛ جای بتن سیمان بریزید. همان‌طور که نمی‌توانید بتن را همین‌جوری خشک، شن و ماسه بریزید و سیمان نریزید. هر دو با هم لازم است؛ ولی نقش هر دو را بدانید چیست. مقاومت کارِ آن است.

چسبندگی کار این عواطف و احساسات است. این هیئت‌ها، این حسین‌حسین‌گفتن‌ها، این گریه کردن‌ها — این‌ها اعتقادات آدم را به هم می‌چسباند. ولی حواستان باشد: دین‌تان را می‌توانید روی حسین بند کنید، ولی روی «حسین حسین» نمی‌توانید بند کنید. دین‌تان را روی هیئت نمی‌توانید بند کنید. روی معارف ابی‌عبدالله می‌شود بند کرد؛ ولی روی حسین‌حسین‌حسین این‌گونه نمی‌شود بند کرد. هیئت چسب است؛ معارف، سنگ است. چسب بدون سنگ دیوار نمی‌شود.

«أدعو إلی الله علی بصیرة». اولاً من دعوتی می‌کنم؛ من دعوت به خدا می‌کنم. دعوت به کیسهٔ خودم نیست؛ دعوت به خودم نمی‌کنم. بعد هم علی بصیرة دعوت می‌کنم: با تحقیق، با مطالعه، با فکر، با تدبر، با فهم آیات الهی. با این‌ها من دعوت می‌کنم. من اتبعنی هم همین‌گونه دعوت می‌کنند. اگر من اتبعنی هم همین‌گونه دعوت می‌کنند، کاری هم که شما باید بکنید همین است. یعنی شما هم باید علی بصیرة وارد دین شوید؛ با روشن‌بینی. نه با هزار تا حل و برهان‌نماییِ خالی. این مطلب برایتان روشن شود. همین قرآن را آدم مطالعه کند، ممهَّد شود. این‌همه آیات قرآن، این‌همه روایات، این‌همه چیز برای چیست مگر؟ مگر جز برای این است که ما بصیرت دینی پیدا کنیم؟ وگرنه دینِ بی‌بصیرت، دین مرده است؛ توقع پیامبر نیست. اگر کسی هم این‌گونه دعوت کرد، آن کس را اصلاً لزومی ندارد بروید پای صحبتش بنشینید. بی‌بصیرت دعوت کرد، اصلاً لزومی ندارد.


دست در دست علما؛ نه دکّان عرفان

بارها گفته‌ام: دست‌تان را بدهید در دست علما؛ علمای ربانی؛ عالم ربانی. نه عاشقِ رجبعلی خیاط و رحیم چلوکبابی و این چیزها. عاشقِ رجبعلی خیاط به درد دو چیز می‌خورد: اگر کت‌وشلوار داشتید، چون خیاط خوبی ممکن است باشد خیاطی کند؛ و یک چیز دیگر: یک نفس پاک، به عنوان نفس پاک. گاهی آدم برود نفس پاک به او بخورد، این خوب است. دنبال عارف نباشید؛ دنبال عالم باشید، نه دنبال عارف. این از خطرات است. جوانِ دست‌گلِ ما می‌آید آقا یک‌نفر یک چلوکبابی دارد فلان‌جا، رفته دنبال او. دنبال عالم بیفتید نه دنبال عارف. دنبال کتاب.

حالا اگر کتاب رحیم، آقا آدم خوبی بوده. رسول ترک آدم خوبی بوده. شیخ رجبعلی خیاط آدم خوبی بوده. آقا یک نفس پاکی به آدم بخورد از این موجودات — اگر پیدا کردید این‌ور آن‌ور، و این‌ها مورد تأیید هم باشد نه دکّان؛ آن هم تازه عالم باید تأییدش کند بگوید نه، این مایه دارد. چون ما در علما کلی عرفا داریم که حرف می‌فهمند. این‌جوری نیست که تو پاچه‌اش بروی این‌جوری حرف‌های عرفانی، وایسته این‌جوری نگاه کند. نه؛ می‌فهمد؛ حرف می‌فهمد. دو تا سؤال این‌ور آن‌ور بکند می‌فهمد؛ حتی اگر خودش آن کشف و شهود را نداشته باشد. دو تا سؤال بالا پایینش بکند می‌فهمد که این دارد سرت کلاه می‌گذارد یا چیست. و اگر کنندهٔ کار باشد خودش می‌فهمد. و اصلاً در خود علما عرفایی داریم که صاحب مقامات و کشف و شهودند. او را تأیید کنند بگویند آری، این آدم است. آدم برود.

یا نفس پاک آقای دولابی هم به او بخورد. آقای دولابی را من یک سال و نیم رفتم خدمت‌شان؛ اصلاً می‌رفتم برای همین جملهٔ آخر. چون جملهٔ آخر آقای دولابی این بود که می‌گفت امشب شب آخر است. این جمله به قدری نافذ بود که می‌گفت امشب شب آخر است. امشب شب آخر همه است. اصلاً این را که او می‌گفت فکر می‌کردیم داریم می‌میریم. این می‌شود یک نفس پاک: جمله‌ای که آدم را از غفلت بیرون می‌کشد، نه دستگاهی که ملاک به دست آدم بدهد. ولی دست باید در دست علما باشد نه در دست عرفا. عارف کسی است که خودش گلیم خودش را از آب کشیده بیرون؛ ولی ملاک نمی‌تواند به کسی بدهد. عالم کسی است که ملاک می‌دهد به کسی. عالم یک چنین کسی است.

اتفاقاً اگر می‌بینید خیلی از این عرفای صاحب مقامات در جرگهٔ این علمایند، به خاطر این است که خود زمینه‌های علمی را این‌گونه دنبال کرده‌اند. به قول امام، یک موقع از آقای شاهرودی می‌پرسید این عرفان خواندن به چه درد می‌خورد؟ آقای شاهرودی یک جواب خیلی قشنگی داد. گفت عرفان خواندن به این درد می‌خورد که این چیزهای علمی مثل این می‌ماند که توی اتاق شیشه‌ای بروی کف دریا. دیگر خیلی چیز می‌بینی. یعنی هرچه نگاه می‌کنی می‌بینی. یک تلنگر می‌خواهد این شیشه را بشکند. این شیشه را بشکند دیگر قضیه تمام است؛ وگرنه خیلی چیزها سر جایش قرار می‌گیرد. همه‌چیز دیده می‌شود سر جایش. و واقعاً همین‌جور است. هرچه دیده می‌شود فقط منتظر یک مشت است. قضیه که این مشت بیاید بشکند، این حوض شیشه‌ای را بشکند، طرف را متصل کند به این دریا.

اگر می‌بینید چون خود زمینه‌های بصیرت و علمی و علم دین — هرکی فراخور خودش باید باشد. مگر کسی می‌تواند بگوید من قرآن نمی‌خوانم، دعا نمی‌خوانم؟ معلوم است آدم از دست می‌رود. طرف می‌گوید آقا شما قرآن می‌خوانید؟ نه. دعا می‌خوانید؟ نه. هیئت می‌روید؟ نه. جلسه می‌روید؟ نه. آن‌وقت صبح بیدار می‌شوی با مردم تماس داری؟ آری. رزق تهیه می‌کنی؟ آری. پس شما کی بنزین می‌زنی این‌قدر راه می‌روی؟ با این‌همه قیرکاری کی طهارت داری اصلاً؟ باید نشست پای درس، پای بحث، پای حرف‌های قرآن، پای روایت. این‌ها کار فوق‌برنامهٔ آدم نیست. هرچه گفتی مهندسی، هرچه که هستی، این‌ها کار فوق‌برنامه نیست. کار برنامهٔ آدم است. مهم‌ترین برنامهٔ آدم است. که می‌خواهم آدم بمانم، می‌خواهم طاهر بمانم. این‌ها را برای من گفته‌اند؛ این‌همه روایت را برای من گفته‌اند. باشد آدم برود این‌ور آن‌ور درسش را هم بخواند این کارها را هم بکند.

می‌بینی برای فوتبال دیدن‌مان وقت داریم، برای سریال‌های نمی‌دانم چه وقت داریم. اوه تعجب این، این یانگوم چیست؟ در همین مصاحبت جهادی بعد از چه جهادی آمده‌ای داری می‌گویی یانگوم؟ ما مانده‌ایم این چیست مگر؟ وقت را از کسرِ راه آورده‌ای مگر؟ چیست که این‌همه دنیا را اسیر خودش کرده؟ می‌گویند در آمریکا هم همین‌طور. می‌بینی برای این وقت داری، برای آن وقت داری؛ بعد می‌رسد به پای معارف، به کلاس؟ نه. خیلی ساده‌انگارانه است اگر فکر کنی من بخواهم شما را دعوت کنم فقط به این کلاس. دعوت من به این میز نیست؛ دعوت به قرآن است و روایات و علما. کلاً می‌گویم قرآن، روایات، علما. می‌گویند این علما بی‌خودند فلان. ما این‌همه عالم خوب داریم. مگر ما این‌همه پزشک بی‌ربط نداریم؟ پزشک خوب هم داریم. می‌گویی کلاً پیش پزشک نرویم؟ این‌همه آخوند خوب هم داریم.

دقیقاً بدانید — دارم تجربه منتقل می‌کنم — آقا جان باید علم دین را از عالم دین گرفت؛ نه از کسی که چهار تا حرف فلسفهٔ غربی را بلده ورق کند، دو تا حدیث هم بزند تنگش. باید خرد شده باشد در این بحث‌ها. بگردید آن را که باب میل‌تان است پیدا کنید. زحمت بکشید. باید درس خوانده باشد؛ استخوان خرد کرده باشد دقیقاً به سبک حوزوی. نگویید من از این‌ور آن‌ور آزادم. دیدیم هرکس خارج از این نظام برای خودش دارد می‌پلکد، دارد درس می‌خواند، چهار تا حدیث هم می‌خواند می‌زند تنگش — در این برنامهٔ درسی درس نخوانده — جواب نگرفته. دچار التقاط شده؛ حرف‌های بی‌ربط می‌زند. وقتی وارد روایت می‌شود آن‌قدر ساده‌اندیشی می‌کند، آن‌قدر ابتدایی فکر می‌کند که جزو الفبای کار طلبهٔ حوزه است. الفبای فکر کردن در آیات و روایات را هنوز یاد نگرفته. آن مفاهیم را بلد نیست. می‌بینی پر می‌زند، چپ می‌کند، راست می‌کند، بالا می‌کند، پایین می‌کند؛ چهار تا شعر هم ضمیمه می‌کند. این می‌شود مثلاً تفکر. بحث این نیست. آقا جان باید علم را از عالم دینی یاد بگیریم؛ از عالمی که این مسیر را دارد می‌رود، در این مسیر دارد خرد می‌کند، استاد این مسیر دارد می‌بیند.


مطهری و طباطبایی محصول نظام حوزوی

آقای مطهری را عده‌ای گفتند محصول حوزه هست؛ عده‌ای گفتند محصول حوزه نیست. من می‌گویم هر دوتایش درست است. برنامهٔ درسی مرسوم حوزه آقای مطهری‌ساز نیست. ولی آقای مطهری اگر بخواهد دربیاید باید از تو نظام حوزوی دربیاید. دقت می‌کنید؟ غیرممکن است از غیر نظام حوزوی آقای مطهری دربیاید. که وقتی وارد می‌شود می‌بینی بولدوزر است. علامه طباطبایی هم محصول حوزه نیست به یک معنا؛ و هم علامه طباطبایی اگر بخواهد استخراج شود باید از حوزه استخراج شود. شما هم بخواهید قرآن یاد بگیرید باید از حوزوی یاد بگیرید. بخواهید دین یاد بگیرید باید از حوزوی یاد بگیرید.

خصوصیتش چیست این حوزه؟ خصوصیتش این است که آن درس‌هایی که دارند می‌خوانند، آن جامعیتی که پیگیری می‌کنند — نگو هر حوزوی؛ اشتباه نشود. چند درصدش فقه است این جامعیتی که می‌گویید؟ یک درصدش فقه است، یک درصدش فلسفه است، یک درصدش کلام است، یک درصدش فلان. من می‌گویم برنامهٔ درسی حوزوی؛ همان فقه و اصول که او می‌خواند، همان سبک مطالعه‌ای که دارد، همان کاری که می‌کند، زحمتی که می‌کشد. من خودم جزو منتقدینی بودم که رفتم حوزه. ولی وقتی رفتم دیدم کور و کولم ریخت. دیدم این‌ها که این‌گونه درس می‌خوانند، درس خواندن یعنی این‌گونه که حوزوی‌ها درس می‌خوانند. در بخش علوم انسانی این‌هایی که این‌گونه خودشان را روی متن می‌کشند. خرد می‌کنند؛ زحمت می‌کشند؛ متن را رها نمی‌کنند. بعد از ده سال اگر خیلی خوب درس بخوانند، بعد ده سال مثلاً می‌شوند مثل من؛ یعنی تازه یک آدم مبتدی. تازه یک آدم که جیبش را پر کرده، تازه راه افتاده. باید زحمت بکشند. این راه میان‌بر ندارد؛ استخوان باید خرد شود.

ما که فکر می‌کنیم اگر تفسیر می‌گوییم دست‌مان در دست بقیه است. خیال می‌کنیم از خودمان تفسیر می‌گوییم؛ یعنی می‌نشینیم و همین‌طور از درون می‌جوشد. نه. آن‌قدر تفسیر نگاه می‌کنیم، آن‌قدر با مطالعات دیگر در بحث هستیم، آن‌قدر کار است، زحمت است؛ به فضل الله این چیزها هست، یک چیزی ممکن است از آن دربیاید. این را داشته باشید؛ این مهم است. علی البصیرة یعنی همین: روشن‌بینی‌ای که از کار آمده، نه از جوشِ بی‌مطالعه.


ادعو إلی الله؛ نه کونوا عباداً لی

این «أدعو إلی الله». اولاً اگر کسی بخواهد به خودش وصل کند، آیهٔ هفتاد و نه آل‌عمران را بیاورید؛ صفحهٔ شصت.

«مَا كَانَ لِبَشَرٍ أَن يُؤْتِيَهُ ٱللَّهُ ٱلْكِتَٰبَ وَٱلْحُكْمَ وَٱلنُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنَّاسِ كُونُوا۟ عِبَادًا لِّى مِن دُونِ ٱللَّهِ وَلَٰكِن كُونُوا۟ رَبَّٰنِيِّـۧنَ بِمَا كُنتُمْ تُعَلِّمُونَ ٱلْكِتَٰبَ وَبِمَا كُنتُمْ تَدْرُسُونَ» (آل‌عمران/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): هیچ بشری را نرسد که خدا کتاب و حکم و نبوت به او بدهد، سپس به مردم بگوید بندگان من باشید نه بندگان خدا؛ ولی [بگوید] ربّانی باشید به آنچه کتاب می‌آموختید و به آنچه درس می‌دادید.

کسی نمی‌تواند، حق ندارد، بشر وقتی خدا به او علمی داده، حکمتی داده، نبوتی داده، سپس به مردم بگوید بیایید مرید من شوید؛ دعوت به خود کند. اگر کسی دعوت به خود کرد، بروید کنار. منتها حرف دینی این است، حرف پیامبری این است، ورثهٔ پیامبر این است: «ولکن کونوا ربانیین». بیایید شدید الربطِ رب شوید. «کونوا ربانیین بما کنتم تعلّمون الکتاب وبما کنتم تدرسون». با این درسی که می‌دهید، با این تعلیمی که از کتاب می‌گویید، بیایید شدید الربطِ رب شوید. هیچ موقع پیامبر به پیرو نمی‌گوید بیایید. می‌گوید بروید. نمی‌گوید بیایید؛ می‌گوید بروید. بیا با هم برویم. با هم برویم. ما یک مسیر را داریم می‌رویم با همدیگر. نه اینکه بیایید پیش ما؛ بیایید مرید ما بشوید.

حتی این را بدانید: اگر استادی چیزی یک جوری شد که خودش خیلی بزرگ شد؛ یعنی فعلِ زبانتان شد استاد، نشد آن معارف — آن استاد اگر من بودم بروید بیرون، چون خراب می‌شوید. این را جدی می‌گویم. اگر معارف برایتان جدی شد و از آن طریق استاد هم جدی شد، احترام کردید و خوشتان آمد، این عیبی ندارد. ولی اگر دیدید دارد می‌گوید «کونوا عباداً لی»؛ یعنی بیایید مرید من شوید؛ بیایید دور من بچرخید — این بشر حق ندارد چنین چیزی بگوید. بشری حق ندارد بگوید جز «أدعو إلی الله». اولاً ادعو إلی الله. علی بصیرة أنا ومن اتبعنی.


فیتبعون أحسنه؛ فکر باید به توحید برسد

این علی بصیرة، این روشن‌بینی. این آیه بارها گفته‌ایم آیهٔ دستمالی‌شده است خیلی‌وقت‌ها:

«وَٱلَّذِينَ ٱجْتَنَبُوا۟ ٱلطَّٰغُوتَ أَن يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوٓا۟ إِلَى ٱللَّهِ لَهُمُ ٱلْبُشْرَىٰ فَبَشِّرْ عِبَادِ» (زمر/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که از طاغوت دوری کردند از اینکه بپرستندش و به‌سوی خدا بازگشتند، آنان را بشارت است؛ پس بندگان مرا مژده ده.

«ٱلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ ٱلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُۥٓ أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ هَدَىٰهُمُ ٱللَّهُ وَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمْ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَٰبِ» (زمر/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که سخن را می‌شنوند پس از نیکوترینش پیروی می‌کنند؛ آنان‌اند که خدا هدایتشان کرده و آنان‌اند خردمندان.

«فبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون أحسنه» افتاده دست خیلی‌ها که گفته‌اند ما فکر کردیم احسن مثلاً همین است دیگر. انگار خدا می‌گوید هر فکری که شما می‌کنید این فکر مورد تأیید است و نتیجه‌اش هم مورد تأیید و بارک‌الله به شما. خدا پرده را از کارتان برمی‌دارد. می‌گوید درست فکر کن. منتها فکر کردی، آخرش باید به این نتیجه برسی: باید برسی به توحید. اگر به غیر این رسیدی معلوم است بی‌خود فکر کردی، یا اشتباه فکر کردی؛ این راه نیست.

بعد این کنار یک آیهٔ دیگر که قرار بگیرد حاوی نکته‌ای می‌شود که دقیقاً «علی بصیرة» من، منظور دقیق علی بصیرة، یک مقدار واضح‌تر می‌شود. از کی باید آدم علم بگیرد؟ چطور باید بگیرد؟ این‌ها آنجا واضح‌تر می‌شود. حالا آن نکته را می‌رسیدم توضیح بدهم؛ دیگر نمی‌رسم. پنجشنبهٔ این هفته کلاس هست، الان کسی نیست؛ ولی پنجشنبهٔ هفتهٔ بعد باز من مسافرم، کلاس نیست.


دعای پایان جلسه

خداوند ما را ببخشد و بیامرزد. آمین. خدایا نظر امام زمان از ما راضی و خشنود بدارد. آمین. در تعجیل فرجش تعجیل بفرما. آمین. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. آمین. خدا قبر ما را نورانی بفرما. آمین. دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از معارف حقّ قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. آمین. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. آمین. خدایا پدر و مادر ما را به غایت از ما راضی و خشنود بدار. آمین.

حلاوت قرآن، حلاوت رجب، حلاوت علی — یعنی شعبان — و رمضان را بر کام تشنهٔ ما بچشان. آمین. همهٔ مریض‌های اسلام، اعم از روحی و جسمی، اگر خیر و صلاح‌شان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. آمین. هر حظ و بهره‌ای در هر جای این عالم به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما. آمین. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران دین اسلام و انقلاب را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. آمین. مقام شهدا عالی است؛ عالی‌تر بگردان. آمین. همهٔ گذشتگان و رفتگان و ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمان‌مان را سر سفرهٔ بیکران قرآن و اهل بیت حاضر و مرزوق بفرما. آمین. ما را به شهدا ملحق بفرما. آمین. مقام ما را از شهدا برتر قرار بده. آمین.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست و فرج‌شان را شتاب ده.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.