ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 035

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و تلاوت آیات صدوهشت تا صدویازده

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح معظم حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمان‌مان، فاتحه‌ای با صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

سورهٔ مبارکهٔ یوسف، صفحهٔ دویست و چهل و هشت. آیات را یک‌بار از رو می‌خوانیم.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«قُلْ هَٰذِهِۦ سَبِيلِىٓ أَدْعُوٓا۟ إِلَى ٱللَّهِ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا۠ وَمَنِ ٱتَّبَعَنِى وَسُبْحَٰنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ» (یوسف/۱۰۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: این راه من است؛ به‌سوی خدا دعوت می‌کنم، بر بصیرت، من و هر که پیرو من است؛ و خدا منزّه است و من از مشرکان نیستم.

«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًا نُّوحِىٓ إِلَيْهِم مِّنْ أَهْلِ ٱلْقُرَىٰٓ أَفَلَمْ يَسِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَيَنظُرُوا۟ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَدَارُ ٱلْـَٔاخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ ٱتَّقَوْا۟ أَفَلَا تَعْقِلُونَ» (یوسف/۱۰۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو نفرستادیم مگر مردانی از اهل آبادی‌ها که به آنان وحی می‌کردیم. آیا در زمین نگشته‌اند تا بنگرند فرجام کسانی که پیش از ایشان بودند چگونه بود؟ و سرای آخرت برای کسانی که تقوا پیشه کردند بهتر است؛ آیا خرد نمی‌ورزید؟

«حَتَّىٰٓ إِذَا ٱسْتَيْـَٔسَ ٱلرُّسُلُ وَظَنُّوٓا۟ أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا۟ جَآءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّىَ مَن نَّشَآءُ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ ٱلْقَوْمِ ٱلْمُجْرِمِينَ» (یوسف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنگاه که رسولان نومید شدند و گمان کردند که تکذیب شده‌اند، یاری ما به آنان رسید؛ پس هر که را بخواهیم نجات داده می‌شود، و عذاب ما از قوم مجرمان بازنمی‌گردد.

«لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَرَىٰ وَلَٰكِن تَصْدِيقَ ٱلَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلِّ شَىْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» (یوسف/۱۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی در داستان‌هایشان عبرتی برای خردمندان است. این سخنی ساختگی نبود، بلکه تصدیق کتابی است که پیش روی اوست و تفصیل هر چیز و هدایت و رحمت برای گروهی که ایمان می‌آورند.

صدق الله العلی العظیم و صدق رسوله النبی الکریم والحمد لله رب العالمین. صلواتی بفرستید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

با پوزش از تأخیر در آمدن، بحث تا آیهٔ صدوهشت رسیده است. جلسه بر همین آیه می‌ایستد و از آنجا آیهٔ صدونه را باز می‌کند: راه دعوت، بصیرت، پیروان پیامبر، و اینکه رسولان از جنس مردانِ آبادی‌اند نه از جنس ملک.


أدعو إلی الله علی بصیرة؛ أنا و من اتبعنی فاعل‌اند نه مفعول

«قُلْ هَٰذِهِۦ سَبِيلِىٓ أَدْعُوٓا۟ إِلَى ٱللَّهِ عَلَىٰ بَصِيرَةٍ أَنَا۠ وَمَنِ ٱتَّبَعَنِى وَسُبْحَٰنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ» (یوسف/۱۰۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو: این راه من است؛ به‌سوی خدا دعوت می‌کنم، بر بصیرت، من و هر که پیرو من است؛ و خدا منزّه است و من از مشرکان نیستم.

فرمود: این راه من است؛ به‌سوی خدا دعوت می‌کنم. دعوت، علی بصیرة است. «أنا ومن اتبعنی» یعنی من این کار را می‌کنم و «من اتبعنی» نیز همین کار را می‌کنند؛ نه آنکه من خود را دعوت می‌کنم و پیروانم را هم دعوت می‌کنم. اینجا فاعل است نه مفعول. معنا این است که من دعوت می‌کنم به‌سوی خدا بر بصیرت، و آنان که پیرو من‌اند نیز «یدعو إلی الله علی بصیرة». چند نکتهٔ سنگین در همین یک جمله نشسته است.


دعوت بر بصیرت غیر دعوت علمیِ صرف است

دعوت بر بصیرت غیر دعوت علمیِ صرف است. کار علمی کردن و کار نظری کردن معلوم نیست بصیرت ایجاد کند. قرآن کسانی را می‌شناساند که اهل نظرند و اهل بصر نیستند.

«وَمِنْهُم مَّن يَنظُرُ إِلَيْكَ أَفَأَنتَ تَهْدِى ٱلْعُمْىَ وَلَوْ كَانُوا۟ لَا يُبْصِرُونَ» (یونس/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از ایشان کسی است که به تو می‌نگرد؛ آیا تو نابینایان را هدایت می‌کنی هرچند نبینند؟

می‌گوید به تو نگاه می‌کنند، ولی «لا یبصرون»اند. نگاه هست؛ دیدن نیست. این‌ها اهل بصیرت نیستند.

در احوال دیگران نیز کسانی بوده‌اند که به جهت نظری هیچ کم‌وکسر نداشته‌اند. نمونهٔ مأمون را اگر در زندگی‌اش دقت کنید — به‌عنوان کسی که به فضل خدا دستی در قرآن داریم — در تسلط به قرآن حتی در میان مراجع خودمان نمی‌توان نظیرش را پیدا کرد. به‌قدری به قرآن و به دقایق قرآن مسلط است که در احتجاجات با امام رضا علیه‌السلام رمزهای زیبایی می‌دهد، و حتی با رمز سخن می‌گوید و امام رضا نیز به او رمز می‌دهد. گاه آیه را برای همدیگر نمی‌خوانند؛ فقط بخشی از آیه را می‌خوانند و رمز را می‌گیرند. این‌قدر مسلط است. چنان تسلطی که در مراجع فعلی کسی را به حد مأمون مسلط به قرآن نمی‌شناسیم.

اگر بحث، صرفِ بحث نظری باشد، چنین کسی را «علی بصیرة» نمی‌گویند. تسلط به دقایق آیه یک چیز است؛ دیدن مطلب چیز دیگر. مأمون آیه را رمز می‌کرد و رمز می‌گرفت؛ امام رضا هم رمز می‌داد؛ اما رمز گرفتن غیر از بصیرت است. دعوت بر بصیرت یعنی دعوت به اینکه طرف مطلب را ببیند. بصیرت یعنی دیدن. نه لزوماً آنکه صور برزخی چیزی را ببیند؛ مطلب را ببیند. خود پیامبر علی بصیرة دعوت می‌کند. در مفهوم بصیرت یک معنای عالی هست؛ مفهوم صرفاً بحث نظری نیست. این یک نکته.


دین کورکورانه مردود است؛ دو آیه به‌مثابهٔ دژ

نکتهٔ بعد این است که دعوت به‌سوی خدا با بصیرت است. قرآن چنین است که اگر بگویی آره، می‌گوید چرا گفتی آره؛ اگر بگویی نه، می‌گوید چرا گفتی نه. این دین تقلیدیِ کورکورانه نیست. آنکه «گفتند ما هم می‌گوییم، چنان کردند ما هم چنان می‌کنیم» هم در روایات رد شده است هم در آیات.

روایتی هست، دقیقاً از غرر روایات، روایتی زیبا:

«إِنَّ اللَّهَ حَصَّنَ عِبَادَهُ بِآيَتَيْنِ» (غرر روایات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا بندگانش را با دو آیه حصن کرده است.

خدا بنده‌ها را با دو آیه گیر انداخته است. «حصّن»: دو دژ زده با دو آیه. این دو آیه کدام است؟ بعداً پیدا کنید؛ یکی سورهٔ اعراف است، یکی سورهٔ یونس. با این دو آیه دو دژ زده؛ گیر انداخته که بخواهی بگویی آره، می‌گوید چرا آره؛ بخواهی بگویی نه، می‌گوید چرا نه. شکمی نمی‌شود گفت این مطلب باشد، آره. موضع شما راجع به هر چیزی اگر آره یا نه است، باید جواب بدهید چرا آره، چرا نه. دین کورکورانه مردود است؛ آره و نه هر دو دلیل می‌خواهند. این آره و نه باید توجیه‌شده باشد. نمی‌شود بگویی آره چون خودم می‌گویم آره، به ذهنم رسید آره. یا بر اساس تحقیق است یا بر اساس تقلیدِ متکی به تحقیق. دقیقاً می‌گویی در این مسئلهٔ علمی ایشان متخصص است؛ ایشان می‌گوید آره، من هم می‌گویم چون ایشان گفت — مثل همین تقلید در فقه. از هر سو نگه‌ات می‌دارند؛ از تو رمز می‌خواهند. می‌گویی آره، چرا آره؟ می‌گویی نه، چرا نه؟

یکی همین آیهٔ سورهٔ اعراف است که اگر می‌خواهی بگویی آره:

«فَخَلَفَ مِنۢ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ وَرِثُوا۟ ٱلْكِتَٰبَ يَأْخُذُونَ عَرَضَ هَٰذَا ٱلْأَدْنَىٰ وَيَقُولُونَ سَيُغْفَرُ لَنَا وَإِن يَأْتِهِمْ عَرَضٌ مِّثْلُهُۥ يَأْخُذُوهُ أَلَمْ يُؤْخَذْ عَلَيْهِم مِّيثَٰقُ ٱلْكِتَٰبِ أَن لَّا يَقُولُوا۟ عَلَى ٱللَّهِ إِلَّا ٱلْحَقَّ وَدَرَسُوا۟ مَا فِيهِ وَٱلدَّارُ ٱلْـَٔاخِرَةُ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ يَتَّقُونَ أَفَلَا تَعْقِلُونَ» (اعراف/۱۶۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آنگاه پس از آنان جانشینانی آمدند که کتاب را به میراث بردند؛ کالای این دنیای پست را می‌گیرند و می‌گویند آمرزیده خواهیم شد، و اگر کالایی مانند آن به ایشان برسد باز می‌گیرندش. آیا از ایشان پیمان کتاب گرفته نشده که بر خدا جز حق نگویند؟ و آنچه در آن است درس گرفته‌اند؛ و سرای آخرت برای کسانی که تقوا می‌ورزند بهتر است؛ آیا خرد نمی‌ورزید؟

میثاق گرفته‌اند از تو که جز حق چیزی نگویی. اگر می‌خواهی چیزی بگویی، دلیلش را بگو. هرچه بخواهی بگویی — راجع به فعل حق موضع می‌گیری، راجع به اخلاق و تخلّق موضع می‌گیری، راجع به اعتقادات موضع می‌گیری — هر موضعی که می‌گیری یک «قول علی الله» است.

این روایت می‌گوید میان این آیه گیر افتادی و آیهٔ سورهٔ یونس:

«بَلْ كَذَّبُوا۟ بِمَا لَمْ يُحِيطُوا۟ بِعِلْمِهِۦ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُۥ كَذَٰلِكَ كَذَّبَ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ فَٱنظُرْ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلظَّٰلِمِينَ» (یونس/۳۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه چیزی را تکذیب کردند که به علم آن احاطه نیافته بودند و هنوز تأویلش برایشان نیامده است. کسانی که پیش از ایشان بودند نیز چنین تکذیب کردند؛ پس بنگر فرجام ستمکاران چگونه بود.

تکذیب می‌کنی، ندانسته تکذیب می‌کنی؛ برای چه؟ چرا می‌گویی نه؟


جدال بی‌علم در سورهٔ حج؛ تابع و پیشگام

برای همین آیات سورهٔ مبارکهٔ حج را بیاورید. صفحهٔ سیصد و سی و دو، سیصد و سی و چهار. آیهٔ سه را ملاحظه کنید. یک بسم‌الله هم بگویید.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَيَتَّبِعُ كُلَّ شَيْطَٰنٍ مَّرِيدٍ» (حج/۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از مردم کسی است که در خدا بدون علم جدال می‌کند و از هر شیطان سرکشی پیروی می‌نماید.

این اگر روحیه‌اش روحیهٔ تابع باشد — روحیه با روحیه فرق دارد. بعضی رئیس‌اند، بعضی روحاً مرئوس‌اند یعنی کلاً تابع‌اند. بعضی نیز جلودار و پیشگام‌اند.

کسانی از مردم در مورد خدا بدون علم حرف می‌زنند و جدال می‌کنند. بدون علم. سرنوشتشان این می‌شود که «و یتّبع کلّ شیطان مرید». بحث این نیست که علیه جدال می‌کنید یا له؛ کلاً جدال را به غیر علم می‌کنید. این می‌شود تابع هر شیطان متمردی.

«كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُۥ مَن تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُۥ يُضِلُّهُۥ وَيَهْدِيهِ إِلَىٰ عَذَابِ ٱلسَّعِيرِ» (حج/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بر او نوشته شده که هر کس ولایتش را بپذیرد، او را گمراه می‌کند و به عذاب شعله‌ور راه می‌نماید.

گمراه می‌شود و عذاب سعیر.

آیهٔ هشت همین سوره مال روحیات کسانی است که اهل رهبری و راهنمایی و سردمداری و جلوداری‌اند.

«وَمِنَ ٱلنَّاسِ مَن يُجَٰدِلُ فِى ٱللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدًى وَلَا كِتَٰبٍ مُّنِيرٍ» (حج/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از مردم کسی است که در خدا جدال می‌کند بی‌هیچ علم و هدایت و کتاب روشنی.

«ثَانِىَ عِطْفِهِۦ لِيُضِلَّ عَن سَبِيلِ ٱللَّهِ لَهُۥ فِى ٱلدُّنْيَا خِزْىٌ وَنُذِيقُهُۥ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ عَذَابَ ٱلْحَرِيقِ» (حج/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پهلو تهی‌کنان از سرِ غرور، تا از راه خدا گمراه کند؛ در دنیا برای او خواری است و روز قیامت عذاب آتش سوزان را به او می‌چشانیم.

کسانی که جدال این‌گونه می‌کنند بدون علم و هدایت و کتاب منیر. «ثانیَ عِطفه»: یک‌طرفه راه می‌روند از سر غرور. منتها چون رهبرند این‌گونه درمی‌آید: «لیضلّ عن سبیل الله»؛ این‌ها گمراه می‌کنند بقیه را. خدا می‌گوید «له فی الدنیا خزی» و روز قیامت عذاب حریق.

این دین ماست که می‌گوید گیر افتاده‌اید. چنین نیست که همین‌طور راجع به احکام، راجع به اخلاق، راجع به اعتقادات موضع بگیری و حرف بزنی. باید با بصیرت باشد. بصیرت هم یک پرده از آن مراحل نظری بالاتر است. جدال بی‌علم، چه از موضع تابع چه از موضع جلودار، هر دو را قرآن جدا کرده و هر دو را کوبیده است.


الفبای دین و مراتب دعوتِ من اتبعنی

البته «أدعو إلی الله علی بصیرة». آن دعوت به‌سوی خدا با بصیرت ممکن است خیلی از خرده‌ریزهای دین را که جزو الفبای دین نیست شامل نشود. الفبای دین را باید کسی شهود کند. خدایی هست؛ خدا حکیم است؛ کاری می‌کند؛ آدم‌ها باید خود را به بهترین برنامهٔ دست او بسپارند. این‌ها می‌شود الفبای دین. شبهات ریز و پیز جزو الفبای دین نیست، چون ممکن است نظری باشد. البته باز کسی گیر افتاده؛ بخواهد بگوید آره باید جواب بدهد چرا آره؛ بخواهد بگوید نه باید جواب بدهد. این دین ماست.

دعوت هم می‌کنم به‌سوی خدا؛ آیاتش را بخوانند. به‌سوی خودشان نمی‌توانم دعوت کنم. علی بصیرة این است.

نکتهٔ بعد: «من اتبعنی» هم همین‌گونه. نگفته «أدعو إلی الله علی بصیرة أنا والعلماء» که من دعوت می‌کنم به بصیرت، علما هم دعوت کنند. نه؛ این یک وظیفهٔ «من اتبعنی» است کلاً که باید «یدعو إلی الله» باشند. منتها مراتب بصیرت هر کس و نوع دعوت هر کس متفاوت است.

نوع دعوتی که شما به‌عنوان من اتبعنی پیامبر دعوت می‌کنید یک چیز است. یک کم‌سوادِ بازار چه می‌گوید که دعوت علی بصیرة می‌کند؟ می‌گوید دروغ نگویید، مال مردم نخورید، رزق دست خداست. همین‌گونه هم عمل می‌کند. همین را می‌گوید، همین را هم عمل می‌کند. قطع و یقین بدانید که این بصیرت ایجاد می‌کند. در بقیه دعوت به‌سوی خیر و خوبی با بصیرت ایجاد می‌کند، در حد خودش.

الان آدم داریم بازاری است، دیپلم هم ندارد، نزدیک آدم‌هاست؛ بیایند نشان بدهند مثل یک گلولهٔ نور است. چنین آدمی است. این آدم را که آدم می‌بیند، بصیرت پیدا می‌کند. لازم نیست حرفی بزند. لازم نیست درس خارج بگوید یا شبهه جواب بدهد. همین که نوع منشش در بازار، نوع معاملاتش، معادلات کارش، اصلاً این چطور مغازه را تعطیل می‌کند می‌رود مسجد، مستحباتش چطور است — این علی بصیرة دعوت می‌کند در حد خودش. در حد خودش واقعاً علی بصیرة؛ بصیرتی آرام‌آرام در بقیه به وجود می‌آورد. قطع و یقین، همین عملِ بی‌زبان در حد خودش دعوت به‌سوی خیر است.


بصیرت تا نصاب عصمت؛ سامری و بلعم

آیا کسی که صاحب بصیرت شود معصوم می‌شود؟ نه. چنین نیست که چون او تولید بصیرت می‌کند و بصیرت دینی می‌دهد، پس کسی که این بصیرت در او پیدا شود معصوم شود. عصمت یک نصابی از بصیرت لازم دارد.

وگرنه در بحث سامری — در سورهٔ طه — به او می‌گویند چرا چنین کاری کردی؟

«قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا۟ بِهِۦ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِّنْ أَثَرِ ٱلرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَٰلِكَ سَوَّلَتْ لِى نَفْسِى» (طه/۹۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: به چیزی بینا شدم که آنان به آن بینا نشدند؛ پس مشتی از اثر فرستاده برگرفتم و آن را افکندم، و نفس من این‌گونه برایم آراست.

می‌گوید من بصیرتی پیدا کردم که بقیه پیدا نکردند؛ مشتی خاک از اثر رسول برداشت و آن جریان گوسالهٔ سامری را راه انداخت. این صاحب بصیرت شد. بلعم باعورا هم صاحب بصیرت شد.

«وَٱتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ٱلَّذِىٓ ءَاتَيْنَٰهُ ءَايَٰتِنَا فَٱنسَلَخَ مِنْهَا فَأَتْبَعَهُ ٱلشَّيْطَٰنُ فَكَانَ مِنَ ٱلْغَاوِينَ» (اعراف/۱۷۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بر آنان بخوان خبر آن کس را که آیات خود را به او دادیم، پس از آن به در آمد؛ شیطان در پی‌اش افتاد و از گمراهان شد.

آیات به او دادیم؛ از آن پوست انداخت. عصمت یک نصاب لازم دارد. این بصیرت تا جایی باید برسد تا دقیقاً یک بصیرت معصومانه شود.

این مثال را بارها گفته‌ایم: تا به حال هوس کرده‌اید شیرابهٔ سطل زباله را سر بکشید؟ به ذهنتان زده؟ نه. چرا؟ بصیرت آن‌قدر شده، به زشتی آن چیز آن‌قدر رسیده و این بیمارگونه بودنش، بد بودنش به حدی به نصاب رسیده که دیگر نه اینکه فکر می‌کنید و رد می‌کنید؛ اصلاً فکر نمی‌کنید. فکر‌نکرده، این می‌شود عصمت؛ این می‌شود رسیدن به مقام عصمت.

ولی اگر بصیرت تکمیل نشده باشد نه. این کالباس را — بسیاری از این پزشکان می‌گویند اگر کالبدشکافی‌اش را دیده باشید بوی گندش آدم را خفه می‌کند، خود آن مواد درونش — می‌گویند این ایراد دارد. تا بصیرت انگار به آن نصاب نرسیده هنوز در کالباس. این هم آشغالی است به خود، ولی نصابش کمتر است؛ معصوم نیست راجع به خوردن کالباس. ولی راجع به خوردن شیرابهٔ زباله این‌قدر معصوم است راجع به ما.

این نیست که کسی لزوماً بصیرتی پیدا کند به نصاب عصمت برسد. پس من اتبعنی، هرکس در نوع خودش وظیفه دارد دعوت کند به خدا. من اتبعنی بحث علما نیست. منتها وظیفهٔ هر کس متفاوت است. شما یک‌جور دعوت می‌کنید به خدا. کس دیگر ممکن است بحثش شبهه‌زدایی و خرافه‌زدایی از دین باشد و او جور دیگری دعوت کند؛ او در سطحی دعوت می‌کند، کسی دیگر در سطحی. همه باید این کار را بکنند. کسی نمی‌تواند بگوید به من چه ربطی دارد دعوت به‌سوی الله؟ نه تنها به شما ربط دارد، با بصیرت دعوت کردنش هم به شما ربط دارد.


بر را به خوبان گره زدن نه به خوبیِ انتزاعی

اینجا نکتهٔ تازه‌ای باید استخراج شود. آن کس که دعوت می‌کند و باید با بصیرت دعوت کند، خودش باید خصوصیاتی داشته باشد وگرنه نمی‌تواند با بصیرت دعوت کند و بصیرت نمی‌تواند ایجاد کند.

اگر در روایات ما و در آیات می‌بینید بحث این است که خوبی را همین‌طور شما را مواجه نمی‌کند با خوبیِ فقط؛ با خوبان مواجه می‌کند نه با خوبی. «بر» یعنی چه؟ خوبی. این آیه معنایش چیست؟

«لَّيْسَ ٱلْبِرَّ أَن تُوَلُّوا۟ وُجُوهَكُمْ قِبَلَ ٱلْمَشْرِقِ وَٱلْمَغْرِبِ وَلَٰكِنَّ ٱلْبِرَّ مَنْ ءَامَنَ بِٱللَّهِ وَٱلْيَوْمِ ٱلْـَٔاخِرِ وَٱلْمَلَٰٓئِكَةِ وَٱلْكِتَٰبِ وَٱلنَّبِيِّـۧنَ وَءَاتَى ٱلْمَالَ عَلَىٰ حُبِّهِۦ ذَوِى ٱلْقُرْبَىٰ وَٱلْيَتَٰمَىٰ وَٱلْمَسَٰكِينَ وَٱبْنَ ٱلسَّبِيلِ وَٱلسَّآئِلِينَ وَفِى ٱلرِّقَابِ وَأَقَامَ ٱلصَّلَوٰةَ وَءَاتَى ٱلزَّكَوٰةَ وَٱلْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذَا عَٰهَدُوا۟ وَٱلصَّٰبِرِينَ فِى ٱلْبَأْسَآءِ وَٱلضَّرَّآءِ وَحِينَ ٱلْبَأْسِ أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ صَدَقُوا۟ وَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْمُتَّقُونَ» (بقره/۱۷۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نیکی آن نیست که روی‌هایتان را به سوی مشرق و مغرب بگردانید؛ بلکه نیکی کسی است که به خدا و روز بازپسین و فرشتگان و کتاب و پیامبران ایمان آورد، و مال را با وجود دوست داشتنش به خویشاوندان و یتیمان و مساکین و درراه‌مانده و خواهندگان و در آزاد کردن گردن‌ها بدهد، و نماز برپا دارد و زکات بدهد، و وفاکنندگان به پیمانشان چون پیمان بندند، و شکیبایان در سختی و زیان و هنگام نبرد؛ آنان‌اند که راست گفتند و آنان همان پرهیزگاران‌اند.

خوبی و بر این نیست که سرت را چپ و راست بگردانی. این‌ها خوبی نیست که قبله این‌ور باشد یا قبله آن‌ور. خوبی به این چیزها نیست. یک موقع بیت‌المقدس آن‌ور است، یک موقع کعبه این‌ور. خوبی این‌ها نیست. «ولکن البرّ من آمن بالله»: با اینکه باید باشد «ولکن البرّ»، نه «ولکن البرّ» به‌معنای خوبیِ مجرد. خوب کسی است که کاری می‌کند؛ نه خوبیِ انتزاعی. «ولکن البر من آمن بالله»: یعنی گره زدن خوبی را به خوبان.


هل یستوی؛ مدرک علمی ملاک دین نیست

در سورهٔ مبارکهٔ زمر وقت نیست همهٔ آیاتش را باز کنیم؛ این‌ها را بروید در آیاتش دنبال کنید. در سورهٔ زمر این آیه معروف است که لااقل نگاه کنید، چون این آیه را به‌قدری در دانشگاه دستمالی کرده‌اند:

«أَمَّنْ هُوَ قَٰنِتٌ ءَانَآءَ ٱلَّيْلِ سَاجِدًا وَقَآئِمًا يَحْذَرُ ٱلْـَٔاخِرَةَ وَيَرْجُوا۟ رَحْمَةَ رَبِّهِۦ قُلْ هَلْ يَسْتَوِى ٱلَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَٱلَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَٰبِ» (زمر/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا کسی که در ساعات شب اهل قنوت است، سجده‌کنان و ایستاده، از آخرت می‌ترسد و به رحمت پروردگارش امید دارد [مانند کسی است که چنین نیست]؟ بگو: آیا کسانی که می‌دانند با کسانی که نمی‌دانند برابرند؟ تنها خردمندان پند می‌گیرند.

قرآن برای خودش گفتمان دارد. «هل یستوی الذین یعلمون والذین لا یعلمون». اول آیه چیست؟ بحث نماز شب است: «أمن هو قانت آناء اللیل ساجداً وقائماً یحذر الآخرة ویرجو رحمة ربه قل هل یستوی…». آیا آن کسانی که قانت‌اند آناء اللیل ساجداً و قائماً، از خدا می‌ترسند، امید به رحمت خدا دارند، این‌ها مساوی‌اند با کسان دیگر؟ بعد می‌گوید آیا کسانی که می‌دانند با کسانی که نمی‌دانند برابرند؟ این دو آدم با هم مساوی‌اند؟ این است «هل یستوی». نه آنکه خیال کنید قرآن — اصلاً از دین بعید است — کسی را ارجاع بدهد به مدارک علمی که کی چقدر مدرک دارد.

خود این نگار مکتب‌نرفتهٔ ما چقدر مدرک داشت؟ «نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت / به غمزه مسئله‌آموز صد مدرّس شد». نه خودش حوزه رفته بود نه دانشگاه. اصلاً از مزاج دین این برنمی‌آید که به یک سری علوم مدرکی، به یک سری مدرک، آدم‌ها را حواله به مدرک بدهد. نه.


یستمعون القول؛ احسن الأقوال دعوت به خداست

در این آیه:

«وَٱلَّذِينَ ٱجْتَنَبُوا۟ ٱلطَّٰغُوتَ أَن يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوٓا۟ إِلَى ٱللَّهِ لَهُمُ ٱلْبُشْرَىٰ فَبَشِّرْ عِبَادِ» (زمر/۱۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که از طاغوت پرهیز کردند که آن را نپرستند و به‌سوی خدا بازگشتند، آنان را بشارت است؛ پس بشارت ده بندگان مرا.

«ٱلَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ ٱلْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُۥٓ أُو۟لَٰٓئِكَ ٱلَّذِينَ هَدَىٰهُمُ ٱللَّهُ وَأُو۟لَٰٓئِكَ هُمْ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَٰبِ» (زمر/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان کسانی که سخن را می‌شنوند و از نیکوترش پیروی می‌کنند؛ آنان‌اند که خدا هدایتشان کرده و آنان همان خردمندان‌اند.

سورهٔ مبارکهٔ زمر، صفحهٔ چهارصد و شصت، آیهٔ هجده. این را خیال می‌کنند دین می‌گوید بروید بگردید، آزاد و بسیط باشید، به هر نتیجه که رسیدید رسیدید؛ حالا خوب فکر کنید، به هر نتیجه که رسیدید رسیدید. «الذین یستمعون القول فیتّبعون أحسنه»: کسانی که قول را می‌شنوند و احسنش را اجرا می‌کنند، خیلی خوب است. آیه را نگاه کنید؛ قبلش را نگاه کنید. کسانی که اجتناب از طواغیت می‌کنند که آن‌ها را بپرستند، «و أنابوا إلی الله»: توبه می‌کنند، رو می‌کنند به خدا. پشت بنده هم از خدا نوبت می‌گیرند که بروند پیش خدا. «لهم البشری»: این‌ها برایشان بشارت بود. «فبشّر عباد الذین یستمعون القول فیتّبعون أحسنه»: بشارت بده به بندگانی که اقوال را می‌شنوند بهترینش را برمی‌گزینند. بهترینش کدام است؟ همین؛ همین بهترین است. «أولئک الذین هداهم الله وأولئک هم أولوا الألباب»: این‌ها اهل لُب‌اند، اهل مغزند، اهل فکرند.

از آن‌سو احسن الأقوال را که می‌خواهد توضیح بدهد در سورهٔ فصلت چه می‌گوید؟

«وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِّمَّن دَعَآ إِلَى ٱللَّهِ وَعَمِلَ صَٰلِحًا وَقَالَ إِنَّنِى مِنَ ٱلْمُسْلِمِينَ» (فصلت/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کیست خوش‌گفتارتر از آن کس که به‌سوی خدا دعوت کرد و کار شایسته کرد و گفت من از مسلمانانم؟

باز دارد گره می‌زند با آدم.


انظر إلی ما قال؛ طعام علم و عالم مفتون به دنیا

قرآن این نیست که بعضی‌ها با یک روایت جمع می‌کنند. روایتی هست که می‌گویند:

«ٱنظُرْ إِلَىٰ مَا قَالَ وَلَا تَنظُرْ إِلَىٰ مَنْ قَالَ» (روایت مشهور)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به آنچه گفته شد بنگر، و به آنکه گفت منگر.

ما یک روایت نداریم فقط که بگویید کل معارف بشری و نوع نگرش ما به همهٔ داستان‌های اقوال را می‌خواهیم با همین یک روایت جمع‌بندی کنیم که گفته «به ماقال نگاه کن ولی به من قال نگاه نکن». این حرف را کی دارد می‌زند؟ پس شما می‌توانی هرجا بنشینی گوش کنی، نگاه کن ببین ماقالش چیست، به من قالش نگاه نکن؟ در واقع این حرف نیست. جمع‌بندی روایات ما این را نشان نمی‌دهد.

اگر جمع‌بندی شود می‌فهمید جایگاه این روایت یعنی اینکه اگر کسی حرف خوبی زد، حرفش را دیدی خوب بود، اول نگو نه، خودت چرا عمل نمی‌کنی؟ بگو باشد، این حرف را راست گفت. گفت دروغ نگو، حالا خودش همه را می‌پیچاند؛ به ما گفته دروغ نگو، دروغ هم راست گفته. «انظر إلی ما قال»: ماقالش درست است؛ دیگر نگاه نکن به من قالش. ولی این نیست که قرآن و دین حرفش این باشد که شما هرجا بنشین، هر حرفی را گوش کن.

روایت قرآن را دیدیم که خوبی را به خوبان گره می‌زند، نه خوبی را مستقل معرفی می‌کند. ذیل همین بحث آیهٔ «فلینظر الإنسان إلی طعامه»:

«فَلْيَنظُرِ ٱلْإِنسَٰنُ إِلَىٰ طَعَامِهِۦٓ» (عبس/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس انسان باید به خوراک خود بنگرد.

انسان خوب است به طعامش نگاه کند، به غذایش نگاه کند. یک بحث ظهوری دارد: غذا را از کجا درمی‌آورد و پولش از کجا می‌آید. به ائمه گفتند این تفسیرش چیست؟ گفتند یعنی نگاه کند:

«ٱلْعِلْمُ مِمَّنْ يُؤْخَذُ» (تفسیر امامان از عبس/۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): علم از چه کسی گرفته می‌شود؟

علم را از کی دارد می‌گیرد؟ از سر چه سفره‌ای دارد این را برمی‌دارد؟ مطمئن باشید سفرهٔ آلوده، غذا توش آلوده است. غذاهای آلوده لااقل فراوان دارد.

لذا اینکه بگوییم می‌خواهیم بنشینیم — یک موقع هست طرف می‌خواهد شؤونات مطرح‌شده را ببیند بررسی کند جواب بدهد؛ بحث این نیست. حتی گفته‌اند بین خودتان:

«لَا تَجْعَلْ بَيْنَكَ وَبَيْنَ ٱللَّهِ عَالِمًا مَفْتُونًا بِٱلدُّنْيَا» (روایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): میان خود و خدا عالمی فریفتهٔ دنیا واسطه مکن.

یک عالم دنیاگرا را واسطه نکن بین خودت و خدا. اگر عالم مفتون به دنیا باشد، گفته‌اند ادنی کاری که به سرش می‌آید این است که حلاوت مناجات را از دلش می‌بریم. من می‌برم.

اگر عالمِ واسطهٔ این وسط که دارد معارف را می‌گیرد — معارف را از کی می‌گیرد مهم است. اگر این عالم مفتون به دنیا باشد و خودش آدم دنیاگرای دنیازده‌ای باشد، دین همه حرفش آمده بگوید این دنیا متاع قلیل است، خیر کثیر یک جای دیگر است، آخرت یک چیز دیگر است؛ دعوت کند از دنیا به آخرت. دین آمده این کار را بکند. این چطور می‌خواهد عالم دین باشد؟ یعنی دین را تبلیغ کند.

اگر دیدید با او که می‌نشینید پیوسته بحث حرف‌های پولی می‌زند — برای شما خیلی چیزها ایراد ندارد ولی برای عالم ایراد دارد. برای کسی که در مسیر علمی است ایراد دارد. برای همین است زندگی علمی سخت است. زندگی با علم الهی سخت است. کسی اگر هوس کرد هوس همه‌اش را با هم بکند، پس با علوم الهی زندگی کردن این‌گونه نیست که بگوییم شما مهندسی، شما می‌توانی هر کاری بکنی، من هم طلبه‌ام، من هم می‌توانم؛ چون تو مهندسی دود چراغ خوردی، من هم خوردم، پس من هم می‌توانم هر کاری بکنم.

اگر دیدید نخِ این است که ساعتش چطور باید باشد، با چیزهای جور و هماهنگ باید باشد؛ عشقش به ساعتش است که ساعتش چه مدلی باشد؛ گوشی تلفن همراهش را پیوسته عوض می‌کند — می‌بینی این خودش گیر است. حرف‌هایی که می‌زند وقتی می‌خواهد گزارشی از یک ثروتمند کلان بکند می‌گوید «می‌دانی مثلاً چیست؟ این‌جوری گَده.» می‌بینی انگار شیرینی و حلاوت این مال هم زیر زبان این هست. پیوسته گوشی عوض می‌کند. مشغول آرایش خانه عوض کردن، خانه عوض کردن، ساعت عوض کردن. استشمام شود که این آدم گیر است، گیر دنیا افتاده. این مهندس باشد، مهندس خوبی است، اشکال ندارد؛ ولی این نمی‌تواند واسطهٔ گرفتن معارف باشد.

این آدم نمی‌تواند — آدمی که پیوسته می‌رود دنباله، برای امام پس‌گردنی دارد، می‌افتد دنبال صیغه کردن و این‌ها، بوده، آن درجات علمیش هم بالا باشد. این به درد گرفتن معارف نمی‌خورد. این خود گیر است. این عالم مفتون به دنیاست. گفته‌اند این را نگذار واسطه چون این بصیرت ایجاد نمی‌کند. به شما یک سری علوم نظری ممکن است انتقال بدهد ولی علی بصیرة نیست این.

این است که شما حق دارید. چنین نیست که فضولی نکن در کار فلان. شما حق دارید بدانید زندگی آن کسی که دارید از او معارف را می‌گیرید چه مدلی است. حق دارید. نگاه کنید این دارد چطور زندگی می‌کند؛ با او بگردید تا معلوم شود اهل دنیا هست یا نیست، اهل همین چیزهایی که همه‌جا ترویج می‌شود هست یا نه. اگر اهل این‌هاست عطایش را به لقایش ببخشید.

ما آدم کم داریم. ما آقایانِ زاهد داریم. در حد داریم آدم‌هایی که می‌بینی تعلقاتشان نسبت به دنیا حداقل است. علم را آدم از آن‌ها می‌گیرد. این هم یک نکتهٔ علی بصیرة که بسیار بسیار حرف مهمی است.

علی بصیرة. أنا خودم این کار را می‌کنم. من جلودار همهٔ این‌ها هستم، راه می‌افتم. من اتبعنی که همه، هرکسی می‌خواهد تابع من باشد همین کار را می‌کند منتها سطوحش فرق دارد.


دعوت بی‌زبان؛ الفبای اخلاق در پرونده‌های قضایی

یعنی ما روحیه نداریم که شما به غیر ألسنتکم دعوت نکنید.

«كُونُوا دُعَاةَ ٱلنَّاسِ بِغَيْرِ أَلْسِنَتِكُمْ» (روایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دعوت‌کنندگان مردم باشید بدون زبان‌هایتان.

دعوت‌کنندهٔ مردم باشید به غیر السنتکم، بدون زبان. همین‌طور که دارید عملتان را می‌کنید.

نوع مردم گیرند با گیر همین الفبای اخلاق و اعتقاد. این پرونده‌های قضایی را نگاه کنید. در این پرونده‌های قضایی به‌ندرت پیدا می‌شود یک مسائل پیچیدهٔ حقوقی. همه‌اش این است که این سرِ او را کلاه گذاشته، این به وعده‌اش عمل نکرده، آن دروغ گفته به آن، آن خالی کرده به آن. در حقیقت الفبای اخلاق است و روی الفبای اعتقادات. خلاف مردم روی همین الفبای دین است. لذا نه تو ایران بررسی کنید، کل دنیا را بررسی کنید؛ پرونده‌هایی که پیچیدگی‌های حقوقی داشته باشد کم است. همه‌اش روی همین الفبای اخلاق است.

پس هر کسی به حسبی که هست و زندگی‌ای که دارد می‌کند علی بصیرة می‌تواند دعوت کند آدم را.

این هم «و سبحان الله وما أنا من المشرکین».

«وَسُبْحَٰنَ ٱللَّهِ وَمَآ أَنَا۠ مِنَ ٱلْمُشْرِكِينَ» (یوسف/۱۰۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و خدا منزّه است و من از مشرکان نیستم.

آن مشرکین را با آن بحث‌های بالایی که با هم مشرکون را توضیح دادیم دیگر توضیح نمی‌خواهد.


رجالاً نوحی إلیهم؛ بشریت پیامبر و اینکه ملک الگو نیست

قرآن چنین ادامه می‌دهد:

«وَمَآ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ إِلَّا رِجَالًا نُّوحِىٓ إِلَيْهِم مِّنْ أَهْلِ ٱلْقُرَىٰٓ أَفَلَمْ يَسِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَيَنظُرُوا۟ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَدَارُ ٱلْـَٔاخِرَةِ خَيْرٌ لِّلَّذِينَ ٱتَّقَوْا۟ أَفَلَا تَعْقِلُونَ» (یوسف/۱۰۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو نفرستادیم مگر مردانی از اهل آبادی‌ها که به آنان وحی می‌کردیم. آیا در زمین نگشته‌اند تا بنگرند فرجام کسانی که پیش از ایشان بودند چگونه بود؟ و سرای آخرت برای کسانی که تقوا پیشه کردند بهتر است؛ آیا خرد نمی‌ورزید؟

این چند محتوا در خود گنجانده است.

اولاً اینکه این «رجالاً» یک نکته‌اش بشریت این‌هاست که می‌خواهد بگوید این‌ها بشرند، ملک نیستند. در آیات آمده که اگر قرار بود ملک باشند «لجعلناه رجلاً». این‌ها باید از جنس خودِ رجل باشند؛ نمی‌شود.

«وَقَالُوا۟ لَوْلَآ أُنزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ وَلَوْ أَنزَلْنَا مَلَكًا لَّقُضِىَ ٱلْأَمْرُ ثُمَّ لَا يُنظَرُونَ» (انعام/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند چرا فرشته‌ای بر او فروفرستاده نشد؟ و اگر فرشته‌ای فروفرستیم کار تمام شود، سپس مهلت نیابند.

«وَلَوْ جَعَلْنَٰهُ مَلَكًا لَّجَعَلْنَٰهُ رَجُلًا وَلَلَبَسْنَا عَلَيْهِم مَّا يَلْبِسُونَ» (انعام/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر او را فرشته‌ای می‌گرداندیم، باز او را به صورت مردی درمی‌آوردیم و همان لباس را که می‌پوشند بر آنان می‌پوشاندیم.

باید این را هم می‌گفتند، می‌گفتند ما مثل شماییم؛ می‌خوریم، می‌پوشیم، در بازار راه می‌رویم. از همین شبهاتی که مشرکین در این زمینه می‌کردند که در قرآن آمده: چرا این‌ها از یک جنس دیگرند؟ چرا ملائکه نازل نمی‌شود؟ چرا ملائکه نمی‌آیند با ما روبه‌رو شوند؟ شبهه‌اش را قرآن جواب می‌دهد. اگر بخواهیم آن بحث را جواب بدهیم که چرا کسی مواجه با ملک نمی‌شود: چون آن الگو نمی‌تواند باشد.

ملک الگو نیست برای چه؟ ملکی که نه شهوت دارد نه غضب دارد، می‌خواهد الگو بشود برای آقایی که هم شهوت دارد هم غضب دارد. می‌گوید الگو نیست که.

حالا بعضی‌ها که نقش الگو بودن ائمه را با همین حرف‌ها دقیقاً زائل می‌کنند دارند دقیقاً هیچ خدمتی به این‌ها نمی‌کنند؛ دارند خیانت می‌کنند. چون یک‌جور جلوه می‌دهند که انگار این‌ها آدم نبودند؛ از اول یک چیز دیگری بودند. این‌ها به مجاهدت رسیده‌اند به اینجا، و توفیق؛ یعنی مجاهدتی که توفیق الهی یار بوده رسیده به اینجا. اگر یک چیز دیگری است این چه الگویی است برای من؟ در صورتی که این همین آدم است.

با شهدا در یک مقام دیگر همین کار را می‌کنند. شهدا کلاً کسانی بوده‌اند که از آسمان هفتم آمده‌اند پایین رفته‌اند آسمان هشتم. این‌ها آدم نبوده‌اند اصلاً؟ چه بوده‌اند؟ خیال می‌کنند این‌گونه که بگویند خیلی خوب می‌شود. ولی این خیانت است. این شهید همینی بوده که مثل تو بوده؛ همینی بوده که دانشگاه می‌رفته؛ شهوت تو را داشته، غضب‌های تو را داشته؛ ولی این‌گونه کرده، این انتخاب را کرده. نه اینکه یک چیزی بوده این شهید. شهدا یک چیز خاصی هم نبوده‌اند از اول. من خودم شهید ارخبیِ خودمان را لااقل دیده‌ایم. نه تو یک چیز خاصی؛ چیز خاصی شدند. زحمت کشیدند، زحمت کشیدند، زحمت کشیدند درست و حسابی، چیز خاصی شدند. اگر از اول چیز دیگری بودند، الگو نبودند؛ ملک هم الگو نیست. الگو بودن ائمه و شهدا به همین بشریت است، نه به اینکه از آسمان هفتم آمده باشند.

این اولاً یک جنبهٔ بشریتشان را می‌خواهد لحاظ کند.

«وَقَالُوا۟ مَالِ هَٰذَا ٱلرَّسُولِ يَأْكُلُ ٱلطَّعَامَ وَيَمْشِى فِى ٱلْأَسْوَاقِ لَوْلَآ أُنزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُۥ نَذِيرًا» (فرقان/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گفتند این چه فرستاده‌ای است که غذا می‌خورد و در بازارها راه می‌رود؟ چرا فرشته‌ای به‌سوی او فروفرستاده نشد تا با او بیم‌دهنده باشد؟

«وَمَآ أَرْسَلْنَا قَبْلَكَ مِنَ ٱلْمُرْسَلِينَ إِلَّآ إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ ٱلطَّعَامَ وَيَمْشُونَ فِى ٱلْأَسْوَاقِ وَجَعَلْنَا بَعْضَكُمْ لِبَعْضٍ فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَكَانَ رَبُّكَ بَصِيرًا» (فرقان/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و پیش از تو از فرستادگان نفرستادیم مگر آنکه غذا می‌خوردند و در بازارها راه می‌رفتند؛ و برخی‌تان را برای برخی فتنه گرداندیم؛ آیا شکیبایی می‌کنید؟ و پروردگار تو بیناست.

رجال بودن؛ نبوت پست اجرایی است نه انحصار مقام معنوی

دو، جنبهٔ رجل بودنشان را می‌خواهد لحاظ کند. اگر این تنوین‌ها تنوین‌هایی باشد که — بعضی اوقات از تعبیر «رجل» مرد درنمی‌آید. بعضی اوقات این‌گونه است. مثل چه؟

«رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَٰرَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ ٱللَّهِ وَإِقَامِ ٱلصَّلَوٰةِ وَإِيتَآءِ ٱلزَّكَوٰةِ يَخَافُونَ يَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِيهِ ٱلْقُلُوبُ وَٱلْأَبْصَٰرُ» (نور/۳۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مردانی که هیچ تجارت و دادوستدی آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زکات به خود مشغول نمی‌کند؛ از روزی می‌ترسند که دل‌ها و دیده‌ها در آن زیر و رو می‌شود.

«رجالٌ». این به این معنی نیست که مردان؛ مثلاً زنان این‌گونه نیستند. مثلاً زنان اگر باشند تجارت و بیع از ذکر الله مهم نیست، رجال مردها خیلی مهم است که این‌گونه باشند. این که نیست؛ بحث ظهور خدایی هم این نیست.

باز:

«وَبَيْنَهُمَا حِجَابٌ وَعَلَى ٱلْأَعْرَافِ رِجَالٌ يَعْرِفُونَ كُلًّۢا بِسِيمَىٰهُمْ وَنَادَوْا۟ أَصْحَٰبَ ٱلْجَنَّةِ أَن سَلَٰمٌ عَلَيْكُمْ لَمْ يَدْخُلُوهَا وَهُمْ يَطْمَعُونَ» (اعراف/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و میان آن دو حجاب است، و بر اعراف مردانی‌اند که همه را از سیمایشان می‌شناسند؛ و اهل بهشت را ندا دادند که سلام بر شما؛ هنوز در آن درنیامده‌اند و طمع می‌ورزند.

تعابیر این است که مردان؛ در این زبان زنان هم مردانی‌اند. می‌خواهند تعریف کنند، می‌گویند مرد بود؛ زن هم مرد بود. این «مرد» که می‌گویند یعنی مرد میدان جهاد اکبر. مردان میدان جهاد اکبر هستند که فرق نمی‌کند این زن است این مرد؛ فرق نمی‌کند.

ولی این «رجالاً»اش کاملاً مقصود این است که یک سری مردانی‌اند؛ می‌خواهد بگوید این تیره، تیرهٔ مردان است در حقیقت، و از مردان در میان نبی، و وحی در حقیقت به نبوت. چونکه وحی این‌ها را یک جایی باید پیدا کنیم بحثش را مستقل باز کنیم. می‌ترسم این را هرکدام تکه به تکه باید سرش وقت بگذاریم. ان‌شاءالله فکرش را هم بکنید که بعد از سورهٔ یوسف چه کار بکنیم. ولی حالا می‌شود کاری کرد مثلاً آیات منتخب، موضوعات منتخب؛ بعضی آیات را مستقلاً بنشینیم توضیح بدهیم و بعد برسیم بگوییم از این آیات هم می‌شود توضیح داد که مثلاً مقولهٔ وحی چیست؟ وحی به مادر موسی چیست؟ وحی به زنبور عسل چیست؟ وحی به نبوت چیست؟ وحی به تسدید ملکی شدن آن چیست؟ این‌ها در حقیقت همه بحث دارد.


وحی به فاطمه و علی بدون ادعای نبوت

وحی که به حضرت فاطمه می‌شده چیست؟ وحی که به حضرت فاطمه می‌شده هیچ تفاوتی ندارد با وحی که به یک پیغمبر شده. منتها فقط ادعای نبوت در این وجود دارد، در آن بی‌ادعاست. همین‌گونه فقط یک گزاره بگویم تا بعداً یک موقعی جا گیر بیاوریم برایش بحثش را بکنیم. می‌ترسم دیگر خیلی ادامه پیدا کند. آن ادعای نبوت فقط توش نبوده.

وحی که به حضرت علی هم می‌شده همین بوده. در روایت ما هم همین را نشان می‌دهد:

«يَا عَلِيُّ إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَتَرَىٰ مَا أَرَىٰ إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ» (روایت پیامبر خطاب به علی علیه‌السلام)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای علی، تو می‌شنوی آنچه من می‌شنوم و می‌بینی آنچه من می‌بینم، جز اینکه تو پیامبر نیستی.

هرچه من می‌بینم تو هم می‌بینی، هرچه من می‌شنوم تو هم داری می‌شنوی، الا اینکه تو نبی نیستی. آن ادعای نبوت و تشریع توش نبوده؛ یعنی همان بوده. فقط بی‌ادعای تشریع بوده. این ادعای تشریع توش داشته.

ادعای تشریع هم مساوی است با «ما أوذی نبیّ» و مثل ما أوذی؛ خاک را خالی کردن روی سر طرف، و جنگ و جبهه و جدال. یک کار این‌گونه دارد. چون کار این‌گونه دارد این مال رجال است.

وگرنه نبوت این‌ها را دارم خلاصه می‌گویم. ان‌شاءالله بچه‌ها پیشنهاد داده‌اند یک بحث خانواده در قرآن و دین بکنید. حالا آن بحث را ان‌شاءالله بعد از اتمام سورهٔ یوسف — ابراهیم — که شاید بعد از ماه رمضان بشود، آن اصلاً آن پرونده را باز می‌کنیم. بحث خانواده در دین کلاً: یعنی دین نظرش راجع به خانواده و ارکان خانواده چیست؟ قرآن به‌عنوان سند اصلی که چه زن، چه مرد؛ نقش هرکدام؛ نظریهٔ دین راجع به نصف آدم‌ها، نصف دیگر آدم‌ها، مردها، آن نصف زنان. خانواده به‌عنوان اولین نهاد اجتماعی. این‌ها جا دارد؛ جای بحث مفصل دارد.

اینکه یک مقام معنوی دارد نبوت، آن مقام معنوی و ولایت مشترک است بین زن و مرد. اصلاً نه مال زن است نه مال مرد. چون مال انسان است. انسان نه زن است نه مرد. آن روح، آن لطیفهٔ الهی نه زن است نه مرد. آن مال انسان است. آن مقام معنوی است.

حالا در اینجا یک پست اجرایی تعریف کرده‌اند به نام نبوت. در این پست اجرایی نبوت که فقط جنبهٔ اجرایی دارد نبوتش و رسالتش جنبهٔ اجرایی دارد، در این جنبهٔ اجرایی‌اش دقیقاً مرد را کرده‌اند مجری؛ مجری‌ای که خاک را از روی سرش خالی نکنند، به جنگ نرود، درگیر نشود، مشکلات اجتماعی نبیند. و روی نظریه‌ای که خود قرآن آن نظریه را دارد.


مرجعیت زن؛ فهم علمی و بار اجرایی

و حتی اگر بحث از مرجعیت تقلید شدن و نشدن زن هست، بستگی دارد شما مرجعیت را چطور تعریف کنید. زن مرجع‌پرور می‌تواند باشد ولی مرجع شاید نتواند بشود. شاید تعجب کنید این حرف یعنی چه؟ مرجع‌پرور می‌تواند باشد یعنی حوزهٔ درسی راه بیندازد، درس بدهد به مردها، چون شاید سوادش از مردها بالاتر باشد. ولی شاید خودش مستقیماً — اگر مرجعیت صرف یک کار علمی نباشد. اگر صرف یک کار علمی باشد، مرجعیت هیچ فرقی ندارد که زن مرجع باشد مرد مرجع بشود. هیچ تفاوتی ندارد.

اگر نبوده به خاطر اینکه نرفته بودند حوزه. حوزه‌ای هم که رفته‌اند همین جامعهٔ الزهراست. تهِ حوزه‌شان دیگر. ته حوزهٔ خانم همین جامعهٔ الزهراست. کلاً هم حوزهٔ شیعه هم مذکّر است کلاً. این حوزه‌ای که دارند همین است. مرد درس دادنش به آن‌ها هم که وا مصیبت‌هاست کلاً. این مرد نمی‌تواند برود به این‌ها درس بدهد مگر از پشت پرده؛ یعنی این‌ها استاد را نمی‌بینند. یا کلاس که یک مرد می‌رود توش دقیقاً یک پرده می‌زنند. استاد می‌رود پشت پرده درس می‌دهد و اصلاً نمی‌بینند. یعنی همین پرده‌هایی که در بیمارستان‌ها می‌زنند که جمع می‌شود و باز می‌شود. می‌رود پشت این درس می‌دهد و هیچ ارتباطی ندارد. بعد خیلی‌ها هم خانم‌ها شال و روسری‌شان را می‌کشند تو صورتشان و استراحت می‌کنند در آنجا. این می‌شود دقیقاً این‌گونه بوده؛ نشده، درنیامده الا اوحدی توشان درآمده؛ اوحدی توشان به عجب اهل این رشته و این فنون‌اند.

وگرنه ما که شاگرد خانم داشته‌ایم تا حالا. من اگر بگویم که بهتر از آقایان نمی‌فهمند، قطعاً کمتر نمی‌فهمند. یعنی بحث در فهم نیست که بگویند این‌ها نه، خوب. البته یک سری مقوله‌هایی ممکن است مردها بهتر بدانند، خانم‌ها جاهای دیگر را بهتر بفهمند. یعنی مثلاً بحث خیلی دقیق فلسفی را نه اینکه نه؛ یک مقدار کمتر علاقه نشان می‌دهند برای رفتن تو دلش. حالا آن‌هایی که علاقمندی از خود نشان می‌دهند کاملاً همین داستان است. یعنی خیلی راحت و خیلی هم خوب می‌فهمند؛ خیلی حتی دقت‌های عقلی عجیب می‌کنند.

ما یک خانمی بود، شاگرد ما بود، دکترای ریاضی داشت می‌گرفت و داشت کفایه می‌خواند پیش ما. کفایه‌ای که درس عالی در حوزه است. هیچ اصول دیگری هم نخوانده بود. یعنی یک ذره آمده بود داشت کفایه می‌خواند. این به‌قدری خوب می‌فهمید، به‌قدری خوب تحلیل می‌کرد حتی مواضع، و یک نظریه داد در اصول که نظر صاحب کفایه را رد کرد در یک جا با یک نظریهٔ ریاضی. این کی می‌گوید این نمی‌فهمد یا مثلاً نباید بفهمد یا این‌ها ضعیف‌اند در عقولشان؟ این نیست. بحث صرف یک بحث اجرایی است. در این بحث اجرایی این‌ها رجال درگیر می‌شوند.

اگر مرجعیت آن موقع‌ها می‌گفتند زن نمی‌تواند مرجع بشود چون اگر می‌خواست مرجع بشود پایگاه ارتباطی نداشت که، ارتباط نداشت که، حواله نبود که. باید پیوسته مردها می‌آمدند، گروه‌های مردمی می‌آمدند دست‌بوس حاج‌خانم باید می‌شدند. این که نمی‌تواند. زندگی دارد از خودش، مرد دارد؛ مردش اصلاً نمی‌تواند تحمل کند چنین اوضاع و احوالی را که این این‌قدر مراجعات مردمی داشته باشد. اگر صرفاً بحث این باشد مرجعیت زن و مرد ندارد.

اگر خارج از این باشد بحث اجرایی چه باشد؟ اجرایی سنگین به این صورت باشد که بخواهد سری به جبهه‌ها بزند و از این حرف‌ها برود بیاید این کار را بخواهد بکند. این وظیفه را برداشته‌اند از روی دوش زن و این همین وظیفهٔ رجال است.

بعد اینکه حالا عقلشان فلان و این‌ها، آن را حالا ان‌شاءالله بحث خواهیم کرد که اصلاً موضع آن بحث چیست. آیا بحث لُب قرآنی است؟ بحث منظور همان لُبی است که قرآن می‌گوید به‌عنوان مغز آدم بی‌مغز یا بامغز؛ این‌ها أولوا الألباب‌اند یا چیزی نیستند.


أولوا الألباب در آل عمران؛ لب مال زن و مرد است

خود آیات سورهٔ آل عمران را نگاه کنید. به صراحت می‌گوید أولوا الألباب آن است که لب دارند و مغز تو کله‌شان است. آن‌ها کیان‌اند؟ تعریف می‌کند همان آیات انتهای سورهٔ آل عمران. بروید این آیات زیبای انتهای آل عمران را. صفحهٔ هفتاد و پنج. آیهٔ صد و نود سورهٔ آل عمران.

«إِنَّ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱخْتِلَٰفِ ٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ لَـَٔايَٰتٍ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ» (آل‌عمران/۱۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمد و شد شب و روز نشانه‌هایی است برای خردمندان.

شروع می‌کند أولوا الألباب شمردن که أولوا الألباب کیان‌اند؟ این صاحبان مغز و اندیشه کیان‌اند؟

«ٱلَّذِينَ يَذْكُرُونَ ٱللَّهَ قِيَٰمًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَٰطِلًا سُبْحَٰنَكَ فَقِنَا عَذَابَ ٱلنَّارِ» (آل‌عمران/۱۹۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): همان کسانی که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهایشان یاد می‌کنند و در آفرینش آسمان‌ها و زمین می‌اندیشند: پروردگارا، این را باطل نیافریدی؛ منزّهی تو؛ پس ما را از عذاب آتش نگه دار.

می‌شمارد. این آیات، آیاتی است که مال مغزدارهاست چون سحر بلند می‌شوند. آن‌هایی که مغز دارند، أولوا الألباب، این آیات را می‌خوانند. آن‌هایی که مغز دارند بلند می‌شوند و این آیات را در دل سحر می‌خوانند. بعد نماز شبشان را می‌خوانند.

«رَبَّنَآ إِنَّكَ مَن تُدْخِلِ ٱلنَّارَ فَقَدْ أَخْزَيْتَهُۥ وَمَا لِلظَّٰلِمِينَ مِنْ أَنصَارٍ» (آل‌عمران/۱۹۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، تو هر که را به آتش درآوری خوارش کرده‌ای، و ستمکاران را هیچ یاوری نیست.

«رَّبَّنَآ إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِى لِلْإِيمَٰنِ أَنْ ءَامِنُوا۟ بِرَبِّكُمْ فَـَٔامَنَّا رَبَّنَا فَٱغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّـَٔاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ ٱلْأَبْرَارِ» (آل‌عمران/۱۹۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، ما نداکننده‌ای را شنیدیم که به ایمان ندا می‌داد که به پروردگارتان ایمان آورید، پس ایمان آوردیم. پروردگارا، گناهانمان را بیامرز و بدی‌هایمان را بپوشان و ما را با نیکان بمیران.

خدایا شنیدیم. شنیدیم نه اینکه پچ‌پچ؛ نه، آن ندای آسمانی را شنیدیم. همین علی بصیرة یعنی همین. یعنی گرفتیم مطلب چیست.

«سمعنا منادیاً ینادی للإیمان أن آمنوا بربکم فآمنا»: او گفت ایمان بیاورید، ما ایمان آوردیم. این افتاد. می‌گوید افتاد؛ یعنی آدم بعد از گشت‌وگذار — ان‌شاءالله آدم به گشت‌وگذار نرسد — همین‌گونه زودتر این «منادیاً ینادی» را بشنود.


گشت‌وگذار برای آرامش؛ چراغ ده متر تا مشهد

این‌ها خیال می‌کنند جاهای دیگر خبر است. یکی از شاگردانمان بود دورهٔ دبیرستانمان، خیلی به ما علاقه‌مند بود. بعد یک موقع که آمد دانشگاه و دو ترم دانشجو شد، حالا نمی‌دانم چه شد، تصور کرده بود که ما اراجیف به او تحویل داده‌ایم یا فریب داده‌ایم او را در حقیقت با این حرف‌های خدا و پیغمبر. یک بار آمد — دقیقاً موضعش یادم است — آمد جلوی یک اتوبوسی من نشسته بودم، آمد با من آنجا در حقیقت قطع رابطه کرد آنجا با من. گفت خیلی حرف‌های بی‌خودی زدید. ببخشیدها؛ جدی می‌گفت که حرف‌های بی‌خودی زدید. سال‌ها با ما بود؛ یک‌باره غزل خداحافظی خواند. خبر نداری چیست و اینکه آرامش دین می‌دهد ما که آرامش نگرفتیم؛ اینکه فلان می‌کنیم این‌گونه نشد. من فقط یک چیزی نمانده بود بگویم؛ یک غزل خداحافظی بود عملاً.

گفتم اگر تو آرامش را جای دیگر پیدا می‌کنی برو پیدا کن. خبرم بیاور. آن موقع آرامش جای دیگر گیر آمد؟ لذت، آن قناعت طبع، آن چیز و همهٔ این‌ها جای دیگر هست؟ پیامی غیر از دین اینجا هست؟ یک جای دیگر اصلاً کالا عرضه می‌کنند؟

من این را می‌گویم. من که خودم همان چیزی که می‌فرمودند من همان را می‌گویم که شرق و غرب عالم را بگردید:

«شَرِّقُوا وَغَرِّبُوا فَلَنْ تَجِدُوا عِلْمًا صَحِيحًا إِلَّا شَيْئًا خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ ٱلْبَيْتِ» (روایت اهل بیت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به شرق روید و به غرب روید؛ علم درستی نخواهید یافت مگر چیزی که از نزد ما اهل بیت بیرون آمده باشد.

هیچ حرف قابل اعتنایی جز این چیزی که ما اهل بیت گفتیم پیدا نمی‌کنید. واقعاً پیدا نمی‌کنید. بنده که فلسفهٔ اسلامی خوانده‌ام، فلسفهٔ غرب خوانده‌ام، این‌ها را تدریس می‌کنم. هیچ حرف حسابی نیست مگر گفته‌اند. من که اعتقادم این است.

با ما سه سال پیش قطع رابطه کرد. همین دو سه روز پیش مجدد زنگ زد که من می‌خواهم خودکشی کنم. آن کسی که دنبال آرامش بود در حقیقت. می‌خواهم خودکشی بکنم. آمارش چیست؟ من همهٔ دودها را آزمودم. همهٔ مشروبات را آزمودم. یعنی تمام دودها را رفتم دنبالش، مشروبات را امتحان کردم. در حقیقت همه جور خانم‌بازی، همه، همهٔ کارها را آزمودم. هر کاری؛ دنبال پول رفتم، دنبال فلان؛ پیدا نشد. من الان در مرحلهٔ خودکشی‌ام دیگر الان.

آن سه سال پیش لزومی نداشت. آدم به امتحان و گشت‌وگذار نیاز ندارد. یک ابتدائیاتی را فطرت می‌گوید؛ فطرتی که اگر دست‌نخورده باشد او خودش دعوت به الله دارد. دیگر اگر دعوت به الله دارد و الله حکیم است و خدا حکیم است در دستوراتش همه حرف را زده. دیگر چرا اینی که می‌گویند پیغمبر به عمرش «لیت» نگفت؟ ای کاش فلان، ای کاش نگفت. مگر من مدیریت کارگاه هستم با من؟ با آن خدایی است که حکیم است. دیگر چرا باید گفت ای کاش فلان جور می‌شد، ای کاش یک جور دیگر می‌شد؟ ای کاش همین‌گونه که هست درست است. همین‌هایی که هست درست است.

حالا شما می‌خواهی پیوسته گیر بدهی که فقها دو جایش را اشتباه کرده‌اند، آن جایش را فلان کرده‌اند، این جایش را این کار کرده‌اند. نمی‌دانم دانش تأویل الان می‌گوید، می‌پیچانی تو این حرف‌ها. بحث الفبای دین است. بحث آن گیر و پیچ و خم آن بحث دانش تأویل نیست که تو بگویی در برداشت این دین در مقام واقع، دین در مقام تحقق، دین در مقام نفس‌الامری‌اش، دین آنچنان که در فهم‌ها هست. پیوسته نپیچان ملت را. نپیچانید؛ خودتان را نپیچانید. یک دعوت قحّ و صاف دارد، دعوت خدا. بقیه‌اش هم مشخص است.

دیگر همین‌هایی که گفتم. قرآن هرچه گفته، هرچه را قرآن گفته، همان الفبای دین، همان الفبای اخلاق. بروید؛ توقف نگذارید تا تجلی. پیوسته می‌گویی بعدش چه؟ بعدش چه؟ این چراغ ماشین مگر چند متر روشن می‌کند؟ ده متر. ولی از اینجا تا مشهد در شب می‌شود با آن رفت. هزاران کیلومتر با آن می‌شود رفت. شما برو ده متر دیگر روشن می‌شود. برو ده متر دیگر. برو ده متر دیگر. پیوسته نگو باید تهش کجاست، ما باید تهش برسیم، تهش علمی باید روشن بشود. همینی که هست ده متر روشن کن؛ ده متر بقیه‌اش خودش روشن می‌شود. باید رفت جلو.


کلاس اخلاق نیست؛ عمل به آنچه هست

اگر آقای بهجت معلم اخلاق است — خدا رحمت کند — علامه طباطبایی به او می‌گفتند پیوسته کلاس اخلاق بگذار. کسی هم می‌گفت اخلاق درسی نیست. برو باباجان عمل کن؛ همین که هست عمل بکن، تهش درمی‌آید چیست این‌ها. قدم به قدم درمی‌آید. علامه طباطبایی به آن عظمتش کلاس اخلاق نگذاشت. آقای بهجت هم کلاس اخلاق نمی‌گذارد. کلاس اخلاق را نداریم؛ همینی که هست. همینی که هست عمل بکنید. این هم مثل اخلاقی که از قرآن است. قرآن بخوانیم. همونی که قرآن گفته، همونی که معارف گفته. این‌قدر هم نپیچانید خودتان را با هزار تا کلاس‌های بنیاد. چراغ ده متر روشن می‌کند و تا مشهد می‌برد؛ کلاس اخلاقِ جدا از عمل، چراغی است که آدم را سر جایش نگه می‌دارد تا ته مسیر روشن شود — و ته مسیر هیچ‌گاه از سر جایش روشن نمی‌شود.

الان کلاس‌هایی هست که چنان می‌کند مثلاً متحول می‌شود انسان، نمی‌دانم چه، می‌رسد آخرش به چه؟ ته این را تو می‌خواهی برسی به اینکه مثلاً صاحب قدرت بشوی، چه می‌دانم یک درخت را از ریشه دربیاوری؟ که چه مثلاً؟ بعد حالا درخت را تو از ریشه درآوردی. مگر هدف خلقت این بود که تو به این قابلیت برسی؟


فاستجاب لهم؛ ذکر و أنثی؛ مادر و دوختن کلمات

این می‌رسد به اینجا. می‌آید «ربنا إننا سمعنا…» می‌آید می‌آید تا صفحهٔ بعدش، آیهٔ صد و نود و پنج، با صراحت تمام:

«فَٱسْتَجَابَ لَهُمْ رَبُّهُمْ أَنِّى لَآ أُضِيعُ عَمَلَ عَٰمِلٍ مِّنكُم مِّن ذَكَرٍ أَوْ أُنثَىٰ بَعْضُكُم مِّنۢ بَعْضٍ فَٱلَّذِينَ هَاجَرُوا۟ وَأُخْرِجُوا۟ مِن دِيَٰرِهِمْ وَأُوذُوا۟ فِى سَبِيلِى وَقَٰتَلُوا۟ وَقُتِلُوا۟ لَأُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّـَٔاتِهِمْ وَلَأُدْخِلَنَّهُمْ جَنَّٰتٍ تَجْرِى مِن تَحْتِهَا ٱلْأَنْهَٰرُ ثَوَابًا مِّن عِندِ ٱللَّهِ وَٱللَّهُ عِندَهُۥ حُسْنُ ٱلثَّوَابِ» (آل‌عمران/۱۹۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس پروردگارشان اجابتشان کرد که من عمل هیچ عمل‌کننده‌ای از شما را، از مرد یا زن، تباه نمی‌کنم؛ برخی‌تان از برخی‌اید. پس کسانی که هجرت کردند و از خانه‌هایشان بیرون رانده شدند و در راه من آزار دیدند و جنگیدند و کشته شدند، گناهانشان را از آنان می‌زدایم و به بهشت‌هایی درمی‌آورم که از زیر آن نهرها جاری است؛ پاداشی از نزد خدا، و خدا نزد اوست پاداش نیکو.

دقیقاً می‌گوید این أولوا الألباب، این‌ها هیچ بین ذکر و أنثی‌شان فرق ندارد. خدا استجابت کرد. عملشان را هم ضایع نمی‌کند من ذکر أو أنثی. أولوا الألباب آن لُبی که اثر می‌کند نه مال زن است نه مال مرد؛ هم زن دارد هم مرد دارد، هم زن ندارد هم مرد ندارد، یا یکی دارد یکی ندارد. این حرف‌ها نیست.

ولی این «رجالاً»اش یعنی این که حالا تضییع حقوق بانوان شده الان که مثلاً ما پیغمبر زن نداریم؟ نه این خبرها نیست. ما اگر ولی‌الله زن نمی‌توانست بشود، آن درست بود. آن واقعاً یک اجحافی شده بود. مثلاً یک نقصی بود به اجتهاد زن؛ ولی‌الله نمی‌توانست بشود؛ مقرّب الهی نمی‌توانست بشود مثلاً. یک چنین چیزهایی داشتیم. یک چنین معانی‌ای داشتیم که زن مقرّب نمی‌تواند بشود؛ زورش را بزند مقرّب نمی‌شود. ولی تا شما فکر کردید —

بعضی فکر کرده‌اند مقرّب شدن یعنی که یک عالم بتواند این کلمات را به همدیگر بدوزد. ایشان که می‌تواند بدوزد مقرّب است، آن زنی که بچه دارد مثلاً مقرّب نیست. بستگی دارد. از لابه‌لای این — بدون اینکه بخواهم تعارف کنم — از لابه‌لای این‌ها می‌شود رفت جهنم، از لابه‌لای همین قرآن. مثل مأمون شد که گفتم ما در مراجعمان نداریم مثل مأمون مسلط به قرآن. این را من می‌توانم اثبات کنم. از لابه‌لای این‌ها می‌شود رفت جهنم؛ از لابه‌لای بچه‌داری هم می‌شود رفت بهشت. اصلاً آن کاری که مادر می‌کند من تازه فهمیدم کاری که مادر می‌کند یعنی چه کار می‌کند؛ آن کار عاشقانه‌ای که او می‌کند، از لابه‌لای این می‌شود رفت بهشت. این‌گونه است. تا اینکه کی وظیفه را در چه می‌بیند، وظایف مقطعی‌اش را چه جوری می‌بیند.

یک وظیفهٔ مقطعی آن موقع و به اجتهاد بعضی‌ها پیوسته می‌خواهند بگویند که زن بچه داشته باشد نه، باید درس بخواند. نه باباجان، زن بچه داشته باشد درس نمی‌تواند بخواند؛ با آن حجم قبلی نمی‌تواند درس بخواند تا اینکه یک خرده از گل‌ولای دربیایند این‌ها، باز دوباره مثلاً بروند مدرسه همه‌شان، تا بتواند مجدد مثلاً چه کند. ولی آیا درس نخواندن یعنی چیزی گیرش نمی‌آید؟ یعنی این است درس نخواندن؟ یعنی هیچ چیز هم گیرش نمی‌آید؟ نه، این‌گونه نیست. واقعاً چیز گیرش می‌آید اگر بخواهد؛ چیزی گیرش می‌آید اگر بخواهد — کما اینکه کسی اگر بخواهد از قرآن چیزی گیرش می‌آید، اگر نخواهد از قرآن چیزی گیرش نمی‌آید؛ از قرآن هم چیزی گیرش نمی‌آید. تا اینکه باید ببینیم دین چه تعریف می‌کند. این هم یک نکته.


من أهل القری؛ اعراب بادیه است نه عرب

یک نکته‌ای که دارد «من أهل القری» است. اینکه این‌ها از اهل قرا بودند. یک موقعی در این آیات قبلی یک گریزی زدم به بحث بادیه‌نشینی، و اینکه روستایی بودن و بادیه‌نشینی نهی شده در قرآن و حتی بدترین جهات را راجع به بادیه‌نشینی ما داریم.

«ٱلْأَعْرَابُ أَشَدُّ كُفْرًا وَنِفَاقًا وَأَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا۟ حُدُودَ مَآ أَنزَلَ ٱللَّهُ عَلَىٰ رَسُولِهِۦ وَٱللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» (توبه/۹۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بادیه‌نشینان در کفر و نفاق سخت‌ترند و سزاوارترند که حدود آنچه خدا بر پیامبرش نازل کرده ندانند؛ و خدا دانای حکیم است.

بعضی‌ها خیال می‌کنند اعراب جمع عرب است. اعراب جمع است ولی مفرد ندارد اصلاً. اعراب یعنی بادیه‌نشینان. اشتباه است که خیال کنیم اعراب؛ می‌گوییم مثلاً اعراب فلان‌جوری کردند، خیال می‌کنیم اعراب یعنی عرب‌ها. آن جمع عرب، عُرْب است. جمعش اعراب نیست. اعراب یعنی بادیه‌نشینی، بادیه‌نشینی و صحرا‌نشینی و دور از معارف واقع شدن. این نهی دارد اصلاً.

خدا هم می‌گوید در سورهٔ توبه: «الأعراب أشدّ کفراً ونفاقاً»؛ از همه بدتر این اعراب‌اند، بادیه‌نشینان. ممکن است شما یک لطافت و صفای دلی گهگاهی پیدا بشود، یک چیز مختصری پیدا بشود در بادیه‌نشینی؛ ولی خیلی چیزها ندارند. «وأجدر ألّا یعلموا حدود ما أنزل الله»: می‌گوید این‌ها حدود ما أنزل الله را نمی‌دانند.

شما در این روستاها کسانی که جهادی می‌روند بروید نگاه کنید. در روستاهای تنگ و تاریک و دورافتاده می‌روید می‌بینید عالم دارید؟ نه. معلم دارید؟ نه. سواد چیزی دارید؟ نه. جلسهٔ قرآن دارید؟ نه. این را دارید؟ نه. چه کار می‌کنید پس اینجا؟ هیچی؛ می‌گذاریم بزهایمان بروند پایین مثلاً. پس این معارف مال کی است؟ پس قرآن مال کجاست؟

اگر کسی بخواهد یعنی یک فکر جهادی مبتنی بر مسائل دینی، شاید کار دیگری بکند. ما نمی‌توانیم برای تمام این بادیه‌ها عالم بفرستیم. عالم برای این‌ها این‌گونه نمی‌شود. حالا یک کاری کرد. یعنی کار جهادی اصلاً این نیست که فقط شکم این‌ها پر بشود. شاید لازم است بعضی از روستاها تجمیع بشود اساساً تا برای این‌ها بتوانیم عالم بیاوریم؛ یعنی عالم بیاوری، معلم بیاوری، کسی حرف برای این‌ها بزند، مبلغ دین باشد. خیلی چیزها را نمی‌دانند. آنجا که من صحبت می‌کنم در این روستا این‌ها باید از ابتدائیاتی؛ ابتدائیاتی نمی‌توانی بهشان حرف بگویی؛ حرف نمی‌توانی با این بزنی.

این‌ها یک پس‌زمینه‌هایی درست می‌کند که کسی اگر خواست بر اساس آیات قرآن کار جهادی بکند کار دیگری باید بکند. طرح اینی که همهٔ این‌ها گل‌گل ده، ده تا خانواده، ده تا خانواده، ده تا خانواده، ده تا خانواده — کجا می‌تواند پشتیبانی بکند؟ کدام حوزه‌های علمیه می‌تواند پشتیبانی بکند؟

به آن خدای من ایمان دارم به این جملهٔ امام که این محرم و صفر است که این اسلام را زنده نگه می‌دارد؛ و اگر این محرم و صفر نبود اصلاً این اسلام از تو روستا برداشته شده بود کلاً. باور کنید برداشته می‌شد. این‌ها ابتدایی‌شان در حد وضو و غسلشان آن‌قدر نیستند. هیئت و محرم همان چیزی است که حوزه‌ها نتوانسته‌اند برای تک‌تک دهات عالم بفرستند؛ همان پشتیبانی‌ای که با تجمیع روستا و با عالم و معلم باید تکمیل شود، نه اینکه خیال کنیم شکم پر کردن کار جهادی است.

و این بحث شهرنشینی. شهر یعنی این را نه اینکه فرض کنید پز شهرنشینی. نه؛ تو یک جایی که عالم داشته باشد، معلم داشته باشد، جلسه داشته باشد، هیئت داشته باشد، معارف باشد. البته شکر باید کرد. نه اینکه بی‌تصور آدم خیال کند بین‌المللی شده و از این جلسات بی‌نیاز است؛ شکر باید کرد، باید رفت. این همه جلسهٔ خوب داریم تهران. باید شکر کرد یعنی باید رفت، نه اینکه پز شهرنشینی بدهد و معارف را رها کند. «الأعراب أشدّ کفراً ونفاقاً وأجدر ألّا…». این‌ها باید پیامبر از «من أهل القری» دربیاید.

یک موقع اگر قری در مقابل مدینه باشد یک بحثی است و یک حرفی است. اگر قری همین‌گونه مستقل به کار برود، همین معنا: یک آبادی، یک شهری، یک چیزی داشته باشد، معارفی منتقل بشود توش.


آمادگی مدینه؛ حجاب همشهری و هم‌عصر

مردم مکه زودتر به پیغمبر ایمان آوردند یا مردم مدینه؟ مدینه. تعجب می‌کنند می‌گویند چرا مدینه زودتر ایمان آوردند؟ مثلاً در چه فرایندی این‌ها ایمان آوردند؟ سیزده سال پدر خودش در مکه درمی‌آورد. مکه به لحاظ آبادی باز نمی‌گویم آبادی نبود؛ ولی مکه و مدینه، مدینه همینی که به هر حال یک شهری بود برای خودش، یک مناسباتی داشت و هزار تا چیز دیگر. می‌بینید که مردم مدینه به‌شدت آماده‌تر بودند برای دیدن پیغمبر.

وقتی پیغمبر را اصلاً آمده بودند طرف حج — داستان دارد که این‌ها اختلاف اوس و خزرج چه چیزی که به وجود آورده. بعد یک پادشاه هم برای خودشان تعیین می‌کنند که عبدالله بن أُبی بود. این أُبی که برای خودشان پادشاه انتخاب می‌کنند؛ به آن پادشاه می‌آیند طرف مکه؛ یعنی داشتند پادشاهشان را می‌آوردند. می‌آیند می‌خورند به پیغمبر. تا می‌خورند به پیغمبر پادشاه بدبخت سوت می‌شود و هوا می‌شود؛ پیغمبر می‌شود پیغمبرشان. از او دعوت می‌کنند.

چرا مردم مدینه این‌قدر آماده‌تر. این‌ها آماده‌تر. این‌ها البته دلایل دیگر هم دارد کلاً. اگر بخواهیم بچینیم دلایل زیاد است.

دلیل اینکه اصلاً خود حجاب همشهری بودن خودش حجاب است. آخرین می‌دانید شهری که به انقلاب پیوست خمین بود. یعنی بی‌بخارترین به عبارت شهر انقلابی ما خمین بود با اینکه امام از توش آمده بود. این هم حجاب همشهری بودن و این چیزها.

در روایت هم ما داریم این چیزها را:

«أَزْهَدُ ٱلنَّاسِ فِي ٱلْعَالِمِ بَنُوهُ ثُمَّ قَرَابَتُهُ ثُمَّ جِيرَانُهُ» (روایت)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بی‌رغبت‌ترین مردم نسبت به عالم فرزندان اویند، سپس خویشاوندانش، سپس همسایگانش.

بی‌رغبتی آدم به عالم، بچه‌هایش‌اند. یعنی یکی از آفات عالم شدن این است که بچه‌هایش بی‌رغبت‌اند. یکی از عامل‌هایش این‌هاست. بعد قرابته و بعدش هم جیرانه: یعنی نزدیکانش، بعد همسایه‌هایش. این همه بچه‌های علما بد درمی‌آیند، یک دلیلش همین است. چونکه این مثلاً بابا جای دیگر منبر می‌رود؛ تو خانه که منبر نمی‌رود که؛ جای منبر رفتن نیست. جای منبر رفتن است. تو خانه جای انس و گفتن و خندیدن و شام خوردن و ناهار خوردن و خوابیدن و تلویزیون دیدن است؛ جای این کار است دیگر.

ما گاهی اوقات — من خودم احساس کرده‌ام گاهی اوقات مثلاً کسانی — من که تافتهٔ جدابافته نیستم، بحث خودم را نمی‌کنم، دارم نکته را می‌گویم. بحث مثلاً به اینکه کسی از راه دور یک ربع از آدم وقت بگیرد که بیاید ده تا سؤال تو آن یک ربع از آدم بکند، بعد ساعت‌ها کنار مثلاً فامیل‌ها طرف هست و مثلاً می‌داند مشکل دارد ولی هیچ کاری ندارد. این بی‌رغبتی است. چرا؟ چونکه اینکه خودمان هم همین‌گونه‌ایم. یعنی الان به ما بگویند که مثلاً آن هم‌دوره‌ای تو دبیرستان یکی از اولیاء خدا شده، بگویم بار بابا جوجه؛ ما با همدیگر فوتبال بازی می‌کردیم؛ ما این حالا جزو اولیاء خدا مثلاً شده. اصلاً نمی‌شود؛ نمی‌تواند آدم قبول بکند.

یعنی یک نکتهٔ خیلی مهمی را رقم می‌زند در بحث همین بحث اخیری که دارند می‌کنند: حجاب هم‌عصری، حجاب همشهری بودن. هم‌عصر بودن خودش حجاب است.

اگر می‌بینید امثال آقای ایکس پیوسته می‌نشینند این‌ور آن‌ور می‌گویند ائمه شأنشان اینی نیست که شما می‌گویید به دلیل، به دلیل — دلیل را نگاه کنید — به دلیل اینکه تلقی خودِ همزمان با خودشان این نبوده از این‌ها. اصلاً هیچ دلیلی نیست این؛ اتفاقاً این اتفاقاً ضد دلیل است. شما اصلاً زمان علی — کی می‌خواهد، شما می‌خواهی از امیرالمؤمنین مثلاً کی تلقی داشته باشی که امیرالمؤمنین مثلاً قسیم النار والجنة؟ کی مثلاً کسی با همدیگر داشتند چه بازی می‌کردند، یک قُل‌قُل با همدیگر بازی می‌کردند؟ چنین تلقی‌ای داشته باشی از امیرالمؤمنین؟ معلوم ندارد. اتفاقاً هم‌عصر بودن خودش حجاب است.

حالا من این را گفتم. گفتم عالم و مثلاً متدینین فلان این‌ها چیست؟ این همه حرف این نیست. شما بگویید که پس به کسی نرو عالم، بچه‌اش بد می‌شود؛ این‌گونه بشود همه حرف این نیست. ما «وکان أبوهما صالحاً» هم داریم که اگر پدر صالح باشد، مادر صالح باشد، خدا یک خضر راهی را می‌فرستد برای بچه‌ها.

«وَأَمَّا ٱلْجِدَارُ فَكَانَ لِغُلَٰمَيْنِ يَتِيمَيْنِ فِى ٱلْمَدِينَةِ وَكَانَ تَحْتَهُۥ كَنزٌ لَّهُمَا وَكَانَ أَبُوهُمَا صَٰلِحًا فَأَرَادَ رَبُّكَ أَن يَبْلُغَآ أَشُدَّهُمَا وَيَسْتَخْرِجَا كَنزَهُمَا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ وَمَا فَعَلْتُهُۥ عَنْ أَمْرِى ذَٰلِكَ تَأْوِيلُ مَا لَمْ تَسْطَع عَّلَيْهِ صَبْرًا» (کهف/۸۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اما آن دیوار از آنِ دو پسر یتیم در شهر بود و زیر آن گنجی برای آن دو بود و پدرشان صالح بود؛ پس پروردگارت خواست که به حد رشد برسند و گنجشان را بیرون آورند، رحمتی از پروردگارت؛ و آن را از پیش خود نکردم. این تأویل چیزی است که نتوانستی بر آن شکیبایی کنی.

البته پدر و مادر نباید وظایفشان را فراموش بکنند. می‌بینی آن عالمی که تو خانه پیدایش نمی‌شود، همه‌اش دارد بالا منبر، و مثلاً بچه‌ها بابا را نمی‌بینند، اخلاق بابا را نمی‌بینند یا می‌بینند یک برج زهرمار می‌بینند تو خانه. این معلوم است؛ این هم یک سری چیزهای دیگر است.


گزینش با فامیل؛ جعفر طیّار و جعفر کذّاب

البته یک موقع یکی از بزرگان می‌فرمود که این‌گونه نیست. می‌دانید ماها خیلی — حالا می‌گویند الکلام یجرّ الکلام می‌شود — ماها خیلی یک نفر را گره می‌زنیم به تمام آشناهاش و او را تو این مقوله می‌سنجیم.

من خودم یک موقعی فکر می‌کردم اگر پیغمبر گزینهٔ این ادارات شرکت می‌کرد قطعاً رد شده بود، قطعاً. چونکه یک عمویش ابولهب، زن عمویش همان زن ابولهب که خدا رسانه‌ای کرده قضیه را کلاً. آبرویش را به حالت رسانه‌ای برده:

«تَبَّتْ يَدَآ أَبِى لَهَبٍ وَتَبَّ» (مسد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بریده باد دو دست ابولهب، و تباه شد.

«وَٱمْرَأَتُهُۥ حَمَّالَةَ ٱلْحَطَبِ» (مسد/۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و زنش هیزم‌کش.

این کلاً این عمو و چیزها. یک عمویش هم ابوسفیان است. یک پدرخانمش ابوبکر، یک پدرخانمش عمر. دیگر از این بدتر نمی‌شد مثلاً. این اگر قرار بود کلاً ماها خیلی یک نفر را با مجموعهٔ آشناهاش گزینش کنیم و بفهمیم. می‌گوییم داداشش چطور است، خواهرش چطور است، بچه‌اش چطور است، آن چطور است، این چطور است.

یک موقعی یک نفر می‌شود جعفر طیّار، برادر امیرالمؤمنین. یکی‌اش هم می‌شود جعفر کذّاب؛ پسر امام هادی هم هست. شما این‌قدر نمی‌شود این ملاک‌ها، مجموعهٔ مرتبطین باهاش کیان کلاً. دین این‌قدر این ملاک را پیوسته رو نمی‌کند که شما کیا باهات، مثلاً فامیلت کیان. می‌گویند پیغمبر بدترین فامیل را پیغمبر دارد. بله.

بحث خانواده هم ان‌شاءالله جای خود. بحث خانواده می‌گویند که شما مثلاً در بحث ازدواج آره چون ممکن است یک گرایشاتی — چون گرایش به خانواده و چیزهایی از خانواده گرفته. ولی اگر شما یک آدم سلیم‌النفسی کلاً پیدا شد شما پیوسته با مجموع، مجموعهٔ کسانی که حالا چه پدرش است چه مادرش است، پیوسته با این نزن. یک موقع می‌خواهی ازدواج کنی مرتبط بشود کسی با این، ممکن است بله بگوییم که این گرایش مثلاً به خانواده‌اش دارد یا چه دارد. یک موقع هست حتی گرایش هم ندارد حتی به خانواده‌اش.

این کسانی که از مشرکین مکه می‌آمدند مسلمان می‌شدند که نوعاً جوان‌هایشان هم این اتفاق برایشان می‌افتاده، می‌آیند مسلمان می‌شوند و خانواده مشرک. بعد این‌ها تو دل مهاجرین می‌آیند ازدواج می‌کردند، چه می‌کردند. ماها یک چیزی چیده‌ایم، یک نظامی چیده‌ایم خیلی سخت شده. یعنی همه را با — این آدم خودش انگار خودش مستقل نیست، برای خودش یک آدمی نیست. هشتاد درصد بقیه است کلاً، یک بیست درصد هم خودش. اگر در نسل فلانی‌اش یک آدم پیدا شود می‌گوییم آها نگاه کن این مثلاً آدم بی‌خود و زائده است چون که می‌دانی هزار تا این چیزها.

این هم نمی‌شود به علما بست که مثلاً آقای ایکس چرا مثلاً بچه‌اش این‌جور است؟ آقای یکس از لابه‌لا خودش هم آدم حسابی نیست. چونکه این را راجع به علما خیلی می‌گویند. پیوسته می‌گویند آ، آقای فلان چرا بچه‌اش این‌جور است؟ آقای بیتا چرا بچه‌اش این‌جوری است؟ چرا این آقایون بچه‌شان این‌جور است، بچه‌شان فلان جور است. این‌قدر این سنجش وجود ندارد.


چهار قاعده دربارهٔ اهل و ذریه

و این هم هست که «ألحقنا بهم ذریتهم»؛ الحاق ذریه می‌شود به او. به نوح گفتند در همین سورهٔ هود:

«قَالَ يَٰنُوحُ إِنَّهُۥ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُۥ عَمَلٌ غَيْرُ صَٰلِحٍ فَلَا تَسْـَٔلْنِ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِۦ عِلْمٌ إِنِّىٓ أَعِظُكَ أَن تَكُونَ مِنَ ٱلْجَٰهِلِينَ» (هود/۴۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): گفت: ای نوح، او از اهل تو نیست؛ او عملی ناشایسته است. پس چیزی را که به آن علمی نداری از من مخواه. من تو را اندرز می‌دهم که از جاهلان نباشی.

اصلاً این اساساً اهل تو نیست. «إنه عمل غیر صالح». یک عمل غیر صالح است؛ اهل تو نیست؛ اصلاً با تو نسبتی ندارد. این نسبت‌ها در دین دقیقاً پاره‌پوره می‌شود این نسبت‌ها؛ نسبتی وجود ندارد دیگر.

که آن موقع آن عالم بزرگ می‌گفت، می‌گفت که در روز قیامت این هزاران هزار شاگردی که این تربیت کرده این‌ها می‌شوند ذراری او. این‌ها بچه‌های او.

این هست؛ چند چیز را باید در دین با هم دید، نه یکی را گرفت و بقیه را دور ریخت. چهار قاعده کنار هم‌اند؛ برآیندشان یک حکم ساده نیست.

هم:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ قُوٓا۟ أَنفُسَكُمْ وَأَهْلِيكُمْ نَارًا وَقُودُهَا ٱلنَّاسُ وَٱلْحِجَارَةُ عَلَيْهَا مَلَٰٓئِكَةٌ غِلَاظٌ شِدَادٌ لَّا يَعْصُونَ ٱللَّهَ مَآ أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ» (تحریم/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خود و خانواده‌تان را از آتشی نگه دارید که هیزمش مردم و سنگ‌هاست؛ بر آن فرشتگانی درشت‌خوی سخت‌گیرند که خدا را در آنچه فرمانشان دهد نافرمانی نمی‌کنند و آنچه را مأمورند انجام می‌دهند.

هوای خودتان و اهل خودتان را هم همیشه داشته باشید. چون به‌عنوان اولین نهاد اجتماعی شما باید هوای این را داشته باشید. یعنی موظف این نهاد هستید. یک.

دو این است که «وکان أبوهما صالحاً» هست.

سه این است که «أزهد الناس فی العالم بنوه ثم قرابته ثم جیرانه» این‌ها هم هست. حالا در مجموع برآیند این‌ها چه درمی‌آید.

چهارم این است که ذراری طرف و ذریهٔ طرف در آن روز قیامت نمی‌گویند ذریه‌اش مثلاً این چهارتاست یا این دوتاست چون دو تا بچه دارد مثلاً ذریه‌اش دوتاست، چهار تا بچه دارد ذریه‌اش چهارتاست. ممکن است ذریهٔ بعضی از علما هزاران ذراری داشته باشند که دارند.

«وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَٱتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُم بِإِيمَٰنٍ أَلْحَقْنَا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَمَآ أَلَتْنَٰهُم مِّنْ عَمَلِهِم مِّن شَىْءٍ كُلُّ ٱمْرِئٍۭ بِمَا كَسَبَ رَهِينٌ» (طور/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که ایمان آوردند و ذریه‌شان در ایمان از آنان پیروی کرد، ذریه‌شان را به آنان ملحق می‌کنیم و از عملشان چیزی کم نمی‌کنیم؛ هر کسی در گرو دستاورد خویش است.

الحاق ذریه بخواهد بینشان، ذراری‌شان؛ و حتی ممکن است از بعضی ذراری‌شان نباشد مثل نوح که قرآن راست می‌گوید، می‌گوید «إنه لیس من أهلک»؛ اهل تو نیست. کلاً این رشته را می‌بُرد. این‌ها هم هست.


وعدهٔ جلسات بعد و دعای پایان جلسه

حالا تا باشد بحث بعدی را ان‌شاءالله بی‌حرف پیش، هفتهٔ بعد تمام می‌شود به فضل الهی این بحث. هفتهٔ بعدش آن بحث تکمیلی و تتمیمی را می‌کنیم که بحث خود راجع به بحث خواب و تجرّد روح و بحث علم غیب و این‌ها را که وعده‌اش را دادیم ان‌شاءالله بکنیم؛ دیگر بحث سورهٔ مبارکهٔ یوسف به پایان می‌رسد به فضل خدا. این وعده از پیش مانده است و پس از اتمام همین آیات، به فضل خدا، بسته می‌شود.

خدایا ما را ببخش و بیامرز. آمین. قلب نازنین امام زمان را از ما راضی و خشنود بدار. آمین. در امر فرجش تعجیل بفرما. آمین. ما را از سربازان خاص ایشان قرار بده. آمین. خدایا هر حظ و بهره‌ای در هر جای این عالم به روح حضرت امام واصل بفرما. آمین. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام و امامت را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. آمین. خدایا دست ما را در این دنیا و برزخ و قیامت از معارف حق و نورانی قرآن و اهل بیت کوتاه مفرما. آمین. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. آمین. همهٔ گذشتگان، رفتگان، ذوی‌الحقوق، پدر، مادرمان، معلمان‌مان را همین‌جا مهمان خوانِ بیکران قرآن و اهل بیت بفرما. آمین. خدایا مقام شهدا عالی است؛ عالی‌تر بگردان. آمین. ما را هم به ایشان ملحق بفرما. آمین. عیدی این اعیاد شعبانیه علی‌الخصوص عید پانزده شعبان، تولد حضرت قدسی حضرت مهدی، مقام ما را برتر از شهدا قرار بده. آمین. به النبی و آله الفاتحه مع الصلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.