ددرس‌گفتارها
بازگشت به پخش
متن کاملخلاصهنسخه کتابی · جلسه 038

یادداشت: ترجمه‌های فارسیِ زیرِ عبارات عربی در این متن، توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند.

آغاز جلسه و تلاوت آیات صدوده و صدیازده

بسم الله الرحمن الرحیم. و بکم نستعین. صلی الله علی سیدنا محمد و آله الطاهرین.

«أَعُوذُ بِٱللَّهِ مِنَ ٱلشَّيْطَٰنِ ٱلرَّجِيمِ» (استعاذه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پناه می‌برم به خدا از شیطان رانده‌شده.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

جهت شادی ارواح طیبهٔ شهدا، روح حضرت امام، همهٔ گذشتگانِ ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمان‌مان، فاتحه‌ای با صلوات.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا، بر محمد و خاندان محمد درود فرست.

قرآن بر صفحهٔ دویست‌وچهل‌وهشت گشوده شد. اگر این نشست، نشست پایانی سوره باشد، پیشاپیش پوزش از اشکالی که در صدای برنامه پیش آمده: صدا کمی گرفته است و ناچار باید آهسته‌تر سخن گفت. آیات پایانی را یک‌بار از رو می‌خوانیم.

«حَتَّىٰٓ إِذَا ٱسْتَيْـَٔسَ ٱلرُّسُلُ وَظَنُّوٓا۟ أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا۟ جَآءَهُمْ نَصْرُنَا فَنُجِّىَ مَن نَّشَآءُ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ ٱلْقَوْمِ ٱلْمُجْرِمِينَ» (یوسف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنگاه که رسولان نومید شدند و گمان کردند که دروغ‌شان گفته‌اند، یاری ما به آنان رسید؛ پس هر که را بخواهیم نجات می‌دهیم و عذاب ما از قوم مجرمان بازنمی‌گردد.

«لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَرَىٰ وَلَٰكِن تَصْدِيقَ ٱلَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلِّ شَىْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» (یوسف/۱۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی در سرگذشت آنان برای خردمندان عبرتی است. این سخنی نیست که به دروغ بافته شده باشد، بلکه تصدیق آن چیزی است که پیش روی اوست و تفصیل هر چیز، و هدایت و رحمتی برای گروهی که ایمان می‌آورند.

صدق الله العلی العظیم و صدق رسوله النبی الکریم. و آخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین.

«ٱلْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ ٱلْعَٰلَمِينَ» (حمد/۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ستایش از آنِ خداوند، پروردگار جهانیان است.

ادامهٔ آیهٔ صدودَه؛ وقتی رسولان نومید می‌شوند

آنچه جلسهٔ گذشته درباره‌اش سخن رفت و بحث کمی به درازا کشید، همین آیه است:

«حَتَّىٰٓ إِذَا ٱسْتَيْـَٔسَ ٱلرُّسُلُ» (یوسف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنگاه که رسولان نومید شدند.

این تکه را جلسهٔ پیش به‌تفصیل نگفتیم و باید باز شود. سپس می‌فرماید:

«وَظَنُّوٓا۟ أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا۟» (یوسف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و گمان کردند که به آنان دروغ گفته شده است.

گمان کردند — یا به تعبیری به یقین رسیدند — که به آنان دروغ گفته‌اند. این از آیات متشابه قرآن است و توضیح داده شد که ما محکومِ قواعد لفظیِ خشک نیستیم.

اگر ضمیر فاعلیِ «ظنوا» را به نزدیک‌ترین مرجع برگردانیم، مرجع «الرسل» می‌شود؛ یعنی خودِ رسولان گمان کردند که به آنان خالی بسته‌اند؛ که وعده‌هایی داده‌اند و حالا معلوم شده دروغ بوده. بعد از جلسه کسی گفت: شما چرا دلبخواهی این ضمایر را برمی‌گردانید؟ گفتیم ضمیر گاهی به دویست صفحه قبل برمی‌گردد. کجا؟ به آیهٔ دویست‌وچهارده بقره، که شبیه همین فضاست.


آیهٔ دویست‌وچهارده بقره؛ تفصیل میان رسول و مؤمنان

آیهٔ دویست‌وچهارده بقره همان فضاست:

«أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا۟ ٱلْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ ٱلَّذِينَ خَلَوْا۟ مِن قَبْلِكُم مَّسَّتْهُمُ ٱلْبَأْسَآءُ وَٱلضَّرَّآءُ وَزُلْزِلُوا۟ حَتَّىٰ يَقُولَ ٱلرَّسُولُ وَٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ مَعَهُۥ مَتَىٰ نَصْرُ ٱللَّهِ أَلَآ إِنَّ نَصْرَ ٱللَّهِ قَرِيبٌ» (بقره/۲۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آیا پنداشتید که به بهشت درآیید، در حالی که هنوز مانند کسانی که پیش از شما گذشتند به شما نرسیده است؟ سختی و زیان به آنان رسید و چنان لرزانده شدند که پیامبر و کسانی که با او ایمان آورده بودند گفتند: یاری خدا کی است؟ آگاه باشید که یاری خدا نزدیک است.

این آیه شبیه همان آیهٔ یوسف است؛ اما آنجا یک تفصیل داده شده: «الرسول» را از «الذین آمنوا معه» جدا کرده است. ضمیرِ «ظنوا» در آیهٔ یوسف به همان «الذین آمنوا» می‌خورد؛ آن هم نه به همهٔ مؤمنان، که به ضعاف از مؤمنان. وگرنه در میان «الذین آمنوا» امیرالمؤمنین هست. او رسول نیست، اما از «الذین آمنوا» هست. آیا او هم همین‌گونه گمان می‌کند؟ چه چیز تعیین می‌کند که ما دست به چنین کاری بزنیم؟ کلِّ محتوا.

قواعد لفظی ما را نمی‌بندد و هیچ‌گاه نباید ببندد. محتوا باید حاکم باشد. بله، قواعد لفظی در درجهٔ اول است؛ قرآن محکم دارد و متشابه. می‌گویی از کجا محکم و متشابه را تشخیص می‌دهی؟ ان‌شاءالله وقتی دیگر باید آیهٔ مهم آل‌عمران را پیش بکشیم.

«هُوَ ٱلَّذِىٓ أَنزَلَ عَلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ مِنْهُ ءَايَٰتٌ مُّحْكَمَٰتٌ هُنَّ أُمُّ ٱلْكِتَٰبِ وَأُخَرُ مُتَشَٰبِهَٰتٌ فَأَمَّا ٱلَّذِينَ فِى قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَٰبَهَ مِنْهُ ٱبْتِغَآءَ ٱلْفِتْنَةِ وَٱبْتِغَآءَ تَأْوِيلِهِۦ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُۥٓ إِلَّا ٱللَّهُ وَٱلرَّٰسِخُونَ فِى ٱلْعِلْمِ يَقُولُونَ ءَامَنَّا بِهِۦ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلَّآ أُو۟لُوا۟ ٱلْأَلْبَٰبِ» (آل‌عمران/۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اوست که کتاب را بر تو نازل کرد؛ بخشی از آن آیات محکم است که امّ الکتاب‌اند و بخشی دیگر متشابه‌اند. اما کسانی که در دل‌شان کژی است، از پیِ آنچه از آن متشابه است می‌روند، برای فتنه‌جویی و طلب تأویلش. و تأویلش را جز خدا نمی‌داند؛ و استواران در علم می‌گویند: به آن ایمان آوردیم، همه از جانب پروردگار ماست. و جز خردمندان پند نمی‌گیرند.

قرآن محکم دارد و متشابه. متشابهات در سایهٔ محکمات فهمیده می‌شود. لزومی هم به روایت نیست برای اصل این کار. «هنّ أمّ الکتاب»: همان‌ها امّ کتاب‌اند؛ امّ الکتاب خودش مایهٔ روشنایی این‌هاست. این کار را باید در قرآن یاد بگیریم: ما با محتوای قرآن کار داریم. نباید بگوییم «واو» و «رسل» این‌گونه است و بس.

این‌همه آیه داریم که رسولان پیشگام‌اند و پیش‌قدم‌اند؛ از روز اول کوتاه نمی‌آیند. خودشان به همه گفته‌اند که خدا خلف وعده نمی‌کند. چه می‌شود که روز اول کوتاه نیایند و روز آخر بگویند به ما دروغ گفته‌اند؛ فرشتهٔ وحی چنین بوده و چنان بوده؟ اصلاً فرض کنید آن حدیث امام رضا علیه‌السلام را نداشتیم که ذیل همین آیه است و فرموده‌اند ضمیر به «مرسَل إلیهم» برمی‌گردد: به کسانی که رسول به‌سوی آنان آمده؛ آنان گمان کردند. باز هم محتوا، حکم را عوض می‌کند.

محکم و متشابه را چه کسی تشخیص می‌دهد؟ یک دید عالمانه که همهٔ قرآن را ببیند، نه یک آیه را. آیه برای ما به‌تنهایی چیز تمام‌شده‌ای ندارد. باید آیه را در پرتو کل قرآن تبیین کرد تا یک نظام‌وارهٔ ذهنیِ درست از آن درآید که متخذ از آیات باشد.


چرا خدا پیچیده سخن گفته است؟

حالا چرا خدا این‌گونه سخن گفته؟ نمی‌توانسته طوری سخن بگوید که ما راحت‌تر بفهمیم و این‌همه پیچیدگی نباشد؟ یک‌سری پیچیدگی‌ها اساساً از واجبات قرآن است. مطلب، گزارش بازی لیگ برتر نیست. می‌خواهند از سر تا ته عالم دربارهٔ آن حرف بزنند: از بالاترین نقطه تا پایین‌ترین نقطه؛ از عامیِ عامی که می‌خواهد بفهمد تا انسان‌های کامل و مکمّل. قالب لفظ کم می‌آورد.

حتی کسانی که بالا می‌روند و جذبه‌ها برایشان اتفاق می‌افتد، در قالب لفظ کم می‌آورند. این خود معجزه است که قرآن این‌گونه آمده. وقتی مولوی ناگهان به جذبه می‌افتد، از آن «من هیهی و تو هوهو»ها می‌گوید. اما قرآن حالتی است که از «لتلقّی القرآن من لدن» گرفته تا همین پایین را می‌خواهد بگوید و در قالب لفظ درآورد؛ این پیچیدگی‌ها به آن عارض می‌شود.

«وَإِنَّكَ لَتُلَقَّى ٱلْقُرْءَانَ مِن لَّدُنْ حَكِيمٍ عَلِيمٍ» (نمل/۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو قرآن را از نزد حکیمی دانا دریافت می‌کنی.

شما شاگرد این مکتب اگر مثنوی را بخوانید، می‌بینید پیچیدگی دارد. اشعار پیچیدگی دارد؛ نه آن پیچیدگی که بگویی این کلمه «أبلج» یعنی چه و من معنای لغوی‌اش را نمی‌فهمم. پیچیدگی در محتواست. چرا؟ می‌خواهد مفاهیم عالیه را پایین بریزد. سخت می‌شود. می‌خواهد مفاهیمی را که اساساً کسی ارتباط حسّی با آن‌ها برقرار نمی‌کند، در این ظرف بریزد؛ پیچیدگی پدید می‌آید.

وقتی بخواهد دربارهٔ شؤون آدم‌ها سخن بگوید، دربارهٔ شؤون انبیا سخن بگوید، درست بگوید و غلط نگوید و اشتباه نکند، یک‌سری پراکندگی در ظاهر الفاظ ایجاد می‌شود. آن‌که خریطِ این کار است و زحمت کشیده، هرچه بیشتر زحمت بکشد توفیق بیشتر به او داده می‌شود تا این‌ها را جمع‌بندی کند و محتواها را سامان دهد.

یک وقت هست جمع‌بندی‌شده را به شما می‌دهند. البته آمدوشد پیش کسی که قرآن می‌گوید باید باشد تا ظرایف و دعوای قرآن را بفهمیم. اما اگر خودِ آدم قرآن را همین‌طور بخواند و به این آیات برسد و جمع‌بندی نتواند بکند، یک جور می‌شود که «ظنوا أنهم قد کذبوا» یعنی انبیا هم دروغ می‌گویند. در ذهنش چنین حرف‌هایی می‌نشیند. یک مقدارش هم برای این است که قرآن خودخوان نشود؛ باید با عالم خوانده شود. این هم یکی از دلایلش است.

الفباهای قرآن را همه می‌فهمند. مشکل در الفبای دین و قرآن نیست. الفبایش را همه می‌فهمند؛ این لایه‌هایش تخصصی است. حالا شما هم یاد می‌گیرید؛ دارید یاد می‌گیرید. همین‌طور که باشی آدم یاد می‌گیرد. به هر جهت یک‌سری پیچیدگی‌هایش مال مفاهیم عالیه است. وقتی می‌خواهد در قالب کلام بیاید، کلام کم می‌آورد.


مرجع مقدّر برای ضمیر؛ «اعدلوا هو أقرب للتقوی»

از ته آیه، «استیأس الرسل»: رسولان مأیوس شدند. رسولان از چه مأیوس شدند؟ نگفت از چه. می‌خواهم قرینه‌ای هم بسازم که «ظنوا» به یک عبارت مقدّر در خود آیه هم بتواند برگردد. دقت اینجاست.

می‌گویند ضمیر باید مرجع داشته باشد. درست است. منتها گاهی خودِ کلمه به‌صورت لخت در آیه به‌عنوان مرجع نیست. نمونه در آیهٔ مائده است:

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ كُونُوا۟ قَوَّٰمِينَ لِلَّهِ شُهَدَآءَ بِٱلْقِسْطِ وَلَا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَـَٔانُ قَوْمٍ عَلَىٰٓ أَلَّا تَعْدِلُوا۟ ٱعْدِلُوا۟ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَىٰ وَٱتَّقُوا۟ ٱللَّهَ إِنَّ ٱللَّهَ خَبِيرٌۢ بِمَا تَعْمَلُونَ» (مائده/۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای کسانی که ایمان آورده‌اید، برای خدا قیام‌کنندگان باشید، گواهان به قسط؛ و دشمنی گروهی شما را وادار نکند که عدالت نورزید. عدالت کنید که آن به تقوا نزدیک‌تر است؛ و از خدا پروا کنید، خدا به آنچه می‌کنید آگاه است.

«اعدلوا هو أقرب للتقوی»: «هو» به چه برمی‌گردد؟ به عدالت. عدالتی که الان به‌صورت اسم در خود آیه نیست. فعل «اعدلوا» هست. ضمیر به اسمی برمی‌گردد که از این فعل کشف می‌شود: عدالت‌ورزیدن. این اسم خودش موجود نیست، ولی از جمله کشف می‌شود که چنین مرجعی باید باشد.

حالا «حتی إذا استیأس الرسل». تا اینکه رسولان مأیوس شدند. رسولان از چه مأیوس شدند؟ نبوت که از نبوت مأیوس نمی‌شود. رسولان از هدایت آن جماعت مأیوس شدند. وقتی از هدایت آن جماعت مأیوس‌اند، عنوانی به نام «آن جماعت» وسط می‌آید که «ظنوا» می‌تواند به آن برگردد: آن جماعت گمان کردند «أنهم قد کذبوا»؛ پیامبران به آنان دروغ گفته‌اند، یا خدا به آنان دروغ گفته است. پای چیزی وسط کشیده می‌شود که می‌تواند مرجع ضمیر بماند.


عرب بادیه و حکیم؛ معارف ضمیر را تعیین می‌کند

عرب این را بفهمد؟ بله؟ کار عرب نیست اصلاً این چیزها را بفهمد. کار حکیم است که این را بفهمد. قرآن ادعا کرده که به زبان عربی مبین است؛ پس باید یک عرب بادیه‌نشین این را بفهمد؟ عرب بادیه‌نشین چه را بفهمد؟ معارف را؟ نه. عرب بادیه‌نشین چون معارف نمی‌داند، می‌گوید «الرسل و ظنوا أنهم قد کذبوا» و «ظنوا» را به «الرسل» می‌زند. کار تو نیست ای ادیبِ محض. کار ادیب نیست قرآن را بفهمد. ادیب قرینهٔ لفظ را می‌فهمد؛ حکیم باید قرآن را بفهمد.

عرب بادیه‌نشین چون معارف نمی‌داند، این «ظنوا» را به رسل می‌زند. من می‌گویم به دلیل وجود معارفی که در مجموعهٔ قرآن هست، پیشاپیش معلوم است که این «ظنوا» به رسل برنمی‌گردد. به کجا برمی‌گردد؟ به ضعاف از مؤمنان. تازه همهٔ مؤمنان نه؛ ضعاف از مؤمنان. مرجعش را پیدا کن. مرجع همین است.

یک وقت می‌خواهی به طرف گیر بدهی و او می‌خواهد با حساسیتِ لفظی، مرجع ضمیر را همین‌جا پشتِ بند پیدا کند. اگر بخواهی همین‌جا پیدا کنی: «حتی إذا استیأس الرسل». رسولان مأیوس‌اند؛ از که مأیوس می‌شوند؟ از آن جماعت؛ از هدایت جماعتی. پس یک کلمهٔ مقدّر وسط آمده: آن جماعت. «ظنوا» به همان جماعت برمی‌گردد. معارف تعیین می‌کند ضمیر به کجا برگردد؛ نه قواعد لفظیِ تنها. ما با چه پشت‌صحنه‌ای آمده‌ایم؟ با پشت‌صحنهٔ معارف.

حالا اگر برای کسی که گیرش تا همین مسائل لفظی است بخواهی لفظش را هم درست کنی، می‌گویی: حتی إذا استیأس الرسل؛ رسولان از کسی مأیوس شدند؛ همان مقدار که آنجا وجود دارد، و «ظنوا» هم آنان گمان کردند.


آیا رسولان می‌توانند مأیوس شوند؟ نوح و الهام غیبی

رسل می‌توانند مأیوس شوند یا نه؟ جواب می‌دهم. رسل به الهام الهی، یواش‌یواش‌یواش، از هدایت یک جماعت مأیوس می‌شوند. برای نوح علیه‌السلام سورهٔ هود را باید گشود — صفحهٔ دویست‌و بیست‌وشش — و سورهٔ خود نوح را؛ نوح پیش از جن است، صفحهٔ پانصدوهفتادویک.

«بِسْمِ ٱللَّهِ ٱلرَّحْمَٰنِ ٱلرَّحِيمِ» (حمد/۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به نام خداوند رحمان و رحیم.

آیهٔ بیست‌وشش نوح:

«وَقَالَ نُوحٌ رَّبِّ لَا تَذَرْ عَلَى ٱلْأَرْضِ مِنَ ٱلْكَٰفِرِينَ دَيَّارًا» (نوح/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و نوح گفت: پروردگارا، بر زمین از کافران هیچ دیّاری باقی مگذار.

«إِنَّكَ إِن تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا۟ عِبَادَكَ وَلَا يَلِدُوٓا۟ إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا» (نوح/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر آنان را واگذاری، بندگانت را گمراه می‌کنند و جز فاجرِ بسیارکفرورز نمی‌زایند.

نوح می‌گوید خدایا هیچ‌یک از این کافران را روی زمین باقی مگذار. اگر این‌ها را رها کنی بندگانت را گمراه می‌کنند؛ دیگر در این جماعت آدم حسابی متولد نخواهد شد. این‌ها فقط فاجر و کفار به دنیا می‌آورند. این را از کجا می‌گوید؟ می‌گوید آن‌قدر که از مؤمنان باید می‌شدند، شده‌اند و تمام شده. دیگر «ولا یلدوا إلا فاجراً کفارا» است. این به الهام غیبی است که نوح متوجه است کار تمام شده. اگر دیگر مهلت پیدا کنند چه می‌شود؟

«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوْمِهِۦ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَةٍ إِلَّا خَمْسِينَ عَامًا فَأَخَذَهُمُ ٱلطُّوفَانُ وَهُمْ ظَٰلِمُونَ» (عنکبوت/۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی نوح را به سوی قومش فرستادیم؛ پس در میانشان هزار سال جز پنجاه سال درنگ کرد؛ آنگاه طوفان آنان را فروگرفت در حالی که ستمکار بودند.

نهصد و پنجاه سال دعوت؛ عده‌ای ایمان آوردند، به قول قرآن عده‌ای اندک. سر نوح حرف بسیار است. نوح به‌عنوان اولین مرسلین است؛ اولین رسول خداست. ممکن است تعجب کنید: نوح که خودش پس از چند پیامبر آمده. نوح بن لمک بن متوشلخ بن اخنوخ بن شیث بن آدم است. با این فاصله با حضرت آدم است و در این میان خود این‌ها پیامبرند: آدم پیامبر است، شیث پیامبر است، اخنوخ همان ادریس است و ادریس پیامبر است، تا برسد به نوح. پس چرا می‌گویید نوح اول مرسلین است؟

بحث این است که رسالتِ با عذاب از نوح است. پیش از او عذاب به این معنا نداشتیم. رسالت و عذاب دوشادوش یکدیگر می‌روند؛ پیش از نوح عذاب نداریم و از نوح به بعد عذاب داریم. این بحث سر جای خودش است و الان جایش نیست که باز کنیم.

سه جریان با هم پیش می‌رود: رسالت، تنزیه، هلاکت. این سه عنوان را تک‌تک باید گفت؛ اگر وقتی شد می‌نشینیم سرش بحث می‌کنیم که این سه چیست که با هم پیش می‌رود.


وحی به نوح در سورهٔ هود

در همین صفحهٔ سورهٔ هود، آیهٔ چهل:

«حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَ أَمْرُنَا وَفَارَ ٱلتَّنُّورُ قُلْنَا ٱحْمِلْ فِيهَا مِن كُلٍّ زَوْجَيْنِ ٱثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلَّا مَن سَبَقَ عَلَيْهِ ٱلْقَوْلُ وَمَنْ ءَامَنَ وَمَآ ءَامَنَ مَعَهُۥٓ إِلَّا قَلِيلٌ» (هود/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): تا آنگاه که فرمان ما آمد و تنور جوشید؛ گفتیم در آن از هر جفتی دو تا بار کن، و خاندانت را جز آن‌که حکم بر او پیشی گرفته، و کسانی را که ایمان آورده‌اند؛ و جز اندکی با او ایمان نیاوردند.

و پیش از آن، آیهٔ سی‌وشش — ببخشید، دیدم باید از سی‌وشش خواند:

«وَأُوحِىَ إِلَىٰ نُوحٍ أَنَّهُۥ لَن يُؤْمِنَ مِن قَوْمِكَ إِلَّا مَن قَدْ ءَامَنَ فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا۟ يَفْعَلُونَ» (هود/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به نوح وحی شد که از قوم تو جز کسی که ایمان آورده دیگر ایمان نخواهد آورد؛ پس از آنچه می‌کردند غمگین مباش.

وعده شد به نوح که از قومت هیچ‌کس ایمان نمی‌آورد مگر همان‌ها که ایمان آورده‌اند؛ تمام شد. دیگر کسی به تو ایمان نمی‌آورد. این همان الهام و وحی الهی است که نوح با آن می‌فهمد «ولا یلدوا إلا فاجراً کفارا»؛ خودت بدان، درداشان را تمام کن. حالا که این‌گونه شد: «فلا تبتئس بما کانوا یفعلون».

از همین‌جاست بازگشت به سورهٔ یوسف. «حتی إذا استیأس الرسل»: تا اینجا که رسول مأیوس می‌شود و ضعاف از مؤمنین گمان می‌کنند به آنان دروغ گفته شده، به اینجا که برسد «جاءهم نصرنا». نصر ما در این وقت‌ها می‌رسد. کار به بیخ که برسد نصرتمان می‌آید.

«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ رُسُلًا إِلَىٰ قَوْمِهِمْ فَجَآءُوهُم بِٱلْبَيِّنَٰتِ فَٱنتَقَمْنَا مِنَ ٱلَّذِينَ أَجْرَمُوا۟ وَكَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ ٱلْمُؤْمِنِينَ» (روم/۴۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی پیش از تو رسولانی به سوی قومشان فرستادیم؛ پس با دلایل روشن نزدشان آمدند؛ آنگاه از کسانی که جرم کردند انتقام گرفتیم؛ و یاری مؤمنان همواره بر ما حق بوده است.

«کان حقاً علینا نصر المؤمنین» درست است؛ منتها باید امتحانی در آن باشد. این‌گونه نیست که اگر ایمان بورزم خدا بدون امتحان موهبتی بدهد. باید پای این انتخاب بایستم؛ مصیبت‌های این انتخاب را بچشم؛ حتی کار به بیخ برسد. آن موقع که به قول امیرالمؤمنین علیه‌السلام صدق ما را خدا در مسیر دید — «فلما رأی الله صدقنا» — آن موقع است که «جاءهم نصرنا».


فنجی من نشاء؛ خواستنِ خدا دلبخواه نیست

«فَنُجِّىَ مَن نَّشَآءُ وَلَا يُرَدُّ بَأْسُنَا عَنِ ٱلْقَوْمِ ٱلْمُجْرِمِينَ» (یوسف/۱۱۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس هر که را بخواهیم نجات می‌دهیم و عذاب ما از قوم مجرمان بازنمی‌گردد.

آن «من نشاء» را، کسانی را که بخواهیم، نجات می‌دهیم. «ولا یرد بأسنا عن القوم المجرمین». از اینجا مشخص می‌شود «من نشاء» کیان‌اند. «من نشاء» دلبخواهی نیست. همان که در سورهٔ ابراهیم یک‌وقت بحث مفصلش را گفتیم:

«يُثَبِّتُ ٱللَّهُ ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ بِٱلْقَوْلِ ٱلثَّابِتِ فِى ٱلْحَيَوٰةِ ٱلدُّنْيَا وَفِى ٱلْـَٔاخِرَةِ وَيُضِلُّ ٱللَّهُ ٱلظَّٰلِمِينَ وَيَفْعَلُ ٱللَّهُ مَا يَشَآءُ» (ابراهیم/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا کسانی را که ایمان آورده‌اند با قول ثابت در زندگی دنیا و در آخرت استوار می‌دارد؛ و ستمگران را بی‌راه می‌گذارد؛ و خدا هر چه بخواهد می‌کند.

آنجا «یضل الله الظالمین و یفعل الله ما یشاء». بعضی خیال می‌کنند این حرف‌ها دلبخواه است: ما هر که را بخواهیم. نه؛ این‌ها غنیمت آیات است. «فنجی من نشاء»: آن‌که ما بخواهیم نجات می‌دهیم؛ و «ولا یرد بأسنا عن القوم المجرمین»: بأس ما از قوم مجرم رد نمی‌شود. یعنی می‌خواهیم مجرمان عذاب شوند و مؤمنان از این عذاب نجات یابند. این چیزی است که ما می‌خواهیم.


گونه‌های عذاب؛ اضطراب بیماری این قرن

یک‌وقت عذاب طوفان است و قورباغه و زلزله و از این‌ها. یک‌وقت هم:

«قُلْ هُوَ ٱلْقَادِرُ عَلَىٰٓ أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعًا وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ ٱنظُرْ كَيْفَ نُصَرِّفُ ٱلْـَٔايَٰتِ لَعَلَّهُمْ يَفْقَهُونَ» (انعام/۶۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو او تواناست که بر شما عذابی از بالای سرتان یا از زیر پاهایتان برانگیزد، یا شما را گروه گروه به هم درآمیزد و بأس بعضی را به بعضی بچشاند. بنگر چگونه آیات را گونه‌گون می‌کنیم؛ باشد که بفهمند.

«أو یلبسکم شیعاً»: عذاب تفرقه است؛ عذاب اضطراب مؤمنین. ممکن است بگویند عذاب کو؟ حالا اصلاً نگوییم جنگل‌های یونان سوخت و آنجا چه شد و آب و سونامی. اصلاً این هم نه. همین که می‌گویند بیماری این قرن اضطراب است. حتماً باید طاعون باشد تا بگویند عذاب است؟ همین یک عذاب است. «فنجی من نشاء». در همین‌جا می‌بینید کسانی هستند که انگار در بهشت زندگی می‌کنند؛ بقیه با قرص اعصاب باید اضطرابشان را بخورند و نمی‌شود. یک «فنجی من نشاء»ای وجود دارد.

این داستان همهٔ رسول است. رسول که می‌آیند دعوتشان می‌کنند، حرف‌هایشان را می‌زنند؛ بعد «فنجی من نشاء ولا یرد بأسنا عن القوم المجرمین». این قوم مجرم از این عذاب نمی‌رهد. عذاب‌ها مختلف است: یک‌وقت طوفان، یک‌وقت رود نیل خون می‌شود، یک‌وقت زلزله می‌آید، یک‌وقت به قول قرآن «أو یلبسکم شیعاً» عذاب تفرقه، یک‌وقت عذاب اضطراب. بی‌عذاب نمی‌شود.

«وَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن مَّنَعَ مَسَٰجِدَ ٱللَّهِ أَن يُذْكَرَ فِيهَا ٱسْمُهُۥ وَسَعَىٰ فِى خَرَابِهَآ أُو۟لَٰٓئِكَ مَا كَانَ لَهُمْ أَن يَدْخُلُوهَآ إِلَّا خَآئِفِينَ لَهُمْ فِى ٱلدُّنْيَا خِزْىٌ وَلَهُمْ فِى ٱلْـَٔاخِرَةِ عَذَابٌ عَظِيمٌ» (بقره/۱۱۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کیست ستمکارتر از آن‌که نگذارد در مساجد خدا نام او برده شود و در ویرانی‌شان بکوشد؟ آنان را نرسد که جز ترسان در آن درآیند. در دنیا برایشان خواری است و در آخرت عذابی بزرگ.

«لهم خزی فی الحیاة الدنیا»: خزی در حیات دنیا را هم طرف باید ببیند. این‌گونه نیست که کسی ابداً در این دنیا عشق و حال کند و آن دنیا عذاب شود. این دنیا قطعاً عذاب می‌شود و آن دنیا هم عذاب می‌شود.


أسروا الندامة؛ پشیمانیِ پنهان

منتها گاهی کسانی را می‌بینید که از خدا رو برگردانده‌اند، از معارف رو برگردانده‌اند، جلوی شما می‌خندند یا خود را سرزنده نشان می‌دهند. این به قول قرآن «أسروا الندامة» است:

«وَلَوْ أَنَّ لِكُلِّ نَفْسٍ ظَلَمَتْ مَا فِى ٱلْأَرْضِ لَٱفْتَدَتْ بِهِۦ وَأَسَرُّوا۟ ٱلنَّدَامَةَ لَمَّا رَأَوُا۟ ٱلْعَذَابَ وَقُضِىَ بَيْنَهُم بِٱلْقِسْطِ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ» (یونس/۵۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و اگر هر نفسی که ستم کرده هر چه در زمین است می‌داشت، آن را برای بازخرید خود می‌داد؛ و چون عذاب را دیدند پشیمانی را پنهان کردند؛ و میانشان به قسط داوری شد و ستم نمی‌بینند.

این جماعت جماعتی است که ندامت خود را می‌خواهد مخفی کند. خیلی خودش را بشاش نشان می‌دهد، خیلی سرزنده، که الان اوضاع خیلی هم خوب است، خیلی هم ردیف است. قرآن می‌گوید «و أسروا الندامة»: دارند ندامت را مخفی می‌کنند. عمق وجودشان کاملاً مضطرب است، کاملاً به هم ریخته است؛ روی هیچ پایه و مایه‌ای نایستاده‌اند. ولی «أسروا الندامة» هستند؛ یعنی پشیمان‌اند. این مسیر، مسیر بدی است. خیلی وقت‌ها توجیه می‌کنند و برای خودشان نشان می‌دهند که راه خوبی هم می‌رویم؛ جلوی شما هم قهقهه‌های مستانه می‌زنند که شما بگویید اگر راه خدا این است پس چرا حال این‌قدر خوب است؟

اگر راه خدا نرود، «ألا بذکر الله تطمئن القلوب» از آن سو و از این سو:

«ٱلَّذِينَ ءَامَنُوا۟ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ ٱللَّهِ أَلَا بِذِكْرِ ٱللَّهِ تَطْمَئِنُّ ٱلْقُلُوبُ» (رعد/۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که ایمان آورده‌اند و دل‌هایشان به یاد خدا آرام می‌گیرد؛ آگاه باشید که با یاد خدا دل‌ها آرام می‌گیرد.

«وَمَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُۥ مَعِيشَةً ضَنكًا وَنَحْشُرُهُۥ يَوْمَ ٱلْقِيَٰمَةِ أَعْمَىٰ» (طه/۱۲۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و هر که از یاد من روی بگرداند، برای او معیشتی تنگ است و روز قیامت او را نابینا برمی‌انگیزیم.

«فإن له معیشةً ضنکا»: معیشتش تنگ می‌شود. معیشت نه اینکه حساب بانکیش صفرش کم شود؛ معیشتش تنگ می‌شود. پس چه شد؟ پس چرا این اتفاق نیفتاد؟ خدا می‌گوید این «أسروا الندامة» است. باورت نشود. کی می‌گوید؟ خالق. خالق خودش می‌گوید باورت نشود.


فتحنا علیهم أبواب کل شیء؛ سنت املاء و استدراج

«فَلَمَّا نَسُوا۟ مَا ذُكِّرُوا۟ بِهِۦ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ أَبْوَٰبَ كُلِّ شَىْءٍ حَتَّىٰٓ إِذَا فَرِحُوا۟ بِمَآ أُوتُوٓا۟ أَخَذْنَٰهُم بَغْتَةً فَإِذَا هُم مُّبْلِسُونَ» (انعام/۴۴)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون آنچه را بدان تذکر داده شده بودند فراموش کردند، درهای هر چیز را بر آنان گشودیم؛ تا چون به آنچه داده شده بودند شاد شدند، ناگهان گرفتیمشان و آنگاه نومید ماندند.

«فتحنا علیهم أبواب کل شیء» مال این است که یک‌سری چیزها، زیور زینت‌های زندگی و مشغولیت‌ها برایش درست می‌کند. این «فتحنا علیهم أبواب کل شیء» که درها را برایش باز می‌کند، همان سنت املاء و استدراج است. در جمع‌بندی‌اش یعنی ممکن است حتی در رزق خفه‌اش کند.

یک‌وقت آقای امجد می‌فرمود پول آب پشت کشتی است. تا پشت کشتی هست — البته این تعبیر مال مولاناست؛ شعرش یادم نیست؛ چیزی از این دست که این کشتی را پشتی است. آب پشت کشتی اگر پشت کشتی باشد موجب پیش رفتن کشتی است و کشتی حرکت می‌کند. بیاید توی کشتی، کشتی را سنگین می‌کند. خدا می‌گوید وقتی این‌گونه شود و این‌ها مشغول سنگین شدن شوند، من آب‌های پشت کشتی را می‌ریزم توی کشتی. این‌ها آب دوست دارند؛ آن‌قدر می‌ریزم تا در این مسیر خفه شوند.

آیا «فتحنا أبواب کل شیء» یعنی کل شیء، حتی لذایذ حظ معنوی و حظ روحی؟ نه. آیات صراحتاً دلالت دارد که این‌ها حظ روحی نمی‌برند.

«وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ ٱلْجِنِّ وَٱلْإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَّا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَّا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ ءَاذَانٌ لَّا يَسْمَعُونَ بِهَآ أُو۟لَٰٓئِكَ كَٱلْأَنْعَٰمِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُو۟لَٰٓئِكَ هُمُ ٱلْغَٰفِلُونَ» (اعراف/۱۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی بسیاری از جن و انس را برای جهنم آفریده‌ایم؛ دل‌هایی دارند که با آن نمی‌فهمند، چشم‌هایی که با آن نمی‌بینند، گوش‌هایی که با آن نمی‌شنوند. آنان چون چهارپایان‌اند بلکه گمراه‌تر؛ آنان همان غافلان‌اند.

«أولئک کالأنعام بل هم أضل»: در واقع مثل چهارپایی است که دارد می‌چرد و زندگی‌اش را می‌کند؛ منتها مرتبهٔ انسانی است که چهارپا شده. این‌گونه نیست که بگویی این گوسفند بالاخره دارد کیف می‌کند. نه؛ انسانی است که حقیقتش چهارپاست و چون با خودش می‌جنگد، خلاف جریان عالم شنا می‌کند، قطعاً به اضطراب می‌افتد. قطعاً این‌گونه است.

ما این را از قرآن می‌گوییم؛ البته به تجربه هم در این چهارده‌پانزده سال مشاوره دقیقاً همین را دیده‌ایم. کسانی که راه خدا نمی‌روند مضطرب می‌شوند، حالشان گرفته می‌شود و با اضطراب باید زندگی کنند. اوضاعشان همین است. دوره‌هایی سرسبزی دارد، ولی حوادث و حجت که تغییر کند بیچاره‌شان می‌کند. اگر کسی واقعاً مستقیم بر راه خدا برود، ممکن است تو بگویی الان برایش مشکل به وجود می‌آید؛ منتها برای او مشکل به وجود نمی‌آید. نه اینکه حوادث دربرش نگیرد؛ حوادث می‌گیرد، اما او دارد با همهٔ این حوادث رشد می‌کند.


لقد کان فی قصصهم عبرة؛ تماشاچی داستان نباشید

بعد می‌فرماید:

«لَقَدْ كَانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ» (یوسف/۱۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به‌راستی در سرگذشت آنان برای خردمندان عبرتی است.

معمولاً ابتدا و انتهای خیلی از سوره‌ها راجع به قرآن است؛ راجع به زیبایی‌های قرآن و اینکه شما چه برخوردی با قرآن بکنید. این قصه یک چیز تماشایی نیست که بنشینی تماشاچیِ داستان شوی، قصه‌ای اتفاق افتاده بخوانیم و برویم. قرآن برای این حرف‌ها نیست. «لقد کان فی قصصهم»: در این سرگذشت‌ها — سرگذشت پیامبران، یا سرگذشت یوسف و برادرانش. ضمیر را به رسل بزنی می‌شود سرگذشت رسل؛ به کل داستانی که در سورهٔ یوسف آمده بزنی همان داستان است. «عبرة لأولی الألباب».

اولاً این‌ها عبرت است. عبرت یعنی چه؟ می‌گویند عبرت بگیر یعنی عبور کن از روی داستان. داستان تو را نگه ندارد. خیلی جای قرآن می‌گوید عبرت، عبرت. یعنی باید عبور کنی از آن.


عبرت انعام؛ شیر از میان پشگل و خون

مثلاً می‌فرماید:

«وَإِنَّ لَكُمْ فِى ٱلْأَنْعَٰمِ لَعِبْرَةً نُّسْقِيكُم مِّمَّا فِى بُطُونِهِۦ مِنۢ بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَّبَنًا خَالِصًا سَآئِغًا لِّلشَّٰرِبِينَ» (نحل/۶۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و برای شما در چهارپایان عبرتی است: از آنچه در شکم‌هایشان است، از میان سرگین و خون، شیری خالص به شما می‌نوشانیم که برای نوشندگان گواراست.

در این چهارپایان عبرت است. از میان پشگل و خون شیر گوارا می‌نوشاند. بدون شیرهای گوارا از لای پشگل و خون درمی‌آید. این را حواست باشد. توقع نداشته باش مثل سرای سالمندان شیر را در قاشق بریزند و در حلقت کنند. از لای پشگل و خون خدا شیر می‌دهد. از لای بدترین صحنه‌ها خدا رزق‌ها را می‌دهد. حواست باشد بگیری؛ حواست باشد استقبال کنی. نه اینکه دعا کنی خدایا برایم مشکل به وجود بیاور تا شیری به دستم آید — کسی حق ندارد این غرور را. ولی از حوادث تلخ روزگار کلاً خدا به شما شیر می‌دهد.

می‌گوید این ماجرای انعام را برایت تعریف می‌کنم؛ عبور کن. خدا از لای پشگل و خون دارد به تو شیر می‌دهد؛ از روی ظاهر داستان عبور کن. بدان که کارهای خدا این‌گونه است. خدا امتحان می‌گیرد؛ باید امتحان پس داد؛ باید بزرگ شد. از لابه‌لای این امتحان‌ها رشد می‌دهد. اصلاً کسی که در دنیا زندگی می‌کند باید زندگیِ چریدنیِ بی‌دردسر را از ذهنش بیرون بگذارد. اصلاً این‌گونه نیست؛ چنین چیزی گیرت نمی‌آید.

در مقاطع مختلف می‌بینی صحنه‌ها و اتفاقاتی که به پای تو ناخوشایند است، ناخوشایند، ناخوشایند. ولی خدا همان صحنه‌ها را ایجاد می‌کند. بچه باشی، بزرگ باشی، جوان باشی، ازدواج کنی، بچه‌دار شوی، می‌بینی همه‌اش انگار درگیری است. در کل دنیا آدمی پیدا نمی‌کنی بگوید هیچ اتفاقی برایم نیفتاده، هیچ‌چیز ندیده‌ام. می‌شود؟ همه‌چیز بر ضد مراد پیش رفته. مگر می‌شود؟ منتهی کسی که در راه خدا باشد از تمام این اتفاقات لذت می‌برد. شیرِ داستان را می‌کشد؛ رشد می‌کند با آن. با توجه به اینکه خدا حکیم است که این کارها را می‌کند. خدایی که دارد این کارها را می‌کند حکیم است. مدیریت عالم هم با اوست. تو می‌توانی از این حادثه بدترین استفاده را بکنی و می‌توانی بهترین استفاده را بکنی.


ثمرات نخیل و اعناب؛ سکر یا رزق حسن

همان سورهٔ نحل است؛ صفحهٔ دویست‌وهفتادوچهار:

«وَمِن ثَمَرَٰتِ ٱلنَّخِيلِ وَٱلْأَعْنَٰبِ تَتَّخِذُونَ مِنْهُ سَكَرًا وَرِزْقًا حَسَنًا إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَـَٔايَةً لِّقَوْمٍ يَعْقِلُونَ» (نحل/۶۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از میوه‌های خرمابن و انگور، از آن سکر می‌گیرید و رزقی نیکو؛ قطعاً در این برای گروهی که خرد می‌ورزند نشانه‌ای است.

از همین ثمرات نخیل و اعناب — که همان ثمرات است — هم می‌توانی مادهٔ تخریبی استخراج کنی و هم رزق حسن. این‌ها را نمی‌گوید که به شما یاد بدهد چه کارهایی با خرما و انگور می‌شود کرد؛ خود مردم بلدند. هم سکر از آن درمی‌آید هم رزق حسن. «إن فی ذلک لآیة لقوم یعقلون»: آن قومی که عقل در کله‌اش هست، این‌ها آیه است. از همین ثمرات می‌شود تخدیر درست کرد و مخدّر درآورد؛ می‌شود رزق حسن درآورد. خدا بداند این شیر را از تو همین صحنه‌ها درمی‌آورد. دست توست: می‌توانی بکنی تخدیر، همه‌چیز کدر شود، حال‌به‌هم‌زن شود، افتضاح شود؛ می‌توانی بکنی رزق حسن.


داستان زاهد مثنوی؛ تا کمر سبزه است

داستانی در دفتر چهارم مثنوی است — فکر می‌کنم. ابیاتش یادم نیست. می‌گوید زاهدی بود در سال قحطی. داستان کوتاه است؛ شاید بیش از پانزده بیت نباشد. سال قحطی بوده، همه حالشان به هم می‌خورده. این برمی‌گردد خوشحال است. می‌گویند تو آدم نیستی؛ همه ناراحت‌اند تو خوشحالی. می‌گوید همه‌جا که سبزه است. می‌گویند این خشک‌خشک دیوانه است. می‌گوید تا کمر سبزه است، همه‌چیز. حتی فکر نکنید من خیال می‌کنم: دستم به این سبزه‌ها می‌خورد؛ دستم را می‌زنم به این سبزه‌ها. می‌گویند پس چرا ما چنینیم؟ می‌گوید شما ملازم فرعونِ تنید. برایتان نیل خون شده.

اشاره به همان داستان سبطی و قبطی است و عذاب قوم بنی‌اسرائیل و عذاب فرعونیان، که در دفتر سوم مثنوی ادامه می‌دهد. نیل که خون می‌شود، فرعونیان که برمی‌دارند می‌بینند خون است؛ بنی‌اسرائیلی که برمی‌دارد می‌بیند آب است. حتی ظریف است در همان دفتر سوم: یکی از فرعونیان می‌گوید تو دست کن زیر آب، بیاید من بخورم. دست می‌کند، آب تا به لب این می‌رسد خون می‌شود. داستان می‌آورد. اشاره به همان معجزه و عذاب قوم فرعون است. می‌گوید شما ملازم فرعون تنید که دست می‌زنید می‌بینید خون است، می‌گویید بد است. من که همه‌اش خوب است. من حتی تا کمر سبزه است الان.

تا اینکه چطور دربیاورید از آن. عبرت است؛ عبور است؛ عبور کنید.


زلیخا چه شد؟ مهم نیست

داستان یوسف برای این نبود که ما یک داستان یاد بگیریم: داستان انبیا رفت آنجا و این‌گونه کرد و فلان. تازه داستان ظاهراً ادامه دارد. بالاخره زلیخا چه شد؟ بالاخره ازدواج کردند یا نکردند؟ آن که پیرزن شده بود چه شد؟ نمی‌دانم. این‌ها مهم نیست. مهم همین‌هایی بود که گفته شد. باید از آن داستان عبور کرد. چه سرگذشتی بر یوسف رفت، و چه معارفی قرآن در این مدت کنار داستان گفت.

قریب یک سال و نیم فکر می‌کنم این سوره طول کشید. توضیح داده شد؛ دیدید چقدر معارف داشت خدا کنار داستان می‌گفت. آن‌ها مایهٔ عبرت داستان بود. اگر کسی همین‌طور کنار گود بنشیند و داستانی بخواند، تماشاچی داستان است نه کسی که عبرت می‌گیرد. قرآن می‌خواهد عبرت بگیریم. برای اولی‌الالباب مایهٔ عبرت است.

اگر کسی مغز نداشته باشد، ولو اینکه انتگرال دوگانه را در پنج ثانیه حل کند، صاحب مغز نیست. نخبهٔ فرهنگ از دید خدا نخبه محسوب نمی‌شود. بهترین اختراعات و اکتشافات را هم که بکند، اگر اولی‌الالباب نباشد، صاحب لب و مغز نباشد، برای خدا چه ارزشی دارد؟ یک آدم‌نما. به قول نهج‌البلاغه:

«فَالصُّورَةُ صُورَةُ إِنْسَانٍ وَالْقَلْبُ قَلْبُ حَيَوَانٍ» (نهج‌البلاغه، خطبهٔ ۸۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): صورت، صورت انسان است و دل، دل حیوان.

صورت صورت آدمی است و قلب قلب حیوانی. حقیقت یعنی حیوانی. یک حقیقت حیوان به چه درد می‌خورد؟


اولوا الالباب در پایان آل‌عمران

اولوا الالباب کیان‌اند؟ آیات انتهایی سورهٔ آل‌عمران همین صاحبان لب را معرفی می‌کند.

«إِنَّ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ وَٱخْتِلَٰفِ ٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ لَـَٔايَٰتٍ لِّأُو۟لِى ٱلْأَلْبَٰبِ» (آل‌عمران/۱۹۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطعاً در آفرینش آسمان‌ها و زمین و آمدوشد شب و روز نشانه‌هایی است برای خردمندان.

«ٱلَّذِينَ يَذْكُرُونَ ٱللَّهَ قِيَٰمًا وَقُعُودًا وَعَلَىٰ جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ ٱلسَّمَٰوَٰتِ وَٱلْأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَٰذَا بَٰطِلًا سُبْحَٰنَكَ فَقِنَا عَذَابَ ٱلنَّارِ» (آل‌عمران/۱۹۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کسانی که خدا را ایستاده و نشسته و بر پهلوهایشان یاد می‌کنند و در آفرینش آسمان‌ها و زمین می‌اندیشند: پروردگارا، این را باطل نیافریدی؛ منزّهی تو؛ پس ما را از عذاب آتش نگاه دار.

«رَّبَّنَآ إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِى لِلْإِيمَٰنِ أَنْ ءَامِنُوا۟ بِرَبِّكُمْ فَـَٔامَنَّا رَبَّنَا فَٱغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّـَٔاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ ٱلْأَبْرَارِ» (آل‌عمران/۱۹۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پروردگارا، ما نداکننده‌ای را شنیدیم که به ایمان ندا می‌داد که به پروردگارتان ایمان آورید، پس ایمان آوردیم. پروردگارا، گناهانمان را بیامرز و بدی‌هایمان را بپوشان و ما را با نیکان بمیران.

همین‌هایند. این‌ها می‌شوند اولوا الالباب به تعبیر قرآن: صاحبان مغز، صاحبان لب.


ما کان حدیثاً یفتری

«مَا كَانَ حَدِيثًا يُفْتَرَىٰ» (یوسف/۱۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این سخنی نیست که به دروغ بافته شده باشد.

این قرآن چیزی نیست که اصلاً کسی بتواند به آن افترا ببندد. واقعاً هم همین‌گونه است. اگر قرآن را با تدبر بخوانید، شما هم همین حرف را می‌زنید: «ما کان حدیثاً یفتری». قرآن چیزی نیست که کسی بتواند افترا ببندد و بگوید این را کس دیگری آورده.

این‌همه اعتقادات، اخلاق، احکام. حالا شما دو تا حکم گیر کرده‌اید. من چون با این سری سؤالات مواجهم، یک ضعف عمومی می‌بینم. می‌گویند این قرآن به درد نمی‌خورد؛ اصلاً اسلام به درد نمی‌خورد. چرا؟ می‌گویند حرف‌هایش بی‌ربط است. شروع می‌کنیم: در اعتقادات بی‌ربط حرف زده؟ نه. در اخلاق بی‌ربط حرف زده؟ نه. در احکام بی‌ربط حرف زده؟ در همهٔ احکامش هم نه. در احکام زنان بی‌ربط حرف زده. در همهٔ احکام زنان هم نه. می‌رود آخرش می‌خورد به دو تا حکم. بگو همین‌ها؛ مشکل من با این دو حکم است. چرا می‌گویی کلاً با اسلام مشکلم؟ کلاً اسلام را شخم می‌زنی که چه؟ تو دو تا حکم.

بعد هم حساب قرآن و بقیهٔ چیزها را جدا کنید. حساب ارث را با دیه فرق بگذارید. ارث بحثش قرآنی است؛ دیه اساساً بحثش قرآنی نیست. فقه قرآنی فرق دارد با فقه اسلام. این حقیقتی است که باید بگویم. جدی می‌گویم. وقتی می‌گویید اسلام، میان قرآن و آنچه فقها می‌گویند فرق بگذارید. قرآن را یک مقداری بخوانید. ارث بحثش قرآنی است؛ تنصيف و دیه اساساً بحثش قرآنی نیست، روایی است، مستند به دو سه روایت است کلاً. بحث دیه مستند به دو سه روایت است. این‌ها را یکی نکنید. چیزی که قرآن گفته و چیزی که نتیجهٔ تحقیقات فقهاست و کار کرده‌اند و درآورده‌اند — آیا روایتش، هزار تا بحث — این‌ها یکی نیست.

فقه را هم اگر واقعاً فقه القرآن را می‌خواهید، بروید رویش تدبر کنید. آنجا حکمت‌هایش را گفته؛ هزار جور حرف زده. شما راجع به اعتقاداتش، اخلاقش، احکامش، حالا راجع به یک گوشه‌اش کسی مشکلی دارد: ارث زن چرا این‌گونه پخش می‌شود؟ اشکالی ندارد. خیلی‌ها این حرف را می‌زنند. سؤال در ذهنشان شده. اشکالی ندارد اساساً. ارث زن چرا نصف پخش می‌شود؟ اسلام راهکار دیگری گذاشته، کار دیگری کرده. قرآن را بخوانید تا دستتان بیاید که آخرش در این مجموعه واقعاً می‌بینید «ما کان حدیثاً یفتری». اصلاً این چیزی نیست که کسی بخواهد افترا ببندد و بگوید مال غیر خداست. الان عقلای بزرگی را تک‌آیه‌تک‌آیه حیران می‌کند. شما شاید آیات را با دقت مطالعه نمی‌کنید. اگر با دقت بیشتر مطالعه کنید، کسانی که با دقت‌های وحشتناک می‌نشینند آیات را مطالعه می‌کنند، باور کنید...


قرآن حریف می‌خواهد؛ مشکات خواهران

ما در مشکات خواهران — چون آنان طلبه‌اند — گفتیم شما حق دارید نسبت به قرآن اشکال کنید. شروع کنید؛ هرچه اشکال از ریز و درشت می‌توانید به قرآن بکنید. قرآن آن چیزی است که جلوی اشکالات شما می‌ایستد. اتفاقاً حریف می‌خواهد. حریف خوب باشد؛ هرچه حریف قدرتر باشد قرآن بیشتر کیف می‌کند انگار. حریفِ قدر می‌خواهد. شما بیایید این حریفان قدری که افتاده‌اند به جان این آیات و شروع کرده‌اند برابری کردن این آیه با آن آیه؛ می‌بینید یک مجموعهٔ وحشتناک از معارف درست شده که تمامی هم ندارد. تمامی هم ندارد.

شما شاید در این مدتی که با هم آشنا بودیم دیدید گاهی آیات چطور به هم ارتباط عمیق پیدا می‌کند. عقلایی که در عقل بی‌نظیر و کم‌نظیر بودند وقتی کنار سفرهٔ قرآن آمدند بادشان خالی شد. این‌گونه نمی‌شود که همین‌طور کنار بکشید و بگویید این قرآن که چیزی ندارد. هیچ‌چیزی ندارد؟ چون بخواهی، چیز دارد.

اگر شما برای تک‌تک مسائل زندگی‌تان قرآن راهکار نداده بود، از قرآن فاصله بگیرید بروید سراغ کارتان، بروید پی کارتان. می‌خواستم بپرسم کلیات را می‌گوید یا جزئیات را خودمان؟ جزئیات نه. همان کلیاتی که باید بگوید؛ تک‌تک یعنی چه؟ یعنی من الان سرما خورده‌ام چه بخورم؟ نه. تک‌تک کلیات مسائل زندگی‌تان. راهکار، چون تک‌تک کلیاتتان خیلی است. اگر در مسائل فکری فکرتان را هدایت نکرده بود؛ در مسائل اخلاقی بهترین مسائل اخلاقی را. حالا من کجا پایم را دراز کنم کجا بکشم، این‌ها را دیگر قرآن نباید بگوید. در آنچه باید بگوید، با قرآن می‌شود هدایت شد. این تمام. با قرآن می‌شود هدایت شد و اصلاً هدایت با قرآن انجام می‌شود. هدایت کامل.


آدمیت نه حیوان دست‌آموز؛ صفِ غرب

اگر می‌گویید پس آن‌ور دنیا، لائیک‌ها و فلان. یک سری مسائل اخلاقی را به خدا صرفِ یک سری مسائل اخلاقی روی آدم نگذارید. طرف از غرب برمی‌گردد و ته تعریفش این است که در صف نمی‌زنند. دستشان درد نکند. باور کنید حیوانات را می‌شود به‌صورت دست‌آموز با آن‌ها این کار را کرد. همین الان در تهران — یادتان نیست شاید — زمانی که ما بچه بودیم خیلی تو صف می‌زدند. الان با یک تربیت عمومی کاری کرده‌اند که مثلاً آدم‌ها تو صف نمی‌زنند، یا پشت در دستشویی‌ها کمتر چیز می‌نویسند. قبلاً خیلی می‌نوشتند. حالا کمتر می‌نویسند یا نکاتی را رعایت می‌کنند. به خدا اسم این را آدمیت نگذارید. طرف می‌رود غرب برمی‌گردد ته تعریفش این است که تو صف نمی‌زنند. نمی‌دانم چه کار می‌کنند.

البته نمی‌خواهم بگویم این‌ها بد است. دروغ نمی‌گویند؛ خوب است دروغ نمی‌گویند. البته بعضی وقت‌ها چیزیش هم ندارند. همین دروغ و کلک خیلی وقت‌ها به خاطر این است که جامعه‌ای دچار مشکل اقتصادی است؛ بعضی از تعریف‌هایش هم چنگی به دل نمی‌زند. مثلاً ریا نمی‌کنند. اصلاً آنجا ریا مورد ندارد کسی بخواهد ریا کند. وقتی ارزش حاکم و برتری وجود ندارد، کی می‌خواهد برای کی برای چه ریا کند؟ این‌ها را باید کمی دقیق‌تر تک‌به‌تک نشست بررسی کرد.

ولی می‌خواهم بگویم کارهایی که با حیوانات می‌شود انجام داد — که ندانم خیلی باکلاس باشد — این را مقام آدمیت نگذارید. گرچه این‌ها خوب است، جذاب است. ولی تا اعتقادات توحیدی نباشد، تا اخلاق متکی به آن اعتقادات توحیدی نباشد، تا کسی تحت ربوبیت رب‌العالمین نباشد، اصلاً آدم محسوب نمی‌شود. تا کسی تحت ربوبیت رب‌العالمین نباشد آدم محسوب نمی‌شود. کسی معتقد به لا إله إلا الله نباشد، دعوت انبیا را نشنیده اصلاً. چون انبیا همه‌شان آمده‌اند:

«وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِى كُلِّ أُمَّةٍ رَّسُولًا أَنِ ٱعْبُدُوا۟ ٱللَّهَ وَٱجْتَنِبُوا۟ ٱلطَّٰغُوتَ فَمِنْهُم مَّنْ هَدَى ٱللَّهُ وَمِنْهُم مَّنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ ٱلضَّلَٰلَةُ فَسِيرُوا۟ فِى ٱلْأَرْضِ فَٱنظُرُوا۟ كَيْفَ كَانَ عَٰقِبَةُ ٱلْمُكَذِّبِينَ» (نحل/۳۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به‌راستی در هر امتی رسولی برانگیختیم که خدا را بپرستید و از طاغوت دوری کنید. پس برخی را خدا هدایت کرد و بر برخی گمراهی ثابت شد. پس در زمین بگردید و بنگرید فرجام تکذیب‌کنندگان چگونه بود.

یعنی لا إله إلا الله. همه‌شان آمده‌اند گفته‌اند لا إله إلا الله. اگر این چیزها نباشد — لا إله یعنی اینکه فقط تحت ربوبیت رب‌العالمین — اصلاً آدم محسوب نمی‌شود.

بارها گفته‌ام: ما شأن آدم را گاهی تا حد حیوانات دست‌آموز پایین آورده‌ایم. بعد می‌گوییم قرآن می‌خواهد چه کار کند؟ یا آن‌هایی که قرآن ندارند یا اعتقادی به قرآن ندارند زندگی‌شان چه فرقی دارد؟ شأن آدم را تا یک سطح خیلی پایین آورده‌ایم. بعد می‌گوییم حالا چه شده؟ ما داریم آن‌ها ندارند. اصلاً ما هم نداریم. ما چون قرآن داریم مگر برای ما قرآن کار کرده؟ ما هم نداریم آن‌ها هم ندارند. هرکه دارد خوش به سعادتش؛ بهترین چیز را دارد.


سورهٔ یونس؛ موعظه و شفا و فبذلک فلیفرحوا

سورهٔ یونس، صفحهٔ دویست‌وپانزده، آیهٔ پنجاه‌وهفت، آیهٔ لطیفی است. با «یا أیها الناس» شروع می‌شود ولی آخرش می‌گوید این‌ها برای مؤمنین است. خطاب به همه است؛ البته همه نمی‌توانند استفاده کنند. همه این اتفاق برایشان نمی‌افتد؛ برای مؤمنین می‌افتد.

«يَٰٓأَيُّهَا ٱلنَّاسُ قَدْ جَآءَتْكُم مَّوْعِظَةٌ مِّن رَّبِّكُمْ وَشِفَآءٌ لِّمَا فِى ٱلصُّدُورِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ» (یونس/۵۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ای مردم، به‌راستی از جانب پروردگارتان اندرزی برای شما آمده و شفا برای آنچه در سینه‌هاست، و هدایت و رحمتی برای مؤمنان.

قرآن چه می‌گوید. «قد جاءتکم موعظة من ربکم»: موعظه‌ای از جانب خدا آمده. «وشفاء لما فی الصدور»: قرآن شفای سینه‌هاست. «وهدی ورحمة للمؤمنین». این‌ها دارد می‌آید؛ منتها برای مؤمنین است. اولش با «یا أیها الناس» شروع می‌شود. موعظه است درست؛ منتها غیرمؤمن متّعظ نمی‌شود. اگر مؤمن باشد این اتفاق می‌افتد.

«قُلْ بِفَضْلِ ٱللَّهِ وَبِرَحْمَتِهِۦ فَبِذَٰلِكَ فَلْيَفْرَحُوا۟ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ» (یونس/۵۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو به فضل خدا و به رحمت او؛ پس باید به همان شاد شوند؛ آن بهتر است از آنچه گرد می‌آورند.

پیامبر بگو: به فضل خدا و به رحمت او. به همین که شما قرآن دارید و این‌گونه معارف را دارید باید خوشحال باشید. «فبذلک فلیفرحوا»: باید به همین خوشحال باشید. «هو خیر مما یجمعون». این قرآنی که شما دارید از هر آنچه بقیه جمع کرده‌اند بهتر است. مبادا معارف داشته باشید، قرآن داشته باشید، حسرت کسی دیگر را بخورید که او پرادو دارد. «هو خیر مما یجمعون». تمام شد و رفت. از هر آنچه جمع کنند قرآن بهتر است. مبادا خودمان را دست‌کم بگیریم.

الان عرش خدا دارد دست‌افشانی می‌کند که ما اینجا نشسته‌ایم. روایت هست که ملائکه بال‌شان را می‌آیند پهن می‌کنند زیر طالب همین علوم، طالب این هدایت‌ها، طالب این حرف‌ها. ملائکه بال‌هاشان را پهن کرده‌اند. الان شما روی بال ملائکه نشسته‌اید. بعد که جلسه تمام شود این ملائکه می‌روند سراغ رفقای خودشان و چنان بوی خوشی آنجا پخش می‌کنند که می‌گویند شما کجا این اتفاق برایتان افتاده؟ می‌گویند یک جلسهٔ قرآنی بود؛ ما در آن جلسهٔ قرآن بودیم؛ این بو مال آنجاست. می‌گویند ما را هم ببرید. می‌گویند تمام شد. می‌گویند اقلاً بیفتید جلو ما را ببرید آنجا. می‌آیند آنجا، می‌آیند اینجا، جایی که شما نشسته‌اید بال‌های خودشان را می‌مالند و به عرش اعلی پرواز می‌کنند. کم نگیرید. این حرف‌ها را کم ندانید. قرآن خواندن و در محضر قرآن بودن و با معارف تماس داشتن.

ذیل همین آیه آمده روایت که اگر کسی خدا به او قرآن داده باشد و معارف داده باشد بعد از فقر شکایت کند، خدا مهر فقر می‌زند روی پیشانی‌اش. خدا بدش می‌آید. این جمع را چه آورده اینجا؟ قیافهٔ گوینده؟ نه. جدی: چه آورده؟ مگر این قلب مشتاق به معارف نیاورده؟ با بالا و پایینش؛ حالا کمتر و بیشتر. قلوب. چه شما را آورده اینجا؟ مگر این قلب نیاورده؛ این قلبی که مشتاق یاد گرفتن حرف خدا بود. خود این را کم ندانید. «فبذلک فلیفرحوا هو خیر مما یجمعون». هرچه عالمیان می‌خواهند برای خودشان جمع کنند؛ این بهتر از آن‌هاست.


چیزی عزیزتر از دنیا و از پدر

کسی آمده بود خدمت امام صادق علیه‌السلام گفته بود من خیلی بیچاره‌ام. فرمودند نه، تو بیچاره نیستی. گفت من خیلی بیچاره‌ام، دروغ نمی‌گویم. فرمودند حاضری این محبت ما را از تو بگیرند و تمام دنیا را به تو بدهند؟ گفت نه؛ یک لحظه حاضر نیستم. فرمودند پس تو چیزی داری که حاضر نیستی با دنیا عوضش کنی. پس چرا می‌گویی من بیچاره‌ام؟ کجا بیچاره‌ای؟ وقتی قرآن می‌خوانیم اصلاً عشق می‌کنیم از اینکه داریم قرآن می‌خوانیم، معارف یاد می‌گیریم، حرف‌های خدا را می‌خوانیم.

و شما که تشریف آورده‌اید اینجا عزیز دلید، بزرگوارید، سرورید، نور دیده‌اید. خدا قلب شما را کشانده آورده در چنین جایی برای اینکه معارف یاد بگیرید؛ تمام شد و رفت. مبادا یکهو آدم چیزهایی دارد عزیزتر از آنچه فکر می‌کند.

حقیقتی: کسی آمده بود — پدرش فوت شده بود؛ پدر بزرگوار، خیلی بزرگوار، همه‌تان می‌شناسید. حاضری این معارف را از تو بگیرند و مشتاقانِ پدرت را به تو بدهند؟ نه. پس چیزی عزیزتر از پدر هم وجود دارد. آن چیست؟ این‌هاست. این حرف‌هاست که ما را می‌سازد.


تصدیق الذی بین یدیه و تفصیل کل شیء

«وَلَٰكِن تَصْدِيقَ ٱلَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ كُلِّ شَىْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ» (یوسف/۱۱۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه تصدیق آن چیزی است که پیش روی اوست و تفصیل هر چیز، و هدایت و رحمتی برای گروهی که ایمان می‌آورند.

این تصدیق، «تصدیق الذی بین یدیه»: تصدیق آنچه پیشاپیش آن‌هاست. قرآن داستان‌ها را جوری تعریف می‌کند که دقیقاً می‌بینند مطابق همان قول تورات است، مطابق همان قول‌هاست. همان‌گونه است. کسی که نه حوزه رفته نه دانشگاه.

«وتفصیل کل شیء»: شرح و بیان هر چیزی. حالا بحث مفصل است. این «کل شیء» یعنی تفصیل هر چیزی که در هدایت انسان لازم باشد؛ مفصلش را قرآن گفته. نه «کل شیء» یعنی حتی یک معادله، حتی یک قانون علمی. این نه. «تبیان کل شیء» مگر اینکه قرآن را بزنید به مراتب حقیقت قرآن، مراتب بالاتر قرآن؛ آنجا بله، آنجا «تفصیل کل شیء» هست و «تبیان کل شیء» هست. ولی این مرتبه‌اش «تبیان کل شیء» به آن معنا نیست. اگر هم «تبیان کل شیء» است، در هدایت است: چیزی که شما برای هدایت شدن لازم دارید قرآن فروگذار نکرده. هر چیزی که برای هدایت لازم باشد قرآن به‌عنوان کتاب هدایت در اختیار گذاشته. جاهای دیگر لازم نیست بروید. در خانهٔ دیگری لازم نیست بزنید. خودتان را علاف منزل دیگری نکنید. هرچه باشد قرآن گفته.

«وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِى كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا عَلَيْهِم مِّنْ أَنفُسِهِمْ وَجِئْنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَىٰ هَٰٓؤُلَآءِ وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ ٱلْكِتَٰبَ تِبْيَٰنًا لِّكُلِّ شَىْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَىٰ لِلْمُسْلِمِينَ» (نحل/۸۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و روزی که در هر امتی از خودشان گواهی بر آنان برانگیزیم و تو را گواه بر اینان بیاوریم؛ و کتاب را بر تو نازل کردیم، بیانگر هر چیز و هدایت و رحمت و بشارتی برای مسلمانان.

اهل بیت هم سر جایش. یکهو نگویی پس اهل بیت چه؟ اگر همه را قرآن گفته پس «حسبنا کتاب الله»؟ نه. حالا اگر آن بحث محکم و متشابه شد، جایگاه روایت، رابطهٔ قرآن با روایت، آنجا باید بحث شود. «هدی ورحمة لقوم یؤمنون». این را دیگر گفته‌ایم.

دیگر چیزی نمانده. البته این‌ها را می‌شود باز هم باز کرد و تفصیل داد؛ ولی دیگر همین‌جا این سوره را به پایان برسانیم. خدا ان‌شاءالله توفیق عنایت فرماید که واقعاً این سوره با معارفش در ما کاری کرده باشد.


بحث پایانیِ وعده‌داده‌شده: علم غیب

چون می‌خواهم این جلسه را تمام کنم، آن بحث‌هایی را که قول داده بودم تندتند در همین فاصلهٔ یک ربع بیست دقیقه می‌گویم. یک بحث راجع به علم غیب کردیم. آیاتی داریم که نشان می‌دهد ائمه علم غیب دارند و انبیا علم غیب دارند؛ و آیاتی داریم که نشان می‌دهد این‌ها علم غیب ندارند. آیا این‌ها از متناقضات قرآن است؟ یا با این‌ها چه باید کرد؟

یادتان بود یک سری آیات می‌گفتند مثلاً نوح علیه‌السلام در همین سوره‌ها می‌گوید:

«وَلَآ أَقُولُ لَكُمْ عِندِى خَزَآئِنُ ٱللَّهِ وَلَآ أَعْلَمُ ٱلْغَيْبَ وَلَآ أَقُولُ إِنِّى مَلَكٌ وَلَآ أَقُولُ لِلَّذِينَ تَزْدَرِىٓ أَعْيُنُكُمْ لَن يُؤْتِيَهُمُ ٱللَّهُ خَيْرًا ٱللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا فِىٓ أَنفُسِهِمْ إِنِّىٓ إِذًا لَّمِنَ ٱلظَّٰلِمِينَ» (هود/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و به شما نمی‌گویم که خزاین خدا نزد من است و غیب نمی‌دانم و نمی‌گویم که من فرشته‌ام و به کسانی که چشمانتان خوارشان می‌شمارد نمی‌گویم خدا هرگز خیری به آنان نخواهد داد؛ خدا به آنچه در جان‌هاشان است داناتر است؛ وگرنه از ستمگران باشم.

«ولا أعلم الغیب»: من علم غیب ندارم. در سورهٔ احقاف:

«قُلْ مَا كُنتُ بِدْعًا مِّنَ ٱلرُّسُلِ وَمَآ أَدْرِى مَا يُفْعَلُ بِى وَلَا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَىٰٓ إِلَىَّ وَمَآ أَنَا۠ إِلَّا نَذِيرٌ مُّبِينٌ» (احقاف/۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بگو من نوآمده‌ای از رسولان نبودم و نمی‌دانم با من و با شما چه کرده خواهد شد؛ جز آنچه به من وحی می‌شود پیروی نمی‌کنم و جز بیم‌دهنده‌ای آشکار نیستم.

«ما أدری ما یفعل بی ولا بکم»: نمی‌دانم برای خودم چه اتفاقی می‌افتد و برای شما چه. می‌گویند ما علم غیب نداریم. جای دیگر در همین قرآن می‌فرمایند که ما علم غیب داریم. منتها این‌ها را به همان صراحتِ لخت که می‌گویند «ما علم غیب نداریم» نگفته‌اند «ما علم غیب داریم». دلیل دارد. چرا این‌قدر لخت و شفاف و واضح نگفته که بگوید ما علم غیب داریم؟ به چه صورت گفته؟

با این عناوین. در سورهٔ رعد کسانی می‌گویند تو مرسل نیستی، تو رسول خدا نیستی. می‌گوید شاهد بر رسالت من خداست و کسی که «من عنده علم الکتاب»، کسی که علم الکتاب نزد اوست:

«وَيَقُولُ ٱلَّذِينَ كَفَرُوا۟ لَسْتَ مُرْسَلًا قُلْ كَفَىٰ بِٱللَّهِ شَهِيدًۢا بَيْنِى وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُۥ عِلْمُ ٱلْكِتَٰبِ» (رعد/۴۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و کسانی که کفر ورزیدند می‌گویند تو فرستاده نیستی. بگو خدا و آن‌که علم کتاب نزد اوست میان من و شما گواه بس است.

در مقابل آن، آیهٔ سورهٔ نمل را می‌گذارند:

«قَالَ ٱلَّذِى عِندَهُۥ عِلْمٌ مِّنَ ٱلْكِتَٰبِ أَنَا۠ ءَاتِيكَ بِهِۦ قَبْلَ أَن يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمَّا رَءَاهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُۥ قَالَ هَٰذَا مِن فَضْلِ رَبِّى لِيَبْلُوَنِىٓ ءَأَشْكُرُ أَمْ أَكْفُرُ وَمَن شَكَرَ فَإِنَّمَا يَشْكُرُ لِنَفْسِهِۦ وَمَن كَفَرَ فَإِنَّ رَبِّى غَنِىٌّ كَرِيمٌ» (نمل/۴۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): آن‌که علمی از کتاب نزدش بود گفت: من آن را پیش از آنکه نگاهت به تو برگردد نزد تو می‌آورم. پس چون آن را نزد خود پایدار دید گفت: این از فضل پروردگار من است تا بیازمایدم آیا شکر می‌کنم یا کفر می‌ورزم. هر که شکر کند تنها برای خود شکر کرده و هر که کفر ورزد پروردگارم بی‌نیاز و کریم است.

یک‌وقت می‌گوید عمل کنید، هم خدا می‌بیند هم پیامبر می‌بیند هم مؤمنون اعمال شما را می‌بینند:

«وَقُلِ ٱعْمَلُوا۟ فَسَيَرَى ٱللَّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُۥ وَٱلْمُؤْمِنُونَ وَسَتُرَدُّونَ إِلَىٰ عَٰلِمِ ٱلْغَيْبِ وَٱلشَّهَٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ» (توبه/۱۰۵)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و بگو عمل کنید؛ پس خدا و رسولش و مؤمنان عمل شما را خواهند دید؛ و به سوی دانای غیب و شهادت بازگردانده می‌شوید، پس به آنچه می‌کردید آگاهتان می‌کند.

یک‌وقت می‌گوید مقربون شاهد بر کتب پایین‌دست خودشان‌اند و شاهد بر صحیفهٔ اعمال ابرار:

«كَلَّآ إِنَّ كِتَٰبَ ٱلْأَبْرَارِ لَفِى عِلِّيِّينَ» (مطففین/۱۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): نه چنین است؛ کتاب نیکان قطعاً در علیین است.

«وَمَآ أَدْرَىٰكَ مَا عِلِّيُّونَ» (مطففین/۱۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و تو چه دانی علیین چیست؟

«كِتَٰبٌ مَّرْقُومٌ» (مطففین/۲۰)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): کتابی است نوشته‌شده.

«يَشْهَدُهُ ٱلْمُقَرَّبُونَ» (مطففین/۲۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مقربان آن را مشاهده می‌کنند.

یک‌وقت خدا در سورهٔ جن می‌گوید من عالم به غیبم و این غیب را برای احدی ظاهر نمی‌کنم مگر بر رسولِ مرتضایش:

«عَٰلِمُ ٱلْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَىٰ غَيْبِهِۦٓ أَحَدًا» (جن/۲۶)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): دانای غیب است؛ پس هیچ‌کس را بر غیب خود آگاه نمی‌کند.

«إِلَّا مَنِ ٱرْتَضَىٰ مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُۥ يَسْلُكُ مِنۢ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِۦ رَصَدًا» (جن/۲۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز رسولی که بپسندد؛ پس از پیش روی او و از پشت سرش نگاهبانی می‌گمارد.

این‌گونه می‌گوید. به آن صورت که لخت قضیه را بیان کنند و بگویند «من علم غیب دارم» در مقابل اینکه می‌گویند «علم غیب ندارم»، این‌قدر لخت گفته نمی‌شود. این‌گونه گفته می‌شود. چرا؟ دلیل دارد.

همین داستانِ دوسویه را در روایات می‌بینید. گاهی رسماً می‌گویند ما نمی‌دانیم؛ یک سری معتقدند ما نمی‌دانیم. شتر پیامبر گم می‌شود، می‌گردند؛ می‌گوید من نمی‌دانم کجاست. روایت را آورده بودم که با هم بخوانیم. بعضی وقت‌ها هم می‌بینید می‌گوید ما همه‌اش را می‌دانیم؛ در این سینهٔ ما همه‌چیز هست. این را چطور جمع کنیم؟ باید بگوییم اقوال متناقض است؟

اینکه پیاپی بگویند این متناقض است و آن متناقض است، کار عالمانه نیست. کار عالمانه یعنی آنچه ما آخوندها می‌گوییم:

«الْجَمْعُ مَا أَمْكَنَ أَوْلَىٰ مِنَ الطَّرْحِ» (قاعدة اصولی)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جمع کردن تا آنجا که ممکن باشد، سزاوارتر از کنار گذاشتن است.

جمع مادامی که جمع ممکن باشد اولویت دارد از طرح و رد کردن. اول باید جمع کنی این‌ها را. نشد جمع کنی، آن‌وقت بگو. در قرآن وقتی طرفینش را داریم، در روایت وقتی طرفینش را داریم، بعضی سریع این‌ور را گرفته‌اند یا آن‌ور را. گفته‌اند این می‌شود شیعهٔ غالیِ غلوکننده راجع به مقام انبیا و معصومین؛ بی‌خود بعضی‌شان گفته‌اند این‌ها علم غیب دارند. خودشان می‌گویند ما نداریم. قرآن می‌گوید نداریم. این‌سو را که گرفتی، آن‌سو را هم بگو که قرآن دقیقاً چه در خود دارد. جمع کن.


فرهنگ غیب و شهادت، نه مادّی‌گرایی

اولاً یک فرهنگی در قرآن داریم برعکس فرهنگ مادّی‌گرایانه: فرهنگ غیب و شهادت. تقسیم به غیب و شهادت نقشهٔ اساسی قرآن است. یک غیب داریم، یک شهادت داریم؛ خدا هم عالم الغیب والشهادة است. شهادت چیست؟ این کتاب و این لیوان و این شما و این پنکه؛ این می‌شود شهادت؛ عالم مشهود. از این عالم که خارج شوید بقیه‌اش نسبت به این غیب می‌شود.

شما الان ملائکه را می‌بینید؟ چیزی است که قرآن بارها و بارها — نه فقط قرآن، تمام ادیان — چیزی دارند به نام ملائکه. این متعلق به این عالم ظاهری نیست. می‌آید در تقسیم‌بندی غیب. چیزی وجود دارد که اینجا موضوع دعوای میان روانشناس‌ها و عالمان علوم طبیعی با فلاسفه و حکمای اسلام است: بحث روح و تجرد روح. این‌ها دقیقاً تقلیلش می‌دهند به روان؛ یک چیزی می‌شود که روح نیست، آخرش روان است. روان هم آن جمله کاملاً مبهم است. آن‌قدر که باهاشان صحبت کرده‌ایم می‌گویند روح نمی‌گوییم، روان می‌گوییم. روان هم همین فعل‌وانفعالات است؛ آخرش می‌بینی داری پیچیده می‌شوی در این جمله: بعد چه شد این روان؟ روان همان روح است که ما می‌گوییم: یک حقیقت مجرد که با بدن در ارتباط است، مدیریت می‌کند بدن را؛ مثل معنا در لفظ می‌ماند. چنین حالتی.

روانشناسی اگر خودش را به محتوای بحث‌های اسلامی نزدیک کند، فوق‌العاده جهش در آن ایجاد می‌شود؛ و اگر نکند فوق‌العاده زمین‌گیر می‌شود. اگر این حقیقت را بد بشناسی طبیعتاً نمی‌توانی حلش کنی. و اگر خوب بشناسی این لطیفهٔ الهیه را:

«فَإِذَا سَوَّيْتُهُۥ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِى فَقَعُوا۟ لَهُۥ سَٰجِدِينَ» (حجر/۲۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): پس چون او را درست کردم و در او از روح خود دمیدم، برای او سجده‌کنان بیفتید.

«ونفخت فیه من روحی»: آمده، چه شده، مدیریتش نسبت به بدن چه نحوه است. می‌بینید حکما و فلاسفهٔ اسلامی فوق‌العاده اینجا قلم و قدم زده‌اند؛ از شیخ‌الرئیس تا ملاصدرا و توابعش. در شفا کتاب نفس دارند اصلاً؛ کتاب نفسِ شفا. بحث‌هایی که راجع به این حقیقت می‌کنند که این چیست. اگر روانشناس‌ها واقعاً خودشان را به این فرهنگ نزدیک کنند یک جهش فوق‌العاده ایجاد می‌شود و نمی‌کنند. چرا نمی‌کنند؟ چون اگر بکنند مجبورند خیلی چیزها را بپذیرند. الف را که گفتی باید تا یاء را بگیری.

این می‌شود بحث غیب و شهادت. یک تقسیم غیب و شهادت.


خواب آیه است؛ اتصال به عوالم غیب

شما این خوابی که می‌بینید اصلاً ارتباط به عوالم غیبی است. خواب یک آیهٔ الهی است. در سورهٔ روم:

«وَمِنْ ءَايَٰتِهِۦ مَنَامُكُم بِٱلَّيْلِ وَٱلنَّهَارِ وَٱبْتِغَآؤُكُم مِّن فَضْلِهِۦٓ إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَـَٔايَٰتٍ لِّقَوْمٍ يَسْمَعُونَ» (روم/۲۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و از نشانه‌های او خواب شما در شب و روز است و جستن شما از فضل او؛ قطعاً در این برای گروهی که می‌شنوند نشانه‌هایی است.

آیهٔ خدا این است که شما شب‌ها می‌خوابید. یعنی یک مرگ موقتِ نسبی. خدا می‌گوید:

«ٱللَّهُ يَتَوَفَّى ٱلْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَٱلَّتِى لَمْ تَمُتْ فِى مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ ٱلَّتِى قَضَىٰ عَلَيْهَا ٱلْمَوْتَ وَيُرْسِلُ ٱلْأُخْرَىٰٓ إِلَىٰٓ أَجَلٍ مُّسَمًّى إِنَّ فِى ذَٰلِكَ لَـَٔايَٰتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ» (زمر/۴۲)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا جان‌ها را هنگام مرگشان می‌گیرد، و آن را که نمرده در خوابش؛ پس آن را که مرگ بر او رانده نگاه می‌دارد و دیگری را تا سرآمدی نام‌برده روانه می‌کند. قطعاً در این برای گروهی که می‌اندیشند نشانه‌هایی است.

شما در مرگ و در خواب یک اتفاق برایتان می‌افتد: توفّی می‌شوید، گرفته می‌شوید، استیفا می‌شوید. این خواب‌هایی که می‌بینید اتصال به عوالم غیبی پیدا کردن است. آن غیب ممکن است غیبی باشد که در خودتان است البته. بستگی دارد شما چه جور آدمی هستید — بحثش مفصل می‌شود. وقت نیست که چه جور آدمی هستید، چه ویژگی‌هایی دارید: اهل چرت‌وپرت گفتن هستید یا نیستید، اهل خیال‌پردازی هستید یا نیستید، اهل گعده گرفتن هستید یا نیستید، زیاد اهل گعده گرفتنید یا کم گعده می‌گیرید که خواب‌ها را فله‌ای می‌بینید، توده‌ای خواب می‌بینید یا منظم خواب می‌بینید. همهٔ این‌ها بحث است که چه ویژگی‌ای روح شما داشته باشد؛ این ویژگی در خواب‌هایتان انتقال پیدا می‌کند.

اساساً ممکن است آن‌قدر اهل فکر و خیال باشید که خوابتان هم ارتباط با غیب‌های داخلی خودتان باشد. و اگر چنین آدمی نیستید و آدم منظمی هستید، اهل گعده گرفتن و چرت‌وپرت گفتن نیستید و اهل صحنهٔ چرت‌وپرت دیدن هم نیستید، گوشتان هم مبرّاست از چرت‌وپرت زیاد، اینجاست که خواب‌هایی می‌بینید که اتصال به غیب واقعی است؛ نه غیب خودتان، غیب عالم اصلاً. پس یک غیب داریم، یک شهادت داریم.


عالم به منزلهٔ بدن امام؛ گوارش و اجتهاد

این دو تا را چطور جمع کنیم؟ از اینکه بخواهم در این فرصت کیفیت دقیق جمعش را بگویم نمی‌شود گفت. بحث کشیده است؛ این مجلس چنین مجلسی نیست که این حرف‌ها را تمام کند. ولی می‌توانم با یک سری مثال تقریباً روشن کنم که در امام چه می‌گذرد.

از آن طرف امیرالمؤمنین علیه‌السلام می‌گوید:

«نَحْنُ صَنَائِعُ رَبِّنَا وَالنَّاسُ صَنَائِعُ لَنَا» (نهج‌البلاغه، نامهٔ ۲۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): ما ساختهٔ پروردگاریم و مردم ساختهٔ مایند.

ما صنع پروردگاریم؛ بقیه صنع ما. ما همه‌چیز را می‌دانیم. روایت فراوان. ما همهٔ این‌ها را می‌دانیم.

اینکه ائمه همه چیز را بدانند، همین الان یعنی امام زمان این‌گونه باشد که همین الان همه چیز را بدانند، یا امام صادق یا ائمهٔ دیگر همان لحظه بدانند، این‌گونه نیست. همان لحظه بداند نیست. مگر نمی‌گویید او واسطهٔ فیض است؟ اتفاق در او می‌افتد. درست؛ اتفاق در او می‌افتد اصلاً. عالم به منزلهٔ بدن امام زمان می‌ماند. عالم این‌ها برهان هم دارد. عالم به منزلهٔ بدن امام زمان می‌ماند.

منتهی برای اینکه کمی تشبیه معقول به محسوس کنم: یکی از شؤون نفس شما الان این است که دارد گوارش می‌کند داخل معده‌تان را. ولی شما بی‌اطلاعید الان از آن. جزء شؤون نفس خودتان است که دارد این کار را می‌کند؛ ولی شما الان بی‌اطلاعید. نمی‌دانید داخل خودتان چه اتفاقی می‌افتد. مگر می‌شود داخل چیزی بیفتد و ندانید؟ بله؛ مثل همین که داخل شما گوارش اتفاق می‌افتد، خون جریان پیدا می‌کند. اساساً اگر روح شما نباشد که مدیریت کند، خون جریان پیدا نمی‌کند. خونی که جریان پیدا می‌کند، قلبی که می‌زند، به واسطهٔ حضور روح است. این روح را بکشی بیرون قلب نمی‌زند، خون هم جریان پیدا نمی‌کند. ولی خود روح الان مستقیم نمی‌داند داخل خودش، در داخل شؤون خودش، چه اتفاقی می‌افتد.

مثال باز دوره. یک مجتهد را در نظر بگیرید. آیا وقتی می‌گویند مجتهد یعنی هر مسئله‌ای را که به او بگویند همان لحظه جواب می‌دهد؟ نه. مجتهد اصلاً تعریفش این نیست که تا مسئله به او می‌دهی جواب می‌دهد. مجتهد آن است که وقتی مسئله می‌دهی می‌گوید بروم کار کنم جوابش را به تو می‌دهم. اگر کار کنم رویش جواب می‌دهم.

امام معصوم و علم غیب این‌ها به همین صورت است. مادامی که در دنیایند — حرف خیلی بلندتر از این حرف‌هاست؛ من دارم خیلی چپ‌وچولش می‌گویم، می‌پوشانم، باکسه می‌گویم، اندکیش می‌کنم؛ این حرف‌ها مال یک جلسه و دو جلسه نیست — اینکه امام معصوم نمی‌داند الان توی کیف شما چیست؛ ولی اگر بخواهد بداند این کار را می‌تواند انجام دهد.

بوده می‌آمدند خدمت ائمه. از این مرتاضی هندی و فلان می‌آمده این‌گونه می‌کرده می‌گفته توی دستت چیست؟ می‌خواسته حرف دربیاورد؛ می‌خواسته اعتراض کند. شما دارید یا ندارید؟ همان امامی که پشت در نمی‌داند چیست، می‌آید این‌گونه می‌کند. می‌گوید همین الان همهٔ عالم را نگاه کردم. یک تخم‌مرغی دیدم یک گوشهٔ دنیا سر جایش نیست؛ دست توست. الان دیدم دست توست. همهٔ عالم این‌گونه هم نمی‌کند ها؛ این‌گونه می‌کند. همهٔ عالم را نگاه کردم؛ یک تخم‌مرغ سر جایش نیست، دست توست. این هم از معاصر است.

آن‌که نمی‌داند، بخواهد بداند می‌رود در شأن مافوق خودش می‌نشیند. می‌رود در آن شأن مافوق. یعنی یک شأن مافوق دارد، یک شأن مادون دارد. به دلیل اینکه در دنیاست، اقتضای دنیا بودن این است که نه تماماً در شأن مادون خودش باشد که همه‌اش با مردم سرکله بزند، نه این اقتضا را دارد که همیشه در شأن مافوق خودش باشد. باید در دو شأن در حال عبور و مرور باشد. می‌خواهم این‌ها را بگویم تا یک سری روایات را متوجه شوید.


شب جمعه؛ لأنفدنا

اگر بحث شب جمعه را داریم — برای چیزی که یادم رفت آن روایات را بیاورم — می‌گویند شب جمعهٔ ما؛ و اگر ما شب جمعه نداشته باشیم با پیغمبر و فلان ننشینیم با همدیگر، «لأنفدنا»: علممان تمام می‌شود. مثل اینکه مجتهدی اگر ده سال کار اجتهادی نکند قوه‌اش از دست می‌رود. این باید شب جمعه‌ای داشته باشند. این روایات را در کتاب الحجة کافی می‌بینید. می‌گویند شب جمعه اگر نداشته باشیم که در آن رتبه‌مان قرار نگیریم، با ارواح پیامبر و فلان در آن رتبه نباشیم، «لأنفدنا» علممان تمام می‌شود. یعنی بحث شب جمعه برای آنان جدی است.

یک سری در روایات همین معنا را به همین صورت جمع‌بندی کرده‌اند. اصلاً بابی است:

«بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ عَلَيْهِمُ السَّلَامُ إِذَا شَاءُوا أَنْ يَعْلَمُوا عُلِّمُوا» (کافی، کتاب الحجة)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): باب اینکه ائمه علیهم‌السلام هرگاه بخواهند بدانند، دانانده می‌شوند.

باب این‌که ائمه اگر بخواهند بدانند، می‌دانند. اگر هم نخواهند بدانند، نمی‌دانند. ولی اگر بخواهند بدانند، می‌دانند. آیا می‌خواهند بدانند؟ نه، نمی‌خواهند همه را بدانند. ولی اگر بخواهند بدانند مثل اینکه برود در آن رتبهٔ بالایش قرار بگیرد، بداند. بداند در خودش چه اتفاقاتی می‌افتد؛ یعنی از خودش بداند.

ما هم چون خیلی محجوبیم، واقعاً محجوبیم، اصلاً تصور نمی‌کنیم رتبه‌های بالایی وجود دارد که نه ائمه، عدهٔ دیگری هم می‌رسند به این جاها. عدهٔ دیگری هم به این نقطه می‌رسند. حالا دقیقاً به آن نقطه نه؛ کمی پایین‌تر. می‌گویند شده تالی‌تلو معصوم، شده هم‌رتبهٔ معصوم، شده نوع تصرفاتی که در عالم دارد می‌کند به میزان چیزی که می‌بینی. خیلی از علما هستند که تصرفات می‌کنند اصلاً در عالم، در آدم. به دلیل اینکه از این منطقه فاصله گرفته‌اند؛ وقتی فاصله گرفتند نظارت می‌کنند و عوض می‌کنند. این قدرت را دارند که چنین کارهایی بکنند. در روایات نوشته‌ام که باز نمی‌خوانم.


تقیه؛ روایت سدیر و جاریه و علم الکتاب

یک سری‌اش هم برای تقیه است. گاهی شرایط تقیه به گونه‌ای بوده که ائمه آنجاهایی که می‌گفتند نمی‌دانند — یا واقعاً نمی‌دانستند مثلاً می‌گفتند من نمی‌دانم — بعضی وقت‌ها هم شرایط تقیه چنان بوده که خیلی‌ها کپ می‌کنند بشنوند این حرف‌ها را. برای اینکه این شرایط تقیه‌ای را نشان بدهم، این روایت روایت زیبایی است.

سدیر می‌گوید من و ابوبصیر و یحیی بزاز و داود بن کثیر ناگهان امام صادق علیه‌السلام می‌آیند بیرون می‌گویند:

«يَا عَجَبًا لِأَقْوَامٍ يَزْعُمُونَ أَنَّا نَعْلَمُ الْغَيْبَ مَا يَعْلَمُ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ» (کافی، کتاب الحجة)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): شگفتا از گروه‌هایی که می‌پندارند ما غیب می‌دانیم؛ غیب را جز خدای عز و جل نمی‌داند.

می‌آید تعجب می‌کنند آدم‌هایی که می‌گویند ما علم غیب داریم. ما علم غیب نداریم که. «لقد هممت بضرب جاریة لی فلانة فهربت منی فما علمت فی أی بیوت الدار»: من دنبال این جاریه‌ام می‌گردم بگیرم بزنمش — حالا بزنم یا تنبیه کنم، یا این یک مانور بوده آمده‌اند جلو جمع بدهند و یک سری سؤال ایجاد کنند، هرچه بوده. دنبالش می‌آیم گیرش نمی‌آورم کجا رفته. به ما می‌گویند علم غیب داریم.

دقت اینجاست؛ این روایت خیلی غنیمت است. می‌روند توی خانه. «دخلت أنا وأبو بصیر ومیسر»: رفتیم تو خانه با آنان. از این در زدیم رفتیم تو. گفتیم:

«جُعِلْنَا فِدَاكَ سَمِعْنَاكَ وَأَنْتَ تَقُولُ كَذَا وَكَذَا فِي أَمْرِ جَارِيَتِكَ وَنَحْنُ نَعْلَمُ أَنَّكَ تَعْلَمُ عِلْمًا كَثِيرًا» (کافی، کتاب الحجة)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): فدایت شویم؛ شنیدیم که دربارهٔ کنیزت چنین و چنان می‌گفتی؛ و ما می‌دانیم که تو علمی بسیار می‌دانی.

یک چیزی فرمودید ولی ما هم اطلاعاتی از شما داریم. شأن شما بر ما مشخص است. علمتان زیاد است. جریان چیست این را گفتید؟

حضرت به او می‌گویند این آیهٔ قرآن را شنیدی؟ همان راجع به داستان آصف بن برخیا که در سورهٔ نمل تخت بلقیس را برمی‌دارد می‌آورد. این آیه را خواندید که «قال الذی عنده علم من الکتاب أنا آتیک به قبل أن یرتد إلیک طرفک». می‌گویند آن‌که «علم من الکتاب» داشت:

«قَطْرَةٌ مِنَ الْمَاءِ فِي الْبَحْرِ الْأَخْضَرِ» (کافی، کتاب الحجة)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): قطره‌ای از آب در دریای سبز.

علم داشت اندازهٔ یک قطره از آن دریا. می‌گوید چه کم: «ما أقلّ هذا». فرمود: «یا سدیر ما أکثر هذا». همان یک قطره‌ای که داشت خیلی چیز داشت. نگو کم داشت. آن آصف بن برخیا خیلی چیز داشت. این را گوش می‌کند. اول در این موضع قرارش می‌دهند.

بعد می‌گویند حالا نظرت راجع به این آیه چیست که «قل کفی بالله شهیداً بینی وبینکم ومن عنده علم الکتاب»؟ می‌گوید این را هم خوانده‌ام. می‌گویند تو این‌گونه می‌فهمی که «علم الکتاب کلّه» یا «علم الکتاب بعضه»؟ می‌گوید علم الکتاب کلّه. همان امامی که آنجا می‌گفته من علم غیب ندارم، اینجا می‌گوید:

«بَلْ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ كُلُّهُ فَأَوْمَأَ بِيَدِهِ إِلَى صَدْرِهِ وَقَالَ عِلْمُ الْكِتَابِ وَاللَّهِ كُلُّهُ عِنْدَنَا عِلْمُ الْكِتَابِ وَاللَّهِ كُلُّهُ عِنْدَنَا» (کافی، کتاب الحجة)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): بلکه آن‌که همهٔ علم کتاب نزد اوست. پس با دست به سینه‌اش اشاره کرد و گفت: به خدا همهٔ علم کتاب نزد ماست؛ به خدا همهٔ علم کتاب نزد ماست.

دو بار. می‌گویند این «علم الکتاب» کلش نزد ماست. آن‌که «علم من الکتاب» داشت چنین کاری کرد؛ ما «علم الکتاب» داریم. «والله علم الکتاب» دست ماست. همان امامی که آن را می‌گوید این را می‌گوید. چرا؟

اساساً نبی را قرآن گاهی شسته‌رفته نمی‌گوید؛ برای آنکه به اشتباه نیفتند. دلیلش هم این است که به اشتباه ممکن است بیندازد. این‌ها هم خیلی وقت‌ها به خواصشان می‌گفتند. اینکه یک نفر دارد می‌گوید من علم غیب ندارم ولی خدا وحی کرده به من که فلان. یعنی چه؟ پس این‌ها را داری از کجا می‌گویی؟ می‌گویی به من وحی شده؛ من علم غیب ندارم ها، ولی وحی خدا این را می‌گویم. پس این ارتباط با کجاست که داری این را می‌گویی؟ از پشت سر حالت چیست این را داری می‌گویی؟ می‌گوید من علم غیب ندارم ولی خدا به من گفته. این ارتباط با غیب را شسته‌رفته نمی‌کند این‌گونه. این‌گونه می‌گویند.


دو روایت در حجر اسماعیل؛ موسی و خضر

در انتها این روایت را هم بخوانم تا شرایط تقیه‌ای را هم لحاظ کنید. این دو روایت. آدرسش را ننوشتم، یادم رفت بنویسم؛ ولی همه‌اش مال جلد یک کافی است. دوستان می‌توانند بروند پیدا کنند. سیف تمّار می‌گوید:

«كُنَّا مَعَ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ جَمَاعَةً مِنَ الشِّيعَةِ فِي الْحِجْرِ» (کافی، کتاب الحجة)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): با ابوعبدالله علیه‌السلام گروهی از شیعه در حجر بودیم.

در حجر اسماعیل با ابوعبدالله گروهی از شیعه نشسته بودیم. فرمود: «علینا عین»: جاسوسی هست یا نیست؛ یک سرکی بکشید. شرایط تقیه است. یعنی شرایطی که آرام نبودند از اینکه خیلی راحت بگویند ما فلانیم و بهمان. «فالتفتنا یمنةً ویسرةً فلم نر أحداً». چپ و راست را پاییدیم؛ جاسوسی ننشسته که بیایند ببینند چه می‌گوییم. فرمود:

«وَرَبِّ الْكَعْبَةِ وَرَبِّ الْبَنِيَّةِ — ثَلَاثَ مَرَّاتٍ — لَوْ كُنْتُ بَيْنَ مُوسَى وَالْخَضِرِ لَأَخْبَرْتُهُمَا أَنِّي أَعْلَمُ مِنْهُمَا» (کافی، کتاب الحجة)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): به پروردگار کعبه و به پروردگار این بنا — سه بار — اگر میان موسی و خضر می‌بودم به آنان خبر می‌دادم که از آنان داناترم.

قسم به کعبه، قسم به این حجر؛ سه بار این قسم را می‌خورد. اگر من میان موسی و خضر بودم به آنان می‌گفتم که من از آنان داناترم. شرایط تقیه از همان ابتدا به‌خصوص ذکر شده. فهم و کشش مخاطب هم در میان است. قرآن از همین رو شسته‌رفته نمی‌گوید.

در روایت هست که از امام صادق علیه‌السلام شنیدیم می‌گوید:

«إِنِّي لَأَعْلَمُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا فِي الْجَنَّةِ وَأَعْلَمُ مَا فِي النَّارِ وَأَعْلَمُ مَا كَانَ وَمَا يَكُونُ» (کافی، کتاب الحجة)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من آنچه در آسمان‌هاست می‌دانم و آنچه در زمین است می‌دانم؛ و آنچه در بهشت است می‌دانم و آنچه در آتش است می‌دانم؛ و آنچه بوده و آنچه خواهد بود می‌دانم.

«ما فی السماوات» می‌دانم، «ما فی الأرض» هم می‌دانم؛ در بهشت چه می‌دانم، جهنم چه می‌دانم؛ هرچه بوده و می‌خواهد باشد همه را می‌دانم. شبیه همان فرمایش امیرالمؤمنین:

«لَوْ كُشِفَ الْغِطَاءُ مَا ازْدَدْتُ يَقِينًا» (نهج‌البلاغه)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر پرده برداشته شود بر یقینم نیفزوده شود.

اگر پرده‌ها کنار برود من چیزی به یقینم اضافه نمی‌شود. این یعنی پرده‌ای نیست. یعنی اگر پرده‌ای باشد و کنار برود باید چیزی به یقین آدم اضافه شود. این عبارت دیگری است از اینکه پرده‌ای وجود ندارد؛ چیزی نیست جلو چشم من. «لو کشف الغطاء ما ازددت یقیناً».

این‌ها را که می‌گویند، «ثم مکث هنیئةً»: یک لحظه مکث کردند. «فرأی أن ذلک کبر علی من سمعه منه»: دیدند دارد سنگین می‌آید به گوش بعضی‌ها انگار. این‌گونه است. شما حسابش را بکنید. حجاب هم‌عصری که گفتیم یک حجابی دارد. شما فرض کنید — بلا تشبیه — من اینجا بنشینم چه حرفی بزنم: من بالا را می‌دانم، پایین را می‌دانم، این‌ور را می‌دانم، آن‌ور را می‌دانم. همه این‌گونه به من نگاه کنند که عجب چیزهایی دارد می‌گوید. سنگین تمام می‌شود به گوش عده. فرمود:

«عَلِمْتُ ذَلِكَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَقُولُ فِيهِ تِبْيَانُ كُلِّ شَيْءٍ» (کافی، کتاب الحجة)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): این را از کتاب خدا دانستم؛ خدا در آن می‌گوید بیان هر چیز در آن است.

قضیه را این‌گونه می‌پیچانند. درست؛ حرف درستی هم می‌گویند. این‌هایی که من می‌دانم همه را از قرآن می‌دانم. یعنی چه؟ می‌گویند مگر خود قرآن نگفته «فیه تبیان کل شیء»؛ من هم همه‌چیز را از خود قرآن می‌دانم. این یعنی چه؟ حرف درستی هم هست؛ منتها آن حقائق بالاتر قرآن که دقیقاً:

«إِنَّهُۥ لَقُرْءَانٌ كَرِيمٌ» (واقعه/۷۷)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): که آن قطعاً قرآنی ارجمند است.

«فِى كِتَٰبٍ مَّكْنُونٍ» (واقعه/۷۸)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): در کتابی پوشیده.

«لَّا يَمَسُّهُۥٓ إِلَّا ٱلْمُطَهَّرُونَ» (واقعه/۷۹)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): جز پاک‌شدگان به آن دست نمی‌سایند.

«لا یمسه إلا المطهرون»: آن قرآن کریم که در آن کتاب مکنون است، آن کتاب غلاف‌داری است که مطهرون با آن تماس دارند. مطهرون کیان‌اند؟

«إِنَّمَا يُرِيدُ ٱللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ ٱلرِّجْسَ أَهْلَ ٱلْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا» (احزاب/۳۳)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدا فقط می‌خواهد پلیدی را از شما اهل بیت ببرد و شما را پاک کند، پاک‌کردنی.

خدا آنان را تطهیر کرده و این‌ها مطهرند. آنان با آن کتاب غلاف‌دار در تماس‌اند. می‌گوید من از روی قرآن می‌گویم؛ که همه بگویند آها، درست شد، از روی قرآن می‌گوید.

این سنگین است. قرآن برای همین قضیه را این‌گونه می‌گوید: من علم غیب ندارم، و دارد از غیب خبر می‌دهد. می‌گوید من علم غیب ندارم؛ پس این چیزهایی که داری می‌گویی چیست؟ علم غیب است دیگر. می‌گوید خدا به من گفته که من به شما بگویم فلان. این یعنی برخورد با غیب دیگر.


جمع به اذن یا جمع به رتبه؟

یکی از دوستان چیزی گفت که می‌خواستم بگویم، گفتم وقت کم است نگویم؛ حالا وقت موسّع شد. گفتند این را با فرهنگ اذن می‌توانیم جمع‌بندی کنیم همهٔ این بحث را. یعنی ائمه همواره غیب می‌دانند منتها به اذن الله می‌دانند. اگر گفتند نمی‌دانیم یعنی استقلالاً نمی‌دانیم.

این کار، کار خوبی است در بعضی مقاطع قرآن و در بعضی معارف قرآن: کلاً فرهنگ اذن، یعنی فرهنگ بالاستقلال و بالطبع. مثل اینکه خدا گفته من فقط هدایت می‌کنم، بعد پیامبر گفت پیامبر هم هادی است. می‌خواهیم جمع‌بندی کنیم: خدا هادی است بالاستقلال، پیامبر هادی است بالتبع. او بالذات، این بالغیر. این حرف، حرف خوبی است در خیلی از موارد؛ ولی اینجا درست نیست. اینجا غیر تام است؛ چون واقعاً این‌طور است که بعضی وقت‌ها نمی‌دانند. اگر آن‌گونه جمع‌بندی کنیم مجبوریم بگوییم آنجاهایی که می‌گویند نمی‌دانند دارند فیلم بازی می‌کنند برای ملت. می‌گویند ما نمی‌دانیم؛ می‌گویند نه خواهش می‌کنم شما می‌دانید. یعنی چیزی را که می‌گویند نمی‌دانند واقعاً نمی‌دانند. ولی این هم نیست که نمی‌دانند یعنی اصلاً نمی‌توانند بدانند. نه: نمی‌دانند؛ و اگر بخواهند بدانند در آن شأن و رتبهٔ خودشان قرار می‌گیرند.

حکم جمع این است — همان که روایت کرده:

«لَوْ شَاءُوا أَنْ يَعْلَمُوا عُلِّمُوا» (کافی، کتاب الحجة)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر بخواهند بدانند، دانانده می‌شوند.

یا شبیه این:

«إِذَا أَرَادَ الْإِمَامُ أَنْ يَعْلَمَ شَيْئًا أَعْلَمَهُ اللَّهُ ذَلِكَ» (کافی، کتاب الحجة)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): چون امام بخواهد چیزی را بداند، خدا آن را به او می‌آموزد.

اگر بخواهند بدانند به آنان دانانده می‌شود. این بخواهد چیزی را بداند خدا به او می‌آموزد. یعنی همان رتبهٔ خودش قرار می‌گیرد. عالم زیر پایش است؛ عالم تو مشتش است. عالمی که تو مشت است دیگر می‌گوییم می‌دانم. مثل اینکه من بخواهم الان غضبم را مرور کنم یا ذهن خودم را مرور کنم.


انسان کامل و علم الاسماء؛ عصمتِ بیش از چهارده

حالا مقداری از این بحث‌ها به فضل خدا شاید ماه رمضان مشخص شود که بحث از انسان کامل شود. انسان کامل جانشین خداست؛ هرچه خدا دارد، دارد. هر آنچه خدا دارد، او هم دارد. این بحث علم الاسماء نکته‌ها در آن نهفته است. «علم آدم الأسماء کلها» که دقیقاً به انسان کامل همهٔ اسماء را تعلیم دادند؛ یعنی هرچه خدا دارد او هم دارد.

«وَعَلَّمَ ءَادَمَ ٱلْأَسْمَآءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى ٱلْمَلَٰٓئِكَةِ فَقَالَ أَنۢبِـُٔونِى بِأَسْمَآءِ هَٰٓؤُلَآءِ إِن كُنتُمْ صَٰدِقِينَ» (بقره/۳۱)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): و همهٔ نام‌ها را به آدم آموخت؛ سپس آن‌ها را بر فرشتگان عرضه کرد و گفت اگر راستگویید مرا از نام‌های اینان خبر دهید.

بعضی پیاپی می‌گویند این چه الگویی است؟ این که این‌گونه است. او تلاش کرده که این‌گونه است. اگر آن امام الگو نیست، آن نبی الگو نیست، آن موقعی است که بفرمایید فرشته است: اصلاً نه شهوت دارد نه غضب دارد نه هیچ‌یک از این‌ها. ولی از دل همین شهوت و غضب و فلان، از دل همین جهنم رد شده، آن رسول هم؛ و خیلی از اقویای مؤمنین.

عصمت فکر نکنید عصمت معصوم و چهارده معصوم. کی گفته ما چهارده معصوم داریم؟ چهارده معصوم در یک نصاب خاصی داریم؛ نه اینکه فقط چهارده معصوم داریم. ما خیلی معصوم داریم و عصمت می‌تواند اتفاق بیفتد؛ حتی عصمت متأخر. بحث کاملاً تثبیت‌شده است. عصمت متأخر یعنی کسی قبلاً گناه کرده که می‌تواند با تلاش و سعی و فضل خدا و از آن فیض خدا و فوز خدا معصوم شود. می‌تواند معصوم شود اصلاً. منتها آن چهارده، چهارده معصوم یک نصاب خاصی از عصمت است.

مگر میان انبیا یکسان است؟ مگر نداریم:

«عُلَمَاءُ أُمَّتِي أَفْضَلُ مِنْ أَنْبِيَاءِ بَنِي إِسْرَائِيلَ» (حدیث مشهور)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): عالمان امت من از پیامبران بنی‌اسرائیل برترند.

یعنی چه؟ یعنی این می‌تواند رتبه‌اش از یک نبی خدا بالاتر برود. می‌شود این بشود. علما امتی؛ نه ائمه. ائمه که اصلاً جای خودشان را دارند. پیامبر می‌گوید:

«كُنْتُ نَبِيًّا وَآدَمُ بَيْنَ الْمَاءِ وَالطِّينِ» (حدیث نبوی)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): من پیامبر بودم در حالی که آدم میان آب و گل بود.

من نبی بودم، آدم داشت گل‌بازی می‌کرد. درست؛ این‌ها روایت‌اند. روایت برهان دارد، منطق پشت سرش دارد. اگر ناآشناست، بحث انسان کامل در رمضان جایش است؛ آنجا معلوم می‌شود آدم کجاست. می‌گویند این چه امامی است که هیچ اشتباه نمی‌کند؟ تعجب از آن است که آدم را ندیده‌اند. فکر کرده‌اید آدم یک حیوان دوپاست. خیلی اصلاً معصوم‌اند.

شما فکر می‌کنید مثلاً آقای بهجت چیست الان؟ آقای بهاءالدینی راجع به آقای بهجت چه می‌گوید؟ آقای امجد می‌گوید، آقای بهاءالدینی می‌گوید: ثروتمندترین مرد عالم پس از امام زمان. این‌ها بی‌ربط نمی‌گویند؛ می‌بینند می‌گویند. ثروتمندترین مرد عالم پس از امام زمان. فکر می‌کنی آقای بهجت گناه می‌کند؟ این در حقیقت اسماء است که پیاده شده. منتها آن نصابی که امام زمان به آن رسیده، به آن نصاب نه. ولی افضل از انبیای بنی‌اسرائیل. آدم را ما جایش را نشناخته‌ایم.

پس اگر در آن شأن و رتبهٔ خودش قرار بگیرد چه می‌شود؟ آن‌وقت بهترین جمع همان جمع خود روایت است: «لو شاء أن یعلموا عُلّموا». اگر بخواهند بدانند دانانده می‌شوند.


عرضهٔ اعمال شب جمعه؛ نسخهٔ اصلی

حالا آیا امام زمان که می‌گوییم اعمال شب جمعه عرضه می‌شود، این چه فرمایشی است که می‌کنیم. می‌گوییم اعمال شب جمعه برای امام زمان عرضه می‌شود. آیا یعنی بقیهٔ اوقات عرضه نمی‌شود؟ شب جمعه خاص است. شب جمعه امام زمان می‌رود در آن جایگاه خودش؛ می‌رود کلاس تقویتی خودشان. می‌رود تو آن رتبهٔ اصلی. آنجا طبیعتاً همه‌چیز عرضه می‌شود. نه اعمال ما فقط؛ اعمال بقیه؛ تمام «ما کان و ما یکون و ما هو کائن» آنجا عرضه می‌شود. در آن نسخه‌ای که روز پنجشنبه گفتم نسخهٔ اصلی؛ او ارتباط با آن نسخهٔ اصلی است. وقتی ارتباط با آن نسخهٔ اصلی پیدا کند همه‌چیز روشن می‌شود.

حالا بفرمایید ما هم ارتباط پیدا کنیم همان حاصلش را بعداً. می‌شود؟ بله. یعنی می‌توان ارتباط با آن نسخهٔ اصلی پیدا کرد؟ بله. می‌توان؟ بله. می‌شود؟ شده. شده هم. برای عده‌ای شده. «من ملک بودم و فردوس برین جایم بود» — این حرف میانی است. ملک خودش آنجا باید سجده کند در آن درگاه. در حقیقت ملک خودش خادم آدم است. تا یک حیوان دوپایی شد آن موقع تعجب می‌کنیم: عه این چه می‌داند؟ عه آن فلان است.


دیدن جسم امام زمان کافی نیست

یک سؤال دیگر هم کسی کرد. اگر بخواهیم دعا کنیم که امام زمان شما را ببینند و با شما دعا کنند. بله. امام زمان بالاخره یک موقعی از احوال همهٔ عالم مطلع است. طبیعتاً ضمیمه کنید به بحث پنجشنبه: به زبان استعداد. اگر کسی استعداد خوبی پیدا کند، این فیض همین‌طور که می‌آید پایین، درجات برتر این فیض به او می‌رسد و این می‌شود نظر امام زمان به بقیه. نظر امام زمان؛ نه نظر ما به او. چون ما که بخواهیم ببینیم، همین صورت را می‌بینیم. صورت دیدن چه فایده؟ حالا صورتش را دیدیم. باور کنید فکر می‌کنیم فایده دارد. باور بفرمایید ماها فکر می‌کنیم این‌ها فایده دارد و خیلی فایده دارد.

حالا اگر خدمت امام زمان برسیم — فرض کنید این‌همه خدمت رسول الله چه فایده‌ای داشت برای کسانی که می‌دیدند و نمی‌فهمیدند؟ هیچ برای ما فایده ندارد. خیلی چیز نیست. الکی آرزوهای این چیز را نکنید. می‌گفتند شما هم دنبال امام زمان نیستید. شاهدش این است که اگر امام زمان بیاید اینجا یک نفر خوشحالی قشنگ بکند، همه می‌توانیم امام زمان را نگاه کنیم؛ به‌جز اینکه امام زمان بخواهد شما را ببرد بیمارستان. می‌کنید؟ نه. همه هی امام زمان. این یعنی چه؟ یعنی حقیقت آن انسان کامل مهم است و آن فیضی که از آن کانال می‌خواهد برسد؛ و این در مقام قرب می‌رسد. هرچه مقرب‌تر، فیض‌ها بالاتر، عمیق‌تر. و اگر کسی همین دنیا مقرب نشود، دیگر نشده. برای همین می‌گویند خودتان را بمیرانید. زودتر بمیرید خودتان. حالا آن روایتی که می‌خواهم پنجشنبه بکنم مجبورم این «بمیرید» را توضیح بدهم. بمیرید. اصلاً امر به خودکشی که نیست. «بمیرید» معنایی دارد در آن.


این سوره مبارک باشد؛ مبلغ معارف شوید

ان‌شاءالله که موفق و مؤید باشید. این سوره برای شما مبارک باشد. این قرآن برای شما مبارک باشد. شما هم بشوید مبلغ دین. نگویید ما مگر چه می‌دانیم؛ ما مگر می‌شود؟

«لَأَنْ يَهْدِيَ اللَّهُ بِكَ رَجُلًا وَاحِدًا خَيْرٌ لَكَ مِمَّا طَلَعَتْ عَلَيْهِ الشَّمْسُ» (حدیث نبوی)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): اگر خدا به دست تو یک مرد را هدایت کند، برای تو بهتر است از آنچه خورشید بر آن می‌تابد.

اگر یک نفر به دست انسان هدایت شود — روایتی دیدم: از هر آنجا که این خورشید بر آن می‌تابد ورای آن. حالا مبلغ دین شدن، مبلغ معارف شدن یعنی آخوند شدن؟ نه. یعنی آدم یک چیزی یاد گرفته، یک چیزی بلد است. این را در یک حوزهٔ خیلی کوچک ممکن است خرج کند. همین‌ها را می‌خرند. این دو هزار نفر دارد چه می‌کند؟ آن نیت و آن صداقت. ممکن است بنده در جلسهٔ دو هزار نفر باشم؛ چه فایده؟ شما معارفی را از کسی یاد گرفته‌اید، جایی خرج می‌کنید، می‌گویید، اشاره‌ای می‌کنید، بر اساسش عمل می‌کنید، هرچه. آن را می‌خرند. مهم این‌هاست. بگویید پس ما باید برویم فلان؛ یعنی مبلغ معارف بشوید. بله.


جلسات بعد از رمضان؛ نهج‌البلاغه یا آیات منتخب

جلسات بعد می‌رود بعد از ماه رمضان. حالا چه بحثی می‌کنیم؟ بعضی‌ها پیشنهاد داده‌اند بحث نهج‌البلاغه. بحث نهج‌البلاغه مشکلاتی دارد. اولاً باید نهج‌البلاغه اینجا باشد و باز باید بحث نهج‌البلاغه را ببینیم. درسانیِ بحث است؛ یعنی قرآن با نهج‌البلاغه یکی نیست، معادل هم نیست. باید بگوییم اگر هم نهج‌البلاغه باشد، اگر جایی چیزی کردیم باید سخنان دیگر امیرالمؤمنین را از جاهای دیگر هم بیاوریم. حرف قرآن را باید برداریم بیاوریم. روایات دیگران را باید بیاوریم. چون نهج‌البلاغه به‌تنهایی حرف جمع‌بندی‌شده نیست؛ ولی قرآن به‌تنهایی خودش حرف جمع‌بندی‌شده است. اصل است.

بعضی این پیشنهاد نهج‌البلاغه را دادند؛ کمی رویش دقت می‌کردم دیدم از جهت اجرا مشکلاتی در آن هست. بعد هم به نحو قاطع بحث سیاسی خواهد شد. این را بدانید که بحث نهج‌البلاغه قطعاً تبدیل به یک بحث سیاسی می‌شود. باید تحمل این‌جور بحث‌ها را هم آن موقع بکنیم. چون نهج‌البلاغه اساساً یک کتاب سیاسی است. نهج‌البلاغه یک کتاب سیاسی است. حتی خطبه‌هایی که خطبه‌های اخلاقی است با نظرگاه سیاسی سید رضی جمع‌آوری شده. و چون امیرالمؤمنین در همان دورهٔ چهار سال و نه ماه بیشتر این خطبه‌ها و نامه‌ها را فرموده. حسابش را بکنید: آقای خامنه‌ای را حساب کنیم که اگر بخواهد اخلاق بگوید چه می‌گوید؟ آخرش می‌زند به هسته‌ای و به چیز. یعنی باز ناظر به فضای سیاسی مجبور است اخلاق بگوید. این شأن حاکم است که باید این‌گونه حرف بزند. امیرالمؤمنین هم همین‌گونه است. آن موقع باید کاملاً شرایط سیاسی، بحث‌های سیاسی، حرف‌های سیاسی تبیین شود در نوبت خودش؛ و تحمل چنین بحث‌هایی هم آن موقع به نوبت خودش باشد. البته معلوم نیست بنده اصلاً قابلیتی داشته باشم.

قرآن در نهج‌البلاغه. یک‌وقت می‌گفتیم قرآن در نهج‌البلاغه چیست. حالا چیزی به ذهنم رسید: آیات منتخب. یک سری آیات منتخب؛ دو سه جلسه یک آیه. آیاتی که نقش دارد در فهم خیلی از معارف دیگر قرآن. آن موقع جلسهٔ پنجشنبه را می‌گذاریم خانواده در قرآن. بحث‌های خانوادگی می‌کنیم در آن. حالا هرچه بخورد: بحث فقهی‌اش، بحث اخلاقی‌اش، بحث اعتقادی‌اش، بحث‌های مربوط به خانواده کلاً. خوب است؛ بحث‌های خوب می‌تواند از آن استخراج شود. ما راضی‌ایم.


مکان و ساعت جلسات رمضان

ممکن است مسجد نور فاطمی باشد؛ همان جایی که باکلاسی‌ها می‌میرند برایش. یعنی همه با کراوات واردش می‌شوند آنجا. آنجا باشد که ترجیح ما آنجاست به چند دلیل. یکی به دلیل اینکه صندلی دارد و اینکه بعضی‌ها پابه‌پا می‌خواهند بنشینند من خودم به‌عنوان سخنران اذیت می‌شوم. می‌بینم وقتی کمی مسن‌ترها هم می‌آیند کمی پابه‌پا می‌کنند خودشان را. در همان مجلس ختم؛ همان‌جایی که مجلس ختم برگزار می‌شود. ولی دلیلش این نیست که اصرار باشد با کراوات بیایند پاپیون بزنند. اگر آن مسجد نبود همان مکان بلواری که پارسال هم بود همان‌جا هست.

وقتش هم طبیعتاً می‌خواهیم پنج و ربع شروع کنیم. طبق پارسال که سحر را که خوردند دیگر تشریف می‌آورند، دیگر عملاً نمی‌خوابند، و ساعت پنج و ربع آنجا شروع می‌کنیم تا مثلاً یک ربع به هفت که دیگر برسند به کار و زندگی‌شان. اینجا هم نقطه‌اش نقطهٔ خوبی است. امیرکبیری‌ها خیلی راحت‌اند، شریفی‌ها راحت‌اند، تهرانی‌ها هم راحت‌اند، علم‌وصنعتی‌ها هم کمی راحت‌اند. علم‌وصنعتی کلاً سخت است. کلاً هرچه بگذاری سخت است. نامه هم که بگذاری همین است.

یک لحظه. التماس دعا هم داریم خیلی زیاد از شما. خیلی خیلی زیاد التماس دعا بفرمایید.


دعای پایان جلسه

در امر فرجش تعجیل بفرمایید.

«ٱللَّهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ» (صلوات)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): خدایا بر محمد و خاندان محمد درود فرست و در فرجشان شتاب کن.

خدایا این قرآن و معارف نورانی اهل بیت را دست ما از این‌ها در دنیا و برزخ و قیامت کوتاه مفرما. نسل و دودمان ما را تا قیام قیامت از مریدان و عاشقان قرآن و اهل بیت قرار بده. خدایا در هر کاری که به یاد نام تو آغاز می‌کنیم نهایت اخلاص و تلاش را از ما بخواه. همهٔ مرضای اسلام — مرضای روحی و جسمی — اگر خیر و صلاحشان در شفاست عاجلاً و کاملاً لباس عافیت بپوشان. هر حظ و بهره‌ای در هر جای این عالم به روح حضرت امام عاید و واصل بفرما. مقام معظم رهبری و همهٔ خدمتگزاران اسلام و مؤمنان را در پناه خودت حفظ و تأیید بفرما. همهٔ گذشتگان و رفتگان و ذوی‌الحقوق، پدر و مادر و معلمان‌مان را سر سفرهٔ بیکران قرآن و اهل بیت حاضر و مرزوق بفرما. مقام شهدا عالی است؛ عالی‌تر بگردان. ما را هم به ایشان ملحق بفرما. مقام ما را برتر از شهدا قرار بده.

بعضی می‌گویند این چیست؟ داریم:

«مِدَادُ الْعُلَمَاءِ أَفْضَلُ مِنْ دِمَاءِ الشُّهَدَاءِ» (حدیث مشهور)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): مرکب عالمان از خون شهیدان برتر است.

جوهر مرکب، مرکب قلم عالم، دقیقاً از خون شهید برتر است. چون این‌گونه است چرا شهید شوی؟ شهیدپرور شو. ان‌شاءالله شهیدپرور همهٔ ما بشویم. مقام خیلی بالاتر از این‌ها وجود دارد. برای همین من این دعا را می‌گذارم. بعد می‌گویند چیست خدا مقام ما را برتر از شهدا قرار بده. بالنبی و آله الفاتحة.

«ٱلسَّلَامُ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ ٱللَّهِ وَعَلَىٰ آلِ بَيْتِكَ ٱلطَّيِّبِينَ ٱلطَّاهِرِينَ» (سلام بر پیامبر)

ترجمهٔ فارسی (توسط مدل، نه استاد): سلام بر تو ای پیامبر خدا و بر خاندان پاک و پاکیزه‌ات.

یادداشت پایانی: متن حاضر از پیاده‌سازی ماشینی گفتار (ASR) تهیه و برای مطالعهٔ کتابی ویرایش شده است. ترجمه‌های فارسیِ زیر عبارات عربی توسط مدل افزوده شده‌اند و جزو سخنان استاد نیستند. گفتار حاضران، پرسش‌وپاسخ‌های پس از درس و صداهای جانبی حذف شده‌اند. تقسیم‌بندی‌های فنی Segments در متن نهایی آورده نشده است.